سيندرلا در وسط اتاق نشيمن نشسته بود. گهگاهي جيغ ميزد، اشک از سر و رويش به زمين ميريخت.
"به خدا من بيتقصيرم... من از کجا ميدانستم که کفش به پاي من ميخورد".
درازيلا سعي در آرامش بخشيدن به سيندرلا داشت، اما گويا حرف او تأثيري در حال زار سيندرلا نميکرد. نامادري با يک ليوان آب قند بالاي سر سيندرلا ايستاده بود.
"سيندرلا... من و بچههايم همگي بيگناهيم. من که مجبور بودم در اين مدت به تو سخت بگيرم، نمايشنامه اينطور از من خواسته بود. من هم به خدا دل دارم. دلم ميخواهد همهي شما به سروسامان برسيد. اين نويسنده طوري نقش من را سياه کرده بود که بعضي وقتها خودم از کارهايي که ميکردم خندهام ميگرفت. اصلاً خيلي از نامادريها بعد از خواندن اين نمايشنامه از نويسنده شکايت کردهاند."
همگي مستأصل بودند. آناستازيا در گوشهاي مشغول خوردن پفک بود، حوصلهاش کم کم سر رفت.
"آقاي داروغه... شما رياضي خواندهايد؟"
داروغه من من کرد.
"البته براي گرفتن شغلهاي حکومتي بايستي ليسانس داشت، من هم داراي ليسانس افتخاري از دانشگاه ماکسبورد هستم."
آناستازيا که از شنيدن نام دانشگاه کمي يکه خورده بود گفت:
"خوب... شما حتماً اصل لانهي کبوتري را شنيدهايد."
"بله اين که کاري ندارد. البته زمان ما اين اصل را با قاطر به ما ياد ميدادند، نه با کبوتر. اصل اصطبل قاطر."
"فرض کنيم اندازهي پاي يک دختر از شمارهي 35 شروع شود و تا 45 برود. چند دختر در اين شهر داريم؟"
داروغه کمي فکر کرد. يک پيک را به سازمان آمار فرستاد تا آمار دقيق بياورد.
"بانوي من... طبق آمار حدود سي و هفت هزار دختر بين نوزده تا سي و يک سال داريم، که با مشخصات دختري که آن شب با شاهزاده رقصيدند مطابقت دارد."
"آفرين. آيا به نظر شما ممکن است در ميان اين همه دختر، فقط پاي يکي به اين کفش بخورد؟! مسخره نيست؟"
داروغه کمي به فکر فرو رفت. باقي هم ساکت شده بودند. به نظر حرف منطقي ميرسيد.
"خوب شايد دختري که آن شب با شاهزاده رقصيده بودند داراي پاهاي معيوبي بودهاند، مثلاً از حد معمول کوچکتر..."
داروغه از حرف خودش يکه خورد. نبايد آنرا ميگفت.
"نه ببخشيد منظورم اين نبود. من مأمورم و معذور. شاهزاده فرمودهاند اولين دختري که کفش به پايش بخورد همسر ايشان است، بنابراين چارهاي نيست جز اينکه بانو درازيلا را به قصر ببريم."
کم کم اشکهاي درازيلا هم سرازير ميشدند...
و اين داستان ادامه دارد...
من عاشق شوخیهای پرآیکیو هستم. اصلاً یک استعدادی است: خلق
یک شوخی که برمبنای هوش مخاطب کار کند. من این مدل خلاقیت را خیلی دوست دارم.
خلاقیت و تبحر آدمها وقتی مشخصتر میشود که بدون اینکه زور
بزنند و سعی در طراحی شوخیهای پیچیده کنند، همین طور فیالبداهه این کار را میکنند.
از بروبچی که میشناسم چند نفر هستند که در این زمینه خبرهاند.
سید جمال اینجوریه. سردار(ربکا) هم این جوریه.
یک بار با سردار داشتیم حرف میزدیم، کلی فکر کردیم، اسم «لئوناردو
دیکاپریو» یادمون نمیآمد. بعدش که از هم جدا شدیم اسم اون خبیث یادم اومد. به
سردار پیامک زدم : «لئوناردو دیکاپریو!» بلافاصله جواب داد:«جمشید هاشمپور». از بس
خندیدم دلم درد گرفت. هنوز هم هر وقت یادم میافته خندهام میگیره.
الان هم که این قصه «زاگال و سفیدبرفی» را شروع کرده کارش
از همین مدله. شروع که میکنه به نوشتن کسی جلودارش نیست...
فتشوخی
Little John came into the kitchen and told his mom, "Mom, i want a bike for my birthday". Mom said, "John, go to your room and think about how
you behaved this year. Then write a letter to God and tell him why you deserve a bike for your birthday". John sat down to write a letter to God.
Letter No.1 : Dear God, I have been a very good boy this year and i would like a bike for my birthday, and i want a Red one, Your friend, John.
John knew he had not been a good boy that year, so he tore up that letter and started a new one.
Letter No.2 : Dear God, I have been an "OK" boy this year. I still would like a bike for my birthday.
He knew that was not true either, so he tore up that one and started another.
Letter No.3 : Dear God, I know i have not been a good boy this year. But i promise i will be a good boy if you give me a bike for my birthday.
He knew he can never be a good boy and that letter wont get him a bike. So, he tore up that one too.
