صداي قرآن مي آمد. قرائتي شگفت انگيز، با لحني آرام و دلنشين. دل را ميبرد.
نماز که تمام شد، ناخودآگاه جذب صدا شدم. کنارش نشستم. پسر جواني بود، به نظر عرب ميآمد. از مغرب، مصر، ... چه فرقي ميکند. يک صفحه از قرآن را ميخواند، بعد سرش را بالا ميگرفت و همان صفحه را از حفظ ميخواند.
پرسيدم چه ميکني؟ داري حفظ ميکني؟
گفت نه، دور ميکنم. ميخواهم براي رمضان هرچه بيشتر آماده باشم...
به نام خدا
سلام،
در جواب بحث در مورد حجاب چيزی نوشتم که طولانی شد گفتم به عنوان يک مطلب جديد بنويسمش .....
اين بحث هم از نوع همون بحثی هست که من توی گروه انجام دادم. لزومی نداره دو تا چيز با هم مقايسه بشن. ضمنا در شرايط مقايسه اشتباهاتی رخ میدهد. ديدن لينکی که هوتن فرستاد توصيه میشود.
شما برای زنده موندن به خوردن آب، غذا و مواد معدنی نياز داريد. هر محدوديتی هم که داشته باشيد سعی می کنيد همه را استفاده کنيد. اگر آب مهمتره دليل نمیشه غذا نخوريد. اصولا بعضی مقايسهها گمراه کننده است و باعث میشه انسان ارزش چيزی را اشتباهی تخمين بزنه.
دين راهی است برای سعادت انسان. يک سری دستور داده. شما بايد آنها را رعايت کنيد تا سعادتمند شويد. حالا چه لزومی داره مقايسهشون کنيد. اينکه يک شخصی هست که مهمتره رو انجام نمیده ولی چسبيده به کماهميتتره چه ربطی به شما داره؟! شما برای سعادت هردوش رو لازم داريد. من تا حالا با شرايطی مواجه نشدم که يکی تفنگی بر سرم بگذارد و بگويد بين يکی از اين گناهها (ترک واجب) يکی رو انتخاب کن؛ مطرح کردن مسالهی بهينهسازی برای دستورات دين خيلی معنی ندارد.
در مورد لزوم حجاب و تاثيرش در سعادت انسان يکی از دوستان من که مطالعه کرده بود میگفت که شهيد مطهری در اين مورد کار تحقيقی انجام دادهاند. میتوانيد به اين تحقيق يا به تحقيقات مشابهی مراجعه کنيد. مشکل مطرح کردن چنين سئوالی در اين وبلاگ هم اينه که ما معمولا خودمون جواب دقيقی نداريم چون اطلاعاتمون دقيق نيست در اين مورد. تخصص کافی رو هم نداريم. من تا حالا به ياد ندارم کسی سئوالی به اين وبلاگ فرستاده باشه مبنی بر اينکه من سرما خوردم، چه قرصی بايد بخورم.
در مورد سئوال اکبر آقا هم به نظر من اگر شما با بودنت در مجلسی باعث تاييد گناهی میشی يا مرتکب گناه میشی يا حداقل زشتی گناهی برات میريزه (به صورت خلاصه اگر از خدا و خوبی دور میشی و برعکس به بدی نزديک میشی - میبخشيد که جوابم کلی هست، علمم بيشتر از اين نيست) بايد اون رو ترک کنی. اين موارد هم بايد توسط مرجع هر شخصی مشخص شوند. البته اگر دانش کافی در مورد حديث و قرآن داشتيم میتونستيم خودمون هم اونها را استخراج کنيم. اگر موردت خيلی خاصه میتونی به سايت مرجعت رجوع کنی و يک سئوال براش بفرستی. معمولا سريع جواب میدهند.
این مطلب رو از دو منبع شنیدم که نقل میکنم. شاید با خوندن مطلب غزه به ذهنم اومد که بیان کنم. از یک فرمانده ایرانی که در جنگهای 33 روزه در ستاد فرماندهی حزب الله بود و از طرف دیگه هم به نقل از فرمانده مستقیم عملیات از خود فرماندهان حزب الله که هردو نقل کننده از معتمدین هستن که از زبان این دو نفر نقل کردن
یادم نیست کدوم روز جنگ بود. اما اگه خاطرتون باشه اخبار اعلام کرد که اسرائیل زمانی که میخواست نیروهای خودش رو پشت سر حزی الله پیاده کنه و از پشت قیچی شون کنن، شکست خرد.
داستان این بود. اول به نقل از اون فرمانده ایرانی:
نیروهای حزب الله به شدت درگیر بودن. متوجه میشن که اسرائیل در حال پیاده کردن نیرو پشت سرشون با هلیکوپتر هستش. با مقر تماس میگیرن و جریان رو تعریف میکنن و در خواست میکنن پشت سرشون رو با توپخانه بزنن. بعد از قطع تماس اون فرمانده ایرانی تعریف میکنه و میگه ما حتی "یک" خمپاره برای شلیک نداشتیم. فردای اون روز، مجدد نیروها تماس میگیرن و میگن: از بابت دیشب خیلی ممنون، تمام شلیکها به هدف خورد و موقعیت سالم شد!
اما از بخشی از داستان از زبان فرمانده:
وقتی تماس قطع شد به حضرت زهرا سلام الله علیها گفتم: دیگه نمیدونم، خودتون درستش کنید ...
-----------
مطلب دیگه ای هم که خود حزب الله گفتن و اونهایی که اونجا بودن این بوده که تعداد زیادی از کشته های اسرائیلی با دست و پای قطع شده بودن که محل قطع نشان از برخورد ضربه شمشیر بوده، و این موارد بسیار زیاد بین کشته ها مشاهده میشده ...
