فقط یه توضیح کوچیک، این یه وبلاگ گروهی هست برای خود گروه. لینکت نمیکنیم، نیازی هم نیست لینکمون کنی توجه داری که گروهی، یعنی چند نفر نه اینکه یه نفر ما زاگالیم، شما چطور؟ چاکرشیم
آرام، طوری که انگار یواشکی میخواست چیزی به من بگوید، گفت که بروم و ریش بگذارم و بعد برای مصاحبه برگردم گفتم که من بیشتر از این ریش در نمیاورم. گفت پس برو و «ریش پروفسوری» را بزن و «یکدستش کن» و بعد بیا تا مصاحبهات کنم گفتم : مگه اشکال شرعی داره؟ تازه من که تهریش هم دارم و صورتم را هم با تیغ نمیزنم گفت این آیین نامه اینجاست و اگر رعایت نکنی اصلاً باهات مصاحبه نمیکنم گفتم یعنی رزومه تحصیلی و کاری من رو نمیبینی؟ یا حداقل از دین و ایمونم نمیپرسی؟ لااقل از نحوه وضو گرفتن بپرس. لااقل از تعداد نمازجمعههایی که رفتم (نرفتم) بپرس و بعد ردم کن. به خاطر نداشتن ریش ردم نکن البته اینها را در دلم گفتم مطمئن بود که میروم و وقتی ریشم را درست کردم برمیگردم. ولی بهش گفتم که این کار را نمیکنم حرفهایی زد که حالم را به هم زد پرسید که آیا به ولایت فقیه اعتقاد دارم و جواب مثبت دادم. گفت اگر اعتقاد داری باید مقررات ما را رعایت کنی و این مقررات دنباله همونه به من گفت که وقتی بیست نفر لازم دارند، پنجاه نفر از کسانی که درخواست کار کردهاند را به گزینش معرفی میکنند و آنها هم بیست نفر را که «متعهد»تر هستند را انتخاب میکنند. چون همیشه درخواستکنندهها بیشتر هستند، هیچ وقت اتفاق بدی نمیافتد
بهش گفتم که در مجموعهای که کار میکنم، فقط من و یکی دیگه هستیم که روزه میگیریم و نماز میخونیم و بقیه از همین فیلتر شما هم گذشته اند به من گفت که شما تحصیلکردهها فکر میکنید چون دو تا کلاس سواد دارید، نباید گزینش شوید به من گفت که شما نباید مصداق «تشبه به کفار شوید» و فکر میکرد من نمیفهمم چه میگوید، پرسیدم یعنی ظاهر من شما را یاد کفار میاندازد؟ گفت : من همچین حرفی نزدم. ولی زده بود. گفتم ریش من مصداق خلاف شرع است؟ گفت نه. گفتم لااقل به مقامات مافوق خودت بگو که این قانون شما زیاده رویست. گفت که این کار را نمیکند و باز هم دلیل و برهان آورد که تبعیت از دستور مافوق در قاموس ایشان مصداق تبعیت از ولایت فقیه است داشتم سعی میکردم یک فیدبک بهشون بدم، ولی حرفم را نمیفهمید، یعنی خودش را به نفهمی زده بود
من میخواستم برای یک شرکت خصوصی کار کنم. شرکتی که به واسطه خصوصی بودنش برنده یک مناقصه دولتی شده بود(فقط شرکتهای خصوصی حق شرکت در مناقصه را دارند) شرکت مثلاً خصوصی، زیرمجموعه یک جای تقریباً نظامی بود. گزینش را همان جای تقریباً نظامی انجام داد و من رد شدم چون ریش نداشتم و این یک افسانه مربوط به سال 1363 نیست قصه امروز صبح زندگی من است
+
نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 12:28 توسط صادق
|
بحث کلاس در مورد انواع شبکههای صفبندی (Queueing Networks) بود. استاد پس از معرفی مدلی که در آن اشتراک يک صف برای چندين سرويس دهنده (server) وجود دارد، گفت:
"I remember mid 70s when from multiple queues, banks went to single queues. They realized it does not make sense to have several queues."
+
نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 13:57 توسط بابا نعیم
|
چند وقتیه که اصلاً خودم نیستم رفتارم، افکارم، حال و روزم، اصلاً چیزی نیست که قبلاً بوده نمیگم ایده آل نیستم، میگم همون که بودم هم دیگه نیستم عصبی تر از همیشه هستم، کمتر میخندم، حواسم پرت تر از همیشه است رانندگیم مثل مسافرکشها شده، پرخاشگرانه، کم حوصله، با سرعت زیاد
من خودم نیستم و این آزارم میده
+
نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 16:24 توسط صادق
|
سر ناهار بود. جان از نَن در مورد چين سئوال میکرد. بحث به اقتصاد رسيد و صادرات و اينکه شاخص توليد خالص ملی چين در اين شرايط بد اقتصاد جهانی کاهش نداشته و بلکه افزايش يافته. نَن گفت اما مهم اينه که چين هنوز کشوری در حال توسعه است و زيرساختهای لازم رو نداره و بنابراين نمیشه اين رقم رو با کشورهای توسعه يافته مقايسه کرد. مقدار زيادی از سودهای توليدات بايد خرج ايجاد زيرساختها بشه.
