مرد سبيلو در وسط نشسته بود. در يک سمت او پسري جوان و در سمت ديگر خانمي ميانسال نشسته بودند. در طول پرواز به همه چيز و همه کس تکه ميانداخت و ميخنديد. پسر جوان هم او را همراهي ميکرد. خانم در بعضي موارد تلاش کرده بود که آنها را کنترل کند، اما نتوانسته بود. اسلام و مسلمين و مسئولين دولت و آداب ديني و... همه را تا توانست دست انداخت و خنديدند. مرد هيبت خاصي داشت و صدايش تا چند صندلي آن طرفتر به گوش ميرسيد.
ساعتي بعد به فرودگاه امام نزديک ميشديم. چراغهاي هواپيما را خاموش کردند تا تهران نيمه شب خودش را بهتر به مسافران بنماياند. هواپيما آرام آرام ارتفاع کم ميکرد.
صداي مرد آرام شده بود. مباحث قبلي را کنار گذاشته بود و از وطن ميگفت. اينکه اين خاک مقدس است و در هيچ کجاي دنيا نظير آن نيست. قسم خورده بود تا اولين باري که پايش به خاک ايران رسيد، به محض اينکه از پلههاي هواپيما پايين آمد بر خاک بيفتد و آنرا ببوسد. از بقيهي دوستانش در آلمان ميگفت که آرزو دارند يک دقيقه... تنها يک دقيقه درهواي ايران تنفس کنند. دوستاني که از او خواسته بودند که مقداري از خاک ايران را برايشان سوغاتي ببرد. دوستاني که خواسته يا ناخواسته تمامي پلهاي بازگشت به وطن را خراب کرده بودند و اکنون در حسرت بوي خاک وطن ميسوختند. مرد سبيلو همان طور از وطن ميگفت و مرثيه ميخواند. نميدانم در تاريکي داخل هواپيما چند نفر با حرفهاي او و ديدن چراغهاي تهران نيمه شب به گريه افتاده بودند.
اين چه خاصيتي است: تا وقتي در ايران هست دلش براي خارج پرپر ميزند، وقتي به خارج رفت و سالها در آنجا ماند حسرت يک لحظه نفس کشيدن در وطن در دلش ميماند. کشوري گربهسان در نقشهي جغرافيايي چه تفاوتي با ساير کشورها دارد که اگر ايراني تمامي اعتقاداتش را هم از دست بدهد هنوز هم با تمام وجود به خاک وطن عشق ميورزد.
در فارسي فاميلهاي سببي را با رابطهي مستقيم آنها با فرد صدا ميزنند. براي مثال: پدرخانم. مادرخانم. پدر شوهر. مادرشوهر.
در انگليسي فاميلهاي سببي پسوند عجيبي پيدا ميکنند. ترجمهي تحت اللفظي آن ميشود: "درقانون". حتي در زمان نوشتن اين پست هم هنوز مترجم گوگل father in law را به صورت خندهدار "پدر در قانون" ترجمه ميکند.
اما در فرانسه روش شاعرانه و يا شايد زيبايي شناسانهاي براي صدا زدن فاميلهاي سببي دارند: پدر خوشتيپ، مادر خوشگل، برادر خوشتيپ، خواهر خوشگل و الخ. آنها همهي اقوام همسر با پيشوند زيبايي صدا ميزنند. چه بسا اولين باري که کسي در فرانسه فاميلهاي سببي را صدا کرده انسان پاچهخاري بوده است. او حتماً ميخواسته با اين کار دل فاميل همسر خود را به دست بياورد.
حال چنانچه متأهل هستيد يک لحظه تصور کنيد که مادرخانم خود را "مامان خوشگله" يا پدرخانم را "بابا خوشتيپه" صدا زديد... حالت غيرعادي و عجيبي دارد. البته که امتحان اين روش براي خواهرزن توصيه نميشود.
همه با تعجب به تخته نگاه می کردند. به نظر اشکالی نمی رسید، اما حاصل کار ناآشنا و غریب بود. استاد چندی به تخته خیره نگاه کرد و پس از اینکه از درستی روش خود اطمینان حاصل کرد، رو به شاگردان کرد و پرسید: «کسی مشکلی دارد؟»
یکی گفت: « استاد جوابی که درآوردید با کتاب نمی خواند».
و استاد این طور در مقام پاسخ درآمد که کتاب هم توسط یک انسان مثل همه ی ما نوشته شده است. اگر آقای ایکس در فلان زمان به جواب متفاوتی رسیده دلیل محکمی بر اشتباه بودن کار ما نیست. از ما خواست که اگر اشکالی در روند کار دیدیم به او بگوییم. مدتی بر سر اثبات صبر کردیم. نه خودش و نه ما توانستیم اشکالی دربیاوریم. جلسات بعدی نیز کسی نتوانست مشکلی در بیاورد.
واینطور شد که تا پایان سال و حتی در امتحان نهایی از صورتی از یک قضیه استفاده کردیم که خود طراح قضیه آنرا به شکل دیگری بیان کرده بود.
-سلام عليکم.
همهي کارمندان به احترام حاجي نيم خيز شدند. حامد پروندهي نيمهبازي جلويش را بست و لبخندي به حاجي زد. حاجي نگاهي به طرف منشي کرد و گفت:
- خانم صادقي نامه رو لطفاً بفرست دفتر دکتر، بايد زودتر امضا بشه.