جایی شنیدم، البته در مورد سند چیزی نمیدونم اما جایی نشنیدم که رد کرده باشن. وقتی روز عاشورا شد یادم نیست چند هزار ملک اومدن تا به امام حسین علیه السلام یاری بدن و آماده جنگ بودن. اما حضرت رد کردن ...
وَنَصَرْنَاهُمْ فَكَانُوا هُمُ الْغَالِبِينَ (و آنها را یاری کردیم تا بر دشمنان خود پیروز شدند) صافات - آیه 37
شریکی برای او نیست. من به این امر شدهام. و از تسلیم شدگان خدایم. فرزندم حسن! تو و همه فرزندان و اهل بیتم و هر کس را که این نوشته من به او برسد، به امور ذیل توصیه و سفارش میکنم:
۱/ تقوای الهی را هرگز از یاد نبرید، کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقی بمانید.
۲/ همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید، و بر مبنای ایمان و خداشناسی متفق و متحد باشید، و از تفرقه بپرهیزید، پیغمبر فرمود : اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزی که دین را محو میکند فساد و اختلاف است.
۳/ ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم کنید که صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان میکند.
۴/ خدا را ! خدا را ! درباره یتیمان، مبادا گرسنه و بی سرپرست بمانند.
۵/ خدا را ! خدا را ! درباره همسایگان، پیغمبر آن قدر سفارش همسایگان را کرد که ما گمان کردیم میخواهد آنها را در ارث شریک کند.
۶/ خدا را ! خدا را ! درباره قرآن، مبادا دیگران در عمل به قرآن بر شما پیشی گیرند.
۷/ خدا را ! خدا را ! درباره نماز، نماز پایه دین شما است.
۸/ خدا را ! خدا را ! درباره کعبه خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک بماند مهلت داده نخواهید شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند کرد.
۹/ خدا را ! خدا را ! درباره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نکنید.
۱۰/ خدا را ! خدا را ! درباره زکات، زکات آتش خشم الهی را خاموش میکند.
۱۱/ خدا را ! خدا را ! درباره ذریه پیغمبرتان، مبادا مورد ستم قرار بگیرند.
۱۲/ خدا را ! خدا را ! درباره صحابه و یاران پیغمبر، رسول خدا درباره آنها سفارش کرده است.
۱۳/ خدا را ! خدا را ! درباره فقراء و تهیدستان، آنها را در زندگی شریک خود سازید.
۱۴/ خدا را ! خدا را ! درباره بردگان، که آخرین سفارش پیغمبر درباره اینها بود.
۱۵/ کاری که رضای خدا در آن است در انجام آن بکوشید و به سخن مردم ترتیب اثر ندهید.
۱۶/ با مردم به خوشی و نیکی رفتار کنید، چنانکه قرآن دستور داده است.
۱۷/ امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید، نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هر چه نیکان شما دعا کنند دعای آنها مستجاب نخواهد شد.
۱۸/ بر شما باد که بر روابط دوستانه میان خود بیفزایید، به یکدیگر نیکی کنید، از کناره گیری از یکدیگر و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید.
۱۹/ کارهای خیر را به مدد یکدیگر و اجتماعاً انجام دهید، و از همکاری در مورد گناهان و چیزهایی که موجب کدورت و دشمنی میشود بپرهیزید.
۲۰/ از خدا بترسید که، کیفر خدا شدید است.
خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد، و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما و احترام پیغمبر خود را حفظ کنند. همه شما را به خدا میسپارم. سلام و درود حق بر همه شما". پس از این وصیت دیگر سخنی جز « لا اله الا الله » از علی شنیده نشد، تا جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ثمره ازدواج مبارك علي عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام پنج فرزند به نام هاي حسن، حسين، زينب، ام كلثوم و محسن است.
بنابر آنچه كه از امام صادق عليه السلام رسيده است «محسن» كه آخرين فرزند زهرا بود، بر اثر تجاوز و هجوم دشمنان اسلام به خانه آن حضرت، در شكم مادر جان داد و به دنبال اين حادثه دردناك و صدماتي كه بر جسم فاطمه عليها السلام وارد آمد، آن حضرت بيماري شديد پيدا كرد و به شهادت رسيد.
زينب، سومين فرزند مهد ولايت است كه به احتمال قوي در سال ششم هجرت در مدينه چشم به جهان گشود.
زينب، يعني زينت پدر و اين نامي است كه خداوند براي دختري انتخاب كرد ، كه با انجام رسالت خويش زينت بخش تاريخ شد و موجب افتخار و سرافرازي خاندان وحي و ولايت گشت. و اين است كه نام زينب در تاريخ كربلا كه تاريخ جاودانگي اسلام و تشيع است، به خاطر فداكاريهايش، زيبا،درخشان و جاوداني است.
مراسم نامگذاري اين درّ ولايت را در تاريخ اين گونه ميخوانيم:
هنگام ولايت زينب كبري، چون رسول خدا در سفر بود، فاطمه از همسرش علي درخواست كرد كه نامي براي فرزندشان انتخاب كند. علي عليه السلام در جواب فرمود: من بر پدرت سبقت نميگيرم، صبر ميكنيم تا پيامبر از سفر برگردد. چون پيامبر بازگشت و خبر ولادت نوزاد زهرا را از زبان علي سلام شنيد فرمود: فرزندان فاطمه فرزندان منند ولي خداوند در باره آنان تصميم ميگيرد.
بعد از آن جبرئيل نازل شد و پيام آورد كه خداوند سلام ميرساند و ميفرمايد: نام اين دختر را زينب بگذاريد كه اين نام را در لوح محفوظ نوشتهام. آن گاه رسول خدا زينب را گرفت و بوسيد و فرمود: توصيه ميكنم كه همه اين دختر را احترام كنند، كه او مانند خديجه كبري است.
