آرام، طوری که انگار یواشکی میخواست چیزی به من بگوید، گفت که بروم و ریش بگذارم و بعد برای مصاحبه برگردم
گفتم که من بیشتر از این ریش در نمیاورم.
گفت پس برو و «ریش پروفسوری» را بزن و «یکدستش کن» و بعد بیا تا مصاحبهات کنم
گفتم : مگه اشکال شرعی داره؟ تازه من که تهریش هم دارم و صورتم را هم با تیغ نمیزنم
گفت این آیین نامه اینجاست و اگر رعایت نکنی اصلاً باهات مصاحبه نمیکنم
گفتم یعنی رزومه تحصیلی و کاری من رو نمیبینی؟ یا حداقل از دین و ایمونم نمیپرسی؟ لااقل از نحوه وضو گرفتن بپرس. لااقل از تعداد نمازجمعههایی که رفتم (نرفتم) بپرس و بعد ردم کن. به خاطر نداشتن ریش ردم نکن
البته اینها را در دلم گفتم
مطمئن بود که میروم و وقتی ریشم را درست کردم برمیگردم. ولی بهش گفتم که این کار را نمیکنم
حرفهایی زد که حالم را به هم زد
پرسید که آیا به ولایت فقیه اعتقاد دارم و جواب مثبت دادم. گفت اگر اعتقاد داری باید مقررات ما را رعایت کنی و این مقررات دنباله همونه
به من گفت که وقتی بیست نفر لازم دارند، پنجاه نفر از کسانی که درخواست کار کردهاند را به گزینش معرفی میکنند و آنها هم بیست نفر را که «متعهد»تر هستند را انتخاب میکنند. چون همیشه درخواستکنندهها بیشتر هستند، هیچ وقت اتفاق بدی نمیافتد
بهش گفتم که در مجموعهای که کار میکنم، فقط من و یکی دیگه هستیم که روزه میگیریم و نماز میخونیم و بقیه از همین فیلتر شما هم گذشته اند
به من گفت که شما تحصیلکردهها فکر میکنید چون دو تا کلاس سواد دارید، نباید گزینش شوید
به من گفت که شما نباید مصداق «تشبه به کفار شوید» و فکر میکرد من نمیفهمم چه میگوید، پرسیدم یعنی ظاهر من شما را یاد کفار میاندازد؟ گفت : من همچین حرفی نزدم. ولی زده بود.
گفتم ریش من مصداق خلاف شرع است؟ گفت نه. گفتم لااقل به مقامات مافوق خودت بگو که این قانون شما زیاده رویست. گفت که این کار را نمیکند و باز هم دلیل و برهان آورد که تبعیت از دستور مافوق در قاموس ایشان مصداق تبعیت از ولایت فقیه است
داشتم سعی میکردم یک فیدبک بهشون بدم، ولی حرفم را نمیفهمید، یعنی خودش را به نفهمی زده بود
من میخواستم برای یک شرکت خصوصی کار کنم. شرکتی که به واسطه خصوصی بودنش برنده یک مناقصه دولتی شده بود(فقط شرکتهای خصوصی حق شرکت در مناقصه را دارند) شرکت مثلاً خصوصی، زیرمجموعه یک جای تقریباً نظامی بود. گزینش را همان جای تقریباً نظامی انجام داد
و من رد شدم
چون ریش نداشتم
و این یک افسانه مربوط به سال 1363 نیست
قصه امروز صبح زندگی من است
+
نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 12:28 توسط صادق
|
گوشهای از پارک، تنها نشسته بودم که دختری از کنارم رد شد. دختر بچه، ظاهراً گم شده بود. آرام مادرش را صدا ميزد ولی هيچ نگرانی و دلهرهای نداشت. انگار نه انگار که گم شده. پرسيدم: «گم شدی؟» انگار که يک آشنا ديده باشد، خوشحال شد و چشمانش برقی زد، به من نگاه کرد و با سر جواب داد : «آره». نميدونم چرا، ولی بهش گفتم: «منم گم شدم!» ذوق کرد. احساس کرد که وضعيتش غيرطبيعی نيست و يک همدرد داره. پرسيدم : «با مامانت اومدی؟» باز هم با سر جواب داد: «آره». پرسيدم : «خونهتون کجاست؟» شروع کرد به گفتن آدرس خونهشون. حفظ کرده بود: «خيابان ... کوچه ... طبقه ...» با کنجکاوی و ذوقزدگی بچگانهای پرسيدم : «تلفن؟» پشت سر هم عددها را گفت : «هفت، هفت، پنج، سه، پنج ...» ديگه دستهاش، توی دستهام بود. از اين که اين قدر راحت اعتماد کرده بود و اين قدر سريع صميمی شده بود، ذوق کرده بودم. صدای زنی، آرام، آن دورتر گفت: «مريم!» انگار دنيا را بهش داده باشند، چرخيد و مادرش را ديد. دويد به سمت مادرش. انگار نه انگار من هم آنجا بودم. انگار نه انگار دستهاش توی دستهام بود. انگار نه انگار که... دلم ريخت پايين. به مادرش که رسيد، دست مادرش را چسبيد. آرام، بدون اين که چيزی به هم بگن، نگاهی به هم کردند، لبخندی از رضايت و مهربانی به هم زدند و رفتند. دلم گرفت، خودم را نبخشيدم. که چرا روی ماهش را نبوسيدم، که چرا بهش نگفتم که... که چقدر خوشگله، و نفهميدم که چقدر زود، اين قدر زياد، دوستش داشتم...