من از اقتصاد خيلی سرم نمیشه. اما ياد جملاتی از کتاب ادبيات افتادم: ايران سرزمين نهرهای جاری است ايران سرزمين معادن و ...، ياد نوجوانی که هستهی ويندوز رو فارسی کرد، ياد استقبال از تيم روبوکاپ که مقالهاش اول شده بود و ياد خيلی چيزهای ديگه ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 18:31 توسط بابا نعیم
|
سُريدم
+
نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 22:51 توسط صادق
|
يکی ميگه لاست نگاه ميکنم. کسی
که فريندز نديده باشه هم که ظاهراً وجود نداره.
چند وقت پيش، سیدیهای مدرسه
موشها را خريدم، پنج تا سیدی. شهر موشها را نميگم ها! مدرسه موشها.
تا امروز، يک سيزن را ديدم.
آخر سيزن اول کاراکتر نارنجی وارد شد. کپل که سربهسر نارنجی ميگذاره، شيطنت نهفته
کودک درون آدم قلقلکش پيدا ميکنه.
--
در حدود سمت چپ قفسه سينه
ناحيهای وجود دارد که ميگويند قلب آنجاست. هر چند تقريباً مطمئنم که در آن حوالی
قفسه سينهام چنين موجودی وجود ندارد، اما اون دور و بر، درد ميکند بد جور. به قول
قديمیها، آش نخورده و دهن سوخته.
--
شيطنت نهفته کودک درون هم تسلی
اين درد نميشه، لامصّب...
تکذيب ميکنم آقا. عاشق خودتی و
جد و آبادت...
+
نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 11:9 توسط صادق
|
گوشهای از پارک، تنها نشسته بودم که دختری از کنارم رد شد. دختر بچه، ظاهراً گم شده بود. آرام مادرش را صدا ميزد ولی هيچ نگرانی و دلهرهای نداشت. انگار نه انگار که گم شده. پرسيدم: «گم شدی؟» انگار که يک آشنا ديده باشد، خوشحال شد و چشمانش برقی زد، به من نگاه کرد و با سر جواب داد : «آره». نميدونم چرا، ولی بهش گفتم: «منم گم شدم!» ذوق کرد. احساس کرد که وضعيتش غيرطبيعی نيست و يک همدرد داره. پرسيدم : «با مامانت اومدی؟» باز هم با سر جواب داد: «آره». پرسيدم : «خونهتون کجاست؟» شروع کرد به گفتن آدرس خونهشون. حفظ کرده بود: «خيابان ... کوچه ... طبقه ...» با کنجکاوی و ذوقزدگی بچگانهای پرسيدم : «تلفن؟» پشت سر هم عددها را گفت : «هفت، هفت، پنج، سه، پنج ...» ديگه دستهاش، توی دستهام بود. از اين که اين قدر راحت اعتماد کرده بود و اين قدر سريع صميمی شده بود، ذوق کرده بودم. صدای زنی، آرام، آن دورتر گفت: «مريم!» انگار دنيا را بهش داده باشند، چرخيد و مادرش را ديد. دويد به سمت مادرش. انگار نه انگار من هم آنجا بودم. انگار نه انگار دستهاش توی دستهام بود. انگار نه انگار که... دلم ريخت پايين. به مادرش که رسيد، دست مادرش را چسبيد. آرام، بدون اين که چيزی به هم بگن، نگاهی به هم کردند، لبخندی از رضايت و مهربانی به هم زدند و رفتند. دلم گرفت، خودم را نبخشيدم. که چرا روی ماهش را نبوسيدم، که چرا بهش نگفتم که... که چقدر خوشگله، و نفهميدم که چقدر زود، اين قدر زياد، دوستش داشتم... رفتنشان را نااميدانه تماشا ميکردم، همان طور که ميرفتند، ناگهان برگشت. انگار چيزی يادش افتاده باشد، با نگاهش من را پيدا کرد و با هيجان قشنگ بچگانه، خنديد و برايم دست تکان داد. مادرش برنگشت، من هم با خيال راحت، وسط پارک، مثل بچهای که برای دوستش دست تکان ميدهد، با تمام هيجان، برايش دست تکان دادم. برايم، همين مانده بود... و من تنها، انگار در پارک گم شده بودم...
اينها را، همهاش را، ديشب، خواب ديدم...
+
نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 22:50 توسط صادق
|
با ع.خ در گوشه ای خلوت کرده بودیم. از تجربیات خودش می گفت. تحلیل قشنگ و جالبی داشت. اینکه بعضی اتفاق ها در زندگی بشر اتفاق می افتد که در طی آن، انسان احساس می کند کلاْ زیر پرس له و لورده شده و از بین رفته است. بعد از تخریب کلی، کم کم نوبت به مرحله ی بازسازی می رسد. انسان سعی می کند خودش را از نو تعریف کند، خودش را از نو بسازد. با معیارها و دیدگاه های جدید، خود جدیدی برای خود ایجاد کند. او می گفت فوت پدرش مصداقی از همان اتفاق ها برای او بوده است. بعد از آن حادثه ی دردناک، کاملاْ نابود شد، و بعد از آن آهسته آهسته خود جدیدی ساخت.
در روزمرگی عجیبی هستیم. غرور و سرخوشی خیلی وقتها از یادمان می برد که از کجا آمده ایم و به کجا می رویم. گاهی اوقات لازم می شود که آنقدر با شدت به زمین بخوریم که تمام غرور و تکبرمان نیست و نابود بشود. هر چقدر فکر می کردیم که توانا هستیم و انجام خیلی از کارها در توان ماست، تازه می فهمیم که پوچیم. لحظاتی هستند که در آن هیچ کسی نیست که یاور باشد، یا هیچ کسی نیست که «بتواند» یاور باشد. تنها کورسوی امید همان کسی است که کمتر وارد محاسباتمان می شد. تنها آن وقت هست که قلباْ درک می کنیم که هر چه هست و نیست از جای دیگر است، از کس دیگر است.
