اون روز از صبح که از خونه زدم بیرون حالم خراب بود. زیر لب فحش میدادم؛ فحش رسمی. به زمین و زمان. از اون فحشها که باید رووش بوق پخش کنند. این شعر "جان من فدای خاک پاک میهنم" را برداشته بودم و جای عبارتهاش فحش جا میدادم و میخوندم و از پلههای مترو میرفتم پایین. بماند. بعضی رفقا که هماتاقیام بودهاند تو شرکت، احتمالا تا حدی میفهمند منظورم چیه. بعضی اوقات که فشار بهم میاومد ...
ایستگاه مصلا بودیم. گفت ایستگاه بعد "شهید همت". به ذهنم خطور کرد این شهید همت چند سال ساکن این دنیا بوده؟ فکر نمیکنم خیلی بیشتر از سن من شده باشد. اصلا اندازه من دهنش گچی شده یا نه؟ تقریبا مطمئنم اینطوری نبوده. کلا آدمهای دهه 60، یا به تعبیری نسل دومیها به نظرم اینطوری نبودهاند. کلا سر خود، آقای خود بودهاند. هرکاری که دلشون خواسته کردهاند. نه اینکه مشکل نداشتهاند ها. منظورم این نیست؛ ولی هرچی که بوده، مجموعه اتفاقات توی زندگیشون، با هدفشون، اعتقادشون، آرمانشون تطبیق بیشتری داشته تا ماها. با وجدانشون راحتتر بودهاند. اگر حرص میخوردند؛ از دست امپریالیسم، کمونیسم، غرب و شرق و منافق و صدام و ... بوده. از دست خودشون نبوده است. خودشون رو درحدی میدیدند که قراره رفع فتنه کنند از عالم؛ نه مثل منی که خودم شدهام فتنه و یه جوونمردی باید بیاد و رفعم کنه از عالم. بعد هم دسته دسته پریدند و الان هم اسمهاشون رو در و دیوار این شهر هستش.*
حالا نکته اینه که ارزش آدما به اندازه دهنی هست که ازشون تو زندگی گچی میشه یا نه؟ خیلی از جوابش مطمئن نیستم. نمیدونم؛ ولی اگر اینطور باشه؛ باید اسم خیلی از خیابونها و ایستگاهها رو عوض کنیم.
از اون طرف هم صدالبته مساله به یه طریق دیگه مطرحه. مثلا ما تو بستگان یه بابایی را داریم که یکی دو سال از من کوچکتر هستش. ایشون در دوران نوزادی به علت یک اشتباه پزشکی، از گردن به پایین فلج شده. اگه الان ببینیاش؛ هیکلش شاید اندازه یه طفل 10 ساله باشه. هوش و حواس دارهها؛ ولی خوب، رشد نکرده دیگه. دهنی که از این بنده خدا و مادر و پدرش استاد شده چی؟ حالا شما بگو پدر و مادرش دارند امتحان میشند؛ یا تاوان گناههاشون رو میدهند؛ یا ... ولی خود بیچارهاش چی؟ این سختیای که تا حالا کشیده؛ این محرومیت عظیمی که تا حالا برده؛ در مقایسه با نعماتی که برای من همینطوری ریخته. چیزهایی که آنقدر پیشپاافتاده محسوب میشند که اصلا برام به حساب هم نمیآیند. چیزهایی که بعضی اوقات دیدم، داشتن یه روزش هم برای خیلیها آرزو است و من همیشه دارمشون.
رتبه واقعی من و شهید همت و این برادر فلجمون کجاست؟ چطور باهامون معامله میشه؟
یا ذاالجلال و الاکرام و الفضل و الانعام
* البته نامردها که همیشه بودهاند؛ بحثم مردونه است؛ در مورد مردها صحبت میکنم.