تمام شد. ماه خدا، ماه برکت، ماه مغفرت، ماه رحمت خاصة خدا، همه تمام شد. شبهای قدر چه خواب و چه بیدار گذشتند. آنهمه ثواب برای خواندن هر آیه رفت. دعای بی مشقت اجابت شدن، گذشت. دیگر هنگام اذان مغرب میلیون میلیون بخشیدن مردم، گذشت.
کجا رفتند بک یا الله، چه شدند الهی العفو، کی میرسد دوباره خواندن انا الفقیر الذی ...، چه شدند اللهم طهر قلبی من النفاق و عملی من الریا و لسانی من الکذب و عینی من الخیانة
عید رمضان آمد و کاه رمضان رفت --- صد شکر که این آمد و صد آه که آن رفت
این دفعه دومی بود که با تمام وجود حس آدمی رو که وقت مرگش رسیده و به پشت سرش نگاه میکنه، و گذشته ی خراب رو میبینه و افسوس میخوره. یکبار روزهای آخر حج بود که چشمم به خونه خدا افتاد و یک لحظه فاصله خودم رو تا کعبه تجسم کردم و ...
و یکبار هم امروز بود دم افطار. وقتی احساس کردم که ممکنه فردا عید باشه فقط دوست داشتم زار بزنم. چه حس سنگینی بود. وقتی فکر میکنم نکنه وقت جون دادن، بر گردم و ببینم جوونیم به غفلت گذشت و میان سالی به جهل و پیری به ضعف (تازه اگه عمری باشه و اینها رو ببینم) دستهام رو بالا میبرم و میگم: خدایا اگه قراره بقیه عمرم هم همین باشه، بگیر که بیشتر از تو دور نشم.
فکر میکنم و میبینم علی اخوان رفته یه کشور دیگه، بجه ها مثل قبل سراغش رو نمیگیرن. تازه اون گاهی یه شکلک رو روشن میکنه و بچه ها یادش میافتن. اما وقتی دیگه علیرضایی نباشه، کی میگه خدا بیامرزدش. ممصادق فقط یه زن گرفت دیگه خبری ازش نیست، سلمان رو بگو که میخواد بترکونه. دیگه شوخی و جدیم مسخره شده، نه؟ چی بگم. بیاید بیشتر همدیگه رو دعا کنیم. نه واسه اینکه دنیای بهتری داشته باشیم. نه. این حرف خدا بد به دلم نشست که شما کار آخرت خودتون رو اصلاح کنید، من کار دنیاتون رو اصلاح میکنم. دعا کنیم علیرضا ی امسال با سال پیش فرق داشته باشه. سلمان اون سلمان نباشه. صادق همون صادق نباشه. نمیگم ما بدیم (و البته هرگز نمیگم خوبیم) ولی دعا کنیم از بهترینها باشیم. نه اینکه نمک بخوریم و نمکدون بشکونیم. نه مثل الان تو بغل مولا باشیم و به صورتش چنگ بزنیم. وقت درد و گرفتاری هم سر کج کنیم و بریم بگیم: خدا شرمنده. و صد هزار مرتبه شکر که خدا هنوز توفیق این سر کج کردنها رو بهمون میده.
دوست دارم یکبار هم که شده برم پیش خدا، چشم تر کنم و بگم خدا اومدم برای خودت، اومدم فقط از عبد و مولا بگم. نه از درد و غم و غصه و اعتراف گناهانی که قومها بابتش عذاب شدن.
میگن کسیکه شب قدر رو درک نکرد، بالاترین امیدش در روز عرفه است برای بخشیده شدن (نه اینکه وقتهای دیگه در خدا به روش بسته س، نه. منظور اینکه روز عرف خدا بی بهونه میبخشه. کافیه بگیم خدا!). اما اگه غفلت کنیم و فکر کنیم عمرمون حتما تا اون موقع قد میده ......
بچه ها، زاگالهای با مرام، میدونم مسخره بازی هم حدی داره. اما چطور بگم دعام کنید که وقتی رسید به ته نوشته بگید خدایا هدایتش کن. چطور بنویسم که از ته قلب بگید خدایا عاقبت به خیرش کن. چی بگم که درموندگی یه بدبخت که تو راه خدا مونده رو ببینید و بگید خدایا دستش رو بگیر. فقط میگم، دعا کنید. نه من رو، همه رو. حداقل همین زاگالها رو. دعا کنید
سفيان ثوری كه در مدينه میزيست، بر امام صادق وارد شد. امام را ديد جامعهای سپيد و بسيار لطيف مانند پرده نازكی كه ميان سفيده تخم مرغ و پوست آن است و آن دو را از هم جدا میسازد - پوشيده است. به عنوان اعتراض گفت:"اين جامه سزاوار تو نيست. تو نمیبايست خود را به زيورهای دنيا آلوده سازی، از تو انتظار میرود كه زهد بورزی و تقوی داشته باشی وخود را از دنيا دور نگهداری."