یا من تحل به عقد المکاره...
+
نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 16:47 توسط سردار
|
شب بیست و هفتم ماه صفر 1430 قمری. شب شهادت پیامبر اکرم و امام حسن مجتبی علیه السلام
برای اولین بار راهی میشی به سمت "مرکز اسلامی انگلیس" که با دیدن آدمهای بیرون و کسانی که وارد میشن و بیرون میان و حرفهایی که میزنن و ... از کلمه اسلامی همون مفهوم "دانشگاه آزاد اسلامی" برات تداعی میشه
سخنران داره صحبت میکنه و بعد از چندتا مثال در کمتر از 10 دقیقه باعث میشه که بیام بیرون و چند دقیقه ای هم از بیرون گوش کنم. اما با دیدن اطراف و ... تصمیم میگیرم که برم و قدم بزنم و بعد از این دو هفته حضورم اولین بار در تاریکی شب توی پیاده روهای شهری که مجلسش چه نقشه ها برای ما نکشیده. قدم زدنی تنها، به همراه صدای نوحه باصم که روی موبایل داشتم و صداش رو بلند کرده بودم. نیم ساعتی میرم و بر میگردم و میبینم نوحه خونی و سینه زنی هم شروع شده.
و من، کسیکه سالهاست دائم در سرم میگرده که امام حسن ع چقدر مظلومه که حتی در انتخاب کردن اسمش برای فرزندانشون هم شیعه ها رغبت خاصی ندارن، میبینم حتی در این سینه زنی اشاره ای نمیشه به این امام، به کسی که مقدمه راه امام حسین ع هست و ...
و داغی بیش از همیشه روی دلم میمونه و در تاریکی آلوده اینجا بر میگردیم خونه
شهادت امام حسن علیه السلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رو به همه تسلیت میگم. انشاء الله از دعای فراموشمون نمیکنید
+
نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 17:36 توسط علیرضا
|
استاد س. خطاب به من و حسين: "شما خودتون رو دست کم میگيريد فکر میکنيد کارتون کم ارزشه. فکر نکنيد کمتر از کسانی هستيد که اون ور دنيا ريسرچ میکنند." اون موقع حرفشون رو نفهميدم. فکر میکردم يک جور اميد دادن الکی و لفاظی هست. الان که اينجام میبينم که واقعا راست میگفتند. اينجا خرفتترين آدمها رو میبينی که با اميد و کوشش و ادامه دادن مستمر کاری که میکنند به نتيجه میرسند. نکته هوش و توانايی نيست، بلکه اميد و پشتکار آنهاست که آنها را پيش میبرد. وقتی سيستم درست اضافه میشود بهترين نتيجه را میگيرند.
چند وقتی است که از افرادی نامههايی دريافت کردهام که دليل اصلی نوشتن اين مطلب شد. نامههايی که در پس آنها الگوی مشابه نااميدی ديده میشود. بعضی از اين نامهها به سخره گرفتن دستاوردهايی که در کشور داشتهايم میپردازند، برخی به ترويج اينکه نبايد در انتخابات شرکت کرد و برخی ... جالب اين است که از همين افراد نامههايی دريافت میکنم که ايرانيان باستان چنين بودند وچنان.
پرستش گذشتهی پرشکوه، به سخره گرفتن دستاوردهای کنونی و بستن پنجرهی اميد به آينده، میشود نسخهای که به سرنگونی يک فرد، کشور و تمدن منتهی میشود. و بسيار روشن است که از چنين نسخهای چه کسی سود میبرد. میدانم اگر افرادی نبودند که چنين نسخهای را پاره کنند به دانشگاه تهران، يونيوقسيتی دو تهران (به فرانسوی بخوانيد) میگفتيم؛ اگر کسی نبود که سی سال رنج بکشد احتمالا به زبان ديگری صحبت میکرديم و ... هرفردی که در تاريخ کاری کرده اين نسخه را زير پا گذاشته. رنج میبرم وقتی میبينم مردم کشورم پيش طبيبی میروند که اين نسخه را برايشان میپيچد. شايد هم در طب خانگی به آن میرسند.
يکی از نامههايی که بيش از همه آزارم داد نامهای بود که ماهوارهی اميد را به تمسخر گرفته بود. صد البته اين نامه با سياست هم مخلوط بود. من نديدهام که اين غربیها دستاوردی را که داشتهاند به سخره بگيرند. در اينجا غرور ملی خيلی مهم است. هرکسی که آن را خدشه دار کند طرد میشود. وقتی سازمان فضايیشان کاری میکند همه خوشحال میشوند. در زمان رئيس جمهوری هرکه باشد: کندی، نيکسون، بوش، اوباما و ... فرقی نمیکند. اين دو مساله را از هم جدا میکنند. مسخره کردن دستاوردها به بهانهی سياست برای من خندهدار نيست، تلخ است. میبينم که چگونه به بهانهی يکی، ديگری پايمال میشود و ناخودآگاه خودباوری زير سئوال میرود.