دوري در دفتر زد و سراغ ميز کار رضا رفت. در صندلي کنار ميز کار او نشست. مش رسول، آبدارچي دفتر به سرعت يک ليوان چاي به او تعارف کرد.
- سلام بررضاي عزيز. حالت چطوره؟
- به مرحمت شما حاجي. دست بوس هستيم. مشتاق زيارت.
- رضا جون چه خبر برادر. بالاخره تونستي بچههاي خوبي براي پروژه پيدا کني يا نه. بجنب ديگه. داره دير ميشه.
-حاجي به خدا اوضاع خيطه. زمون ما اين طوري نبود. جوونا خيلي فرق کردن. همه شون تو خالين.
حاجي قند را در استکان چايي زد. آنرا در دهان گذاشت و يک قلپ نوشيد. آه کشيد. رضا ادامه داد.
- همين پيش پاي شما يکي از همين بچهها اومده بود. از همين سوسولا رو عرض ميِکنم. ريشهاشو مثل اين بازيگر خارجيا هست؛ شبا کانال سه نشون ميده. اونطور زده بود. اسمش چيه؟ برات پيت... آخه يکي نيست بهش بگه که بچه جون... اينا براي جووناي غربي خوبه، نه تو.
حاجي زير لب لاالهالاالله گفت.
- حاجي جون اينا فکر ميکنن سه کلاس سواد گرفتن شدن علامهي دهر. يک کلمه تو گوششون فرو نميره. به حرف هيچ کسي هم گوش نميدن. تا دو کلمه حرف حساب ميزني شروع به دعوا مرافه ميکنن. بهش ميگم به آقا التزام داري. ميگه آره. يکي نيست بهش بگه بچه جون... اگه ولايتي هستي، اين ريش بلا نسبت شما بزي چيه گذاشتي.
حاجي با نگاهي چپ چپ به رضا دست در جيب چپ کتش کرد. دستمالي درآورد و عرقش را خشک کرد. به آرامي پرسيد:
- خوب حالا... جونن ديگه. حالا چقدري درس خونده بود؟
رضا گويا که متوجه حرفهاي حاجي نشده بود ادامه داد.
- خلاصه... اوضاع بدي شده حاجي. بهش ميگم برو حداقل از اين اوضاع دربيا، ريشت رو مرتب کن. ولي با من بحث ميکنه و آسمون ريسمون ميبافه. آخه يکي نيست بهش بگه بچه جون... خود آقا ميگن که تشبه به کفار حرامه. حکم قطعيه.
حاجي دست در جيب کت کرد و دفترچهاي بيرون آورد. شروع به ورق زدن کرد.
- اينا به نظر من آفت مملکتمون هستن. خدا رحم کنه با اين جوونا. نميدونم چطور اين نسل اينجوري تربيت شدن. توي دانشگاهها چي به اينا ياد ميدن. واقعاً يکي نيست که پيدا بشه بگه بچه جون...
حاجي دفترچهاش را روي ميز گذاشت. به عکسي در يکي از صفحات اشاره کرد. با صداي جدي از رضا پرسيد:
- اين رو ميشناسي؟
رضا کمي از جديت حاجي تعجب کرده بود. عکس درون دفترچه مردي بود با قيافهاي جدي و سخت، سبيلي پر پشت و صورتي تيغزده.
- ممم... چه عرض کنم حاجي. تا حالا نديدمش.
- خوب حالا بدون. اين سرلشکر فلاحيه.
حاجي چند ورق ديگر از دفترچهاش زد. به نظر آلبوم ميرسيد. گويا دنبال شخص ديگري ميگشت.
- حاجي جون خدا قبول کنه... عکساي همرزمهاي شهيدتون رو جمع ميکنين؟ انشاالله به حق امام زمون راهشون پاينده باشه.
- خوب به اين عکس نگاه کن. کيه؟
جوان زيبارويي بود. مقدار ناچيزي ريش داشت، بيشتر در اطراف چانه.
- نميدوني حتماً... اينم يه جوونه، مثل جووناي ديگه. از ظاهرش ميفهمي کيه؟ از قيافهاش ميفهمي چه مردي بوده اين؟ اين حسن باقريه... ميخواي چند تا ديگه هم نشونت بدم؟ اينا از فيلتر ريشي تو رد ميشن؟
رضا بهت زده بود. هيچ چيز نميگفت يا نميتوانست بگويد. حاجي با صدايي بلندتر طوري که توجه چند نفر از اطرافيان را جلب کرد گفت:
- به نظر تو اينا متعهد هستن؟ ولايتي چطور؟
حاجي دفترچه را بست. استغفراللهي زير لب گفت. دفترچه را روي چشمانش گذاشت و بعد در جيب کتش قرار داد.
هنوز چند قدمي از ميز رضا دور نشده بود که صداي گريهي رضا به آرامي بلند شد.