امام:"میخواهم سخنی به تو بگويم، خوب گوش كن كه از برای دنيا و آخرت تو مفيد است. اگر راستی اشتباه كردهای و حقيقت نظر دين اسلام را درباره اين موضوع نمیدانی، سخن من برای تو بسيار سودمند خواهد بود. اما اگر منظورت اين است كه در اسلام بدعتی بگذاری و حقايق را منحرف و وارونه سازی، مطلب ديگری است. و اين سخنان به تو سودی نخواهد داد. ممكن است تو وضع ساده و فقيرانه رسول خدا و صحابه آن حضرت را در آن زمان، پيش خود مجسم سازی و فكر كنی كه يك نوع تكليف و وظيفهای برای همه مسلمين تا روز قيامت هست كه عين آن وضع را نمونه قرار دهند، و هميشه فقيرانه زندگی كنند. اما من به تو بگويم كه رسول خدا در زمانی و محيطی بود كه فقر و سختی و تنگدستی بر آن مستولی بود. عموم مردم از داشتن لوازم اوليه زندگی محروم بودند. وضع خاص زندگی رسول اكرم و صحابه آن حضرت مربوط به وضع عمومی آن روزگار بود. ولی اگر در عصری و روزگاری وسائل زندگی فراهم شد، و شرائط بهره برداری از موهبتهای الهی موجود گشت، سزاوارترين مردم برای بهره بردن از آن نعمتها نيكان و صالحانند، نه فاسقان و بدكاران، مسلمانانند نه
كافران."تو چه چيز را در من عيب شمردی ؟ ! به خدا قسم من در عين اينكه میبينی كه از نعمتها و موهبتهای الهی استفاده میكنم، از زمانی كه به حد رشد و بلوغ رسيدهام، شب و روزی بر من نمیگذرد مگر آنكه مراقب هستم كه اگر حقی در مالم پيدا شود فورا آن را به موردش برسانم."
سفيان نتوانست جواب منطق امام را بدهد، سرافكنده و شكست خورده بيرون رفت، و به ياران و هم مسلكان خود پيوست، و ما جرا را گفت، آنها تصميم گرفتند كه دسته جمعی بيايند و با امام مباحثه كنند.جمعی به اتفاق آمدند و گفتند:"رفيق ما نتوانست خوب دلائل خودش را ذكر كند، اكنون ما آمدهايم با دلايل روشن خود تو را محكوم سازيم."
امام:"دليلهای شما چيست ؟ بيان كنيد".
جمعيت:"دليلهای ما از قرآن است".
امام:"چه دليلی بهتر از قرآن ؟ بيان كنيد آماده شنيدنم".
جمعيت:"ما دو آيه از قرآن را دليل بر مدعای خودمان و درستی مسلكی كه اتخاذ كردهايم میآوريم، و همين ما را كافی است. خداوند در قرآن كريم يك جا گروهی از صحابه را اين طور ستايش میكند:"در عين اينكه خودشان در تنگدستی و زحمتند، ديگران را بر خويش مقدم میدارند. كسانی كه از صفت بخل محفوظ بمانند، آنهايند رستگاران". در جای ديگر قرآن میگويد:"در عين اينكه بغذا
احتياج و علاقه دارند، آن را به فقير و يتيم و اسير میخورانند."
همينكه سخنشان به اينجا رسيد، يك نفر كه در حاشيه مجلس نشسته بود و به سخنان آنها گوش میداد گفت:"آنچه من تاكنون فهميدهام اين است كه شما خودتان هم به سخنان خود عقيده نداريد، شما اين حرفها را وسيله قرار دادهايد تا مردم را به مال خودشان بی علاقه كنيد، تا به شما بدهند و شما عوض آنها بهرهمند شويد، لهذا عملا ديده نشده كه شما از غذاهای خوب احتراز و پرهيز داشته باشيد.
امام:"عجالة اين حرفها را رها كنيد، اينها فائده ندارد". بعد رو به جمعيت كرد و فرمود:"اول بگوييد آيا شما كه به قرآن استدلال میكنيد، محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ قرآن را تميز میدهيد، يا نه ؟ !
هركس از اين امت كه گمراه شد از همين راه گمراه شد كه، بدون اينكه اطلاع صحيحی از قرآن داشته باشد به آن تمسك كرد".
جمعيت:"البته فی الجمله اطلاعاتی در اين زمينه داريم، ولی كاملا نه".
امام:"بدبختی شما هم از همين است. احاديث پيغمبر هم مثل آيات قرآن است، اطلاع و شناسايی كامل لازم دارد". "اما آياتی كه از قرآن خوانديد: اين آيات بر حرمت استفاده از نعمتهای الهی دلالت ندارد. اين آيات مربوط به گذشت و بخشش و ايثار است. قومی را ستايش میكند كه در وقت معينی ديگران را بر خودشان مقدم داشتند و مالی را كه بر خودشان حلال بود به ديگران دادند، و اگر هم
نمیدادند گناهی و خلافی مرتكب نشده بودند. خداوند به آنان امر نكرده بود كه بايد چنين كنند، و البته در آن وقت نهی هم نكرده بود كه نكنند، آنان به حكم عاطفه و احسان، خودرا در تنگدستی و مضيقه گذاشتند و به ديگران دادند. خداوند به آنان پاداش خواهد داد. پس اين آيات با مدعای شما تطبيق نمیكند، زيرا شما مردم را منع میكنيد و ملامت مینماييد، بر اينكه مال خودشان و نعمتهائی كه خداوند به آنها ارزانی داشته استفاده كنند. "آنها آن روز آن طور بذل و بخشش كردند، ولی بعد در اين زمينه دستور كامل و جامعی از طرف خداوند رسيد، حدود اين كار را معين كرد. و البته اين دستور كه بعد رسيد ناسخ عمل آنهاست، ما بايد تابع اين دستور باشيم نه تابع آن عمل.
"خداوند برای اصلاح حال مؤمنين و به واسطه رحمت خاص خويش، نهی كرد كه شخص، خود و عائله خود را در مضيقه بگذارد، و آنچه در كف دارد به ديگران بخشد، زيرا در ميان عائله شخص، ضعيفان و خردسالان و پيران فرتوت پيدا میشوند كه طاقت تحمل ندارند. اگر بنا شود كه من گرده نانی
كه در اختيار دارم انفاق كنم، عائله من كه عهدهدار آنها هستم تلف خواهند شد. لهذا رسول اكرم (ص) فرمود:"كسی كه چند دانه خرما يا چند قرص نان، يا چند دينار دارد و قصد انفاق آنها را دارد، در درجه
اول بر پدر و مادر خود بايد انفاق كند، و در درجه دوم خودش و زن و فرزندش، و در درجه سوم خويشاوندان و برادران مؤمنش، و در درجه چهارم خيرات و مبرات". اين چهارمی بعد از همه آنهاست. رسول خدا وقتی كه شنيد مردی از انصار مرده و كودكان صغيری از او باقی مانده، و او دارايی
مختصر خود را در راه خدا داده است فرمود:"اگر قبلا به من اطلاع داده بوديد، نمیگذاشتم او را در قبرستان مسلمين دفن كنند. او كودكانی باقی میگذارد كه دستشان پيش مردم در از باشد !"