من نمیگويم که همهی مسائل خوب است و شرايط گل و بلبل. اما میدانم نابود کردن آن ناچيزی که مانده است و به دست میآيد دردی را دوا نمیکند. بايد به حداقل چيزی که داريم افتخار کنيم و روزنههای اميد را باز نگهداريم.
اميد چيز خوبی است، شايد بهترين چيزهاست و از دست دادن آن طاعون روحهاست.
+
نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 0:34 توسط بابا نعیم
|
جالباسی کـُتم را میگيرد، ديوار به من لبخند میزند، خانه در تنهاييم شريک میشود، کاناپه در آغوشم میگيرد، و من مهمان تلويزيون میشوم و يک دل سير نگاهش میکنم، و او برايم حرف میزند... اينها، جای تو را گرفتهاند...
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 22:33 توسط صادق
|
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم /ولى دل به پائیز نسپرده ایم چو گلدان خالى لب پنجره /پر از خاطرات ترک خوردهایم اگر داغ دل بود، ما دیدهایم /اگر خون دل بود، ما خوردهایم اگر دل دلیل است، آوردهایم /اگر داغ شرط است، ما بردهایم اگر دشنه دشمنان،گردنیم /اگر خنجر دوستان، گردهایم گواهى بخواهید، اینک گواه /همین زخمهایى که نشمردهایم! دلى سر بلند و سرى سر به زیر /از این دست عمرى به سر بردهایم
خیلی با این شعر حال میکنم
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 7:40 توسط اونر محترم
|
قبلا به به ان سبک نوشته بودم. باز هم در ذهنم وول میخوره:
من میخورم، تو میخوری، او نگاه میکند --- ما میخوریم، شما میخورید، آنها شب زود میخوابند
من اپلای میکنم، تو اپلای میکنی، او خرج ثبت نام ندارد --- ما اپلای میکنیم، شما اپلای میکنید، آنها مجبورند ترک تحصیل کنند
من ازدواج میکنم، تو ازدواج میکنی، او پول لباس عروس هم ندارد --- ما ازدواج میکنم، شما ازدواج میکنید، آنها هر روز قسطش را میدهند
من گریه میکنم، تو گریه میکنی، او به ما دستمال میفروشد --- ما گریه میکنیم، شما گریه میکنید، آنها ما را دلداری میدهند
من عیدی میگیرم، تو عیدی میگیری، او عیدها کار میکند --- ما عیدی میگیریم، شما عیدی میگیرید، آنها عیدها عزا میگیرند
من زندگی میکنم، تو زندگی میکنی، او زندگی میکند --- ما زندگی میکنیم، شما زندگی میکنید، آنها زندگی میکنند
ما برای چی گریه میکنیم و خیلیها برای چی. ما برای جور نشدن فلان دانشگاه و کار و ویزا، و خیلیها برای جور نشدن پول برای دادن بدهی ما چه عیدیهایی اعم از هزاران و گاهی صد هزار و گاه بیشتر میگیریم و اونها دست بچشون یه هزار تومنی میدن که دلش خوش باشه ما میشینم پشت فرمون و غر میزنیم به عالم و آدم. هر روز یه برنامه برای سفر و یه رستوران برای شام. خیلیها تو صف اتوبوس میایستن و سوار اتبوس پولی نمیشن تا اتوبوس بلیطی بیاد. ما دنبال جمع و جور کردن پول واسه خریدن ماشین و وسیله بهتر، خیلیها دنبال قرض تا صاحبخونه بیرونشون نکنه ما چه راحت ازدواج میکنیم و میریم سر زندگی و خیلیها ندارن برای یه جشن ساده، برای جهیزیه، برای اجاره 40 متر خونه. خودشون توافق میکنن که جشن عروسی نگیرن اما یه احمقی میگه من آرزو دارم دخترم رو توی لباس عروسی ببینم و اشک یه جوون یتیم رو در خفا در میاره که حالا این چندین میلیون رو از کجا بیارم. چه راحت میخندیم به شلوار پاره آدمها، خودمون رو جمع میکنیم تا لباس اون زباله جمع کن بهمون نخوره که خدایی نکرده از فقر اون با نرسه یا از خوشی ما به اون. چه راحت شیشه ها رو میدیم بالا و کولر ماشین رو روشن میکنیم و گل فروش سر چهار راه رو دزد خطاب میکنیم. چقدر آسون مردم رو دهاتی و چوپون خطاب میکنیم، انگار دهاتی بودن جرمه. یا یادمون میره چوپانی شغل انبیاء بوده. یا شاید فکر میکنیم کار پر درآمد چند میلیون در ماه ما شرف میاره. و ما میخندیم و خوش هستیم، چشم میبندیم و به روی خودمون نمیاریم و همه چیز رو میندازیم گردن دیگران که اونها باید درست کنن. یادمون میره علی یاد داد. در عمل یاد داد. جایی نگفت من امیر و فرمانروا هستم. بین مردم بود از نوع مردم. غذا دهان کور میذاشت و یتیم پشتش سوار میکرد و با بچه ها بازی میکرد. و ما، هنوز فکر میکنیم اگه پولی رو صدقه بدیم از جیبمون کم شده و اگه خمس بدیم مالمون ناقص شده
آه چه خسته میکند تنگی این قفس مرا
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 18:54 توسط علیرضا
|
کی کجاس؟ سردار بی منزل در بلاد کفری از نوع اروپایی، نعیم با منزل در بلاد کفر از نوع آمریکایی، اکبر در پی منزل در بلاد کفر، خیام در پی بلاد کفر، سردار سابق گیرکرده پشت درهای بلاد کفر
صادق هم صادقانه با زبون بی زبونی فریاد زد که منزل دار شد
