تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز - شهرستان

سلام. موضوع انشای من درباره شهرستان است. ما الان در شهرستان هستيم. اينجا هوا خيلی خوب است و اصلاً ترافيک ندارد. الان اينجا خانه‌ی عمه‌ی من است.

اينجا امکانات خيلی خوب است. دخترعمه‌های من با ای‌دی‌اس‌ال به اينترنت وصل می‌شوند، ولی ما در تهران اينترنت دايالاپ داريم که خيلی سرعتش کم است. يک ماشين ظرف‌شويی هم دارند که بهش می‌گويند «کتی» که ظرفهايشان را می‌شويد. يخچال و فريزرشان هم چندفوت از مال ما بزرگتر است. مادرم ميگويد حقوق آنها از ما خيلی کمتر است، ولی وضعشان از ما خيلی بهتر است، ولی من نمی‌دانم چرا اين جوری است. دخترعمه‌های من هر کدام جداگانه با  آژانس به مدرسه می‌روند و حدود پنج دقيقه در راه هستند ولی مجموع هزينه هر سه آژانس آنها با هزينه رسيدن من به سر کار مساوی است. خانه آنها بسيار بزرگ است و حياط دارد و ويلايی است. گاهی درب خانه را هم باز می‌گذارند و اصلاً دزد نمی‌آيد.

عمه من پرده‌هايش را چند ساله که نشسته چون اينجا دوده روی پرده‌ها نمی‌نشيند. ولی مادر من هر سال، و گاهی سالی دوبار پرده‌ها را می‌شويد و هر بار انگار که ذغال شسته است. در اين چند روزی که ما در شهرستان هستيم پشت يغه‌ی لباس من سياه نشده چون اينجا دود در هوا ندارد.

البته اينجا يک اشکالهايی هم دارد. مثلاً پرتقالهايشان خيلی هسته دارد و اصلاً تامسون نيست. البته خيلی آبدارتر وشيرينتر است ولی من از هسته بدم می‌آيد و خسته می‌شوم. همچنين اينجا کره‌هايشان مثل پنير سفيد است و من اصلاً دوست ندارم. آنها در صبحانه سرشير هم می‌خورند ولی من همان خامه پگاه را دوست دارم. ماشين شوهرعمه من گيربکسش مثل ماشين بابای من زوزه نمی‌کشد و خيلی نرم کار می‌کند. من اصلاً نسبت به دخترعمه‌هايم حسودی نمی‌کنم ولی راستش را بخواهيد ديروز دفترخاطرات يکيشان را توی کيف آن يکی گذاشتم. عمه من ليسانس زبان دارد و تهران که بودند، در آموزشگاههای زبان درس می‌داد. ولی از وقتی به شهرستان آمده‌اند، فقط تابستان‌ها درس می‌دهد، آن هم فقط وقتی که دخترعمه‎‌هايم کلاس زبان می‌روند. من فکر ميکردم آن موقع‌ها که هفته‌ای يک‌بار به درکه ميرفتم، خيلی ورزشکار بودم، ولی عمه‌ام هر روز صبح‌ها با دوستانش به پياده‌روی می‌رود و توی اين چندسالی که به شهرستان آمده‌اند انگار جوانتر شده است. شبها هم خانه همکاران شوهرعمه و همسايگان شب‌نشينی می‌روند. آنها به شب‌نشينی می‌گويند: «چراغو».

اينجا خانم‌ها و دخترها خيلی قشنگ هستند. البته دماغهايشان خيلی بزرگ است و به نظر من از هر ده نفر، هر ده نفرشان بايد دماغشان را عمل کنند. ولی باز هم نمی‌دانم چرا به نظرم اين قدر قشنگ هستند. اول فکر می‌کردم به خاطر چادرهای رنگی و گل‌منگلی‌ است که سرشان می‌کنند. آخر اينجا کمتر چادرسياه می‌پوشند. ولی فکر کنم بيشتر برای اين است که آرايش نمی‌کنند و همه‌اش می‌خندند، البته خانمها معمولاً نمی‌خندند و لبخند می‌زنند.

اينجا در شهرستان آدمها از ته دل می‌خندند. بعضی وقتها با هم شوخی‌های سنگين و شهرستانی می‌کنند ولی از دست هم ناراحت نمی‌شوند. يک اشکال آدمها در شهرستان اين است که زياد غيبت می‌کنند و مدام پشت سر هم صحبت می‌کنند. اصلاً پرايوسی (خلوت) در شهرستان معنای خودش را ندارد و مردم خيلی به کار هم کار دارند. آدمها از هم‌فيهاخالدون زندگی هم خبر دارند. البته اين يک فايده هم دارد، که وقت ازدواج بچه‌ها است. مثلاً وقتی عموی من می‌خواست با زن‌عمويم ازدواج کند، فقط يک بار خواستگاری رفتند و همان روز عقد کردند. به خاطر اين که خانواده‌ها همه چيز را درباره هم می‌دانستند و ديگر صحبت و شناخت و اينها لازم نيست.

خلاصه اين که اينجا آدمها خوشحال هستند، ماهواره ندارند ولی ای‌دی‌اس‌ال دارند. زياد خونه‌ی هم می‌روند ولی غيبت هم زياد می‌کنند. ترافيک و دوده و اعصاب خوردی ندارند، ولی مترو و بی‌آرتی هم ندارند. درامدشان کمتر است ولی وضعشان بهتر است. بعضی وقتها فکر ميکنم اينها، خوشبخت‌ترند.

 

اين بود انشای من درباره شهرستان

صادق

1/1/1388

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 21:24 توسط صادق |