"پدرم امام باقر برای من نقل كرد كه رسول خدا فرموده است:"هميشه در انفاقات خود از عائله خود شروع كنيد، به ترتيب نزديكی، كه هر كه نزديكتر است مقدمتر است".
علاوه برهمه اينها، در نص قرآن مجيد، از روش و مسلك شما نهی میكند ، آنجا كه میفرمايد:
"متقين كسانی هستند كه در مقام انفاق و بخشش نه تند روی میكنند و نه كند روی، راه اعتدال و ميانه را پيش میگيرند". در آيات زيادی از قرآن نهی میكند از اسراف و تند روی در بذل و بخشش
، همان طور كه از بخل و خست نهی میكند، قرآن برای اين كار حد وسط و ميانه روی را تعيين كرده است، نه اينكه انسان هر چه دارد به ديگران بخشد، و خودش تهی دست بماند، آنگاه دست به دعا بردارد كه خدايا به من روزی بده. خداوند اين چنين دعايی را هرگز مستجاب نمیكند، زيرا پيغمبر اكرم فرمود: خداوند دعای چند دسته را مستجاب نمیكند.
الف - كسی كه از خداوند بدی برای پدر و مادر خود بخواهد.
ب - كسی كه مالش را به قرض داده از طرف، شاهد و گواه و سندی نگرفته باشد، و او مال را خورده است. حالا اين شخص دست به دعا برداشته از خداوند چاره میخواهد. البته دعای اين آدم مستجاب نمیشود، زيرا او به دست خودش راه چاره را از بين برده، و مال خويش را بدون سند و گواه به او داده است.
ج - كسی كه از خداوند دفع شر زنش را بخواهد، زيرا چاره اين كار در دست خود شخص است، او میتواند اگر واقعا از دست اين زن ناراحت است ، عقد ازدواج را باطلاق فسخ كند.
د - آدمی كه در خانه خود نشسته و دست روی دست گذاشته، و از خداوند روزی میخواهد، خداوند در جواب اين بنده طمع كار جاهل میگويد: "بنده من ! مگر نه اينست كه من راه حركت و جنبش را برای تو باز كردهام ؟ ! مگر نه اينست كه من اعضاء و جوارح صحيح به تو دادهام ؟ ! به تو دست و پا و چشم و گوش و عقل دادهام كه ببينی و بشنوی و فكر كنی و حركت نمايی و دست بلند كنی ؟ ! در خلقت همه اينها هدف و مقصودی در كار بوده. شكر اين نعمتها به اينست كه تو اينها را به كار واداری. بنابراين من بين تو و خودم حجت را تمام كردهام كه در راه طلب گام برداری، و دستور مرا راجع به سعی و جنبش اطاعت كنی، و بار دوش ديگران نباشی. البته اگر با مشيت كلی من سازگار بود، به تو روزی وافر خواهم داد، و اگر هم به علل و مصالحی زندگی تو توسعه پيدا نكرد، البته تو سعی خود را كرده وظيفه خويش را انجام دادهای و معذور خواهی بود.
ه - كسی كه خداوند به او مال و ثروت فراوان داده و او با بذل و بخششهای زياد آنها را از بين برده است، و بعد دست به دعا برداشته كه خدايا به من روزی بده، خداوند در جواب او میگويد: "مگر من به تو روزی فراوان ندادم ؟ چرا ميانه روی نكردی ؟ !". "مگر من دستور نداده بودم كه در بخشش بايد ميانه روی كرد ؟ !""مگر من از بذل و بخششهای بيحساب نهی نكرده بودم ؟"
و - كسی كه درباره قطع رحم دعا كند، و از خداوند چيزی بخواهد كه مستلزم قطع رحم است، ( يا كسی كه قطع رحم كرده بخواهد درباره موضوعی دعا كند.). "خداوند در قرآن كريم مخصوصا به پيغمبر خويش طرز و روش بخشش را آموخت، زيرا داستانی واقع شد كه مبلغی طلا پيش پيغمبر بود، و او
میخواست آنها را به مصرف فقرا برساند، و ميل نداشت حتی يكشب آن پول در خانهاش بماند، لهذا در يكروز تمام طلاها را به اين و آن داد. بامداد ديگر سائلی پيدا شد و بااصرار از پيغمبر كمك میخواست، پيغمبر هم چيزی در دست نداشت كه به سائل بدهد، از اينرو خيلی ناراحت و غمناك شد.
اينجا بود كه آيه قرآن نازل شد، و دستور كار را داد، آيه آمد كه:"نه دستهای خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش كه بعد تهيدست بمانی و مورد ملامت فقرا واقع شوی"
اينها است احاديثی كه از پيغمبر رسيده، آيات قرآن هم مضمون اين احاديث را تأييد میكند، و البته كسانی كه اهل قرآن و مؤمن به قرآنند به مضمون آيات قرآن ايمان دارند. به ابوبكر هنگام مرگ گفته شد راجع به مالت وصيتی بكن، گفت يك پنجم مالم انفاق شود و باقی متعلق به ورثه باشد، و يك پنجم كم نيست.