ای دل اگر عاشقی --- در پی شلوار باش
یاد مشهد 82 افتادم، توی اون خونه سرد و اون جمعیت. لبو و والیبال نشسته و محسن جنا و ... اونهمه آدم در مشهد و امروز نمیتونیم حتی یه افطاری جمع و جور کنیم هـــــــــــــی روزگار
دلم پر شد از ظرف پر از پشمک --- بیار اندک برایم باقلوا کمتر بزن چشمک
+
نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:31 توسط علیرضا
|
فکر میکردم سردار قبل از رفتن شاید بنگارد. یا شاید من زود فکر کردم نمینویسه. اما میدونم سرش حسابی شلوغه و درگیر کارهای شاید در هم پیچیده. انشاء الله که هرجا هست موفق باشه
اینم هفتمین روز ماه رمضون. داره تموم میشه. شبیه یک پروگرس بار الان داره از 24 درصد میگذره و هنوز فکر میکنیم در حال اینیت کردن هست. هر سال ماه رمضون خیلی وقتها در این فکر هستم که میگن دست شیطون رو خدا در رمضان میبنده و نگاه میکنم به اطراف و خودم و شهر و دنیا و میبینم آره، همینه. و چقدر آرامتر و قشنگتر میشه اطرافم. و البته این هم به ذهنم میاد که ما آدمیزاد، برترین بنده خدا اونقدر قدرت داریم که دست شیطون که خدا میبنده برامون رو باز میکنیم و میندازیمش به جون خودمون. رمضان، یه بهونه برای بخشیدن. خدا که همیشه میبخشه. اما توی این ماه عشقش کشیده کرور کرور ببخشه. فرط فرط ثواب بنویسه. وقتی برای هر خُرپف یه سبحان الله مینویسه و برای نفس کشیدن تسبیح و برای یه آیه خوندن ختم قرآن و ... یعنی بنده ی من یه نگاهی بنداز. خدایی هست! اشتباه کردی؟ برگرد و بیا. خودم میبخشم
هرسال دور هم افطاری جمع میشدیم و نون و پنیر و آش. حرف میزدیم و میخندیدیم. اما امسال، بلاد کفر و علم و عیال و منزل انگار نمیذاره. وقتی سدکلا زنگ زده بود که چیکار کنیم گفتم: سخته، من هستم اما فکر نکنم کسی وقت بده براش. چون اگه بخوایم مجردی دعوت کنیم نمیان و اگه متاهلی بگیم بیان که جا نداریم
و یاد آخرین افطاری بخیر. اونجا که قول دادیم ما سه نفر زیرآبی نمیریم و میگیم. یادته؟
نمیدونم، شاید سال دیگه اینجا یکی بنویسه یاد علیرضا بخیر، یه فاتحه براش بخونیم
اما اگه کسی هم ننوشت و یادتون افتاد، جان من بخونید. میدونم که گیرم مرام بذارید و بخونید ...
+
نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 18:41 توسط علیرضا
|
خب انگار سکوت مرگبار کامل با اینجا خو گرفته و کسی نیست که اینجا رو تکونی بده. منم بعد از سفر و مشهد و دعا برای دوستان، یاد کردن خیلیها و یه دعای دسته جمعی که کسی از قلم نیافته، گفتم بیام اینجا و یه فوتی به خاکهای نشسته بکنم. مثل کتابها و آلبومهای قدیمی که خاک روشون میشینه و وقتی فوت میکنی و کمی تمیز میشه آدم دلش میره به قدیما و خاطراتش
وقتی بچه ها دغدغه اپلای و ازدواج و خواستگاری و ... نداشتن وقتی برنامه های مسافرتی میریختن و البته وقت داشتن و باز البته وقت میذاشتن (قبول دارم سخته مسافرت رفتن - خودم اونقدر مرخصی گرفتم که مونده اعدامم کنن :) )
نمیدونم سردار اینجاس یا اروپا (در ادبیات اروپا به دو معناست: یکی قاره ای سبز دارای کشورهایی مثل آلتاحاد شوری، آلاسکا، آلقیزستان و ... و دوم جایی جهت راحتی و آرامش که گاهی آن محل، گلابدونی، مستراح و ... نامیده میشه. اینجا منظور اروپا از نوع اول بود) حمید که نامرده، هیچی سلمان رو ازش خبر دارم. اونقدر که تلفنم رو جواب میده ;) ممصادق رو پدرش رو مشهد دیدم! صادق ازم امضاء گرفت. فکر کنم برای یادگاری هادی چون تو یه اتقایم میبینمش نعیم رو گفتن همزمان با من مشهد بود سد جلال، سلام علیکم و رحمة الله
باد سردی میاد، تنم رو میلرزونه. و آینده در پیش است
(1)و خدا را بپرستيد! و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيد! (2)و به پدر و مادر، نيكي كنيد؛ (3)و
همچنين به خويشاوندان (4)و يتيمان (5)و مسكينان، (6)و همسايه نزديك، (7)و همسايه دور، و (8)دوست و
همنشين (9)و واماندگان در سفر (10)و بردگاني كه مالك آنها هستيد، زيرا خداوند، كسي را كه
متكبر و فخرفروش است، (و از اداي حقوق ديگران سرباز ميزند،) دوست نميدارد
+
نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 11:2 توسط یوتی پارتی
|
+
نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 17:5 توسط صادق
|
این نه، اون. نه اووون. اون عقبی آره آره، همون . . . نه این جنسش خوب نیست، زود حشره میخوردش. میشه اون یکی رو هم بدید؟ آره ممنون. چنده؟ ... آقا اشکال داره دوتا از اینا رو استفاده کنم؟ میگن نمیشه. . . . آقا مطمئن دیگه؟ دوست ندارم همون شب اول تمام تنم رو حشرات تو قبر بخورن، کفن ش خوبه دیگه؟ ...