در روشنايي روز احساس آدمي نسبت به قبرستان متفاوت است. در هنگام تاريکي شب اکثر مردم اگر در کنار آرامگاه مردگان باشند احساس ناراحتي و ناامني ميکنند. آن شب وقتي مسعود من و "برتراند" را به قبرستان کنار کليساي شهر "زرمات" برد در ابتدا او را شماتت کرديم. مسعود در توجيه کار خود نظر ما را به علت مرگ اين افراد جلب کرد. سبب مرگ اکثر رفتگان يک چيز بود: سقوط. هر چه بيشتر ميگشتيم با اين حقيقت مواجه ميشديم که در حقيقت اينجا آرامگاه کوهنورداني است که تلاش کردهاند تا بتوانند يکي از مشهورترين قلههاي جهان را فتح کنند، اما در اين کار ناکام ماندهاند. بعضي سنگها جملاتي داشتند که انسان را به فکر ميبردند."من انتخاب کردم که صعود کنم". "از ماترهورن به به زندگي کاملتر رفت". کمي که در قبرستان جلوتر رفتيم برتراند واقعاً ناراحت شد. از ما خواست که آنجا را ترک کنيم. در هنگام رفتن مسعود که يکي از حرفهايترين کوهنورداني است که ديدهام، گفت: «سال ديگر يا در اين قبرستان هستم يا قلهي ماترهورن را فتح کردهام». واقعاً برايم عجيب بود که کسي که قلهي مونبلان را تفريحي ميزند چه نيازي به ماترهورن دارد. قدري دربارهي اين چالش با او بحث کردم، اما باز هم متوجه نشدم که فتح يک قله با همهي خطرهايش چرا برايش اينقدر ضروري است.
"ماترهورن" نماد رشتهکوههاي آلپ است. نوک نيزهمانند و ديوارههاي عمودي اش هيبت خاصي به آن ميدهد. ماترهورن يکي از قهارترين قاتلان در ميان قلههاي دنياست. قاتلي که جسد خيلي از مقتولين خودش را پس نداده و در لابهلاي برفويخ قايم نگاه ميدارد. صدوپنجاه سال قبل نيمي از اولين گروهي که توانستند آنرا فتح کنند کشته شدند و ماترهورن جسد يکي از آنان را هنوز هم پس نداده است.
پنج نفري ميشديم. صبحانهي کاملي خورديم. قرار بود تا کوهپايهي ماترهورن برويم و در راه در کنار درياچههاي زيباي طبيعي اتراق کنيم. هيچکدام وسائل مجهز کوهنوردي نداشتيم و اصلاً قرار هم نبود کار حرفهاي بکنيم. هنوز ده دقيقه از شروع بالارفتن نگذشته بود که متوجه نکتهاي مهم شدم. تصور من از کوهنوردي به همان تعداد دفعاتي برميگشت که با دوستان به "کوهنوردي" در درکه رفته بوديم و پس از کوهپيمايي در کافهي "آبزغالچال" مهمان يک افغاني دوست داشتني به اسم "آقاباقر" شده بوديم و با خوردن املت خوشمزه به همراه نان سنگک تازه بازگشته بوديم. اما اين شيب و سنگلاخي که مسعود مثل بز در آن جولان ميداد زمين تا آسمان با درکهي خودمان فاصله داشت. هر ده دقيقه درخواست توقف ميداديم و شکلات و بيسکويت و آب ميخورديم بلکه بتوانيم باقيماندهي مسير را طي کنيم. مرتباً به خودم نهيب ميزدم که چرا ورزش نميکنم و چاق شدهام و سرکوفت ميزدم که "ببين! بقيه چقدر راحت بالا ميرن". در صورتيکه جز مسعود و تاحدي برتراند بقيه عملاً درجا ميزدند. پس از چهار ساعت طي مسير تنها توانستيم ششصد متر صعود کنيم. قرار اوليه اين بود که تا نقطهي شروع قله پيش برويم و بعد برگرديم، اما عملاً تنها موفق شديم قدري به آن نزديکتر بشويم و عکسهاي زيباتري از اين زيباي بيهمتا داشته باشيم. وقتي قرار شد برگرديم به نگاههاي حسرتآميز مسعود به قله نگاه ميکردم. اصلاً اين اشتياق را نميفهميدم، شايد من هم اگر هفتهاي يک روز کوهنوردي ميکردم چنين رغبتي به فتح اين يکي داشتم. اگر من هم فتح دماوند را به دليل "سادگي" ناچيز ميشماردم شايد آرزويم فتح ماترهورن بود.
اما نکتهي خوبي که بعد از اين کوهنوردي متوجه شدم اين بود که چرا شکلات توبلرون به شکل هرم ساخته ميشود و چرا بر روي آن عکس يک قله کشيده شده است!
"ميکال مير"، يک دانشجوي فوقليسانس در دانشگاه ماست. در فرانسه متولد شده است. نه تنها من، بلکه خيلي از همکاران و همکلاسيهاي او باور داريم که ميکال يک مغز متفکر است. هنگامي که در کلاس استاد مطلب دشواري را بيان ميکند، درست در زماني که همه مشغول مزه مزه کردن مسأله هستند ميکال کليهي مراتب هضم و جذب آنرا طي کرده و در باب درستي و مثال نقض و کاربرد آن بحث ميکند. در کنار چنين افرادي است که ميتوان حس کرد که چقدر از تصوراتي که از هوش و استعداد بالاي خود داشتيم خام و نسنجيده است.
