تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

به نام خدا

سلام،

سر ناهار بود. ب گفت آنفلونزای خوکی اومده بچه‌ی من هم دائم توی خونه رو زمينه. زمين هم تميز نيست و من نگرانش می‌شم.

گفتم که ما که اجازه نمی‌ديم کسی با کفش بياد توی خونه‌مون.

ب گفت آره ما هم اولش اين جوری بوديم بعد ديديم بی احتراميه به مهمون‌ها بعدش هم يواش يواش خودمون اين جوری شديم.

ژ گفت نبايد ناراحت شوند، هر خانه‌ای قانونی داره. بايد بفهمند. ما هم کسی رو با کفش توی خونه‌مون راه نمی‌ديم.

ت گفت منم کفش تو خونه رو دوست ندارم ولی چون همه تو خونه با کفش هستند منم با کفشم.

ب کمی آن طرف تر رفت و سيگارش را روشن کرد ...

ب) بحرينی شيعه، ت) ترک سنی، ژ) ژاپنی بی‌دين

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 7:56 توسط بابا نعیم |

به نام خدا

سلام،

بحث کلاس در مورد انواع شبکه‌های صف‌بندی (Queueing Networks) بود. استاد پس از معرفی مدلی که در آن اشتراک يک صف برای چندين سرويس دهنده (server) وجود دارد، گفت:

"I remember mid 70s when from multiple queues, banks went to single queues. They realized it does not make sense to have several queues."

+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 13:57 توسط بابا نعیم |

به نام خدا

سلام،


دوستی دارم متولد اردن، در کويت بزرگ شده است، در عربستان تحصيل کرده است و الان نزد ما مشغول تحصيلات عاليست. تا هشت ماه پيش اهل هيچ کشوری نبود. پدرش در مصر درس خوانده و تحصيلات عالی او در بريتانيا بوده است. در حال حاضر در عربستان مشغول طبابت است، او هنوز هم اهل کشوری نيست. مادر او اهل اردن است. يکی از خواهرانش در بحرين زندگی می کند و برادرش اهل کاناداست و ... البته پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هايش همه اهل يک مکان هستند. فکر کنم تا حالا حدس زده باشيد کجا.

خيلی انسان صبوری است، و من پيش او شاگردی صبر می‌کنم. او هشت ماه پيش اهل ايالات متحده شد ...
+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 22:28 توسط بابا نعیم |

به نام خدا

سلام،

سر ناهار بود. جان از نَن در مورد چين سئوال می‌کرد. بحث به اقتصاد رسيد و صادرات و اين‌که شاخص توليد خالص ملی چين در اين شرايط بد اقتصاد جهانی کاهش نداشته و بلکه افزايش يافته. نَن گفت اما مهم اينه که چين هنوز کشوری در حال توسعه است و زيرساخت‌های لازم رو نداره و بنابراين نمی‌شه اين رقم رو با کشورهای توسعه يافته مقايسه کرد. مقدار زيادی از سودهای توليدات بايد خرج ايجاد زيرساخت‌ها بشه.

من از اقتصاد خيلی سرم نمی‌شه. اما ياد جملاتی از کتاب ادبيات افتادم: ايران سرزمين نهرهای جاری است ايران سرزمين معادن و ...، ياد نوجوانی که هسته‌ی ويندوز رو فارسی کرد، ياد استقبال از تيم روبوکاپ که مقاله‌اش اول شده بود و ياد خيلی چيزهای ديگه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 18:31 توسط بابا نعیم |

به نام خدا

سلام،

اين فيلم کوتاه مرتبط با متنی است که قبلا نوشتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 0:0 توسط بابا نعیم |

به نام خدا


سلام،

در گير و دار انتخابات ايالات متحده ما هم از بحث‌های سياسی‌شون بی‌بهره نبوديم. تلويزيون اين‌جا (بدون احتساب کانال‌های پولی) بالغ بر صد کانال تلويزيونی داره. خيلی‌هاشون داشتند بحث سياسی می‌کردند. بنابراين فيض بردن اجتناب ناپذير بود!