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 22:46 توسط علیرضا
|
تو خونه ی ما - شاید مثل خونه ی خیلیا - گریه کردن کار ساده ای نیست. باید حساب پس بدی. همه نگران میشن. همه هول میکنن. چی شده؟ چرا گریه کردی؟ چشات قرمز شدن... منم که این روزا - در واقع شبا - اشکم دم مشکمه... حوصله ی جواب دادن رو هم ندارم یه فایل گرفته بودم از پیام 4-5 ماه پیش. تو این مدت هر وقت حالم میره تو قوطی اینو گوش میدم و ... خوبیش اینه که درد آدم قسمت میشه با درد امام حسین... حساب هم که نداره گریه کردن واسه امام حسین تو این مدت من از همه بریدم. حتی از خودم. از مامان و بابا. از همه. ولی از امام حسین نبریدم. آخر آخر دلتنگی که میشدم، یاد مصیبت آقا میفتادم... اینا کار تو بود فکر کنم. میدونی چند بار تو این مدت خواب دیدم رفتم کربلا؟ رفتم حرم امام حسین، حرم حضرت عباس...
« بالاخره ما دو تا حسین گفتیم یه وقتی گریه کردیم براشون
وقتی آدم میشنوه بعضی پیر غلامای امام حسین لحظه ی آخر که نفس میخواد برسه به حلقوم یه مرتبه از جا بلند میشه ماهها تو بستر افتاده ها... یهو بلند میشه میگه پاشید! مگه نمیبینید اربابم اومده؟ احترام کنید!
اصلا حالم خوش نیست. حال و حوصله درست و حسابی ندارم. شاید پناهگاهم مسجد باشه و منبر و نشستن پیش حاج آقا باز پدر این خدا رو بیامرزن که این مسجد و محل و استاد رو به ما داد که یه چیزی باشه که یادمون نره کجا اومدیم و کجا میریم. باز دیدن صورت چارتا آدم که نور صورتشون هم دلت رو شاد میکنه و هم غمگین شاد از دیدن چهره مومن و غمگین از شرمندگی خودم
حالم اصلا خوش نیست. گاهی به این عروسک گوسفند رو میزم نگاه میکنم و یاد خل و چل بازی های نچندان دورم میافتم. یاد اینکه مردم خودشون رو زیر و رو میکردن نمیتونستن حتی حدس بزنن که علیرضا ممکنه مسئله و غمی هم داشته باشه
حالم اصلا خوش نیست، یه جورایی حتی حال مردن رو هم ندارم. به اینجا پناه آوردم نمیدونم از سر چی. فقط اومدم بنویسم. دلم بدجور هوای جمع شدن بچه های یوتی پارتی رو کرده. بیست تا آدم با سر و صدا و خنده و قهقه. نگاه کردنشونم یه جور امیده برام. شکر این نعمت که خدا بهم داد گاهی میشینم و عکسهای بچه ها رو نگاه میندازم و این وسط خنده های عجیب و غریب که دیگران ببین شک میکنن
حالم اصلا خوش نیست.
+
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 23:35 توسط علیرضا
|
اعصابم به هم ریخته. نه تمرکز فکری دارم نه تمرکز فکری نه داداش، به ازدواج و ... مربوط نمیشه. شایدم میشه. نمیدونم. اما فکر میکنم نمیشه نمیشه؟ فکر میکنم؟ مگه من میتونم فکر کنم؟ ... خب این نشون داد تا اینجا که خیلی اعصابم خورده
هی . دیشب هم دوستان در فراق ما رفتن سورچرونی. نامردا این متاهلین دقیقا یه تاریخی گذاشتن که نتونیم بریم. ییهو گفتن سه شنبه ساعت 7. نمیگن ما برنامه مون روی هواس، یه کم زودتر بگید خب :) باشه، حالا نوبت ما هم میشه، میشه؟ نمیشه. میشه؟ نمیشه و الی آخر
در انتها از تمامی دوستانی که ما رو در تهیه این مجموعه یاری کردن سپاس فروان را برای شادی روح آن از دست رفته و باقیمانده های آن خواستگاری میکنیم
یه کم جدی: دوباره محرم رسید. امشب میشه شب اول محرم. دوباره یه سال از این عمر گذشت. عمری که نمیدونم چطوری باید اون دنیا دوبار جواب پس بدیم. یه بار میپرسن عمرتون رو چطور گذروندید و یه بار هم اینکه جوونیتون رو چطور. خودم شرمم میشه از نگاه کردن خودم در آینه. وقتی یاد شب اول قبر و تنهایی و تاریکی و فشار قبر و ... میافتم، هـــــــــی درد یکی دوتا نیست. غم زمانه خورم یا فرق یار کشم --- به طاقتی که ندارم کدام بار کشم ... نه دست صبر که در آستین صبر برم --- نه پای عقل که در دامن قرار کشم
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 15:15 توسط علیرضا
|
نشسته ای و صحبت میکنند. ابتدا حرف از سهمیه بندی بنزین
میشود و شرایط و خرید لیزینگ خودرو و قسط و ...