آن روز در هنگام نهار در کنار ميکال بودم. از مسائل مختلف با هم صحبت ميکرديم. بحث را به زندگي آکادميک کشيدم. از او پرسيدم که چه برنامهاي دارد. براي فردي به استعداد او انتظار داشتم که دانشگاهي در کلاس ام آي تي و برکلي در ذهنش باشد. يا مثلاً بخواهد مدتي در صنعت کار کند. و شايد حتي بخواهد فوق ليسانس ديگري بگيرد. خلاصه به هرچه ميانديشيدم در اين حوزهها بود. براي جوابي که او داد نه تنها احتمالي نميدادم، بلکه اصلاً فکر نميکردم که يک دانشجو بخواهد بعد از اتمام درس اين کار را بکند چه برسد استعدادي به اندازهي او.
گفت که تاکنون براي چند "ميسون" اقدام کرده و هنوز منتظر جواب است. متوجه منظورش نشدم. گفتم يعني جايي ميخواهي کار کني و بعد وارد دکترا شوي؟ گفت نه، براي ميسونري اقدام کردهام. ميخواهم بروم و تبليغ مسيحيت بکنم. لقمهي غذا در گلويم گير کرد. پرسيد که دين داري؟ لقمه را قورت دادم و گفتم مسلمان هستم. کمي خوشحال شد. گويا با انسانهاي بيدين زياد برخورد داشت. گفت قصد دارم انسانها را به کارهاي خوب تشويق کنم. ميخواهم به آنها بگويم درستکار باشند. دروغ نگويند. الکل نخورند... گفتم حتماً براي اينکار به تو پول هم ميدهند؟ گفت نه. گفت در راه خدا اين کار را ميکنم، ولي بايد در کنار اينکار هم بعضي وقتها کار ديگري هم بکنم تا خرج زندگيام در بيايد.
وقتي پدر و مادرش به دين مسيحيت درآمده بودند، از طرف پدربزرگ و مادربزرگش طرد شده بودند. ميکال جهاني بهتر ميخواست، جهاني پاکتر. دلش نميخواست در اين دنياي ناپاک تنها گليم خودش را از آب بيرون بکشد.
باقي روز ذهنم درگير بود. براي چند نفر اين موضوع را تعريف کردم، عجبا که آنها او را نادان و بيکله ميدانستند. به افتادن در جريان آب فکر ميکردم... و اينکه چند نفر قابليت شناکردن در خلاف جهت آب را دارند.
فکر نمی کردم که روزی از یک اتفاق ساده این قدر خوشحال شوم. دیروز، یک شماره را از موبایلم پاک کردم. چه اتفاق بزرگ و شعف آوری! سمت بدبین وجودم می گفت که هنوز نه، بگذار باشد، شاید یک روزلازم شود. شاید وقتی ... اما سمت خوش بین بال درآورده بود، می گفت بدو... بدو منتظر چه هستی! در یک کشاکش بین دو نیمه ی خوش بین و بدبین، نیمه ی خوش بین پیروز شد. چه حس خوبی.
شماره ی بخش «مراقبت های ویژه -۲» را حذف کردم... و همراه آن تلاش کردم خیلی از تصاویر ناراحت کننده را هم از ذهنم دیلیت کنم.
انشاالله که هیچ گاه چنین شماره هایی به دفترچه تلفن موبایلتان اضافه نشود: به امید خدا شماره ی بخش زایشگاه را اضافه کنید و پاکش هم نکنید! مخصوصاً برای آن دسته از بچه هایی می گویم که چندسالی از تأهلشان گذشته و ...
از هادی یاد بگیرید.
سيندرلا در وسط اتاق نشيمن نشسته بود. گهگاهي جيغ ميزد، اشک از سر و رويش به زمين ميريخت.
"به خدا من بيتقصيرم... من از کجا ميدانستم که کفش به پاي من ميخورد".
درازيلا سعي در آرامش بخشيدن به سيندرلا داشت، اما گويا حرف او تأثيري در حال زار سيندرلا نميکرد. نامادري با يک ليوان آب قند بالاي سر سيندرلا ايستاده بود.
"سيندرلا... من و بچههايم همگي بيگناهيم. من که مجبور بودم در اين مدت به تو سخت بگيرم، نمايشنامه اينطور از من خواسته بود. من هم به خدا دل دارم. دلم ميخواهد همهي شما به سروسامان برسيد. اين نويسنده طوري نقش من را سياه کرده بود که بعضي وقتها خودم از کارهايي که ميکردم خندهام ميگرفت. اصلاً خيلي از نامادريها بعد از خواندن اين نمايشنامه از نويسنده شکايت کردهاند."
همگي مستأصل بودند. آناستازيا در گوشهاي مشغول خوردن پفک بود، حوصلهاش کم کم سر رفت.
"آقاي داروغه... شما رياضي خواندهايد؟"
داروغه من من کرد.
"البته براي گرفتن شغلهاي حکومتي بايستي ليسانس داشت، من هم داراي ليسانس افتخاري از دانشگاه ماکسبورد هستم."
آناستازيا که از شنيدن نام دانشگاه کمي يکه خورده بود گفت:
"خوب... شما حتماً اصل لانهي کبوتري را شنيدهايد."
"بله اين که کاري ندارد. البته زمان ما اين اصل را با قاطر به ما ياد ميدادند، نه با کبوتر. اصل اصطبل قاطر."
"فرض کنيم اندازهي پاي يک دختر از شمارهي 35 شروع شود و تا 45 برود. چند دختر در اين شهر داريم؟"
داروغه کمي فکر کرد. يک پيک را به سازمان آمار فرستاد تا آمار دقيق بياورد.