تفاوت‌هايی در نگرش مردم به انتخابات ديدم که برايم خيلی جالب بود. همون موقع اين نکات رو يادداشت کردم و يه پيش‌نويسی تهيه کردم به اميد اين‌که يه روزی روی وبلاگ قرارشون بدم اما تا الان اين فرصت دست نداد. اصولا تفاوت‌ها باعث می‌شوند انسان چيز ياد بگيره. همان طور که در قرآن آمده است که: "يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا" و يا  "وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَىٰ ۚ فَبَشِّرْ عِبَادِ ﴿*﴾ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ۚ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ". تفاوت باعث می‌شه توی برخی ديفالت‌ها تجديد نظر کنه و شايد از لوکال ماکزيمم‌ها فرار کنی. ان‌شاءالله بتوانم به لطف خدا مطلب را به طريق درستی بنويسم. قصد بر قضاوت نداشته‌ام، تنها خواسته‌ام که تفاوت‌هايی که ديدم را نشان دهم و اميدوارم لحنم نيز همين را نشان دهد.

دين:
کم‌تر ديدم که کانديدايی بر دين‌دار بودن خود تاکيد کند. بيش‌تر بحث حمايت از ايده‌های دينی است که مطرح است. مثلا جمهوری خواهان با سقط جنين، قانونی شدن ازدواج هم‌جنس‌ها مخالفند؛ به همين دليل مسيحيان متعصب از آن‌ها حمايت می‌کنند. آماری که اخيرا منتشر شده است، نشان می‌دهد که تنها گروه آماری که نظرشان نسبت به جمهوری خواهان منفی‌تر نشده است افرادی هستند که هفته‌ای يک بار به کليسا می‌روند. بازی با احساسات مذهبی بر اساس دکترين حزب مشخص می‌شود نه به دليل شخصيت فردی بنابراين نسبت ريای فرد کاهش می‌يابد.

دلتا:
اين‌جا بيش‌تر به دلتای فايده‌ی افراد توجه می‌کنند. خوبی‌ها و بدی‌های افراد را جمع می‌زنند و اون کسی که براشون در نهايت نتيجه‌ی مثبت‌تری دارد رو انتخاب می‌کنند. مثلا برخی افراد که می‌خواهند ماليات کم‌تری بدهند با وجود اين‌که بنيادی با جمهوری خواهان مشکل دارند به اين دليل به آن‌ها رای می‌دهند. مساله برای خيلی‌ها سود نهايی است. وجود اشتباه در شخص را می‌پذيرند و انتظار ندارند که او سوپرمن باشد. البته در مورد رئيس جمهور فعلی کمی اين ديد تغيير کرده است. اصطلاح معروفی اين‌جا دارند که می‌گويد: "ما که نمی‌خواهيم پاپ انتخاب کنيم". به عبارتی به مسايل صفر و صد نگاه نمی‌کنند بلکه به دلتا توجه می‌کنند (جالب بود متنی از آقای مخملباف در اين مورد را خواندم، البته آن متن موضع‌گيری سياسی داشت. ظاهرا اين خصوصيتی از ايرانی‌هاست). اما بعد از اين‌که شخص انتخاب شد، بايد تمام وعده‌هايی که داده بود را محقق کند. پی‌گيری کردن اين امر حتی در موافقين نيز ديده می‌شود. منتقد حداقل می‌تواند حرفش را بزند و لزوما مخالف ديده نمی‌شود.

شرايط حساس کنونی:
خيلی اين حرف براشون معنی نداره. تحملشان خيلی کم است و بنابراين قبول نمی‌کنند که حتی به صورت مقطعی شرايط بد باشد. اصلا صبور نيستند و به محض بروز مشکل در افراد يا در سياست‌ها شروع به مخالفت و انتقاد می‌کنند.

حق مسلم:
سئوال کردن، عدم دادن رای اعتماد و حتی استيضاح خود رئيس جمهور (البته ورژن‌های اينجاييش) حق مجلس است. وقتی انسان نافرهيخته‌ای از سياست حذف می‌شود، بسيار شيک استعفای خود را می‌دهد و می‌رود؛ به خشنود شدن دل دشمنان، سياسی بازی و اين‌ها کاری ندارد. پس از معلوم شدن کار ناصوابش نيز کسی برای او دل نمی‌سوزاند. مورد سنگين‌ترين انتقادها، اهانت‌ها، طنزپردازی‌ها و ... قرار می‌گيرد و همه می‌دانند که مستحق آن است. بدترين کار يک شخص و مخصوصا سياست‌مدار دروغ گفتن (البته اگر صداش در بياد) است. البته اشتباه برخی از سياست‌مداران پس از دوره‌ی آن‌ها تنها مورد قضاوت اذهان عمومی قرار می‌گيرند و مصونيت‌های سياسی دارند.