** رفقا حال کردند یه صلواتی برای شادی روح شهید همت بفرستند.
*** این هم یحتمل کمک کند به بحث.
امروز تو گودر سری به قسمت Explore زده بودم. ایشون چهار تا Recommended Source برای من داشت. اولی رو زدم یه وبلاگ مذهبی بود. دومی رو زدم یه وبلاگ سیاسی بود که خط و ربطش از لحاظ سیاسی به من میخورد. سومی رو زدم یه وبلاگ فنی بود که راهنماییهای فنی در مورد اینترنت و ... داشت. چهارمی هم یه وبلاگ سیاسی-مذهبی بود که باز هم با ذائقه من جور بود.
اون وبلاگ فنیه رو Subscribe کردم. فوری از لیست حذفش کرد و یکی دیگه Recommend کرد. این یکی هم یه وبلاگ مذهبی-سیاسی* بود که باز هم همخط از آب دراومد.
خدا عاقبت ما رو با این گوگل به خیر کنه.
فکر کنم اگه امر پیدا کردن همسر مناسب رو از ماماناینا بگیرم و بدم دست ایشون، خیلی بهتر جواب بده.
* وبلاگ سیاسی-مذهبی با وبلاگ مذهبی-سیاسی فرق میکنه.
** یه مدتیه خیلی تو نخ این موجود -گوگل- رفتم.سيندرلا در اتاقش حبس شده بود. صداهايي از بيرون ميآمد. در قفل بود و کليد آن به دست نامادري بدجنس بود.
ماموران حاکم در طبقهي زيرين مشغول آزمايش کردن کفش بلورين بر پاي آناستازيا و درزيلا، دو ناخواهري زشت بودند.
داروغهي شهر، از آناستازيا تقاضا کرد که بر روي صندلي بنشيند و کفش را امتحان کند.
"مادام، لطف کنيد و پاي مبارک را بر روي دستان اين حقير بگذاريد تا ..."
آناستازيا بيحوصله دستان داروغه را کنار زد و کفش را امتحان کرد. کفش تا انگشت او بيشتر فرو نرفت. آناستازيا تلاش کرد که کفش را بيشتر به جلو ببرد، اما موفق نشد.
"بانوي بزرگوار، گويا شما گمشدهي شاهزادهي شهر ما نيستيد."
سپس رو به درزيلا کرد و از او خواست که بر روي صندلي بنشيند. درزيلا هم بدون رغبت نشست تا کفش را امتحان کند. کفش را در دست گرفت و آنرا در پايش هل داد.
همگان يک لحظه به پاهاي او نگاه کردند، گويا در شوک فرو رفته بودند. اتفاق شگفتي افتاده بود: کفش کاملاً اندازهي پاي درزيلا بود.
نامادري ليوان آبي را که در دست داشت رها کرد و بر روي زمين انداخت. دهانش باز مانده بود.
درزيلا من من ميکرد.
"در داستان نوشته شده بود که اين کفش به پاي من نميخورد."
داروغه که از شدت تعجب کمي سفيد شده بود گفت:
"بله بانوي من... خيلي عجيب است. غلط نکنم بچههاي روابط عمومي قصر اشتباه کردند، يک لنگه کفش اشتباه دادهاند. نظر تو چيست؟"
به مسئول تدارکات اشاره کرد.
"ممم... چه عرض کنم قربان. اين کفش شبيه لنگه کفش پيتر نيست، از بچههاي تکنيسين برق؟"
با نگاه خشمآلود داروغه مسئول تدارکات ساکت شد.
نامادري خيلي عصباني بود. مرتباً راه ميرفت و مطالبي زير لب ميگفت.
"آخر قرار نبود اين طور بشود. قرار بود که سيندرلا با شاهزاده ازدواج کند...".
طبق قرار قبلي، چون لنگه کفش اندازهي پاي درزيلا نبود، يک قرار خواستگاري براي هفتهي بعد گذاشته شده بود. پسر سوپري محله به اتفاق اقوام براي خواستگاري درزيلا ميآمدند. با اين اتفاق عجيب، خواستگاري به هم ميخورد. درزيلا هم گويا بسيار ناراحت بود، به نظر ميرسيد که علاقهاي به شاهزاده نداشته باشد.