"بانوي من... طبق آمار حدود سي و هفت هزار دختر بين نوزده تا سي و يک سال داريم، که با مشخصات دختري که آن شب با شاهزاده رقصيدند مطابقت دارد."
"آفرين. آيا به نظر شما ممکن است در ميان اين همه دختر، فقط پاي يکي به اين کفش بخورد؟! مسخره نيست؟"
داروغه کمي به فکر فرو رفت. باقي هم ساکت شده بودند. به نظر حرف منطقي ميرسيد.
"خوب شايد دختري که آن شب با شاهزاده رقصيده بودند داراي پاهاي معيوبي بودهاند، مثلاً از حد معمول کوچکتر..."
داروغه از حرف خودش يکه خورد. نبايد آنرا ميگفت.
"نه ببخشيد منظورم اين نبود. من مأمورم و معذور. شاهزاده فرمودهاند اولين دختري که کفش به پايش بخورد همسر ايشان است، بنابراين چارهاي نيست جز اينکه بانو درازيلا را به قصر ببريم."
کم کم اشکهاي درازيلا هم سرازير ميشدند...
و اين داستان ادامه دارد...
صندلی جلو مردی نشسته بود که زنی خارجی داشت و بالطبع بچه هایش هم فارسی صحبت نمی کردند یا به سختی می فهمیدند. گویا تنها خودش بود که معنی آوازها را متوجه می شد، اما او هم علاقه ی چندانی نشان نمی داد. مرتب ساعت نگاه می کرد و خمیازه می کشید.
در آن جلو صدای جادویی استاد با تکنوازی کمانچه مخلوط می شد و معجونی بی نظیر می ساخت.
و عجب از این تماشاچی های عصا قورت داده ای که محظوظ این جادو نمی شدند. گویا لذت بردن تنهایی نمی شود: دلم می خواست تماشاچی ها عوض می شدند.
یک لحظه چشمانم را بستم. در صندلی های جلو صادق الای اکبرای و منزل جدیدالتاسیس را تجسم کردم. در سمت چپم نعیم بود و فهیمه خانم. سلمان هم نشسته بود. احسان هم بود، با فاطمه خانم آمده بود. رویایی تر نهال بود که آنجا در دست راستم نشسته بود؛ سالم و سرحال ... همه با دقت تماشا می کردیم. این قدر محو کنسرت شده بودیم که دهان خیلی هامان باز مانده بود!
صدای شجریان همان بود که بود، اما لذتش برای منی که تنها افتاده بودم دو چندان شده بود. دلم نمی خواست کنسرت تمام شود. دلم نمی خواست کسی این رویای شیرین را از من بگیرد.
چه شبی بود.
سيندرلا در اتاقش حبس شده بود. صداهايي از بيرون ميآمد. در قفل بود و کليد آن به دست نامادري بدجنس بود.
ماموران حاکم در طبقهي زيرين مشغول آزمايش کردن کفش بلورين بر پاي آناستازيا و درزيلا، دو ناخواهري زشت بودند.
داروغهي شهر، از آناستازيا تقاضا کرد که بر روي صندلي بنشيند و کفش را امتحان کند.
"مادام، لطف کنيد و پاي مبارک را بر روي دستان اين حقير بگذاريد تا ..."
آناستازيا بيحوصله دستان داروغه را کنار زد و کفش را امتحان کرد. کفش تا انگشت او بيشتر فرو نرفت. آناستازيا تلاش کرد که کفش را بيشتر به جلو ببرد، اما موفق نشد.
"بانوي بزرگوار، گويا شما گمشدهي شاهزادهي شهر ما نيستيد."
سپس رو به درزيلا کرد و از او خواست که بر روي صندلي بنشيند. درزيلا هم بدون رغبت نشست تا کفش را امتحان کند. کفش را در دست گرفت و آنرا در پايش هل داد.
همگان يک لحظه به پاهاي او نگاه کردند، گويا در شوک فرو رفته بودند. اتفاق شگفتي افتاده بود: کفش کاملاً اندازهي پاي درزيلا بود.
نامادري ليوان آبي را که در دست داشت رها کرد و بر روي زمين انداخت. دهانش باز مانده بود.
درزيلا من من ميکرد.
"در داستان نوشته شده بود که اين کفش به پاي من نميخورد."
داروغه که از شدت تعجب کمي سفيد شده بود گفت:
"بله بانوي من... خيلي عجيب است. غلط نکنم بچههاي روابط عمومي قصر اشتباه کردند، يک لنگه کفش اشتباه دادهاند. نظر تو چيست؟"
به مسئول تدارکات اشاره کرد.
"ممم... چه عرض کنم قربان. اين کفش شبيه لنگه کفش پيتر نيست، از بچههاي تکنيسين برق؟"
با نگاه خشمآلود داروغه مسئول تدارکات ساکت شد.
نامادري خيلي عصباني بود. مرتباً راه ميرفت و مطالبي زير لب ميگفت.
"آخر قرار نبود اين طور بشود. قرار بود که سيندرلا با شاهزاده ازدواج کند...".
طبق قرار قبلي، چون لنگه کفش اندازهي پاي درزيلا نبود، يک قرار خواستگاري براي هفتهي بعد گذاشته شده بود. پسر سوپري محله به اتفاق اقوام براي خواستگاري درزيلا ميآمدند. با اين اتفاق عجيب، خواستگاري به هم ميخورد. درزيلا هم گويا بسيار ناراحت بود، به نظر ميرسيد که علاقهاي به شاهزاده نداشته باشد.