کانديداها:
علاوه بر گرفتن عکس‌های خوش تيپ، سفرهای متعدد و ... کانديداها توان صحبت، استدلال، ارائه‌ی برنامه‌ها/ديدگاه‌ها و ... را دارند. اصلا برای اين کانديد شده‌اند که چنين توانايی‌هايی را دارا هستند. تلويزيون (کلا رسانه) نيز چون به اندازه‌ی کافی کانال و وقت دارد، توان پوشش تمام آن‌ها را دارند. اين برنامه‌ها فراتر از شعار است. ثبت می‌شوند و بعدا مرور می‌شوند. مثلا بعد از صد روز بررسی می‌شود که چقدر اين کانديدا خوش قول بود و به وعده‌هايش عمل کرد. استثناهايی هم در توانايی تحليل کانديداها وجود دارد. در چنين مواردی معمولا معاونين شخص نقش کليدی‌ای را ايفا می‌کنند.

در نهايت باز هم تاکيد می‌کنم، در اين تفاوت‌ها هدف مقايسه نداشته‌ام، تنها زيرمجموعه‌ای از چيزهايی که به نظرم متفاوت بود را بيان کردم. بررسی من هم به عنوان يک شخص غير فعال بود و لزوما دقيق و کامل نيست.

يا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 23:27 توسط بابا نعیم |

سلام. موضوع انشای من درباره شهرستان است. ما الان در شهرستان هستيم. اينجا هوا خيلی خوب است و اصلاً ترافيک ندارد. الان اينجا خانه‌ی عمه‌ی من است.

اينجا امکانات خيلی خوب است. دخترعمه‌های من با ای‌دی‌اس‌ال به اينترنت وصل می‌شوند، ولی ما در تهران اينترنت دايالاپ داريم که خيلی سرعتش کم است. يک ماشين ظرف‌شويی هم دارند که بهش می‌گويند «کتی» که ظرفهايشان را می‌شويد. يخچال و فريزرشان هم چندفوت از مال ما بزرگتر است. مادرم ميگويد حقوق آنها از ما خيلی کمتر است، ولی وضعشان از ما خيلی بهتر است، ولی من نمی‌دانم چرا اين جوری است. دخترعمه‌های من هر کدام جداگانه با  آژانس به مدرسه می‌روند و حدود پنج دقيقه در راه هستند ولی مجموع هزينه هر سه آژانس آنها با هزينه رسيدن من به سر کار مساوی است. خانه آنها بسيار بزرگ است و حياط دارد و ويلايی است. گاهی درب خانه را هم باز می‌گذارند و اصلاً دزد نمی‌آيد.

عمه من پرده‌هايش را چند ساله که نشسته چون اينجا دوده روی پرده‌ها نمی‌نشيند. ولی مادر من هر سال، و گاهی سالی دوبار پرده‌ها را می‌شويد و هر بار انگار که ذغال شسته است. در اين چند روزی که ما در شهرستان هستيم پشت يغه‌ی لباس من سياه نشده چون اينجا دود در هوا ندارد.

البته اينجا يک اشکالهايی هم دارد. مثلاً پرتقالهايشان خيلی هسته دارد و اصلاً تامسون نيست. البته خيلی آبدارتر وشيرينتر است ولی من از هسته بدم می‌آيد و خسته می‌شوم. همچنين اينجا کره‌هايشان مثل پنير سفيد است و من اصلاً دوست ندارم. آنها در صبحانه سرشير هم می‌خورند ولی من همان خامه پگاه را دوست دارم. ماشين شوهرعمه من گيربکسش مثل ماشين بابای من زوزه نمی‌کشد و خيلی نرم کار می‌کند. من اصلاً نسبت به دخترعمه‌هايم حسودی نمی‌کنم ولی راستش را بخواهيد ديروز دفترخاطرات يکيشان را توی کيف آن يکی گذاشتم. عمه من ليسانس زبان دارد و تهران که بودند، در آموزشگاههای زبان درس می‌داد. ولی از وقتی به شهرستان آمده‌اند، فقط تابستان‌ها درس می‌دهد، آن هم فقط وقتی که دخترعمه‎‌هايم کلاس زبان می‌روند. من فکر ميکردم آن موقع‌ها که هفته‌ای يک‌بار به درکه ميرفتم، خيلی ورزشکار بودم، ولی عمه‌ام هر روز صبح‌ها با دوستانش به پياده‌روی می‌رود و توی اين چندسالی که به شهرستان آمده‌اند انگار جوانتر شده است. شبها هم خانه همکاران شوهرعمه و همسايگان شب‌نشينی می‌روند. آنها به شب‌نشينی می‌گويند: «چراغو».