ابوبكر به يك پنجم مال خويش وصيت كرد، و حال آنكه مريض حق دارد در مرض موت تا يك سوم هم وصيت كند. و اگر میدانست بهتر اينست از تمام حق خود استفاده كند، به يك سوم وصيت میكرد.
سلمان و ابوذر را كه شما به فضل و تقوی و زهد میشناسيد، سيره و روش آنها هم همين طور بود كه گفتم. سلمان وقتی كه نصيب سالانه خويش را از بيت المال میگرفت، به اندازه يك سال مخارج خود - كه او را به سال ديگر برساند - ذخيره میكرد. به او گفتند:"تو با اينهمه زهد و تقوی در فكر ذخيره سال هستی ؟ شايد همين امروز يا فردا بميری و به آخر سال نرسی ؟"او در جواب گفت:"شايد هم نمردم، چرا شما فقط فرض مردن را صحيح میدانيد. يك فرض ديگر هم وجود دارد و آن اينكه زنده بمانم، و اگر زنده بمانم خرج دارم و حوائجی دارم، ای نادانها شما از اين نكته غافليد كه نفس انسان اگر به مقدار كافی وسيله زندگی نداشته باشد، در اطاعت حق كندی و كوتاهی میكند، و نشاط و نيروی خود را در راه حق از دست میدهد، و همينقدر كه به قدر كافی وسيله فراهم شد آرام میگيرد".
و اما ابوذر، وی چند شتر و چند گوسفند داشت كه از شير آنها استفاده میكرد، و احيانا اگر ميلی در خود به خوردن گوشت میديد، يا مهمانی برايش میرسيد، يا ديگران را محتاج میديد، از گوشت آنها استفاده میكرد. و اگر میخواست به ديگران بدهد، برای خودش نيز برابر ديگران سهمی منظور میكرد. چه كسی از اينها زاهدتر بود ؟ پيغمبر درباره آنان چيزها گفت كه همه میدانيد. هيچ گاه اين اشخاص تمام دارايی خود را به نام زهد و تقوی از دست ندادند، و از اين راهی كه شما امروز پيشنهاد میكنيد كه مردم از هر چه دارند صرف نظر كنند و خود و عائله خود را در سختی بگذارند نرفتند.
من به شما رسما اين حديث را كه پدرم از پدر و اجدادش از رسول خدا نقل كردهاند اخطار میكنم، رسول خدا فرمود: "عجيبترين چيزها حالی است كه مؤمن پيدا میكند، كه اگر بدنش با مقراض قطعه قطعه بشود برايش خير و سعادت خواهد بود، و اگر هم ملك شرق و غرب به او داده شود باز برايش خير و سعادت است.
خير مؤمن در گرو اين نيست كه حتما فقير و تهيدست باشد ؟ خير مؤمن ناشی از روح ايمان و عقيده او است، زيرا در هر حالی از فقر و تهيدستی يا ثروت و بینيازی واقع شود، میداند در اين حال وظيفهای دارد و آن وظيفه را بخوبی انجام میدهد. اينست كه عجيبترين چيزها حالتی است كه مؤمن بخود
میگيرد، كه همه پيشامدها و سختی و سستيها برايش خير و سعادت میشود.
نمیدانم همين مقدار كه امروز برای شما گفتم كافی است يا برآن بيفزايم ؟
هيچ میدانيد كه در صدر اسلام، آن هنگام كه عده مسلمانان كم بود، قانون جهاد اين بود كه يك نفر مسلمان در برابر ده نفر كافر ايستادگی كند، و اگر ايستادگی نمیكرد گناه و جرم و تخلف محسوب میشد، ولی بعد كه امكانات بيشتری پيدا شد، خداوند به لطف و رحمت خود تخفيف بزرگی داد، و اين قانون را به اين نحو تغيير داد كه هر فرد مسلمان موظف است كه فقط در برابر دو كافر ايستادگی كند نه بيشتر.
از شما مطلبی راجع به قانون قضا و محاكم قضائی اسلامی سؤال میكنم: فرض كنيد يكی از شما در محكمه هست و موضوع نفقه زن او در بين است، و قاضی حكم میكند كه نفقه زنت را بايد بدهی. در اينجا چه میكند ؟ آيا عذر میآوردكه بنده زاهد هستم و از متاع دنيا اعراض كردهام ؟ ! آيا اين عذر موجه است ؟ ! آيا به عقيده شما حكم قاضی به اينكه بايد خرج زنت را بدهی، مطابق حق و عدالت است يا آن كه ظلم و جور است ؟ اگر بگوييد اين حكم ظلم و ناحق است، يك دروغ واضح گفتهايد، و به همه اهل اسلام با اين تهمت ناروا جور و ستم كردهايد، و اگر بگوييد حكم قاضی صحيح است، پس
عذر شما باطل است. و قبول داريد كه طريقه و روش شما باطل است. مطلب ديگر: مواردی هست كه مسلمان در آن موارد يك سلسله انفاقهای واجب يا غير واجب انجام میدهد، مثلا زكات يا كفاره میدهد، حالا اگر فرض كنيم معنای زهد اعراض از زندگی و مايحتاجهای زندگی است، و فرض
كنيم همه مردم مطابق دلخواه شما"زاهد"شدند، و از زندگی و ما يحتاج آن روگرداندند، پس تكليف كفارات و صدقات واجبه چه میشود ؟ تكليف زكاتهای واجب - كه به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و كشمش و غيره تعلق میگيرد - چه میشود ؟ مگر نه اينست كه اين صدقات فرض شده كه تهيدستان زندگی بهتری پيدا كنند، و از مواهب زندگی بهرهمند شوند ! اين خود میرساند كه هدف دين و مقصود از اين مقررات رسيدن به مواهب زندگی و بهرهمند شدن از آن است. و اگر مقصود و هدف دين فقير بودن بود، و حد اعلای تربيت دينی اين بود كه بشر از متاع اين جهان اعراض كند و در فقر و
مسكنت و بيچارگی زندگی كند، پس فقرا به آن هدف عالی رسيدهاند و نمیبايست به آنان چيزی داد تا از حال خوش و سعادتمندانه خود خارج نشوند. و آنان نيز چون غرق در سعادتند نبايد بپذيرند.