داروغه رو به درزيلا کرد و گفت:
"بدين ترتيب بانوي من، شما با ما به قصر ميآييد."
درازيلا جواب داد:
"عمراً فکرش را هم نکنيد. من با اين شاهزادهي سوسول ازدواج کنم؟ صد سال. فقط پول بابايش را به رخ ميکشد."
يکي از نگهبانها به طرف درازيلا حرکت کرد، اما با حرکت دست داروغه در جاي خود ميخکوب شد.
"بانوي من، سعي ميکنم سخن زشت شما را ناديده بگيرم. دفعهي بعد گذشتي در کار نيست."
در همين لحظه سيندرلا که از اين رويداد آگاهي نداشت طبق داستان با کمک دو فروند موش از اتاق گريخت و به سمت جمعيت آمد.
"صبر کنيد صبر کنيد بگذاريد کفش را من امتحان کنم."
سيندرلا با ديدن کفش در پاي درزيلا يکه خورد.
"حوصلهي شوخي ندارم، کفش اصلي کجاست؟"
داروغه در حالي که تلاش ميکرد او را آرام کند گفت:
"خانم سيندرلا، به اطلاع شما ميرسانم که کفش کاملاً مطابقت با پاي خواهر شما دارد."
و اين داستان ادامه دارد...
مشت صادق یکم اونجا دعامون کن. اینجا اذان پخش نمیکنن. بدیش فقط همینه. حسین این پوست رو سیو کن تا وقتی دفعه بعد از اینجا شاکی بودم برام بفرستی. ;)
اما الان فکر میکنم اگر فشار کاری زیاد بشه، و آدم کارای زیادی داشته باشه که انجام بده، دهنش سرویس میشه.
سه سالشه و فقط يک دقيقه تنهاش گذاشتم. ماژيک سیدی را از کجا پيدا کرد و چطور اينقدر سريع عمل کرد، نمیدونم...
بچه همسايه ماهی يک بار به خانه ما مياد و هر بار کاری با اتاقم میکنه که زلزله نمیکنه ...پاک نمیشه :-((
صدايم کن که صدايت برايم لالايي شبهاست...
بگو ميشنوي
صدايم کن صدايم کن
صدايم کن، آخر ستاره ي شبهاي من در پشت ابر هاي غم پنهان شده است
در اين شبهاي بي ستاره تو برايم بمان و بدان اي خوب من... بدان بزرگترين عشقم
بدان تنها تو در تنهايي شبهاي ابري بي ستاره ام مي درخشي
عشق من...
در اين شبها يادم کن
بدان بدون عشقت مي ميرم...
بيا ، يادم کن ، بخوان مرا
پس بگو اي زيباي من
بگو برايم مي ماني که تو فرشته ي نجات مني...!
بدان باران عشقت کوير دل مرا به دشت سرسبز تبديل ميکند...
عشقم.........
پی نوشت: پزشکان برای افرادی که دچار مسمویت معده و روده میشوند و نیاز دارند که سریعا با بالا آوردن اندکی از سموم را دفع کنند، میتوانند از این متن استفاده کنند
فردوسي .
سوم منزل آن شاه آزادمردفردوسي .
عنصري .
امير معزي (ديوان چ اقبال ص 265).
امير معزي (ايضاً ص 76).
امير معزي .
سنائي (ايضاً ص 498).
شيخ احمد جام .
خاقاني .
نظامي .
نظامي .
عتيقي سمرقندي .
سعدي .
سعدي (گلستان ).
سعدي (کليات چ مصفا ص 522).
واله هروي (از آنندراج ).
فردوسي .
ناصرخسرو (ديوان چ تقوي ص 524).