رفتنشان را نااميدانه تماشا ميکردم، همان طور که ميرفتند، ناگهان برگشت. انگار چيزی يادش افتاده باشد، با نگاهش من را پيدا کرد و با هيجان قشنگ بچگانه، خنديد و برايم دست تکان داد. مادرش برنگشت، من هم با خيال راحت، وسط پارک، مثل بچهای که برای دوستش دست تکان ميدهد، با تمام هيجان، برايش دست تکان دادم. برايم، همين مانده بود...
و من تنها، انگار در پارک گم شده بودم...
اينها را، همهاش را، ديشب، خواب ديدم...
+
نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 22:50 توسط صادق
|
صدای قلبم را می شنوم. تالاپ تالاپ. مثل تلمبه می زند.
دکتر جلوتر راه می رود. من و مادر در پشت سر هستیم.
شرایط عجیبی است... شرایطی که قبلا در آن نبوده ام. خدا.
کمک کن.
دکتر نگذاشت که مادر در بدو ورود به بیمارستان با فرزندش
مواجه شود. می گفت که مادر تحمل دیدن این صحنه را ندارد. راست هم می گفت. حرف
اساسی و به راهی می زد. فراموشم شده بود که تصور ذهنی مادر از فرزند چیزی جدای از
این است. دختری که با رنگ و روی سفید و صورتی باد کرده زیر دستگاه های مختلف قرار
گرفته بود فاصله ی زیادی با دختر پرانرژی و سالم او داشت. شاید مادر هنوز شرایط را
کاملا درک نکرده بود.
به سمت اتاق او می رفتیم. باید مادر برای اولین بار با
فرزندش روبه رو می شد.
دو سه ساعتی بیرون نشسته بود. دو نفر از دکترها بیرون
آمدند. یک جلسه ی توجیهی برای مادر گذاشتند. تمام تلاش خود را کردند که شرح بدهند
که در داخل آی سی یو چه قرار است ببيند. سعی کردند وضعیت بیمار را به روشنی توضیح
بدهند.
دو آی سی یو در بیمارستان ژنو هست. یا حداقل من دو تای
آنها را دیده ام. یکی مختص بیماران بحرانی. دیگری مختص بیماران «خیلی بحرانی». این
دومی در زیرزمین هست. و مثل پادگانی محافظت می شود. جلسه ی توجیهی که به اتمام
رسید، دستها را با چند نوع تمیزکننده شستیم و به دنبال دکتر وارد پادگان شدیم.
احساس عجیبی است. مواجه کردن مادر و فرزندی در این وضعیت.
زیر لب ذکر می گفتم. یا من اسمه دوا بود شاید. همه ی سختی
های روزهای قبل یک ور، این یکی وری دیگر.
خانم س. نگذاشته بود که مادر را مستقیم به بیمارستان ببرم.
با اینکه خانم س. ماشین شخصی داشت اما تصمیم گرفتیم که با اتوبوس به بیمارستان
برویم. می خواستیم وقت کشی کنیم، و در طول مسیر مادر را آرام کنیم.
در این پادگان های نظامی، مریض ها در اتاقهایی با در فلزی
محکم نگهداری می شوند. و در مرکز فرماندهی، دکترهایی پشت کامپیوتر نشیته اند و
وضعیت بیماران را مرتبا بررسی می کنند. در حین رفتن ناگهان دست چپم به سمت مادر
رفت. دستش را محکم گرفتم. نمی دانم کدامیک، من به او یا او به من. نیاز داشتیم که
دست هم را بگیریم. توکل به خدا. به در اتاق رسیدیم.
در فلزی کلفت به کنار رفت.
می گویند وقتی انسان در بلایی قرار می گیرد، خدا خودش قدرت
تحمل را نیز می دهد. این را از چندین نفر شنیدم. قدرت تحمل چیزی نیست که بتوان
اندازه اش گرفت، اما می شود آنرا حس کرد.
وارد اتاق شده بودیم.
تخت اول را رد کردیم. دومین تخت مال فرزند بود.
بالای سرش بودیم.
شاید چشمانم را بستم.
چند ثانیه ای بعد.
مادر تسبیح را به دست فرزند می مالید، دست را می بوسید و
با لبخندی با او صحبت می کرد. انگار که کاملا هوشیار است و حرف مادر را می شنود.
شکر. نه گریه ای بود، نه شوکی.
سه ماه قبل بود.
+
نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 20:36 توسط سردار
|
هر از چند گاهی خواب ميبينم، بچههای قديمی دور هم جمع شديم، يه جايی. چند وقت پيش خواب ميديدم توی کانادا دور هم جمع شديم! علی اخوان بود، حسين حجت بود، سردار بود...
گاهی توی کوه دور هم جمع ميشيم، گاهی يه رستورانی...
چرا اين خوابها مدام مياد سراغم، نميدونم...
و اين که توی اين خوابها سه نفر زياد هستند : آموز، حسين حجت و علی اخوان. و آموز هميشه هست.
+
نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 19:56 توسط صادق
|