اساسا اگر حقيقت اين است كه شما میگوييد شايسته نيست كه كسی مالی را در كف نگاه دارد، بايد هر چه به دستش میرسد همه را ببخشد، و ديگر محلی برای زكات باقی نمیماند.
پس معلوم شد كه شما بسيار طريقه زشت و خطرناكی را پيش گرفتهايد، و به سوی بد مسلكی مردم را دعوت میكنيد. راهی كه میرويد و مردم ديگر را هم به آن میخوانيد، ناشی از جهالت به قرآن و اطلاع نداشتن از قرآن و از سنت پيغمبر و از احاديث پيغمبر است. اينها احاديثی نيست كه قابل تشكيك باشد، احاديثی است كه قرآن به صحت آنها گواهی میدهد. ولی شما احاديث معتبر پيغمبر را اگر با روش شما درست در نيايد رد میكنيد، و اين خود نادانی ديگری است. شما در معانی آيات قرآن و نكتههای لطيف و شگفت انگيزی كه از آن استفاده میشود تدبر نمیكنيد. فرق بين ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را نمیدانيد. امر و نهی را تشخيص نمیدهيد.
جواب مرا راجع به قصه سليمان بن داود بدهيد كه، از خداوند ملكی را مسألت كرد كه برای كسی بالاتر از آن ميسر نباشد خداوند هم چنان ملكی به اوداد. البته سليمان جز حق نمیخواست. نه خداوند در قرآن و نه هيچ فرد مؤمنی اين را بر سليمان عيب نگرفت كه چرا چنين ملكی را در دنيا خواسته. همچنين است داود پيغمبر كه قبل از سليمان بود. و همچنين است داستان يوسف كه به پادشاه رسما میگويد: خزانه داری را به من بده كه من هم امينم و هم دانای كار. بعد كارش به جايی رسيد كه امور كشورداری مصر تا حدود يمن به او سپرده شد، و از اطراف و اكناف - در اثر قحطی كه پيش آمد - میآمدند و آذوقه میخريدند و برمیگشتند. و البته نه يوسف ميل به عمل ناحق كرد و نه خداوند در قرآن اين كار را بر يوسف عيب گرفت. همچنين است قصه ذوالقرنين كه بندهای بود كه خدا را دوست میداشت و خدا نيز او را دوست میداشت. اسباب جهان در اختيارش قرار گرفت و مالك مشرق و مغرب جهان شد.
ای گروه ! از اين راه ناصواب دست برداريد و خود را به آداب واقعی اسلام متأدب كنيد. از آنچه خدا امر و نهی كرده تجاوز نكنيد، و از پيش خود دستور نتراشيد. در مسائلی كه نمیدانيد مداخله نكنيد، علم آن مسائل را از اهلش بخواهيد، در صدد باشيد كه ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه و حلال را از حرام باز شناسيد. اين برای شما بهتر و آسانتر و از نادانی دورتر است. جهالت را رها كنيد كه طرفدار جهالت زياد است، بخلاف دانش كه طرفداران كمی دارد. خداوند فرمود بالاتر از هر صاحب دانشی
دانشمندی است.
این قسمتی از خطبه اول نهج البلاغه است. به دقت بخونید و به جمله جمله اون دقت کنید و توقع هم نداشته باشید همه متن رو متوجه بشید.
اساس دین شناخت خداوند است و كمال شناخت او، تصدیق به وجود اوست و كمال تصدیق به وجود او، یكتا و یگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به یكتایى و یگانگى او، پرستش اوست . دور از هر شایبه و آمیزه اى و، پرستش او زمانى از هر شایبه و آمیزه اى پاك باشد كه از ذات او، نفى هر صفت شود زیرا هر صفتى گواه بر این است كه غیر از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر این است كه غیر از صفت خود است .
هركس خداوند سبحان را به صفتى زاید بر ذات وصف كند، برای او قرین و شبیه انگاشته و هر كه برای او قرینی انگارد، خدا را دوتا پنداشته و هر كه خدا را دوتا پندارد، او را به اجزایش تقسیم كرده و هر كه به اجزایش تقسیم كند، او را ندانسته و نشناخته است . و هر كه او را ندانسته به سوى اشارت كند و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد، او را بر شمرده است و هر كه گوید كه خدا در لكه داریست ، خدا را درون چیزى قرار داده و هر كه گوید كه خدا بر روى چیزى جاى دارد، دیگر جایها را از وجود او تهى كرده است .
خداوند همواره بوده است و از عیب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد؛ با هر چیزى هست ، ولى نه به گونه اى كه همنشین و نزدیك او باشد؛ غیر از هر چیزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد. كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها. به آفریدگان خود بینا بود، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند. تنها و یكتاست زیرا هرگز او را یار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشویش گردد. موجودات را چنانكه باید بیافرید و آفرینش را چنانكه باید آغاز نهاد. بى آنكه نیازش به اندیشه اى باشد یا به تجربه اى كه از آن سود برده باشد یا به حركتى كه در او پدید آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشویش شود. آفرینش هر چیزى را در زمان معینش به انجام رسانید و میان طبایع گوناگون ، سازش پدید آورد و هر چیزى را غریزه و سرشتى خاص عطا كرد. و هر غریزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد، پیش از آنكه بر او جامه آفرینش پوشد، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پیچ و خم هر كارى را مى دانست .