ع ع: آقا شماره منزل رو میدی که این منزل ما تماس
بگیره منزل با منزل در مورد منزل آینده صحبتی کنه؟
ح ح: منزل الان منزل نیست. انشاء الله وقتی برگشت
منزل میگم زنگ بزنه منزل شما با منزلتون صحبت کنه
ع ع: منزل رو نمیخوای عوض کنی؟
ح ح: بیخیال بابا، کار دست ما نده
ع ع: دیوونه منظورم منزل بود نه منزل
ح ح: آهان، نه خدا رو شکر خوبه، فعلا هم توان بیشتر
رو ندارم
ع ع: برو خدات رو شکر کن، منزل من اجاره ای هستش
ح ح: هههههههههه، دیوونه، خانومت هم میدونه منزل
اجاره ای داری؟
ع ع: دیوونه این منزل رو نمیگم بابا، اون منزل
منظورمه
ح ح: دوباره آهان. واقعا منزل اجاره ای سخته. همه ش
منزل به دوش از اینور به اونور
ع ع: خاک تو سر زن ذلیلت کنم. منزلت رو قلم دوش
میکنی؟ ما رو باش رو دیوار کی یادگاری مینویسیم
ح ح: تو تعطیلی مثل خودم. این منزل رو نمیگم اون
منزل رو میگم
ع ع: آهان. از اون زاویه. آره خب. اما خدایی منزل
های الان با قدیم خیلی فرق دارن. رشد کردن
ح ح: آره. بابام تعریف میکنه از منزلشون که حیاط
داشت و خیلی با صفا بود. قیمتش هم واقعا رشد کرده
ع ع: خدایا توبه. بابا تو آخه کیمدی؟ منظورم اون
منزل نیست این منزله که رشد فکری بیشتری کردن.
ح ح: واقعا شرمنده، راستی آهان. سختی زندگی حواس
نمیذاره برای آدم که
ع ع: میفهمم. خلاصه انشاء الله یه منزل در دنیا صد
منزل در آخرت خدا قسمتت کنه برادر
ح ح: این یکی رو خودت بگو منظورت چی بود. دوباره اشتباه
نگم
ع ع: D: ا
بنا نداشتم اینجا بنویسم.
فقط میخواستم بگم:
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (ع)
اکشف کربی بحق اخیک الحسین (ع)
اما آقا خداییش عجب زاگالها دارن به خاموشی سیر میکنن - بابا بیاید حداقل همون کامنتهای خوشگل خودتون رو با اسم اونر بذارید
<وب قشنگی داری. لینکت کردم>
نه مفهوم وبلاگ و وب رو یدونه نه لینک رو. تازه خود آدم لینک میکنه. فک کن. آدم لینک بشه![]()
سفرنامه شمال رو که رفتید بنویسید. منتظر داستانها زیابی شما و شما و البته شما هستیم. (من و حسین البته)
اینجا هنوز تعطیل نشده
ما هنوز فعالیم
پس نتیجه میگیریم هنوز ...
![]()
![]()
![]()
نمیدونم چی شد یهو رفتم به وبلاگ قبلی. یهو چشمم افتاد به عبارت انباری که میگفت اینجا خبرهایی از قدیما داره. رفتم و دو تا پست اول وبلاگ رو دیدم. فکر میکنید چی دیدم؟ ببینید:
پست اول: (همزمان با تولد من
)
يكشنبه، 28 اردیبهشت، 1382
یه وبلاگ خوب
با سلام خدمت دوستان سرداری
از امروز وبلاگ یوتی پارتی شروع به کار می کند.
هادی فرقانی - اونر محترم(زرشک)
¤ نوشته شده در ساعت 15:1 توسط utparty
پست دوم:
سه شنبه، 30 اردیبهشت، 1382
ما ثوثول بازی نداريم
اين وبلاگ يه فرق اساسی با بقيه وبلاگ ها دارد د اون اينه که اين وبلاگ برای يک نفر نيست بلکه برای يه گروهه. يعنی همه گروه می تونن در اين وبلاگ بنويسن و مانعی نداريم و شايد اولين وبلاگی باشه که توی اون ميشه نظرات تعداد زيادی رو ديد و مطلب بيشتری نسبت به ديگر وبلاگها پيدا کرد.
