تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
میدونم که قبلا راجع به این موضوع مطلب نوشتم ولی این یکی خیلی باحال بود. به طرف گفتم تصورت راجع به ایران چیه؟

گفت یه سری لباس بلند که زیرش شلوار نمیپوشن (هم برای مردها و هم زنان) . رنگ نارنجی و قهوه ای، کلی گرد و خاک و شن. سواری با شتر. و کمی که دوست شدیم و براش تعریف کردم که من در ایران با شتر اینور و اونور نمیرم با کمال کنجکاوی پرسید: شما اونجا رانندگی هم می کنین؟ ماشین هم دارین؟

و از سیمان پرسید. که آیا در ایران سیمان هم دارین (که باهاش ساختمون بسازین)

و وقتی بحث خانمم شد و اینکه دانشجو ا ، بعد از کلی تعجبش خندیدیم وبه شوخی گفتیم: شترشو فروخت اومد امریکا درس بخونه!

و عبارت محور شرارت بیشتر از کلمه تهران براش آشنا بود.

از بین جوون های امریکایی کمتر دیدم کسی که اسم تهران براش آشنا باشه. هرچند میانسال ها میدونن که ایران چیه (میگن دشمن امریکاست جاییه که امریکا باهاش در جنگه و در انتخاباتش تقلب شده و مردم تظاهرات کردن).

بعضی وقت ها فکر می کنم واقعا اینقدر لازمه بگیم مرگ بر آمریکا؟ آخه ما که با مردم امریکا کاری نداریم. ازون طرف هم تا وقتی که ما در سر کار پشت میز نشستیم و برای هم داستان میگیم و به همه فحش و بد و بیراه میگیم دیگه نیازی به سیاستمدار های امریکایی نداریم تا تحریممون کنن یا قطعنامه تصویب کنن. امریکا اینهمه پشت سر چین صفحه میزاره. هی غر حقوق بشر براش میزنه. اما اینجا همه چیز ساخت چینه. چینیه میگه بیشتر ازاینکه در چین جنس چینی ببینم در امریکا میبینم. خوب پس مبارزه یعنی چی؟ پایبندی به اصول یعنی چی؟ آیا معنیش فقط مرگ بر امریکاست؟ وقتی تصور مردم اینجارو از ایران میزارم کنار این جمله ی معروف اخبار ۲۱ که میگه ؛...بازتاب گسترده ای در رسانه های جهانی داشته است؛ احساس نادوونی بهم دست میده. ما یا نوفهمیم یا فرض می کنیم که مردم نوفهمن. که فکر می کنم هرسه ش درسته. 

اینجا وقتی میخوام برای یکی در مورد حس معنویت و ازین جور چیزا تعریف کنم تنها جاییه که میبینم نمیفهمن چی میگم. اصلا درک نمی کنن. نه اینکه معنی واژه هارو ندونن. می دونن خدا یعنی چی. و بعضیاشون مذهبی هستند. اما نوع معنویتی که ما در ایران داریم، یه چیزایی داره که جدای از بعضی آفاتش که کاملا در جامعه رواج داره، یه چیزای یونیکی داره که اینجا اصلا پیدا نمیشه. اینجا منظور آدم رو متوجه نمیشن وقتی میگی توجه زیاد به ظاهر و بدن و ... باعث غفلت از معنویت و دنیای غیرمادی میشه. هنگ می کنن (به قول خودشون فریز می کنند). هیچ حسی ندارن تا تایید یا تکذیبت کنند. نمیدونم. کاش بجای این همه آخوند جنریت کردن در ایران یه کم بیشتر به صادرات عالم مذهبی روشنفکر به دنیا فکر می کردیم. اینجا برای همه مسلکی تبلیغ میشه جز اسلام. و شیعه بالاخص. اصلا نمیخوام بگم ؛شیعه مظلومه؛ اگه چیزی بگم میگم من و امثال من بی عرضه ایم. این هم نتیجه طبیعیشه. و حقمون همینه. کاش چهارتا حسین کی اینجا بودن یه کم مردم رو آگاه می کردن.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 8:44 توسط جلال++ |

