تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز - خنده
دلم برای خندیدن تنگ شده... خندیدن از ته دل. نه، کلاْ خندیدن. چه نعمتی است وقتی آدم توان خندیدن دارد. یکی از همان نعمت هایی که وقتی ازت گرفته میشه تازه می فهمی چه بوده.

از همون خنده ها که وقتی سدکلا سوتی می داد دور هم می خندیدیم.«نیروی جوانی»، «ساکریها»، «جلی قاچاق» و...

ایمیلهایی که با سلمان می زدیم. خبرگزاری حح.آسس: به درودیوار گیر می دادیم. خزعبل سر هم می کردیم و همه را سر کار می گذاشتیم. چقدر می خندیدیم.

زمان هایی که صادق تکه پرانی می کرد، دور هم می خندیدیم.

کوه می رفتیم، نعیم رو اذیت می کردیم. چقدر با احسان سرکارش گذاشتیم. ابوالحسنی و...

خوشمزگی های هادی که جای خود دارد.

از آخرین خنده ام ماه ها گذشته است.

چقدر خوب است که صادق اینجا مطالب خنده دار می نویسد. چقدر خوب است که بچه ها کامنت های خنده دار می گذارند. یادم می آید آن زمانی که نعیم و سدکلا و سلمان و ... اینجا دردودل می نوشتند تلاش می کردم به آنها روحیه بدهم. چه خوب است که الان صادق مطالب جالب می نویسد. شاید زهر نوشتجات من را کم کند.

روزگار چقدر می تواند سخت باشد. چقدر سخت.

+ نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 20:16 توسط سردار |