خب، بد و بیراه به دولت و مجلس و غیره که در این موارد
طبیعی به نظر میاد، شرح ما وقع نمیخواهد. اما توضیح میده از کارش. البته شغل دوم.
یه پژو آردی مدل 85 رو از ایران خودرو با شرایط لیزینگ
میخری. قیمت اولیه 6.7 میلیون بوده، اما چون سود 17 درصد داشته برای تو 10.4 آب
میخوره و با خرجهایی که برای از بین بردن آثار آردی بودن میکنی میکنه به عبارتی 11
چوق. عصره، بعد از شغل اول میرن (یا بهتره بگم میرفتن) یه آژانس حوالی پاسداران. در
ابتدای کار 800 لیتر بنزین در کارت مبارک قرار داشته، صاحب آژانس میگه اگه شماره
از سازمان بگیرم هر ماه 600 تا میاد تو کارتت. پس به کوب کار میکنه. اما چی کار؟
زنگ میزنه، میگه بیا، میری میگه این کارتون رو ببر فلان جا،
کی میرسی؟ مپرسه چی هست توش؟ میگه تو ببر، کی میرسی؟ با اصرار که چی هست؟ باز
میکنه و بله، مشروب. پس هزینه چندین برابر میشه، "چون خطر حمل زیاده"
چرا؟ چون یه جایی در زعفرانیه منتظر این آب شنگولی ها هستن به جهت احتمالا آمپول
زدن! و الی ماشاء الله
اینکه مشکلات میخوره به زندگی من، به سهمیه بندی بنزین
مربوط میشه یا ربا در خریدهای لیزینگ، حمل مشروب که مال حرام به یقین هست و ...؟
میگن وقتی مشکلی بهتون خورد، نماز استغفار بخونید چون ممکنه
گناهان کوچکی کرده باشید که بدون استغفار مونده باشن و زیاد شده باشن، یا مثلا به
خدا بگید من از تمما کسایی که به نظرم به من بدی کردم میگذرم، تو هم از من بگذر و
مشکلم رو حل کن و ...
قضاوت با خودتون
+
نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 0:22 توسط علیرضا
|
خیلی وقت بود نتونسته بودم سر بزنم اینجا حتی وبلاگ خودم رو یکماه میشه دست نزنم. مشغله، کار، ... اونقدر زیاد شده که نمیشه برنامه ریزی کرد
همیشه از خدا بابت دوستهام تشکر کردم. جسته و گریخته سعی میکنم حال و احوال کنم. همینکه یکی کم خبر میشه نگرانش میشم و سراغش رو میگیرم
بابا نعیم که مثل بقیه ترسید تاریخ عقد رو بگه. جون نعیم، ما که نمیایم به هم بزنیم که :) حالا ما پیشاپیش از رفتن رسمی سد کلا خبر میدیم. البته این جوان رعنا انشاء الله فرطی خودش رو از صحنه بیرون نکشه و گم و گور نشه.
یه جورایی هوایی شدن بچه ها بوش میاد. من هم که به عنوان یه بزرگتر مجبورم اول همه تون رو بفرستم خونه بخت تا خیالم راحت بشه دلم آروم نیست وقتی میبینم اکبر آقا مجرد میره سفر در حالیکه اون سدممدحسین نامرد، بی معرفت، زیرآبی روی .... هروقت میخواد بگه دعا بفرمایید میگه برای "ما" دعا کن.
اصلا هم حسودیم نمیشه D:
آقا بیا تا گل برافشانیم - طرح مسافرتهای خانوادگی و قوانین جدید رو تدوین کنیم و یوتی پارتی+یوتی پارتات (بر وزن مومنین و مومنات) رو تاسیس کنیم تا کسی نرفته ثبتش کنه
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 10:4 توسط علیرضا
|
و ما را چه شد؟ قیلوله ی نیمروز کجایمان برده است؟ نه از گذشته درس گرفتیم و نه بر آینده طرح زدیم. آرزوهایمان چرتی بر چشمان آورده است که پریدن در حوض خانه مادر بزرگ هم دیگر بیدارمان نمیکند. آفتاب روز از خواب بیدارمان میکند و دعای سحر آزارمان میدهد.
بر خود غافلیم، همانطور که بر اعمالمان. نه طرحی داریم برای برگشت و نه برنامه ای هرچند بلند مدت برای آخرت. نه گناهی کنار میزنیم و نه حسنه ای پیش میکشیم. غرغر شکم را ترجیح میدهیم بر نماز اول وقت و چَه چَه استاد را بر ندای حی علی الصلاة منادی. کتاب فلانک را آنقدر ورق میزنیم تا جواب کاهش هزینه ی متد فلان را بیابیم ولی چشم میبندیم بر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ.