اينجا خانم‌ها و دخترها خيلی قشنگ هستند. البته دماغهايشان خيلی بزرگ است و به نظر من از هر ده نفر، هر ده نفرشان بايد دماغشان را عمل کنند. ولی باز هم نمی‌دانم چرا به نظرم اين قدر قشنگ هستند. اول فکر می‌کردم به خاطر چادرهای رنگی و گل‌منگلی‌ است که سرشان می‌کنند. آخر اينجا کمتر چادرسياه می‌پوشند. ولی فکر کنم بيشتر برای اين است که آرايش نمی‌کنند و همه‌اش می‌خندند، البته خانمها معمولاً نمی‌خندند و لبخند می‌زنند.

اينجا در شهرستان آدمها از ته دل می‌خندند. بعضی وقتها با هم شوخی‌های سنگين و شهرستانی می‌کنند ولی از دست هم ناراحت نمی‌شوند. يک اشکال آدمها در شهرستان اين است که زياد غيبت می‌کنند و مدام پشت سر هم صحبت می‌کنند. اصلاً پرايوسی (خلوت) در شهرستان معنای خودش را ندارد و مردم خيلی به کار هم کار دارند. آدمها از هم‌فيهاخالدون زندگی هم خبر دارند. البته اين يک فايده هم دارد، که وقت ازدواج بچه‌ها است. مثلاً وقتی عموی من می‌خواست با زن‌عمويم ازدواج کند، فقط يک بار خواستگاری رفتند و همان روز عقد کردند. به خاطر اين که خانواده‌ها همه چيز را درباره هم می‌دانستند و ديگر صحبت و شناخت و اينها لازم نيست.

خلاصه اين که اينجا آدمها خوشحال هستند، ماهواره ندارند ولی ای‌دی‌اس‌ال دارند. زياد خونه‌ی هم می‌روند ولی غيبت هم زياد می‌کنند. ترافيک و دوده و اعصاب خوردی ندارند، ولی مترو و بی‌آرتی هم ندارند. درامدشان کمتر است ولی وضعشان بهتر است. بعضی وقتها فکر ميکنم اينها، خوشبخت‌ترند.

 

اين بود انشای من درباره شهرستان

صادق

1/1/1388

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 21:24 توسط صادق |

به نام خدا

سلام،

در بخش قبلی تا اون‌جا پيش رفتيم که چگونه سود بانکی بر روی وام باعث مشکلات بعدی شد. اما اين مشکلات تنها بخشی از مشکلات به وجود آمده بودند. سيستم اقتصادی ديگری بر روی سيستم قبلی سوار شد که مشکلات رو حتی پيچيده‌تر کرد. فعاليت اقتصادی وام دادن و دريافت سود بر روی آن به حدی بزرگ بود که بتواند مستقل باشد. نتيجه نيز ظهور تجارت مشتقات اعتباری بود.

به اين ترتيب که توانايی خريد سهام برای اين تجارت ايجاد شد. از محل پول سهام خريداری شده بانک به افراد نيازمند وام می‌داد و سهام‌داران را در سود خود شريک می‌کرد. چون ميزان بازگشت سرمايه بستگی به زمان پرداخت شخص وام گيرنده بود ميزان سود پس گرفته شده يک تابع احتمالی (غير قطعی) بود که شديدا از بد حسابی وام گيرندگان تاثير می‌گرفت؛ به اين ترتيب که هرچه افراد بد حساب‌تر باشند سود سهام‌داران بيش‌تر خواهد بود. سود = ... * بد حسابی * ميزان سهام * ....

فرض کنيد شخصی می‌رود قمار خونه. به دستگاهی می‌رسد، هرچقدر می‌خواهد سرمايه گذاری کند پول می‌ريزد، کليدش رو فشار می‌ده و با توجه به اين‌که چه سه شکلی در کنار هم قرار می‌گيرند ضريبی از پول اوليه به او بازگردانده می‌شود. اين‌جا نيز ميزان برنده بودن قطعی نيست: ميزان برنده بودن = ... * قرار گرفتن اشکال * ميزان پول ورودی * .....