آرام، طوری که انگار یواشکی میخواست چیزی به من بگوید، گفت که بروم و ریش بگذارم و بعد برای مصاحبه برگردم
گفتم که من بیشتر از این ریش در نمیاورم.
گفت پس برو و «ریش پروفسوری» را بزن و «یکدستش کن» و بعد بیا تا مصاحبه‌ات کنم
گفتم : مگه اشکال شرعی داره؟ تازه من که ته‌ریش هم دارم و صورتم را هم با تیغ نمیزنم
گفت این آیین نامه اینجاست و اگر رعایت نکنی اصلاً باهات مصاحبه نمیکنم
گفتم یعنی رزومه تحصیلی و کاری من رو نمیبینی؟ یا حداقل از دین و ایمونم نمیپرسی؟ لااقل از نحوه وضو گرفتن بپرس. لااقل از تعداد نمازجمعه‌هایی که رفتم (نرفتم) بپرس و بعد ردم کن. به خاطر نداشتن ریش ردم نکن
البته اینها را در دلم گفتم
مطمئن بود که میروم و وقتی ریشم را درست کردم برمیگردم. ولی بهش گفتم که این کار را نمیکنم
حرفهایی زد که حالم را به هم زد
پرسید که آیا به ول‌ا‌ی‌ت ف‌ق‌ی‌‌ه اعتقاد دارم و جواب مثبت دادم. گفت اگر اعتقاد داری باید مقررات ما را رعایت کنی و این مقررات دنباله همونه
به من گفت که وقتی بیست نفر لازم دارند، پنجاه نفر از کسانی که درخواست کار کرده‌اند را به گزینش معرفی میکنند و آنها هم بیست نفر را که «متعهد»تر هستند را انتخاب میکنند. چون همیشه درخواست‌کننده‌ها بیشتر هستند، هیچ وقت اتفاق بدی نمی‌افتد

بهش گفتم که در مجموعه‌ای که کار میکنم، فقط من و یکی دیگه هستیم که روزه میگیریم و نماز میخونیم و بقیه از همین فیلتر شما هم گذشته اند
به من گفت که شما تحصیل‌کرده‌ها فکر میکنید چون دو تا کلاس سواد دارید، نباید گزینش شوید
به من گفت که شما نباید مصداق «تشبه به کفار شوید» و فکر میکرد من نمیفهمم چه میگوید، پرسیدم یعنی ظاهر من شما را یاد کفار میاندازد؟ گفت : من همچین حرفی نزدم. ولی زده بود.
گفتم ریش من مصداق خلاف شرع است؟ گفت نه. گفتم لااقل به مقامات مافوق خودت بگو که این قانون شما زیاده رویست. گفت که این کار را نمیکند و باز هم دلیل و برهان آورد که تبعیت از دستور مافوق در قاموس ایشان مصداق تبعیت از و‌ل‌ا‌ی‌ت ف‌ق‌ی‌ه است
داشتم سعی میکردم یک فیدبک بهشون بدم، ولی حرفم را نمیفهمید، یعنی خودش را به نفهمی زده بود

من میخواستم برای یک شرکت خصوصی کار کنم. شرکتی که به واسطه خصوصی بودنش برنده یک مناقصه دولتی شده بود(فقط شرکتهای خصوصی حق شرکت در مناقصه را دارند) شرکت مثلاً خصوصی، زیرمجموعه یک جای تقریباً نظامی بود. گزینش را همان جای تقریباً نظامی انجام داد
و من رد شدم
چون ریش نداشتم
و این یک افسانه مربوط به سال 1363 نیست
قصه امروز صبح زندگی من است

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 12:28 توسط صادق |

یه جمله ای از مرحوم حجت هست که اینجا کاملا حسش می کنم.

Don't Judge People!

خدا بیامرزتت حجی کلا

توی این دنیا به کمتر چیزی میشه یقین پیدا کرد و مرگ واقعی ترین چیزیه که باهاش آشنا شدم. کاش همیشه حسش میکردم.

یه روزی شاگرد ابتدایی هستی، کلاس پنجمی ها دیگه آخر بزرگن. میتونن شاخو شونه بکشن و تو راهروی مدرسه راه برن. یه روزی افتخار می کنی که اول راهنمایی هستی و یه روزی هم پشت کنکوری و اوج آرزوت و خواسته ات از خدا اینه که تهران قبول شی.

