تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
...

آسمان امروز با ابر سپید         روی می‌گیرد ز دنیا شرمگین

کز قضا روز است اما از زمین     ماه می‌تابد به سوی آسمان...

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 11:43 توسط صادق |

...اردیبهشت رفت و تو ماندی برای من
اردیبهشت من!
گاهی به چشم منتظر من سری بزن
تا این خزان خسته‌ی دلتنگیم کمی
رنگی بگیرد از دو بهارانه چشم تو...

دلتنگی من از، روی بهانه نیست
دلتنگیم ترانه‌ی فریاد قلب ساکت یک مرد عاشق است...

گفتی صبور باش، عاشق عجول نیست
«راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست»
حرفت همه درست، راست، عاقلانه بود
اما عزیز من
این حرفها دوای دل تنگ من نبود
عشق عاقلانه نیست
این عادلانه نیست...

(خرداد ۸۸)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 19:51 توسط صادق |

دو صفحه گريه نوشتم که مشق عشقت بود

بيا و خط بزن اين مشق با نگاهی باز...

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 17:58 توسط صادق |

 

ایها القلب الحزین المبتلا --- فی طریق العشق انواع البلا

لیکن القلب العشوق الممتحن --- لا یبالی بالبلایا و المحن

سهل باشد در ره فقر و فنا --- گر رسد تن را تعب، جان را عنا

رنج راحت دان، چو شد مطلب بزرگ --- گرد گله، توتیای چشم گرگ

کی بود در راه عشق آسودگی؟ --- سر به سر درد است و خون آلودگی

تا نسازی بر خود آسایش حرام --- کی توانی زد به راه عشق، گام؟

غیر ناکامی، دراین ره، کام نیست --- راه عشق است این، ره حمام نیست

ترککان، چون اسب یغما پی کنند --- هرچه باشد، خود به غارت می‌برند

ترک ما، برعکس باشد کار او --- حیرتی دارم ز کار و بار او

کافرست و غارت دین می‌کند --- من نمی‌دانم چرا این می‌کند؟

نیست جز تقوی، در این ره توشه‌ای --- نان و حلوا را بهل در گوشه‌ای

نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو --- باغ و راغ و حشمت و اقبال تو

نان و حلوا چیست؟ این طول امل --- وین غرور نفس و علم بی‌عمل

نان و حلوا چیست؟ گوید با تو، فاش --- این همه سعی تو از بهر معاش

نان و حلوا چیست؟ فرزند و زنت --- اوفتاده همچو غل در گردنت

چند باشی بهر این حلوا و نان --- زیر منت، از فلان و از فلان؟

برد این حلوا و نان، آرام تو --- شست از لوح تو کل نام تو

هیچ بر گوشت نخورده است، ای لیم! --- حرف «الرزق علی الله الکریم»

رو قناعت پیشه کن در کنج صبر --- پند بپذیر از سگ آن پیر گبر

+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 21:48 توسط علیرضا |









بی تو ای صاحب زمان
 بی قرارم هر زمان
 از غم هجر تو من دل خسته ام
 همچو مرغی بال و پر بشکسته ام
 کی شود آیی نظاره بر دل اندازی تو یارا
 بر دل خسته که دم سازی تو یارا
 ده مدال دیده بانی ز عنایت
 به منو از مهر و عشق بازی خدایا

 ای تو شور عشق من
 روشنی انجمن
 بی تو در دام بلا افتاده ام
 بر تو یارا جان و دل را داده ام
از فراق تو شده حال من خسته پريشان
كی ميايی منجی و سلطان امكان
عقده ها را وا كنی با يك نگه ، ای نور يزدان
بين چه كرده با دل من سوز هجران
 یابن الحسن آقا بیا
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 14:4 توسط علیرضا |

خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم

دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم


بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم

پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم


ما کشته‌ی نفسیم و بس آوخ که برآید

از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم


افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت

ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم


دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست

نامرد که ماییم چرا چرا دل بسرشتیم


ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت

ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم


پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند

ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم


واماندگی اندر پس دیوار طبیعت

حیفست دریغا که در صلح بهشتیم


چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند

یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم


ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز

کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم


کر خواجه شفاعت نکند روز قیامت

شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم


باشد که عنایت برسد ورنه مپندار

با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم


سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان

یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 7:46 توسط علیرضا |

بشنو اين ني صد شكايت مي‌كند
شرح قرن پر جنايت مي‌كند
قرن حبس نغمه‌ها در حنجره
قرن سيمان در نگاه پنجره
عصر وحشت در نيستاني غريب
عصر ظلمت در شبي باور‌فريب
بشنو اين ني فاش گويد راز من
نت به نت در پرده‌هاي ساز من!
***
اين حكايت، ناله‌هاي ناي ماست
اين فلاتِ ني‌ستيزان جاي ماست
سرزمين شَروه‌هاي سوخته
چشم‌هاي كور و لب‌ها دوخته
سرزمين زجر و خنجر، خشم و كين
سرزمين گرگ‌‌هايي در كمين
سرزمين كوچه‌هاي سوت و كور
سرزمين مرز‌هاي بي‌عبور
سرزمين مردمان پر حسد
سرزمين زندگاني چون جسد
سرزمين مرگ‌هاي بي‌هدف
دشت‌هايش هم سِتروَن، بي‌علف
سينه‌سرخان در هوايش تشنه‌اند
جغدفكران صاحبان دشنه‌اند
چامه‌گويان در پي نان، اي دريغ
خوبرويان از پي جان، اي دريغ
نورجويان در سياهي بركنار
ابلهان بر دوش مردم در گذار!
زوزه‌هاي پاسبانان پشت در
بزمگاه باده‌نوشان در خطر
طور تاريك است و موسي مرده است
سامري هم عقل مردم برده است
***
نيست ليلي دست او عاشق كنيم
دست‌بسته شايد امشب دق كنيم
مرده ديگر ناله‌هاي ناي ما
مرده‌خواني رسم ما شد، واي ما
جُلجُلتا شد اين زمينِ سوخته
هر مسيحا بر چليپا دوخته
بدپرستي در زمين تكثير شد
عشق‌بازي اين زمان تكفير شد
نيك، بد شد، بد جهاني تيره كرد
برق زر هم چشم مجنون خيره كرد
آن سَماع و شور و حال بي‌قياس
سوخت ديگر در هجوم اسكناس!
هاي مولانا! ني‌ات هم بي‌نواست
وقت، وقتِ زاهدانِ بي‌خداست
***
اين هُبوط تلخ ما را مي‌كُشد
بر فلات پستِ ويران مي‌كِشد
چون كه توفاني برآيد، ناگزير
مي‌نشيند كشتي ما بر كوير...

به نقل از http://www.noqte.com/blogs/blog.php?code=203
+ نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385ساعت 15:49 توسط علیرضا |

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم

 

گه از آن سوی کشندم، گه از این سوی کشندم

ز کشاکش چو کمانم، به کف گوش کشانم

 

قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم

مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی

 

به نحوسیش بگریم، به سعودیش بخندم

به سما و به بروجش، به هبوط و به عروجش

 

نفسی همتک بادم، نفسی من هلپندم

نفسی آتش سوزان، نفسی سیل گریزان

 

ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

نفسی فوق طباقم، نفسی شام و عراقم

 

نفسی غرق فراقم، نفسی راز تو رندم

نفسی همره ماهم، نفسی مست الهم

 

نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم

 

نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

بزن ای مطرب قانون، هوس لیلی و مجنون

 

که من از سلسله جستم، وتد هوش بکندم

به خدا که نگریزی، قدح مهر نریزی

 

چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم

هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر

 

که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم

بده آن باده جانی ز خرابات معانی

 

که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم

بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی

 

که نمی‌یابد میدان بگو حرف سمندم

+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 23:53 توسط علیرضا |

 

 

زندگي ، دفتري از خاطره هاست / خاطراتي شيرين ، خاطراتي مغشوش ./

 خاطراتي که ز تلخي رگ جان مي گسلد

 ما ز اقليمي پاک

که بهشتش نامند . به چنين رهگذري آمده ايم

گذري < دنيا > نام

که ز نامش پيداست مايه ي پستي هاست

ما ز اقليم ازل ، ناشناسانه بدين < دير خراب > آمده ايم

ما در آن روز نخست تک و تنها بوديم

 خبري از زن و فرزند و معشوقه نبود

 سخني از پدر و مادر دل بند نبود

 يک زمان دانستيم

 پدر و مادر و معشوقه و فرزندي هست

 خواهر و همسر دل بندي هست

 زندگي دفتري از خاطره هاست

 خاطراتي که ز تلخي رگ جان مي گسلد

 روزي از راه رسيد

 که پدر ، لحظه ي بدرودش بود

 ناله در سينه تنگ

اشک در چشم غم آلودش بود

 جز غم و رنج توانکاه، سينه اش سنگين بود

قوت آه نداشت

 با نگاهي مي گفت

پس از آن خستگي و پيري و بيماري ها

دفتر عمر پدر را  بستند...