با پای دلم قدم زدن ، آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر هميشه من ثبت می شود
آن لحظه ها ، عزيزترين يادگار تو
يا علی
هادی - اونر محترم
¤ نوشته شده در ساعت 0:18 توسط utparty
چندبار شعر رو بخونید. فکرش رو بکنید. یه زمانی هادی این رو برای یه سری زاگال نوشته بوده. الان داره همین شعر رو واسه ...
این هم کامنتهای پست اول:
قالب جدید رو به تک تک دوستان تبریک میگم
مخصوصا تو
.jpg)
داره عروسی ها نزدیک میشه. معلومه دل تو دلشون نیست. اگه باشه خیلی زابیل هستن که اینجورین.
هادی که بهش نمیاد کسی رو دعوت کنه. اصلا انگار نه انگار یکسری رفیق داشته که اگه هیچ اشتراکی باهاشون نداشت، در زاگالی مشترک بود. میدونم میخواد جلو خانومش کم نیاره، اما هرکاری کنه و هرجا بره و هرچقدر هم تغییر قیافه بده، باز هم یه زاگاله. هادی جون انشاء الله خوشبخت بشید. البته هم دنیوی و هم اخروی.
حسین ک. هم دست از تلاش بر نمیداره. تازگیها دندونهاش زیاد درد میگیره! خیلی دوست داره دهنش دائم سرویس بشه!. توقعی ازش نداریم، اما خب از کنار تالار براش دست میزنیم. حسین جان حدیث هست که میگه مومنین آخرتشون رو درست کنن، خدا دنیاشون رو درست میکنه. انشاء الله هردو تون موفق باشید در این راه.
عبدالله هم بعد از غم هجران و دوری، انگار نه انگار که چند روز دیگه عروسیشه. چسبیده به پول و بر نمیگرده. تنها کسی هست که تا الان گفته تشریف بیارین. اما چه کنیم، یه کم دوره. باید یه گله زاگال راه بیافتیم بریم اونجا تازه کلی هم از اعتبار عبدالله کم میشه و از هم بدتر مجبور میشه یا ما رو انتخاب کنه یا خانومش رو!!!. عبدالله جان انشاء الله خونه هم پیدا میکنی. یادت نره پیامبر میگه هرکسی به همسرش بگه "دوستت دارم" خدا یه عالمه چیز بهش میده (یادم نیست دقیقا چی میداد!)
ممصادق رو که اصلا نمیدونم کجاس. فقط فهمیدم بعد از ماه رمضون میخواد جشن عروسی بگیره. اما خدا وکیلی انگار دوران نومزدنگ به این ممصادق چسبیده ها. ول کن نیست. بابا ول کن. ممصادق جان گل بالا، انشاء الله اول محبت معنوی خانواده ت رو بالا ببری بعد دنیای خوبی برای خانواده ت بسازی
من بدبختم که عروسیم تو همین 20-30 سال آینده هست. ای خدااااااااااااا
یه کارگر ساده... به سادگی آینه... با یه نامزد تو شهر خودش. پاشده و اومده رو دریا... سختی کار رو به جون خریده تا پول واسه عروسیش تهیه کنه... با تمام سادگیش میفهمه که روزی رو خدا میرسونه و هر چی که هست دست اونه... از زمونه شاکیه ولی شاکی به درگاه خدا. خدا وکیلی خیلی سخته آدم ۲۰ روز از زن و بچه ش دور باشه٬ اونم تو سخت ترین شرایط آب و هوایی. نه تفریحی نه دلخوشی و سرگرمی... هیچی. فقط آب! به من گیر داده بود: آقا مهندس(!) تو روخدا دست ما رو بگیر! منم ببر تهران! اونجا راحت تره... حداقل تلفن دارم که با نامزدم حرف بزنم... ما رو میگی... عرق شرم روی پیشونی تنها جوابم بود...