داروغه رو به درزيلا کرد و گفت:
"بدين ترتيب بانوي من، شما با ما به قصر ميآييد."
درازيلا جواب داد:
"عمراً فکرش را هم نکنيد. من با اين شاهزادهي سوسول ازدواج کنم؟ صد سال. فقط پول بابايش را به رخ ميکشد."
يکي از نگهبانها به طرف درازيلا حرکت کرد، اما با حرکت دست داروغه در جاي خود ميخکوب شد.
"بانوي من، سعي ميکنم سخن زشت شما را ناديده بگيرم. دفعهي بعد گذشتي در کار نيست."
در همين لحظه سيندرلا که از اين رويداد آگاهي نداشت طبق داستان با کمک دو فروند موش از اتاق گريخت و به سمت جمعيت آمد.
"صبر کنيد صبر کنيد بگذاريد کفش را من امتحان کنم."
سيندرلا با ديدن کفش در پاي درزيلا يکه خورد.
"حوصلهي شوخي ندارم، کفش اصلي کجاست؟"
داروغه در حالي که تلاش ميکرد او را آرام کند گفت:
"خانم سيندرلا، به اطلاع شما ميرسانم که کفش کاملاً مطابقت با پاي خواهر شما دارد."
و اين داستان ادامه دارد...
امام خمینی رحمت الله
یک سال قطرات اشک در چشمانم جمع شده بودند. یک سال به چشم فرمان ایست دادم، مگر در اندک زمان تنهایی خودم. یک سال صبر کردم، مگر دیگران گریه ام را نبینند. یک سال خودم را نگاه داشتم، بلکه از آشوب درونم آگاه نشوند. یک سال مشکلات را کوچک نشان دادم، با اینکه در دل خودم به آن باور نداشتم. یک سال سنگ صبور بودم، برای خانواده ام. اما دیگر اینجا جای خالی شدن بود. اینجا دیگر کسی نبود که مرا بشناسد، جز امام و خدا. همان خدایی که توان تحمل بلا می دهد.
کنار پنجره فولاد بودم. چشمانم دیگر به فرمان من نبودند، بغض فروخورده را به بهترین شکل بروز می دادند. اگر می خواستم هم، جلوی اشک را نمی توانستم بگیرم. مردمان با فشار و زور مرا به کناری هل دادند تا مزاحم آنها در رسیدن به ضریح نباشم. در گوشه ای نشستم و گریستم.
چقدر گریه کردم یادم نیست. زمان و مکان از دستم در رفته بودند. فقط یادم می آید که وقتی به خودم آمدم، لباسم خیس اشک و عرق بود.
رها شدم.
آن روز وقتی در هیات اهل بیت ژنو برای دختری دعا می کردند که همگی او را سالم و سرحال در هیات دیده بودند ولی اکنون بیمار بود، ناخودآگاه ذهنم به این نکته اشاره کرد که مستقیماً برای من یا نزدیکان من دعا می کنند. آقای ش. که سخنران مجلس بود بعد از دعا حرف قشنگی زد. گفت برای ما هم حتماً روزی خواهد رسید که نیازمند کمک خدا و شفاعت اهل بیت می شویم، پس بیایید صاحب مجلس را با خلوص نیت بخوانیم:
یا مولای ما... یا صاحب الزمان.
امروز محسن را تا ایستگاه قطار مشایعت کردم. می خواست سوییس را برای همیشه ترک کند، و به آمریکا برود. در شش ماه گذشته محسن و خصوصاً همسرش ن. کمک بسیاری برای ما بودند. در هنگام ترک کردن نیز خانه و تمامی وسایلشان را به ما دادند. تقدیر این بود که محسن یک سال در اینجا در کنار ما باشد و کمک من، والان نیز با اینکه یک سال از دکترایش در اینجا می گذشت همه ی داشته ها را رها کرد و به کشور آرزوهایش رفت.
در هنگام خداحافظی در ایستگاه، آرزوی خداحافظی را تکرار کردم. محسن عینکش را از چشم درآورد و ... . لحظه ای اوضاع احساساتی شد. سعی کردم بخندم و خندیدم و کمکش کردم که سوار قطار شود. او هم حلالیت خواست. رفت.
این ها را لورنس در جلسه ی مشاوره به من می گفت.
دوست و هم وطن در خارج از کشور نعمت بزرگي است. محمدحسين و قاسم را خبر کرديم، بلافاصله آمدند. او را بلند کردم؛ پله ها را به سمت پايين دويدم. در پايين او را روي صندلي ماشين قاسم گذاشتيم، تا اورژانس بيايد. رنگ بر رخسارش نبود. شايد در ظاهر گريه نمي کردم، اما درونم خيلي ناراحت بود.
در همين حين، سرايدار آپارتمان بيرون آمد. قیل و قال و الم شنگه ای به راه انداخته بود. مي گفت که مقداری از آب دهانش بر روی پله ها افتاده است، آنرا تمیز کنید. داد مي زد که براي تميز کردن اين چيزها پول نمي گيرد. من که زبانش را متوجه نمي شدم، محمدحسين راضي اش کرد که بعداً تميزش مي کنيم.
