...
در دنیا هیچ چیز به بی وفایی خود دنیا نمی رسد. زندگی بزرگترین شوخی ای است که تاکنون شنیده ام، به راحتی ممکن است از ما گرفته شود. به خداوندی اش قسم به هیچ چیزی در این دنیا نمی شود دل خوش کرد. ممکن است منی که الان این را می نویسم فردا نباشم. نمی گویم «دور از جون»، «بلا به دور»، ... تصمیم گرفته ام دیگر از اینها استفاده نکنم. مرگ دو قدمی همه ی ماست.
می گویند که انسان از فردای خودش خبر ندارد، من با تمام وجودم احساس می کنم که از ثانیه ی بعد هم خبر ندارم. ثانیه؟ شاید صدم ثانیه، شاید هزارم ثانیه،...
...
ساعت چهار صبح، من، محمد حسین، در دفتر جراحی خوش تیپ و جوان. دکتر پاز لباس سبزجراحی به تن داشت. هنوز دهان بند جراحی به گردنش بود. به ما گفت که اوضاع بیمار وخیم است، باید با حقیقت روبرو بشویم. شاید بیمار فردا در این دنیا نباشد.
همان موقع، اگر کسی به ما می گفت که خود این جراح چهار ماه بیشتر در این دنیا نمی ماند، هیچ کدام باور نمی کردیم. جراحی که ناجی صدها نفر شد، و با اینکه در سلامتی کامل بود هم اکنون حتی جسدش هم در دسترس نیست.
مادر دکتر پاز می گوید که پسرم هنوز خیلی کارهای زیبا باید در این دنیا می کرد...
...
شاید نتوانستم در این چند ماه درسم را جلو ببرم. اما چیزهایی دیدم که شاید خیلی آدم ها سالها نبینند. در دانشگاه زندگی چیزهایی دیدم که آنقدر برایم شگفت آور بودند که فقط در فیلم ها تصور آنرا می کردم.
...
آقا! قدر لحظات را بدانید. ممکن است آینده ای مثل الان نباشد. ممکن است خیلی انسانها که اطراف شما هستند و دوستشان دارید فردا نباشند. این دنیا ارزش بدی کردن به دیگری ندارد. این حرف کلیشه ای نیست، ساده از کنارش نگذرید. کمکها و خوبی های شما هستند که می مانند، همه چیز شما رفتنی است.