نیمه شعبان امسال داره میرسه، خیلی زود هم میگذره و اگه خدا عمری بده، شاید سال دیگه بهش برسیم. شما رو نمیدونم، اما من دیگه نمیتونم سال دیگه نیمه شعبان رو ببینم و بهم بگن شاید این جمعه بیاید، شاید --- پرده از رخ بگشاید، شاید. دیگه از اینکه دعای ندبه بخونم و بگم عُبیدُکَ المبتلی، و اَرِه سَیِدَهُ یا شَدید القُوی در حالیکه روزم رو به گناه سر میکنم و شب رو به خواب، خسته شدم. ولی همیشه دعا میکنم اللهم ارنی الطلعت الرشیده، شاید من لیاقت دیدن جمال امام رو ندارم، اما مطمئن هستم اگه بیاد همه چیز حله، همه چیز. وقتی فکر میکنم این چشمهایی که تو این شهر بی مایه که نمیدونم کدوم آدمی هر طرفش زده تهران، شهر اخلاق، هر روز باید به آدمهایی نگاه کنه که یا سینه ها رو باز کردن، یا پاچه ها رو بالا زدن، یا دست به دست یار! دارن قدم میزنن، وسط مردم لب میگیرن و تو پارک س-ک-س میکنن، چطور میتونه صورت آدمی رو ببینه که وعده ی خداست و وسیله روزی رسیدن از خدا به خلق خدا.
این عبارت رو بارها شنیدیم، شایدم کلی تست هم برای کنکور زده باشیم که پیامبر گفت:
من مات ولم يعرف امام زمانه فقد مات ميتة جاهلية
هرکس بمیرد و اما زمان خود را نشناسد، در جاهلیت مرده است.
دو تا نکته است، نکته اول اینکه خدا در قرآن میگه: کل نفس ذائقة الموت. تمام نفسها مرگ را خواهند چشید. چشیدن مرگ این نیست که جانها بمیرند و ار بین بروند. مثلا وقتی کسی آب رو میچشه خودش تموم نمیشه، این آب هست که چشیده شده و از بین رفته. مرگ هم همینه، وقتی جان مرگ رو میچشه، این مرگ هست که از بین میره و نفس هست که ابدی میشه.
نکته دوم در همون حدیثه، یادمون نره کسی که در جاهلیت مرده، یعنی در جاهلیت زندگی کرده، در جاهلیت عمرش رو سپری کرده و در نهایت در جاهلیت مرده.
وقتی میشینم فکر میکنم، میبینم اینهمه چراغونی، اینهمه نقل و نبات، اینهمه دست زدن و سوت کشیدن، چطور میتونه وجود داشته باشه و آقامون بگه من یار ندارم؟! وقتی فکر میکنم و دقت میکنم میبینم داستان، داستان همونهایی هست که داعیه ی حب امام زمان عج رو داشتن و وقتی فقط احساس کردن که اگه آقا بیاد، سر میزنه، همه پا به فرار گذاشتن. هرسال به اسم تولد ناجی عالم، همه جا روشن میشه و زیر این نور چه گناههایی که نمیشه. به قول بنده خدایی که میگفت: آقا بیا، نذار مثل عاشورا که بین بعضی انسانهای پست به حسین پارتی معروف شده، نیمه شعبانت به مهدی
پارتی تبدیل بشه. و من میترسم که شده باشه.
اون شعری که چندتا پست قبل گذاشتم رو بخونید، واقعا باید بگیم فتامل. خودم رو میگم، اونقدر که دعا کردم خدایا همسری بده که بتونم با اون به تو نزدیک بشم، اونقدر که اشک! ریختم خدا همسری میخوام که دستم رو بگیره، نه برای قدم زدن تو شهر، برای بالا بردن و رسیدن به تو، اگه برای امام زمان سلام الله علیه دعا میکردم، الان آقا رو دیده بودم. اونقدر که اینجا نوشتم ای خدااااااااااا من زن میخوام، اگه مینوشتم اللهم عجل لولیک الفرج، الان اینهمه نباید تو سر خودم میزدم که خدا من رو از گناه حفظ کن!.
نشناختیم، امام زمان خودمون رو نشناختیم، دیگه یقین پیدا کردم که امام زمان عج غریبه، خیلی غریب. اونقدر غریب که هنوز نتونسته بعد از 1400 سال، 313 تا یار برای رهبری سپاه جمع کنه.
این پرده ای که بین ما و خدا و امام هست، فقط از گناهه. وقتی پیش آیت الله بهجت میرن و میگن سفارشی کنید، اکثرا میگه ترک گناه. یه نگاه به خودمون بکنیم. دنبال بهونه هستیم بگیم فلان موسیقی مشکلی نداره، این فیلم که بابا صحنه ای نداشت فقط دو تا لب بود. حالا با فلان دختر هم هم گروه شدیم، مگه چی شد زیاد نگاهش نکردم که، آره یکی دوبار هم با هم خندیدیم.
نمیدونم میشه روزی باشه به خودمون بگیم امرزو پاک بودم؟؟!! اونقدر به خودم شک دارم که از خدا میخوام دیگه به این زندگی ادامه نده.
ترک گناه، ترک گناه، ترک گناه. همت میخواد، لیست کنیم گناهامون رو قسم بخوریم دونه دونه اونها رو ترک کنیم و در کنار اون فقط چندتا دونه فضیلت هم کسب کنیم. به جای اینکه بشینیم تا نصفه شب بازی یوونتوس رو نگاه کنیم، وقتی صدای الله اکبر اذان بلند شد، بگیم همه چیز تعطیل، فقط ده دقیقه بریم نماز بخونیم بلکی اون دنیا اولین سئوال رو که پرسیدن بگیم این از دستمون بر اومد، نزنید تو سرمون.
اللهم عجل لولیک الفرج بحق المضطر المنتظر المهدی