سالهای لیسانس با شادیهاش گذشتن. کنکور فوق هم برای من جدی بود. شریفی هم شدم. منزل هم اختیار کردم. سربازی هم معاف شدم. پ هاش د هم رفتم بلاد کفر. نماند از تپه ای، اوجی ارتفاعی که در دنیای کوچیکم بهش فکر میکردم و نرسیده باشم. اگه میخواین حس کنین چی میگم برین توی حس زمانی که کوچیکین و در ذهنتون تصوری به نام آدم بزرگها دارین.

زندگی همینه. حالا تا حضیض مونده ولی دیگه اوجی از این جنس نمونده و جالب اینجاس. هیچ کدوم از چیزایی که فکر می کردی تپه ان یا بهت گفتن تپه ان، اونقدرا هم تپه نیستن.

و ثانیه ها می گذرن و مرگ نزدیک میشه.

باید خوش بود و از فرصت استفاده کرد. باید کیف کرد و .... کار ماندگار کرد. باید خوش بود و زندگی رو به خوشگذرونی نگذروند (ذ یا ز‌؟ من آخر املام خوب نمیشه).

راستی اگه کسی امدشت رو دید بهش از طرف من سلام برسونه بگه جات خالیه اینجا دوتایی بریم استفاده کنیم.

+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 10:45 توسط جلال++ |

اومدم تو بلاد کفر. خدا بعضیارو با سختی آزمایش می کنه بعضی هارو هم با خوشی. فکر می کنم از روز دفاع پایان نامم تا امروز منو با خوشی آزمایش کرده و من خیلی گند زدم. حالا بماند.

دانشگاه ما کلی ایرانی داره. و چون ماه رمضون رو تازه پشت سر گذاشتیم، بعید میدونم روزه گیراش به بیشتر از بیست درصد برسه. در گروه بچه های ایرانی دانشگاه هم که محتوای ایمیلها فقط فحش و بدو بیراه به نظامه. همون حالتی که چند روزی در گروه خودمون تجربه کردیم. منتها کمی یکطرفه ترش. گاهی هم به اسلام گیر میدن. تو آزمایشگاه استادم که ایرانیه،  پنج شیش تا ایرانی هستن. گوشت خوک و ... هم که اصلا جای فکر و بحث نداره. امروز که جانمازم رو کنار میزم پهن کردم و نماز کلاغیم رو خوندم دیدم استادم اومد توی آزمایشگاه. همیشه برام سوال بود که اگه یه موقع ببینه دارم نماز میخونم توی آزمایشگاه چیکار میکنه. همه جورش رو فکر کرده بودم جز چیزی که اتفاق افتاد. آدم شوخ و باحالیه و در عین حال خوب امریکا زندگی می کنه (یعنی به موقعش سختگیری داره). خیلی ریلکس گفت آقا اگه میخوای یه آفیس تو ساختمون فلان بهت بدم که راحت باشی  و بعدشم به شوخی (که همیشه میکنه) گفت اگه میخوای بگو فلانی و فلانی رو از اونجا بندازم بیرون آفیسشونو بدم به تو. من تشکر کردم و قبول نکردم. بعدش هم پست داک ایرانی گروه که با استاد اومده بود گفت میخوای برو تو اتاق سرور. اونجا .....

کلی حال کردم با این مساله. حساب کن! تو شرایطی که ایرانی های دورو برت اگه اراده کنن راحت به امام خمینی توهین می کنن داشتن یه استاد ریلکس و شوخ (و سختگیر) که بهت احترام میزاره خیلی جای شکر داره. نماز عصرمو تو اتاق سرور خوندم. خیلی چسبید.


+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 10:25 توسط جلال++ |

به نام خدا

سلام،


دوستی دارم متولد اردن، در کويت بزرگ شده است، در عربستان تحصيل کرده است و الان نزد ما مشغول تحصيلات عاليست. تا هشت ماه پيش اهل هيچ کشوری نبود. پدرش در مصر درس خوانده و تحصيلات عالی او در بريتانيا بوده است. در حال حاضر در عربستان مشغول طبابت است، او هنوز هم اهل کشوری نيست. مادر او اهل اردن است. يکی از خواهرانش در بحرين زندگی می کند و برادرش اهل کاناداست و ... البته پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هايش همه اهل يک مکان هستند. فکر کنم تا حالا حدس زده باشيد کجا.