يادم نمي آيد آيا قبلاً کسي را اينچنين در دلم لعن کرده باشم. از يک طرف حال بد او را مي ديدم و از سوي ديگر قشقرق سرايدار را، که به جاي همدردي نمکي بود بر زخممان. تا مي توانستم آرزوهاي بد براي سرايدار کردم. مرگ سخت و داغ عزيز و... همين طور به زبانم مي آمدند.
چند ساعت بعد در اورژانس بيمارستان وقتي به خودم آمدم نسبت به لعن و نفرين ها احساس خوبي نداشتم. مادر مي گفتند که نبايد انسانها را به دليل ناداني اينطور شماتت کنم. شايد اين تمريني بود براي ناديده گرفتن حماقت ديگران.
...
در دنیا هیچ چیز به بی وفایی خود دنیا نمی رسد. زندگی بزرگترین شوخی ای است که تاکنون شنیده ام، به راحتی ممکن است از ما گرفته شود. به خداوندی اش قسم به هیچ چیزی در این دنیا نمی شود دل خوش کرد. ممکن است منی که الان این را می نویسم فردا نباشم. نمی گویم «دور از جون»، «بلا به دور»، ... تصمیم گرفته ام دیگر از اینها استفاده نکنم. مرگ دو قدمی همه ی ماست.
می گویند که انسان از فردای خودش خبر ندارد، من با تمام وجودم احساس می کنم که از ثانیه ی بعد هم خبر ندارم. ثانیه؟ شاید صدم ثانیه، شاید هزارم ثانیه،...
...
ساعت چهار صبح، من، محمد حسین، در دفتر جراحی خوش تیپ و جوان. دکتر پاز لباس سبزجراحی به تن داشت. هنوز دهان بند جراحی به گردنش بود. به ما گفت که اوضاع بیمار وخیم است، باید با حقیقت روبرو بشویم. شاید بیمار فردا در این دنیا نباشد.
همان موقع، اگر کسی به ما می گفت که خود این جراح چهار ماه بیشتر در این دنیا نمی ماند، هیچ کدام باور نمی کردیم. جراحی که ناجی صدها نفر شد، و با اینکه در سلامتی کامل بود هم اکنون حتی جسدش هم در دسترس نیست.
مادر دکتر پاز می گوید که پسرم هنوز خیلی کارهای زیبا باید در این دنیا می کرد...
...
شاید نتوانستم در این چند ماه درسم را جلو ببرم. اما چیزهایی دیدم که شاید خیلی آدم ها سالها نبینند. در دانشگاه زندگی چیزهایی دیدم که آنقدر برایم شگفت آور بودند که فقط در فیلم ها تصور آنرا می کردم.
...
آقا! قدر لحظات را بدانید. ممکن است آینده ای مثل الان نباشد. ممکن است خیلی انسانها که اطراف شما هستند و دوستشان دارید فردا نباشند. این دنیا ارزش بدی کردن به دیگری ندارد. این حرف کلیشه ای نیست، ساده از کنارش نگذرید. کمکها و خوبی های شما هستند که می مانند، همه چیز شما رفتنی است.
دکتر کریستو پاز یکی از همین افراد است. دکتر جوان که یکی از چندین جراح مغز و اعصاب بیمارستان لوزان است (بود). نه فقط به خاطر مهارت در جراحی، نه فقط به خاطر تصمیمات درست و بجا، بلکه به خاطر صداقت، درستی و پاکی اش. به اینکه بارها نشان داد که به قسم پزشکی خود پایبند است، و تمامی تلاش خود را برای بهبودی بیمارش انجام می دهد. محض تشکر برای او فرشی خریدیم و اهدا کردیم، خوب می دانستیم که در برابر خدمات او هیچ است.
نمی دانم دکتر پاز چند نفر را از مرگ نجات داده است. اما داستان جوانمرگ شدن خود دکتر پاز یکی دیگر از انبوه اتفاقاتی است که در چند ماه اخیر دیده ام و قدرت درک آنرا اصلاْ ندارم. ای کاش روزی برسد که بتوانم حکمت حوادثی را که بر سرم آمده متوجه بشوم.
دیروز، نامه ای گرفتم از دکتر پاز، که برای مشاوره در فلان روز و ساعت به دفترش بروم. تلفن را برداشته بودم و با یکی از پزشکان بیمارستان در مورد وضعیت بیمار صحبت می کردم. به او گفتم که با دکتر پاز قرار ملاقات دارم. کمی تعجب کرد. گفت احتمالاْ دکتر پاز نبوده، یا قبل از سفرش این نامه را فرستاده است. پرسیدم چرا؟ جواب داد که دکتر پاز یکی از مسافرین هواپیمایی بود که چندی قبل در اقیانوس سقوط کرد.
چند بشکه آب یخ روی کل هیکلم خالی شد. قیافه ی مهربان و نگاه تیزش دکتر پاز در نظرم بود، و شبی که به من گفت که حال بیمار وخیم است، شاید بمیرد. و این فکر که الان او در این دنیا نیست.
تاکنون برای یک غیرمسلمان فاتحه نخوانده ام. اما ناخودآگاه برای دکتر پاز می خوانم. خیلی ناراحت هستم، گویا یکی از اقوام به رحمت خدا رفته است. نمی دانم مسیحی ها چه دعایی برای مرده می کنند، شاید مثلاْ بگویند با حضرت مسیح محشور شود. در هر صورت بهترین ها را برایش می خواهم، او به بنده های خدا در روی زمین خیلی کمک کرد، انشاالله خدا هم در آن دنیا کمکش کند.