آدم خیلی موجود عجیبیه... همین کارگرا رو که میبینی توی ساعت کاری با لباسای درب و داغون و کثیف کارای سخت انجام میدن٬ وقتی ساعت کاری تموم میشد٬ میرفتن حموم٬ با تمام کم و کاستی های مالی که داشتن٬ بهترین لباسهاشون رو میپوشیدن و به اصطلاح خودمون تیپ میزدن... عطرای شابدولعظیمی میزدن و پیرهنشون رو میذاشتن توی شلوار و روی عرشه قدم میزدن و با هم گپ میزدن. میدونی اون موقع چه احساسی داشتم؟ احساسم این بود که این بابا٬ نه برای خوشایند من و یا دیگران٬ بلکه برای خوشایند خودش ( و یا حتی زن و بچه اش وقتی که دارن عکسهای محل کارشو تماشا میکنن ) این لباسها رو پوشیده... این جوری تیپ زده... و این عین صافیه! سگ این کارگر ساده با اون تیپش شرف داره به صد تای من و تو که تو خیابون واسه خوشایند چهار تا نفهم تر از خودمون عشوه میایم...
بشنوید از اون طرف:
یه مهندس نقشه برداری... فوق لیسانس دانشگاه تهران. از اون قیافه های اجق وجق. تو نگاه اول اگه ببینیش میگی اوه اوه... این از اون داغوناس... با این حال چون تو این یه مورد یه کمی تجربه داشتم٬ قضاوت رو واگذار کردم به آینده. چون میدونی٬ چندین بار این اتفاق برام افتاده بود. قیافه های تعطیل و اجق وجق ولی باطنهای پاک و خدایی. واسه همین گفتم بیخیال. بذار توی کار معلوم شه آقا چند مرده حلاجه. گذشت و گذشت و ما به اقتضای رابطه ی کاریمون بیشتر با هم صمیمی شدیم. بعد دو روز میفهمی که خب آقا اصلا تو کار نماز و روزه اینجور چیزا که نیست. خب باشه... نیست٬ ایشالا دلش پاکه... یه روز برمیگرده بهت میگه من اگه قرار بود نماز بخونم هر ۴۰ روز یه بار میتونستم نماز بخونم چون بعد مشروب خوردن نمیشه نماز خوند... پس مهندس ما عرق خورم از آب در اومده... بعد چند روز میشینه با افتخار از تجربیاتی برات تعریف میکنه که تو مسلک ما بهش میگن زنا. به قول بنیامین٬ اینم بمونه... روزای آخر بحث میشه و معلوم میشه که آقا به معاد و قیامت که اعتقاد نداره٬ هیچ٬ اصلا به خدا هم ایمان نداره! یه پا کافر اصیل! خدا کیه؟ قیامت دیگه چه مزخرفیه؟ بعد از مرگ همه جا سیاه میشه! پس لذت ببر تا وقت داری! این کلمات جواب دانشجوی فوق لیسانس نقشه برداری بود به سوال من که : جهان بینی تو چیه؟
میخوام اینو بگم: این مهندس ما٬ تو ناز و نعمت بزرگ شده. مدرسه خوب رفته٬ دانشگاه خوب رفته٬ اصلا داره تو شهر و محیطی زندگی میکنه که بمباران عقیدتی و سیاسی داره توش صورت میگیره. اطلاعات به سرعت پخش میشه٬ کوچکترین سوالی در هر زمینه ای براش بدون پاسخ نمیمونه. از اون طرف اون کارگر ساده تو لرستان٬ احتمالا تو یکی از شهرای مرزی بزرگ شده٬ نه امکاناتی٬ نه رفاهی نه اینترنتی٬ نه مدرسه ای٬ نه دانشگاهی...