همون طور که می‌بينيد ميان دو پاراگراف اخير شباهت‌های بسياری است فقط نمونه‌ی متغيرها عوض شده. معماری يه چيزه: قمار. سهام‌داران تجارت مشتقات در حقيقت قماربازهايی بودند که بر روی بد حسابی وام گيرندگان شرط می‌بستند. همون طور که گفتم اين تجارت بر روی تجارت قبلی سوار شد (قمار بر روی ربا!!!!) و در نتيجه مستقيما از فراز و نشيب‌های آن متاثر می‌شد. تا قبل بروز مشکل قماربازان می‌بردند، بعد از بروز آن شروع کردند به باختن و داستان هر قماری همين است ..........

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (سوره‌ی مبارکه‌ی مائده آيه‌ی ۹۰)
اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، شراب و قمار و بتها و تيرهاى قرعه پليدند [و] از عمل شيطانند. پس، از آنها دورى گزينيد، باشد كه رستگار شويد. (فولادوند)

به نظر می‌رسد، نظام‌های مالی که بر مبنای توليد چيزی نباشد خطرناک هستند (توليد پول بر روی کاغذ) چون به راحتی می‌توانند بازگشتی شوند و استک اورفلو بدهند! در حقيقت توليد چيزی است که آن‌ها را مهار می‌کند. مانند همين هستند فعاليت مخربی که دلال‌ها بر روی اقتصاد می‌گذارند هرچند که دلال بازی به هر حال به يک کالا وابسته است و بيش‌تر از يک حدی نمی‌تواند خطرناک شود.
+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 3:29 توسط بابا نعیم |

به نام خدا

سلام،

حدود يک ماه پيش يک سبد برای دوچرخه‌ام خريده بودم که دفعه‌ی سومی که ازش استفاده می‌کردم پايه‌اش شکست. حدود يک ماه بعد از خريد داشتم از دم فروشگاه رد می‌شدم، رفتم بهشون نشونش دادم و گفتم اين خيلی زود خراب شد. سبد رو پس گرفتند و ازم عذرخواهی کردند. گفتند تا نود روز اگر مشکلی در محصول پيش بياد يعنی محصول درست نبوده و ما پسش می‌گيريم!

بعضی محصولات خوراکی اينجا به اين ترتيب هستند که اگر دفعه‌ی اولی که می‌خريشون خوشت نياد يک نامه به شرکت سازنده می‌فرستی و شماره سريال و نام خودت رو ذکر می‌کنی و بعد از يک هفته چکی به اندازه‌ی ارزش اون محصول مياد دم در خونه‌ات.

عملا سيستم رقابتی به حدی شديده که کسی نمی‌تونه محصول خراب به مردم بندازه.