اي پسر جان ، بدرود

 لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه...

 اثري هيچ نبود

 پدرم چشم غم آلودي حيرانش را

بست و ديگر نگشود...

 زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي که ز تلخي ، رگ جان ميگسلد

 روزي از راه رسيد ، که چنين روز ، مباد...

 روز ويرانگر سخت، روز طوفاني تلخ

 که به درياي وجودم ، همه طوفان انگيخت

 زورق کوچک بشکسته ي ما

 در دل موج خروشنده ي دريا افتاد

کاخ اميد فرو ريخت مرا...

مادر از پا افتاد

در نگاهش خواندم

مادر خسته تن خسته دلم

ز من آهنگ جدايي دارد...

حالت غمزده اش ... چشم ماتم زده اش ... با من گفت

که از اين بند گران ، عزم رهایی  دارد

 

پيش چشمم ، افسرد ، باغ سرسبز اميدم پژمرد

اشک نه....هستي من... گشت در جانم و از ديده به رخسار دويد

مادرم رفت و به تاريکي شب ها گفتم... آفتاب ز لب بام ، پريد...

آفتابم ز لب بام پريد

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي که ز تلخي رگ جان مي گسلد

لحظه اي مي آيد

لحظه اي صبر شکن

زندگي دفتري از خاطره هاست

بارها ديده ام و ميبينم

 

مادري اشک آلود ، با نگاهي پردرد ، چشم در چشم غم آلوده پسر دوخته است

وز تهي دستي خويش ، بهر تنها فرزند ، سالها ، حسرت و ناکامي اندوخته ست

 پشت سر ميبيند

دشت تا دشت غم و غربت و سرگرداني

پيش رو مي نگرد

کوه تا کوه ، پريشاني و بي ساماني

من به جز سکه اشک ؛ چه توانم که به پايش ريزم؟

نه مرا دستي هست ، که غمي از دل او بردارم نه دلي سخت کزو بگريزم

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين

که دو دلداده ي ساد!

دور از چشم حسود ، دست در دست و نگه در نگه و روي به روي ، بوسه ها از لب هم برگيرند

همه تن روح شوند

نغمه ي زندگي آغاز کنند

به جهاني که بود ، پاک تر از صبح بهار

بال دربال ، چو مرغان سحر

گرم پرواز کنند

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي که ز تلخي ، رگ جان مي گسلد

لحظه اي مي آيد ، لحظه اي محنت خيز

که شبي درد آلود

عاشق خسته دلي ، ناله ي غمناک کند

پيش چشمي که از آن اشک تعب ميريزد

يار دل خواهش را در دل خاک کند

يک زمان ، دانستيم

پدر و مادر و معشوقه و فرزندي هست

خواهر و همسر دل بندي هست

يک زمان مي بينيم ، پدر و مادر و معشوقه و فرزندي نيست

خواهر و همسر دل بندي نيست

ما همه همسفريم

کاروان مي رود و مي رود آهسته به راه

* مقصدش سوي خداست

همه از سوي خدا آمده ايم

باز هم رهسپر کوي خداييم همه

ما همه همسفريم. لیک در راه سفر ،غم و شادی به هم است

ساعتي در ره اين دشت غريب

ميرسد راهرويي ، خسته ، به خرم کده اي

لحظه اي در دل اين وادي پير

مي رسد ،همسفري شاد ، به ماتمکده اي

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين

خاطراتي مغشوش

خاطراتي که ز تلخي ، رگ جان ، مي گسلد

يک نفر در شب « کام يک نفر در دل خاک...

يک نفر همدم خوشبختي هاست

يک نفر ، همسفر سختي هاست

چشم تا باز کنيم ، عمرمان مي گذرد

وز سر تخت مراد

 

پاي بر تخته ي تابوت گذاريم همه.....ما همه...

همسفريم

پدر خسته به راه

سوگوار پسر و دختر تنها مانده

عاشقاني که ز هم دور شدند

دختراني که چو گل پژمردند

کودکاني که به غربت زدگي

خفته در گور شدند

همگي همسفريم .... تا ببينيم کجا...باز کجا...چشممان ، بار دگر ، سوي هم باز شود...

در جهاني ، که در آن راه ندارد ، اندوه ....

زندگي با همه ي معني خويش....از * نو *.... آغاز شود

+ نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت 21:22 توسط علیرضا |