این دوتا رو باهم مقایسه کنید. من و شما الان میدونیم که اسلام خوبه٬ کفر بده. پس در نهایت اون کارگره میره بهشت. اون مهندسه میره جهنم. سوال من اینطوری مطرح میشه: اینه ثمره ی هزینه ای که دولت در طی بیش از ۲۰ سال برای یه آدم میکنه؟ اونی که براش هزینه شده اندازه ی یه الاغ از دنیا نمیفمه. اونی که هیچی هزینه براش نشده٬ حداقلش اینه وقتی حقوق ۳۰۰ هزارتومنیشو میذارن کف دستش میگه خدایا شکرت!
این بود فوق لیسانس و دانشگاه و دانشجو؟ یعنی اگه یکی بره فوق لیسانس چقدر احتمال داره مثل این مهندس ما بشه؟ اگه این احتمال بالای ۱۰ درصد باشه٬ من بعید میدونم ادامه تحصیل بدم.
آقا یه سوال دیگه: پس کجای این نظام جمهوری اسلامیه ؟ اینجا که یکی از بالاترین مقاطع تحصیلی کشوره و به قول خودشون مهد مهندسی کشوره؟ پس چرا دانشجوهاش اینجوری میشن؟ جالب اینجاس که وقتیم یکی برمیگرده میگه اکثر دانشجوها به خاطر پاچه و دختر میان دانشگاه٬ به تیریج قبای آقایون بر میخوره... نه برادر من! من و شما رو هم ۵ درصد دانشجوهای دانشگاههای مملکت هم نیستیم! برو بقیه جاها رو ببین تا حساب کار دستت بیاد. اون بد بختی هم که این حرف رو زده اومده بود از خود مملکت و نظام انتقاد کنه که بر و بچس شاکی شدن که ما واسه دختر نمیایم دانشگاه. پس برو چند تا دانشگاه رو با چشم باز ببین تا قشنگ معنی کثافت کاری رو بفهمی. تو همین فنی خودمون چند تا هم جنس باز باشن خوبه؟ چند تا دختر و پسر هرزه باشن خوبه؟ با چشم باز نگاه کن! میفهمی که اوضاع از اونی که اون بابا گفته بهتر که نیست هیچ٬ بدتره.
من یه نتیجه میگیرم:
اونی که زیر دست این آقایون تربیت نشه و حرفای باباش تربیتش کنه٬ عاقبت به خیر بودنش گارانتی شده س.
اونی که زیر دست آقایون تربیت بشه٬ زیر ۵ درصد احتمال داره که عاقبت به خیر بشه.
شما بودید٬ کدوم رو انتخاب میکردید؟
اینایی که میرن خارج خداوکیلی واسه چی دارن میرن؟
چند درصدشون بطور خالص برای کسب علم و دانش ناب میرن اونطرف؟
من که هر چی فکر میکنم٬ میبینم تو ام آی تی هم آدم بره نمی ارزه اینجا رو ول کنه... آره بابا... فکر نکنی من از اون ناسیونالیستهام که جونم در بره عشق وطنم در نمیره٬ نه آقا... منم مثل بقیه... میفهمم ترافیک بده٬ آزادی خوبه...
ولی آخه به چه قیمتی؟ واقعا یعنی این همه سر و دستی که میشکنن تا برن اونور رو اینجا خرج میکردن خوشحال تر نبودن؟
حالم به هم میخوره از اینایی که میرن اونجا و عکسهاشون رو میفرستن... اینجا کالیفرنیاست... اینجا آتلانتاست... اینجا گورستان فلان برادر حرومزاده ی فلان احمق فرنگیه... اه اه...
جالب اینجاس که پسره رفته اونور٬ تنهایی٬ حالا بعد ۶ ماه پیغام داده که من دلم داره میترکه...
میگن برگرد٬ میگه نمیتونم کار دارم!
ای اون کارت ...