+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 20:1 توسط بابا نعیم |

به نام خدا

سلام،

برام جالب بود که بدونم چرا اقتصاد آمريکا يک دفعه اينجوری کرفس شد. يکی از دوستام توی پروژه‌های بانکی بود و بنابراين آدم‌های زيادی رو توی اين زمينه می‌شناخت ازش سئوال کردم. نتيجه رو توی دو قسمت براتون توضيح می‌دم.
توی ايالات متحده و شايد بقيه ی جاهای دنيا يه چيزی وجود داره به نام اعتبار که وصله به شماره‌ی ملی. برای گرفتن کار، خونه، ماشين، اتصال آب، برق، تلفن، موبايل و .... اين شماره لازمه. يعنی عملا تويی و شماره‌‌ی مليت. اگر يک بار دست از پا خطا کنی و مثلا يکی از قبض‌هاتو پرداخت نکنی توی سوابقت ثبت می‌شه و آدم بدحسابی نام می‌گيری. وقتی می‌خواهی يک کار مالی انجام بدی طرفت می‌تونه با اجازه‌ی تو از سوابق مالی تو با خبر بشه و بفهمه که چه جور آدمی هستی. مردم با همين اعتبار به هم اعتماد می‌کنند. يه چيزی هم به نام کارت اعتباری مثل کارت بانکی ما روی همين اعتبارت بهت می‌دهند با اين تفاوت که می‌تونی باهاش خريد کنی بدون اين‌که پول داشته باشی به شرطی که بعدا پولش رو بدی (مثل قبض موبايل می‌ياد در خونه‌ات). ميزان توانايی خريدت با توجه به خوش حساب بودنت معلوم می شود.
توی همه جای دنيا رسمه که وقتی به يک نفر وام می‌دی مطمئن بشی که می‌تونه اونو پس بده. مثلا علاوه بر اين‌که يک ضمانت مثل خونه ازت می‌خواهند، سابقه‌ی مالی تو رو بررسی می‌کنند. مشخصه که با توجه به بحثی که در مورد اعتبار کردم با استفاده از شماره‌ی ملی در ايالات متحده به راحتی می‌شه اين کار رو کرد. برای به اجرا گذاشتن ضمانت هم معمولا اهرم‌های اجرايی و قضايی بسيار قوی‌ای ايجاد می‌شوند.
بعضی جاهای دنيا از جمله ايران!! و ايالات متحده روی وام اعطا شده سود دريافت می کنند. يعنی اگر بانک يا موسسه‌ای بهت وام می‌ده در عوض يه چيزی بيش‌تر از اون مقداری که بهت وام داده ازت پس می‌گيره. و اين يعنی تعريف کلاسيک ربا (کاری نداريم که چرا تو ايران اين رو حرام نکردن). معمولا هرچی تو ديرتر پول را برگردونی اين ميزان افزوده بيش‌تر می‌شه. يعنی مثلا اگر سررسيد بازگشت وامت برسه و نتونی پرداخت کنی بايد بعدا بيش‌ترشو پرداخت کنی. اين چرخه ادامه پيدا می‌کنه تا تو يا بانک ديگه مطمئن بشين عمرا نمی‌شه وام رو پرداخت کرد. اينجاست که اون ضمانت اوليه به اجرا گذاشته می‌شه و خونه يا هر ضمانتی که دادی رو حراج می‌کنند. مقدار وامت رو بر می‌دارند و بقيه‌اش رو بهت پس می‌دهند. در اينجا به اين می‌گويند ورشکستگی و تا ده سال توی سابقه‌ی وصل به شماره‌ی ملی می‌مونه. بدترين چيزی که می‌تونه توی سابقه‌ی يک شخص باشه ورشکستگيه و عمرا کسی ديگه بهش اعتماد نمی‌کنه. روش‌های ديگری نيز برای ورشکست شدن وجود داره که به اين بحث بی‌ربطه.
توی کشوری که تورم خيلی کمه به نفع وام دهنده است که وام گيرنده نتونه پول رو بده و سررسيدهای وامش به عقب بيافته. اين باعث می‌شه که سرمايه‌ی وام دهنده روی کاغذ بيش‌تر بشه. عملا يه جورايی براش يه تجارت سودآور می‌شه. بانک‌های آمريکا اينو کشف کردند و يواش يواش شروع کردند به عدم چک کردن سابقه‌ی افراد و کاهش محدوديت‌ها برای اعطای وام. فقط ضمانته رو می‌گرفتند و براشون مهم نبود که آدمه چی‌کاره هست. عملا برای اون‌ها روی کاغذ (ياد بهروان به خير؟!) هرچی طرفشون بدحساب‌تر باشه بهتره چون در نهايت پول بيش‌تری گيرشون می‌ياد. اين باعث شد تعداد آدم‌های بدحساب که وام گرفته‌اند زياد بشه.
يک ضربه‌ی اقتصادی کوچک به عنوان اثر پروانه‌ای (مثل افزايش مقطعی قيمت نفت) کافی بود که آدم‌ها نتونند وامشون رو پس بدهند. چون خيلی‌هاشون هم بدحساب بودند سريعا اعلام ورشکستگی کردند. بانک‌ها هم شروع کردند به اجرا گذاشتن ضمانت‌ها. ولی چون تعداد بالا رفت، بر اثر قانون عرضه و تقاضا به تدريج ارزش ضمانت‌ها که عمدتا املاک بود از مقدار بازگشتی که بانک‌ها روی کاغذ پيش بينی می‌کردند کم‌تر شد و اين يعنی ضرر. در نتيجه سهام بانک‌ها که تا آن روز به شدت افزايش می‌يافت درگير قانون جاذبه شد و با سرعت بيش‌تری شروع به سقوط کرد. وقتی ارزش سهام بانک‌های يک کشور سقوط می‌کند، همه‌ی تجارت‌های ديگر نيز مانند دومينو درگير می‌شوند چون بانک‌ها ديگر نمی‌توانند تسهيلات مالی لازم رو فراهم کنند.
نتيجه مشخصه، همه ضرر می‌کنند. چه کسی سود کرد؟ اونايی که از توليد سود روی کاغذ چه با خريد سهام بيش‌تر يا به عنوان مدير ارشد پشتيبانی کردند و در زمان رسيدن به نقطه‌ی اکسترمم، اين پشتيبانی رو با فروش سهام يا استئفا قطع کردند. ولی تعداد افرادی که سود کردند بسيار کم‌تر از اونايی بود که ضرر کردند.
کسانی که از اين کار پشتيبانی کردند عملا به صورت غير مستقيم از ربا پشتيبانی کردند.