شعبان را با شربت نیمهاش شناختیم و رمضان را با جوشن قدرش. خدا را شکر که این را شناختیم. اما بس است؟ حق است علی در شعبان ندا دهد اِلهی اِن اَخَذتَنی بِجُرمی اَخَذتُکَ بِعَفوِک و ما افسوس بخوریم بر دیگران در حالیکه چرک نفسمان زخم دل را آنچنان احاطه کرده که هیچ طبیبی جز خدایمان درمانش نداند؟ چه میشود ما را که علی ندا دهد اِلهی لا تَقطَع مِنکَ رَجائی و ما بر خدا تند شویم که چرا آن که خواستم نشد؟
ای کاش نابینای ظاهر بودیم و اینچنان بر ذلت خود چشم نمیبستیم. برای قهقه و ملودی و هوای گریه استادک ساعتها وقت اگر گذاشتیم ای کاش به الله اکبر فرشته ها نیز لبیکی میگفتیم و صورتی خیس میکردیم و الله اکبری میگفتیم. نمازمان رها شدن از فنر نبود و کلاممان نیش بر دیگران نمیشد. تفریحمان بر جایش بود و عبادتمان با برنامه تر.
میدانم، هم نماز میخوانیم و هم روزه میگیریم. صدقه میدهیم و بر مصیبت حسین اشک میریزیم. همه را میدانم. اما حق بندگی "فقط" همین است؟ خدایی که از خلوت ما از خودمان بیشتر آگاه است پرده کنار نمیزند، اما ما را چه شد که فقط (که خدا کند حداقل همین باشد) وقت بلا العفو گو میشویم؟
نمیتوانم بگویم میشنوم ندای رمضان را وقتی گشوهایم پر است از خنده ی شیطان. اما یک چیز را میدانم. خدایی که پرده از من کنار نزد همانی است که یوسف از عشقش چشم بر زلیخا بست و علی سَریعَ الرِضا خواندش. به ندا و توبه و برگشتی میپذیرد و به اشکی نوازشت میکند. کودکی کارمان شده، اما پدری صفت خدایمان است. دل بریدن آرزوی شیطان است و دل بستن به مغفرتش مسبب خشم او.
میخواهم یکبار شده قبل از قدر (اگر عمری باقی باشد) پرونده ام را باز کنم و حساب و کتابی کنم. این بار دوست ندارم به وسوسه ی شیطان به امید قدر چشم بر بندم و کتاب همچنان بسته نگاه دارم و بگویم العفو برای بعد. دیگر دوست ندارم سجده نماز مغرب را در چرت نمیه شب تمام کنم و قنوت صبحم را با خمیازه و درخشش آفتاب همراه کنم. میخواهم عهدی ببندم.
خدایا آنقدر تهی هستم و دون که از سخن عاجزم مگر آنکه کلام بهترین بنده ات را به سویت روانه سازم که گفت اِن دَنا اَجَلی و لَم یُدنِنی مَنکَ عَمَلی فَقَد جَعَلتَ الاِقرارَ بّالذَنبِ اِلَیکَ وَسیلَتی (اگر اجلم نزدیک شد و اعمالم مرا به تو نزدیک نساخت من نیز اقرار به گناهانم را وسیله قرار میدهم)
+
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 22:19 توسط علیرضا
|
اونقدر روحیه م خرابه که حوصله هیچ کاری رو ندارم. داشتم دنبال جایی میگشتم که حرف بزنم. اما هیچکس نیست. گفتم بنویسم اما هیچ جا نبود. تا اینکه یادم افتاد یه وبلاگی داشتیم که الان کسی نمیخوندش. خوشحال شدم
برای اولین بار خوشحال از اینکه جایی هست که کسی نمیخونه
وقتی آدم نتونه دو کلام حرف بزنه که منظورش رو برسونه، وقتی سوء تفاهمها، اشتباهات، برداشتهای درست و غلط رو دائم بیارن جلوی چشمهات، خسته میشی. نه اینکه اینها بد باشه - اتفاقا خیلی خوشحال هم میشم، چون اشتباهات آدم مخفی نمیمونه از خودش. اما اینکه برای هر صحبتی این اتفاق بیافته، وقتی نتونی ساده ترین حرفهات رو بزنی، همه میشه یه سوء تفاهم جدید
آزمایش خدا، آزمایشه. باید سر بلند بیرون بیای. اما وقتی درمونده میشی ... میگن کسیکه مضطر میشهف چون در اوج وحدانیت قرار میگیره و جز خدا کسی رو مشکل گشا نمیبینه، "در اون لحظه" مستجاب الدعوه س. هرکی میخواد باشه، بار هر بار گناه و ... بعضی وقتها دیگه فقط خدا رو صدا میزنم، اما یه نگاه میندازم به خودم و میخندم. وحدانیت. فقط خدا. میخندم به جهل خودم که خودم رو یکتا پرست میدونم در حالیکه یه دونه دل چسبیده به هزار و یک چیز. زیر و رو میکنم تا خدا رو پیدا کنم، اما نیست فقط صدایی رو (صد هزار مرتبه شکر) میشنوم که میگه هستم، اما زیر تلی از غبار. کنار بزن میبینی. اما ای بنده بدان من تو را در هر حال میبینم و نگران توام
بعضی وقتها آرزو میکردم نعوذ بالله خدا جسمی داشت تا حقیقتا سر روی پاش میذاشتم. تنها کسی هست که با تمام لجن بودنت، ردت نمیکنه. بوی تعفن رو میشنوه، اما باز لبخند میزنه و میگه بیا.
وقتی مدیر جدید! قبول کرد با مرخصی در ایام اعتکاف، اونقدر ذوق کرده بودم که ... ممنونم خدا - امیدوارم عمرم قد بده دعام کنید - خیلی
ز بعد مردنم ای آتش عشق --- کنار قبر من شمعی بیافروز
همین تو ذهنم بود، خودتون هرجور حال میکنید اصلاحش کنید
+
نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 1:20 توسط علیرضا
|