تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز - مادر و فرزند
صدای قلبم را می شنوم. تالاپ تالاپ. مثل تلمبه می زند. دکتر جلوتر راه می رود. من و مادر در پشت سر هستیم. شرایط عجیبی است... شرایطی که قبلا در آن نبوده ام. خدا. کمک کن.

دکتر نگذاشت که مادر در بدو ورود به بیمارستان با فرزندش مواجه شود. می گفت که مادر تحمل دیدن این صحنه را ندارد. راست هم می گفت. حرف اساسی و به راهی می زد. فراموشم شده بود که تصور ذهنی مادر از فرزند چیزی جدای از این است. دختری که با رنگ و روی سفید و صورتی باد کرده زیر دستگاه های مختلف قرار گرفته بود فاصله ی زیادی با دختر پرانرژی و سالم او داشت. شاید مادر هنوز شرایط را کاملا درک نکرده بود.

به سمت اتاق او می رفتیم. باید مادر برای اولین بار با فرزندش روبه رو می شد. دو سه ساعتی بیرون نشسته بود. دو نفر از دکترها بیرون آمدند. یک جلسه ی توجیهی برای مادر گذاشتند. تمام تلاش خود را کردند که شرح بدهند که در داخل آی سی یو چه قرار است ببيند. سعی کردند وضعیت بیمار را به روشنی توضیح بدهند. دو آی سی یو در بیمارستان ژنو هست. یا حداقل من دو تای آنها را دیده ام. یکی مختص بیماران بحرانی. دیگری مختص بیماران «خیلی بحرانی». این دومی در زیرزمین هست. و مثل پادگانی محافظت می شود. جلسه ی توجیهی که به اتمام رسید، دستها را با چند نوع تمیزکننده شستیم و به دنبال دکتر وارد پادگان شدیم.

احساس عجیبی است. مواجه کردن مادر و فرزندی در این وضعیت. زیر لب ذکر می گفتم. یا من اسمه دوا بود شاید. همه ی سختی های روزهای قبل یک ور، این یکی وری دیگر. خانم س. نگذاشته بود که مادر را مستقیم به بیمارستان ببرم. با اینکه خانم س. ماشین شخصی داشت اما تصمیم گرفتیم که با اتوبوس به بیمارستان برویم. می خواستیم وقت کشی کنیم، و در طول مسیر مادر را آرام کنیم.

در این پادگان های نظامی، مریض ها در اتاقهایی با در فلزی محکم نگهداری می شوند. و در مرکز فرماندهی، دکترهایی پشت کامپیوتر نشیته اند و وضعیت بیماران را مرتبا بررسی می کنند. در حین رفتن ناگهان دست چپم به سمت مادر رفت. دستش را محکم گرفتم. نمی دانم کدامیک، من به او یا او به من. نیاز داشتیم که دست هم را بگیریم. توکل به خدا. به در اتاق رسیدیم. در فلزی کلفت به کنار رفت.

می گویند وقتی انسان در بلایی قرار می گیرد، خدا خودش قدرت تحمل را نیز می دهد. این را از چندین نفر شنیدم. قدرت تحمل چیزی نیست که بتوان اندازه اش گرفت، اما می شود آنرا حس کرد. وارد اتاق شده بودیم.

تخت اول را رد کردیم. دومین تخت مال فرزند بود. بالای سرش بودیم. شاید چشمانم را بستم. چند ثانیه ای بعد. مادر تسبیح را به دست فرزند می مالید، دست را می بوسید و با لبخندی با او صحبت می کرد. انگار که کاملا هوشیار است و حرف مادر را می شنود.

شکر. نه گریه ای بود، نه شوکی. سه ماه قبل بود.

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 20:36 توسط سردار |