خيلی انسان صبوری است، و من پيش او شاگردی صبر می‌کنم. او هشت ماه پيش اهل ايالات متحده شد ...
+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 22:28 توسط بابا نعیم |

چند وقتیه که اصلاً خودم نیستم
رفتارم، افکارم، حال و روزم، اصلاً چیزی نیست که قبلاً بوده
نمیگم ایده آل نیستم، میگم همون که بودم هم دیگه نیستم
عصبی تر از همیشه هستم، کمتر میخندم، حواسم پرت تر از همیشه است
رانندگیم مثل مسافرکشها شده، پرخاشگرانه، کم حوصله، با سرعت زیاد

من خودم نیستم
و این آزارم میده

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 16:24 توسط صادق |

 

خوشبختی، احساسيست حاصل از تمرين و ممارست در ديدن قسمت پر ليوان، حتی در زمانهايی که ليوان تقريباً خاليست.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 17:43 توسط صادق |

به نام خدا


سلام،

در گير و دار انتخابات ايالات متحده ما هم از بحث‌های سياسی‌شون بی‌بهره نبوديم. تلويزيون اين‌جا (بدون احتساب کانال‌های پولی) بالغ بر صد کانال تلويزيونی داره. خيلی‌هاشون داشتند بحث سياسی می‌کردند. بنابراين فيض بردن اجتناب ناپذير بود!

تفاوت‌هايی در نگرش مردم به انتخابات ديدم که برايم خيلی جالب بود. همون موقع اين نکات رو يادداشت کردم و يه پيش‌نويسی تهيه کردم به اميد اين‌که يه روزی روی وبلاگ قرارشون بدم اما تا الان اين فرصت دست نداد. اصولا تفاوت‌ها باعث می‌شوند انسان چيز ياد بگيره. همان طور که در قرآن آمده است که: "يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا" و يا  "وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَىٰ ۚ فَبَشِّرْ عِبَادِ ﴿*﴾ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ۚ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ". تفاوت باعث می‌شه توی برخی ديفالت‌ها تجديد نظر کنه و شايد از لوکال ماکزيمم‌ها فرار کنی. ان‌شاءالله بتوانم به لطف خدا مطلب را به طريق درستی بنويسم. قصد بر قضاوت نداشته‌ام، تنها خواسته‌ام که تفاوت‌هايی که ديدم را نشان دهم و اميدوارم لحنم نيز همين را نشان دهد.

دين:
کم‌تر ديدم که کانديدايی بر دين‌دار بودن خود تاکيد کند. بيش‌تر بحث حمايت از ايده‌های دينی است که مطرح است. مثلا جمهوری خواهان با سقط جنين، قانونی شدن ازدواج هم‌جنس‌ها مخالفند؛ به همين دليل مسيحيان متعصب از آن‌ها حمايت می‌کنند. آماری که اخيرا منتشر شده است، نشان می‌دهد که تنها گروه آماری که نظرشان نسبت به جمهوری خواهان منفی‌تر نشده است افرادی هستند که هفته‌ای يک بار به کليسا می‌روند. بازی با احساسات مذهبی بر اساس دکترين حزب مشخص می‌شود نه به دليل شخصيت فردی بنابراين نسبت ريای فرد کاهش می‌يابد.

دلتا:
اين‌جا بيش‌تر به دلتای فايده‌ی افراد توجه می‌کنند. خوبی‌ها و بدی‌های افراد را جمع می‌زنند و اون کسی که براشون در نهايت نتيجه‌ی مثبت‌تری دارد رو انتخاب می‌کنند. مثلا برخی افراد که می‌خواهند ماليات کم‌تری بدهند با وجود اين‌که بنيادی با جمهوری خواهان مشکل دارند به اين دليل به آن‌ها رای می‌دهند. مساله برای خيلی‌ها سود نهايی است. وجود اشتباه در شخص را می‌پذيرند و انتظار ندارند که او سوپرمن باشد. البته در مورد رئيس جمهور فعلی کمی اين ديد تغيير کرده است. اصطلاح معروفی اين‌جا دارند که می‌گويد: "ما که نمی‌خواهيم پاپ انتخاب کنيم". به عبارتی به مسايل صفر و صد نگاه نمی‌کنند بلکه به دلتا توجه می‌کنند (جالب بود متنی از آقای مخملباف در اين مورد را خواندم، البته آن متن موضع‌گيری سياسی داشت. ظاهرا اين خصوصيتی از ايرانی‌هاست). اما بعد از اين‌که شخص انتخاب شد، بايد تمام وعده‌هايی که داده بود را محقق کند. پی‌گيری کردن اين امر حتی در موافقين نيز ديده می‌شود. منتقد حداقل می‌تواند حرفش را بزند و لزوما مخالف ديده نمی‌شود.