اگر بخواهيم کمی هم پا توی کفش اونر فرزانه بکنيم:

وَأَخْذِهِمُ الرِّبَا وَقَدْ نُهُوا عَنْهُ وَأَكْلِهِمْ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ ۚ وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا (نساء 161)
و [به سبب‌] ربا گرفتنشان - با آنكه از آن نهى شده بودند - و به ناروا مال مردم خوردنشان، و ما براى كافرانِ آنان عذابى دردناک آماده كرده‌ايم. (فولادوند)
+ نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 4:43 توسط بابا نعیم |

پرسپولیس قهرمان شد. بوی سوختگی به مشام میرسه. خیلیها دردشون گرفت. حالا اسم نمیبریم داداش



اما حال کردید. امتیاز کم کردن. به بهانه باشگاههای آسیا، برای روحیه دادن! به سپاهان بهشون امتیاز دادن. به همون بهانه بازیهاشون رو عقب و جلو میکردن که اذیت نشن.
آقا آب بریز خاموش شه. ته میگیره ها :)





+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 11:56 توسط علیرضا |


چندي پيش سفري به ژاپن داشتم؛ جدا از همه خاطرات سفر، یکی از تاثيرگذارترين خاطراتم مربوط مي شود به آخربن روز سفر، در صف چک اين (Check in) فرودگاه ناگويا به هنگام بازگشت؛ وقتي به گيت رسيدم، گروهي را در صف ديدم با کت و شلوار  بدون کراوات و با ته ريش که نشان از ايراني بودنشان بود.
با هم آشنا شديم، از من درباره ژاپن پرسيدند و من هم از نظم، ادب، حس همکاري و البته خساست ژاپني ها گفتم که البته هر کدام را با مثال هائي مرتبط مي کردم.
وقتي از علت سفرشان پرسيدم گفتند از طرف قوه قضائيه براي شرکت در دوره مبارزه با مفاسد اداري به دانشگاه ناگويا آمده بودند و کلي از آن چه در دوره ارائه شده بود گفتند و من از اين فعاليت قوه قضائيه ايران خوشحال شدم.
اما هنوز به تهران نرسيده بودم که همه شادي ام بر باد رفت؛ در فرودگاه دبي يکي از دوستان ايراني مبارزه با مفاسد اداري ام! به ديگري گفت به آشنايشان در گمرک فرودگاه امام زنگ بزند؛ گرچه دلسرد شده بودم اما با خودم گفتم بيخود تهمت نزن تو که مکالمه را نشنيدي، فقط ميدوني با کي تماس گرفتند.
وارد فرودگاه امام شديم و از قضا بار من و ساير کساني که از ناگويا آمده بودند در هواپيما نبود و گفتند با پرواز بعدي امارات، که شب هست، خواهد آمد.
مسئول بار فرودگاه اعلام کرد کساني که بارشان نيامده براي تشکيل پرونده به امور جامه دان (Iran Air Lost and Found) مراجعه کنند؛ حدود بيست نفر در صف بودند که دوستان مبارزه با مفاسد اداري خارج از صف به تشکيل پرونده پرداختند در حالي که ساير مردم در صف بودند و منتظر، مسئول امور جامه دان در حال انجام کارهاي خارج نوبت دوستان بود.
وا اسفا از مملکتي که مسئولين مبارزه با مفاسد اداري اش اين چنين اند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 14:55 توسط حمید |