He went out of the house, walked down the street to the church and went up to the altar. He looked around to see if anyone was watching him. He bend down and picked up the statue of the Virgin Mary, slipped it under his shirt, ran out of the church, down the street, into his house and up to his room. He began a new letter to God :
Dear God, I HAVE GOT YOUR MOM. IF YOU WANT TO SEE HER AGAIN, SEND ME A RED BIKE. Signed, YOU KNOW WHO! ![]()
خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!
پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای تابیده و صدای کُرَ اش مرا به یاد سرندی پیتی می اندازد!
مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب حیف نون ببینی! جیش کنی تو شلوارت!
مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!
آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.
آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!
گفتگويي که واقعا روی فرکانس اضطراری کشتيرانی روی کانال 106 سواحل Finisterra (Galicia) ميان اسپانيياييها و آمرييکائييا در 16 اکتبر 1997 ضبط شده.
اسپانيائييا ( با سر و صدای متن): A-853 با شما صحبت ميکند. لطفا 15 درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب کنيد. شما داريد مستقيما بطرف ما می آييد. فاصله 25 گره دريايي.
آمريکائييها ( با سرو صدای متن): ما بشما پيشنهاد ميکنيم 15 درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکيد.
اسپانيائييا : منفی. تکرار ميکنيم. 15 درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد.
آمريکائييها ( يک صدای ديگر) : کاپيتان يک کشتی ايالات متحده آمريکا با شما صحبت ميکند. بشما اخطار ميکنيم 15 درجه بشمال بچرخيد تا تصادف نشود.
اسپانيائيها : اين پيشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. بشما پيشنهاد ميکنيم 15 درجه به جنوب بچرخيد تا باما تصادف نکنيد.
آمريکائيها (با صدای عصبانی) : کاپيتان ريچارد جمس هاوارد فرمانده ی ناو هواپيما بر يو اس اس لينکلن با شما صحبت ميکند . دو رزمناو 6 ناو منهدم کننده 5 ناوشکن 4 زير دريايي و تعداد زيادی کشتی های پشتيبانی ما را اسکورت ميکنند. بشما پيشنهاد نمی کنم. بشما دستور ميدهم راهتان را 15 درجه بشمال عوض کنيد. در غير اينصورت مجبور هستيم اقدامات لازمی برای تضمين امنيت اين ناو اتخاذ کنيم. لطفا بلافاصله اطاعت کنيد و از سر راه ما کنار رويد!!!
اسپانيائيها : خوان مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت ميکند. ما دو نفر هستيم و يک سگ دو وعده غذا 2 قوطی آبجو و يک قناری که فعلا خوابيده ما را اسکورت ميکنند. پشتيبانی ما ايستگاه راديوئی زنجيره ی ديال ده لا کورونيا و کانال 106 اضطراری دريائی است. ما به هيچ طرفی نمی رويم زيرا ما روی زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايی A-853 Finisterra روی سواحل سنگی گاليسيا هستيم و هيچ تصوری هم نداريم که اين چراغ دريايي در کدام سلسله مراتب از چراغ های دريای اسپانيا قرار دارد. شما ميتوانيد هر اقدامی که به صلاحتان باشد را اتخاذ کنيد و هر غلطی که ميخواهيد بکنيد تا امنيت کشتی کثافتتان را که بزودی روی صخره ها متلاشی ميشود تضمين کنيد. بنابراين بازهم اصرار ميکنيم و بشما پيشنهاد ميکنيم عاقلانه ترين کار را بکنيد و راه خودتان را 15 درجه ی جنوبی تغيير دهيد تا از تصادف اجتناب کنيد.
آمريکائيها : آهان باشد. گرفتيم. ممنون.

خدا آخر عاقبت این بچه رو بخیر کنه
خدایا جیب پر پولی عطا کن بر من مسکین // به راه خیر آنرا بذل و بخشش کردنش با من
عطا کن دلبری شیرین سخن با چهره ای زیبا// به مهر آوردنش با تو ،عروسی کردنش با من
بده ویلای نوشهر و دو باغ پسته ی کرمان// صدور پسته و هر ساله ویلا رفتنش با من
سر پرموی ده تا چون جوانان جلوه گر گردم// به حمام رفتن و روزانه شانه کردنش با من
بمن دِه گنج قارون ،عمر نوح و چهره ی یوسف// شبی صد بار حمد و شکر ایزد کردنش با من
صدای دلکشی چون صوت آن داوودِ پیغمبر// عطا کن، روز و شب آواز زیبا خواندنش با من
دلی آکنده از مهر و تهی از کینه مردم// ببخشا بر من، آنرا وقف مردم کردنش با من
کَسی خواهم که بر زخم درونم مرهمی باشد// مهیا کردنش با تو ،به قربان رفتنش بامن
هزاران گله ی گوسفند و صدها گاو پر واری// بمن بخشیدنش با تو، به صحرا بُردنش با من
«اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را»// به خالش صد سمر قند و بخارا دادنش با من
مرا در روز محشر سوی جنت بُردنش با تو// به قربان پری رویان زیبا رفتنش با من
بمن آموز معنای حروف و واژه های سخت// مهیا کردن ابیات و نظم آوردنش با من
بِده «جاوید» را توش و توان گفتن اشعار// بدی ها را نِکوهیدن،ز نیکی گفتنش با من