شرايط حساس کنونی:
خيلی اين حرف براشون معنی نداره. تحملشان خيلی کم است و بنابراين قبول نمی‌کنند که حتی به صورت مقطعی شرايط بد باشد. اصلا صبور نيستند و به محض بروز مشکل در افراد يا در سياست‌ها شروع به مخالفت و انتقاد می‌کنند.

حق مسلم:
سئوال کردن، عدم دادن رای اعتماد و حتی استيضاح خود رئيس جمهور (البته ورژن‌های اينجاييش) حق مجلس است. وقتی انسان نافرهيخته‌ای از سياست حذف می‌شود، بسيار شيک استعفای خود را می‌دهد و می‌رود؛ به خشنود شدن دل دشمنان، سياسی بازی و اين‌ها کاری ندارد. پس از معلوم شدن کار ناصوابش نيز کسی برای او دل نمی‌سوزاند. مورد سنگين‌ترين انتقادها، اهانت‌ها، طنزپردازی‌ها و ... قرار می‌گيرد و همه می‌دانند که مستحق آن است. بدترين کار يک شخص و مخصوصا سياست‌مدار دروغ گفتن (البته اگر صداش در بياد) است. البته اشتباه برخی از سياست‌مداران پس از دوره‌ی آن‌ها تنها مورد قضاوت اذهان عمومی قرار می‌گيرند و مصونيت‌های سياسی دارند.

کانديداها:
علاوه بر گرفتن عکس‌های خوش تيپ، سفرهای متعدد و ... کانديداها توان صحبت، استدلال، ارائه‌ی برنامه‌ها/ديدگاه‌ها و ... را دارند. اصلا برای اين کانديد شده‌اند که چنين توانايی‌هايی را دارا هستند. تلويزيون (کلا رسانه) نيز چون به اندازه‌ی کافی کانال و وقت دارد، توان پوشش تمام آن‌ها را دارند. اين برنامه‌ها فراتر از شعار است. ثبت می‌شوند و بعدا مرور می‌شوند. مثلا بعد از صد روز بررسی می‌شود که چقدر اين کانديدا خوش قول بود و به وعده‌هايش عمل کرد. استثناهايی هم در توانايی تحليل کانديداها وجود دارد. در چنين مواردی معمولا معاونين شخص نقش کليدی‌ای را ايفا می‌کنند.

در نهايت باز هم تاکيد می‌کنم، در اين تفاوت‌ها هدف مقايسه نداشته‌ام، تنها زيرمجموعه‌ای از چيزهايی که به نظرم متفاوت بود را بيان کردم. بررسی من هم به عنوان يک شخص غير فعال بود و لزوما دقيق و کامل نيست.