دوستي دارم که در زماني که ايران بود يک نمونه ي کلاسيک از بروبچ مذهبي ايراني محسوب مي شد، اهل نماز روزه، اختلاط نکردن با دختر نامحرم، لباس ساده، آرايش موي سر مثل بچه درس خون ها و...
باري به رسم جوانان درس خوان ايراني يک ادميشن -حالا هر چه مي خواهي اسمش را بگذار- گرفت و پريد آن ور آب، تا در غرب سوادش زيادت شود.
امروز عکسي از او در مهماني تولد يک ايراني ديگر ديدم. کسي که تولدش بود را مي شناختم، زياد تو خط اسلام و مسلمين نبود. ولي برايم جالب بود که آن پسري که در ايران چنين و چنان بود در اين مهماني مختلط شرکت کرده، و يک دختر ديگر هم در عکس دستش را روي شانه اش قرار داده بود. احتمالاً اگر روشنفکري اينجا را بخواند به من مي گويد که اي متحجر کله پوک، اينها که دليل گمراهي نشد. من هم در مورد دين و ايمانش نظري نمي دهم، اما او اين تيپي نبود. يک کم عکس با باورهايي که از او داشتم متناقض بود. عکس يه جوري بود، جاي او اينجا نبود. در هر صورت من با عکسه راحت نبودم، راحت باآن کنار نيامدم.

گاهي از خودم مي پرسم اوضاع من چه مي شود؟ وقتي من هم پريدم آن ور، آيا دعاي عرفه مي خوانم؟ عاشورا تاسوعا يادم مي آيد؟ آيا برخوردم با دختران عوض مي شود؟ آيا آنطور که سدکلا مي گويد ايمانم قوي تر هم مي شود؟ آيا محيط اونورآب آدم هاي مذهبي را مذهبي تر مي کند؟... هزار سوال ديگر.
+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 10:35 توسط سردار |

آقا، جاتون خالی. عجب جمعیتی تو عروسیه عبدالله بودن. وقتی چشم بچه ها (من و حاجی و حمید و علی) به جمعیت افتاد تقریبا فکها چسبید زمین. تازه عبدالله بعد از عروسی گفت همه رو نمیشد دعوت کنه!!!

عروسی یکطرف، رانندگی علی شکری یه طرف. آقا یه مسیر 1000 متری (مسیر که چه عرض کنم، بیشتر شبیه کوچه بود) از یه راه دیگه رفت، تمام شهر فومن رو اسکن کرد (عین تفنگ مونیتور) و بعد 45 دقیقه رسید اون سر کوچه. باید قیافه حاجی رو میدیدی. حمید که وقتی دید تو میدون نوشته به شهر فومن خوش آمدید خشکش زد.

شایان ذکر است که ما وجود امام زمان عج رو در لحظه لحظه سفر حس کردیم! اگه آقا و خدا و ... دست به دست هم نداده بودن، فکر نکنم چیزی از ما به تهران نمیرسید. حرکات مارپیچ حاجی، برگردوندن، سر اون هم 180 درجه با سرعت 100 کلیومتر در ساعت، سبقت از لاین مخالف و کله به کله کامبون شدن، ... همه صحنه های خارق العاده ای بود که تمام رو با چشم غیر مسلح دیدیم.

سفر هیجان انگیزی بود. خیلی حال داد.

یه نکته ی زیبا، یکی از دوستان من رو دعوت کرده عروسی و روی کارت این عبارت نوشته شده: "حضور محترم جناب آقای عابدینی باتفاق بانوی محترمه". ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

میگفت: من کارت رو با همسر مینویسم، اگه جواب بله رو از دختری گرفتی که با همسرت بیا اگه نه به درک، مجردی بیا. یکی نیست بگه آخه من چه کاره بیدم. هرچی هست باید رو من تست بشه. یکی نیست بگه آخه عامو زندگی تو، وقت و عمر تو، صبر و ... تو هم میتونه مهم و  با ارزش باشه. (الان بغض کردم و دارم به آینده ی سیاهم با دقت نگاه میکنم اما تو این تاریکی هیچی نمیبینم)

 

خلاصه اینکه، برادران محترم، کسی توقع نداره اینهمه اوباش رو عروسی دعوت کنید، اما حداقل بگید امروز عروسیمونه، اما نمیتونیم شما رو دعوت کنیم. این رفقا بد رفقایی نیستن. کم روزهای سختی دستتون رو نگرفتنااااا (حال کردید از مطالب بالا چه نتیجه ی اخلاقی باحالی گرفتم)

 

اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده

کاری به کارش نداشته باش، احتمالا خر باز درآورده

 

+ نوشته شده در جمعه 10 شهریور1385ساعت 23:54 توسط علیرضا |