من میگم اگه برگرده غرورش خدشه دار میشه...
حالم بیشتر از اونایی به هم میخوره که میرن و ۵ سال یه بار برمیگردن ایران که به بقیه بگن واه واه٬ چقدر اعصاب آدم تو این مملکت کوفتی خورد میشه ... بعدشم میرن بیلیطشون رو یه هفته زود تر میگیرن که یعنی من دیگه اصلا نمیتونم اینجا تحمل کنم.
تو که میدونستی نمیتونی بمونی٬ غلط کردی برگشتی.
خوش به حال اونی که میره و دیگه بر نمیگرده. در ضمن عکس هم نمیفرسته!
غريبه نيستم از خودتونم
پنجشنبه 1/3/1382 - 1:6
مرامتون منو کشته ! شما که اينقدر مرام داريد که نام مقدس رو ذکر ميکنيد! يه کم بيشتر مايه ميذاشتيد و در مقابل حرف حق تحمل بيشتری از خودتون نشون ميداديد در ضمن سعی کنيد از اين به بعد برای صحبت کردن از واژگان بهتری استفاده کنيد در غير اين صورت: ميره تو پاچت گر چه تا حالاشم رفته تو پاچت ...
salman
دوشنبه 29/2/1382 - 18:49
خب جالبه...اين ۸۱ يکی ها عين قارچ يا شايد بهتر بگم انگل همه جا رشد و احتمالا تکثير پيدا ميکنن. مواظب باشيد آلوده نشيد چون گلاب ميخوره تو کل هيکلتون! در ضمن بنده يه پيشنهاد دارم بر خلاف همه وبلاگها که هيچ کس موظف نيست اسمشو فاش کنه بيايد ما قرار بذاريم هر کی نظری داشت مرامی اسمشو بگه که بعدا سوء استفاده نشه ما که با هم تعارف نداريم که! البته ميتونيم در باره دوستان انگلمون استثنا قائل بشيم قربان همه زاگالها سلمان
Httpim koja bood! -
Ehsan ( tall version)
دوشنبه 29/2/1382 - 11:6
اخه آدمهای بی ايده چرا همش از ما ۸۱ ای ها تقليد می کنيد؟ يک کمی از اون مخهای آکبندتون استفاده کنيد ! استفاده از این بخش بی استفاده در بین شما فايده ی زيادی داره ! سخته ولی تلاش خودتون رو بکنيد گل های رز خوبی باشيد
www.hayahoo81.persianblog.com
علی و احسان
دوشنبه 29/2/1382 - 7:51
سردار، ما جمعيت زاگال در پرتو فرمايشات و افاضات شما قرار گرفته و شما را به تهذيب هر چه بيشتر توصيه می کنيم. زاگالی باشيد. ;-)
geocities.com/res_eternity -
سردار
یکشنبه 28/2/1382 - 21:12
ابتداتاصيس اين وبلاگ ميمون را تبريك ميگويم. مويد باشيد. اميد مي رود كه از اين گروه براي اهداف والاو مبارزه با تهاجم دوشمنان و نابود كردن ان ديشه هاي خبط و طرويج فرهنگ استفاده شود. از شما جوانان دانشمند مي خواهم كه به جاي دامن ظدن به جرو بحث هاي پوچ و بي اثاث به صحبت هاي نكو و با فرجام روي بياوريد.
ece.ut.ac.ir/Sardar -
زاگال
یکشنبه 28/2/1382 - 16:53
تو چه جور زاگالی هستی که ان قدر مودب می نویسی اصلا خودتو زاگال حساب نکن
مهم نيست
یکشنبه 28/2/1382 - 15:44
آخه من نمی دونم تو رو چه حسابی خودتو اونر حساب می کنی زاگال!!
علیرضا
یکشنبه 28/2/1382 - 15:15
سلام به همه زاگالهای ایران گرچه من یه زاگاله حرفه ای نیستم ولی همه زاگالها رو دوست دارم