يا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 23:27 توسط بابا نعیم |

گوشه‌ای از پارک، تنها نشسته بودم که دختری از کنارم رد شد. دختر بچه، ظاهراً گم شده بود. آرام مادرش را صدا ميزد ولی هيچ نگرانی و دلهره‌ای نداشت. انگار نه انگار که گم شده. پرسيدم: «گم شدی؟» انگار که يک آشنا ديده باشد، خوشحال شد و چشمانش برقی زد، به من نگاه کرد و با سر جواب داد : «آره». نميدونم چرا، ولی بهش گفتم: «منم گم شدم!» ذوق کرد. احساس کرد که وضعيتش غيرطبيعی نيست و يک همدرد داره. پرسيدم : «با مامانت اومدی؟» باز هم با سر جواب داد: «آره». پرسيدم : «خونه‌تون کجاست؟» شروع کرد به گفتن آدرس خونه‌شون. حفظ کرده بود: «خيابان ... کوچه ... طبقه ...» با کنجکاوی و ذوق‌زدگی بچگانه‌ای پرسيدم : «تلفن؟» پشت سر هم عددها را گفت : «هفت، هفت، پنج، سه، پنج ...» ديگه دستهاش، توی دستهام بود. از اين که اين قدر راحت اعتماد کرده بود و اين قدر سريع صميمی شده بود، ذوق کرده بودم. صدای زنی، آرام، آن دورتر گفت: «مريم!» انگار دنيا را بهش داده باشند، چرخيد و مادرش را ديد. دويد به سمت مادرش. انگار نه انگار من هم آنجا بودم. انگار نه انگار دستهاش توی دستهام بود. انگار نه انگار که... دلم ريخت پايين. به مادرش که رسيد، دست مادرش را چسبيد. آرام، بدون اين که چيزی به هم بگن، نگاهی به هم کردند، لبخندی از رضايت و مهربانی به هم زدند و رفتند. دلم گرفت، خودم را نبخشيدم. که چرا روی ماهش را نبوسيدم، که چرا بهش نگفتم که... که چقدر خوشگله، و نفهميدم که چقدر زود، اين قدر زياد، دوستش داشتم...
رفتنشان را نااميدانه تماشا ميکردم، همان طور که ميرفتند، ناگهان برگشت. انگار چيزی يادش افتاده باشد، با نگاهش من را پيدا کرد و با هيجان قشنگ بچگانه، خنديد و برايم دست تکان داد. مادرش برنگشت، من هم با خيال راحت، وسط پارک، مثل بچه‌ای که برای دوستش دست تکان ميدهد، با تمام هيجان، برايش دست تکان دادم. برايم، همين مانده بود...
و من تنها، انگار در پارک گم شده بودم...

اينها را، همه‌اش را، ديشب، خواب ديدم...

+ نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 22:50 توسط صادق |

خوشبختی، اون چيزی نيست که آدما از بيرون می‌بينند
خوشبختی، تو دل آدماست
دل که خوش باشه، آدم خوشبخته

(روسری آبی)
+ نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 0:46 توسط صادق |

زندگی چند صفحه است.
صفحه اول خودت و پدر و مادر. صفحه دوم همسر و فرزندان، صفحه آخر هم، مرگ. چند صفحه حواشی بی‌ارزش هم وسطشان هست.
حواست کجاست؟ توی حواشی می‌چرخی؟ صفحات مهم را فراموش کردی؟ صفحه اول و دوم را زياد نگاه کن. گاهی هم نگاهی به صفحه آخر بنداز، و خدا را شکر کن که دو صفحه قشنگ داری.
اگه صفحه آخر را پر کنند، ديگه المثنی صادر نمی‌شه...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 10:16 توسط صادق |


اين بار انگار قضيه فرق ميکند. فاجعه آنقدر بزرگه که باورش واقعاً سخته. و خوب و بد کاملاً مشخصه. ديگه حقيقت در پرده نيست. خاکستری نيست. سياه و سفيد معلومه. ديگه کمتر میبينم توی بحثها و صحبتها و حتی خبرگزاریها کسی صحبت از تروريست بودن حماس بکنه. حتی اگر بپذيريم که حماس اشتباه ميکنه، «جنايتهای» اسرائيل در مقابل «خراشهای» حماس خيلی خيلی ناچيزه. واقعاً باورش سخته. اين همه کشته، اين همه بچه، اين همه زن... نميدونم...

گاهی فکر ميکنم، وظيفهی من چيه؟ دعا کردن؟ راهپيمايی؟ همين؟ من که هيچ وقت توی اين راهپيمايیها شرکت نکردم. شايد قدم اول همين باشه. نميدونم...

گاهی فکر ميکنم، کاش يک کمی مثل دکتر و م.ج. سکيوريتی کار بودم، ميافتادم دنبال «هک» کردن سايتهای اسرائيلی...

گاهی ميگم، خدايا! يعنی اين کارهايی که اسرائيلیها با مردم فلسطين ميکنند، از کار قوم نوح و لوط و سبأ و ... بدتر نيست؟ اصلاً چرا يه عذاب اساسی، بر سر اينها نمياری؟ اصلاً چرا اين بنیاسرائيل عذاب نميشن؟

 

من که کاری نميکنم. قبول دارم. ولی کاش ميدونستم چيکار ميتونم بکنم. يعنی بدونم وظيفهی من توی اين وضعيت چيه...

+ نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 15:4 توسط صادق |

فکر کنم سال دوم راهنمايی بودم که معلم تاريخمون برای کلاس تاريخچه ی ضرب المثل "مگه شهر هرته" رو تعريف کرد. نمی دونم چقدر واقعيه يا نه ولی داستان به اين قراره:
سال ها پيش توی شهر هرت يه دزدی می ره خونه ی يه نفر دزدی. وقتی از ديوار می پره پايين چون ديوار بلند بوده دستش شديد می شکنه جوری که قابل درمان نبوده. فرداش می ره شکايت و طرف رو به دادگاه می کشونه که چرا ديوارت استاندارد نبوده و به من صدمه زده حالا ديگه من با اين دست ناقص چه جوری برم دزدی؟! صاحب خونه هم می گه به من ربطی نداره من فقط دستور ساخت اين خونه رو دادم. معمارش ديوار رو اين جوری ساخته. معمار رو ميارن می گه راستشو بخواين من وقتی داشتم طرح اين خونه رو می کشيدم يه خانمی دوان دوان از کوچه رد شد منم حواسم پرت شد! اندازه ی آجرها را يک و نيم برابر زدم و بنابراين ديوار يک و نيم برابر شد. خانمه رو ميارن که چرا تو کوچه می دويدی؟! هرچی باشه اينجا شهر هرته! جواب می ده که معلم مدرسه بچه مو تنبيه کرده بود داشتم می رفتم مدرسه. معلم رو ميارن و اون ديگه جوابی نداشته. رای بر اين می شه که دست معلمه رو هم عوض دست دزده بشکنن. ولی چون اون تنها معلم شهر بوده رضايت می دهند يکی از چشماش که برای تدريس لازم نبوده رو کور کنند!!
اين داستان برای من خيلی جالب بود. قسمتی از اين داستان که خيلی خالی بندی به نظر می آيد شکايت اون دزده هستش. اگه اونو باور کنی، باور بقيه ی داستان کار سختی نيست! من تا چند وقت پيش اون قسمت رو باورم نمی شد ولی يواش يواش داره دستگيرم می شه که خيلی هم خالی بندی نيست!!
ديدگاه مردم اينجا نسبت به جنگ عراق اينه که بچه هامون اونجا دارن کشته می شن، داريم اونجا پول خرج می کنيم برای برقراری دموکراسی. عوضش اين عراق های نامرد، بهمون حمله می کنند سربازهای زن تا دندون مسلح ما رو تنها گير می يارند و با دست خالی .... هيچکی در مورد بديهی شدن شنيدن خبر مرگ دويست نفر عراقی در يک روز و با يک بمب صحبتی نمی کنه، اتفاقی که در زندان ها افتاد ياد هيچکی نمی مونه. بديهيه که سربازها (که بچه های خودشونن) آدم های خير خواه و خوبی هستند پس عراقی ها بدند.
برای اين که بتونيد داستان شهر هرت رو باور کنيد بايد با استفاده از منطق دزده سيستم رو تحليل کنيد.

+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 22:25 توسط بابا نعیم |


زندگی زنگ تفريح کوتاهيست.

                ساعت بعد، حساب داريم...



+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 14:26 توسط صادق |

فرشته قسمت : ميبخشيد جوان، شما چی ميل داريد؟
جوان : مممممممم. خوب من يک همسر ايده‌آل ميخواستم.
فرشته قسمت : لطفاً دقيقتر بگين. منظورتون از همسر ايده‌آل چيه؟
جوان : همسری که خوب باشه ديگه. نميدونم... ميشه شما کمکم کنيد؟
فرشته قسمت : البته! بفرماييد اين منوی همسرهاست. يکی را انتخاب کنيد.
جوان : بذار ببينم: 1) خوشتيپ خوش‌اخلاق نامهربان 2) مهربان خوش‌اخلاق بدتيپ 3)خوشتيپ بداخلاق مهربان. مممم، ببينم خانم فرشته‌ی قسمت، چرا شما همسر خوشتيپ خوش‌اخلاق مهربان توی منو نداريد؟
فرشته قسمت : نداريم ديگه. از وقتی من مشغول به کار شدم همچين همسری توی منو نبوده. خوب اگه هم بود به وسع شما نميخورد. اين طور که من ميبينم شما آدم بدتيپ بداخلاق مهربانی هستيد. درسته؟
جوان : بله همينطوره. خوب... عيبی نداره. لطفاً يکی از گزينه ... قسمت من کنيد. اون پنجمی از سمت چپ لطفاً.
فرشته قسمت : تبريک ميگم. سليقتون خيلی خوبه. شما آدم بدتيپ بداخلاق مهربان خوش‌سليقه‌ای هستيد.
جوان : ممنونم. اين نظر لطف شماست.
فرشته قسمت : نفر بعد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 23:36 توسط صادق |

خدايا يه مدرسه خوب قبول بشم. اگه برم فلان مدرسه حتماً دانشگاه خوبی قبول ميشم. خدايا...
خدايا دوست دارم توی کنکور، يه رشته خوب قبول بشم. کسی که دانشگاه و رشته‌ی خوبی قبول بشه، آينده‌اش تضمينه و خيلی از مشکلاتش خودبه‌خود حل ميشه. خدايا...
خدايا مادرم بدجوری مريض شده. شفاشو از خودت ميخوام خدايا...
خدايا ازدواج خيلی اتفاق مهميه. آينده آدم به اين تصميم بستگی داره. به خودت توکل ميکنم. خدايا...
خدايا خيلی لحظه‌ی سختيه. امروز قراره دخترم به دنيا بياد. فقط ازت سلامتيشون رو ميخوام. هر دو شون را از خودت ميخوام. خدايا...
اين بيماری عفونی لعنتی ديگه از کجا پيدا شد؟ آخه چرا دختر من؟ خدايا اين کار رو با من نکن. من تحملش رو ندارم. خدايا دخترم رو به تو سپردم. خدايا...
خدايا اين خواستگار دخترم آدم درستيه؟ نکنه آدم ناتويی باشه؟ نکنه بالاتر از گل به دخترم بگه؟ خدايا کمکمون کن. دختر ما عزيزترينمونه. ما طاقت ناراحتي وشکستش رو نداريم. خدايا...

و هر بار با خودم ميگفتم: اين بزرگترين و مهمترين خواسته من از خداست که تا حالا ازش خواستم. و از ته دل ازش ميخواستم و بیصبرانه توقع داشتم برآورده بشه. و خدا همه‌ی آنها را برآورده کرد...

خدايا پدرم... ميدونم پير شده و اين قانون طبيعته. ميدونم. ميدونم که مريضه. خدايا شفاش بده. خدايا...
اما پدر رفت...
خدايا مادرم...
ای وای مادرم...
خدايا اين چه تصادفی بود؟ خدايا زنم رو به من برگردون.  اين چه کاريه که با من ميکنی؟ من که به جز اون ديگه کسی رو ندارم. خدايا من تنهای تنهای ميشم. خدايا...
اما زنم هم رفت...

من تنهام. پدر و مادرم و همسرم رفتند. ديگه پير شدم. برای ديدن اشياء دور و نزديک دائم عينک عوض ميکنم، فايده‌ای هم نداره. به سختی ميتونم کتاب بخونم. دخترم سرش خيلی شلوغه. يکی از نوه‌هام سنگينی گوشم را دست ميندازه و به جای حرف زدن برام پانتوميم بازی ميکنه. نوه کوچکترم هم ازم ميترسه. البته من خيلی دوستشون دارم. خيلی بانمک و باهوش هستند.

من صادق هستم. امروز تولد شصت سالگی منه.


+ نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 15:40 توسط صادق |

دو مرد بر سر قطعه زمینی نزاع داشتند.
هر یک میگفت این زمین از آن من است.
نزد عیسی(ع) رفتند تا قضاوت کند.
عیسی گفت: زمین چیز دیگری میگوید.
گفتند : چه میگوید؟
گفت : میگوید این دو مرد، هر دو از آن منند...

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 10:22 توسط صادق |

وقتی اومدم اینجا سر بزنم یاد اون لحظه فیلمهای وسترن افتادم که یه بیابون هست و باد میاد و چندتا تیکه خار و اشغال رو داره اینور اونور میبره


صادق، من و تو هستیم و دوتا کبوتر عاشق که دیگه به هم گیر نمیدن. نمیدونم کارشون به وصال کشید یا فصال. گرچه وبلاگ جای این چیزا نبود



امشب تمام انبیاء یکسر همه یا هو کنند --- امشب زمین و آسمان ذکر خدا با او کنند
عالم سراسر نور گشت وقتی علی منت نهاد --- شاید خجل ابلیس نیز بر زیر لب یا هو کند
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 11:42 توسط علیرضا |