خانواده برای او خیرات می کنند. حس عجیبی داریم، جراحی که جان عزیز ما را در شرایط سخت نجات می دهد، خودش چهار ماه بعد از عمل می میرد و جسدش اکنون در قعر اقیانوس است. مرگ و زندگی این قدر نزدیک هستند که ... بچه ها، دنیای عجیبی داریم. الان نمی توانم بیشتر بنویسم.
صداي قرآن مي آمد. قرائتي شگفت انگيز، با لحني آرام و دلنشين. دل را ميبرد.
نماز که تمام شد، ناخودآگاه جذب صدا شدم. کنارش نشستم. پسر جواني بود، به نظر عرب ميآمد. از مغرب، مصر، ... چه فرقي ميکند. يک صفحه از قرآن را ميخواند، بعد سرش را بالا ميگرفت و همان صفحه را از حفظ ميخواند.
پرسيدم چه ميکني؟ داري حفظ ميکني؟
گفت نه، دور ميکنم. ميخواهم براي رمضان هرچه بيشتر آماده باشم...
از همون خنده ها که وقتی سدکلا سوتی می داد دور هم می خندیدیم.«نیروی جوانی»، «ساکریها»، «جلی قاچاق» و...
ایمیلهایی که با سلمان می زدیم. خبرگزاری حح.آسس: به درودیوار گیر می دادیم. خزعبل سر هم می کردیم و همه را سر کار می گذاشتیم. چقدر می خندیدیم.
زمان هایی که صادق تکه پرانی می کرد، دور هم می خندیدیم.
کوه می رفتیم، نعیم رو اذیت می کردیم. چقدر با احسان سرکارش گذاشتیم. ابوالحسنی و...
خوشمزگی های هادی که جای خود دارد.
از آخرین خنده ام ماه ها گذشته است.
چقدر خوب است که صادق اینجا مطالب خنده دار می نویسد. چقدر خوب است که بچه ها کامنت های خنده دار می گذارند. یادم می آید آن زمانی که نعیم و سدکلا و سلمان و ... اینجا دردودل می نوشتند تلاش می کردم به آنها روحیه بدهم. چه خوب است که الان صادق مطالب جالب می نویسد. شاید زهر نوشتجات من را کم کند.
روزگار چقدر می تواند سخت باشد. چقدر سخت.
دکتر نگذاشت که مادر در بدو ورود به بیمارستان با فرزندش مواجه شود. می گفت که مادر تحمل دیدن این صحنه را ندارد. راست هم می گفت. حرف اساسی و به راهی می زد. فراموشم شده بود که تصور ذهنی مادر از فرزند چیزی جدای از این است. دختری که با رنگ و روی سفید و صورتی باد کرده زیر دستگاه های مختلف قرار گرفته بود فاصله ی زیادی با دختر پرانرژی و سالم او داشت. شاید مادر هنوز شرایط را کاملا درک نکرده بود.
به سمت اتاق او می رفتیم. باید مادر برای اولین بار با فرزندش روبه رو می شد. دو سه ساعتی بیرون نشسته بود. دو نفر از دکترها بیرون آمدند. یک جلسه ی توجیهی برای مادر گذاشتند. تمام تلاش خود را کردند که شرح بدهند که در داخل آی سی یو چه قرار است ببيند. سعی کردند وضعیت بیمار را به روشنی توضیح بدهند. دو آی سی یو در بیمارستان ژنو هست. یا حداقل من دو تای آنها را دیده ام. یکی مختص بیماران بحرانی. دیگری مختص بیماران «خیلی بحرانی». این دومی در زیرزمین هست. و مثل پادگانی محافظت می شود. جلسه ی توجیهی که به اتمام رسید، دستها را با چند نوع تمیزکننده شستیم و به دنبال دکتر وارد پادگان شدیم.
احساس عجیبی است. مواجه کردن مادر و فرزندی در این وضعیت. زیر لب ذکر می گفتم. یا من اسمه دوا بود شاید. همه ی سختی های روزهای قبل یک ور، این یکی وری دیگر. خانم س. نگذاشته بود که مادر را مستقیم به بیمارستان ببرم. با اینکه خانم س. ماشین شخصی داشت اما تصمیم گرفتیم که با اتوبوس به بیمارستان برویم. می خواستیم وقت کشی کنیم، و در طول مسیر مادر را آرام کنیم.
در این پادگان های نظامی، مریض ها در اتاقهایی با در فلزی محکم نگهداری می شوند. و در مرکز فرماندهی، دکترهایی پشت کامپیوتر نشیته اند و وضعیت بیماران را مرتبا بررسی می کنند. در حین رفتن ناگهان دست چپم به سمت مادر رفت. دستش را محکم گرفتم. نمی دانم کدامیک، من به او یا او به من. نیاز داشتیم که دست هم را بگیریم. توکل به خدا. به در اتاق رسیدیم. در فلزی کلفت به کنار رفت.
می گویند وقتی انسان در بلایی قرار می گیرد، خدا خودش قدرت تحمل را نیز می دهد. این را از چندین نفر شنیدم. قدرت تحمل چیزی نیست که بتوان اندازه اش گرفت، اما می شود آنرا حس کرد. وارد اتاق شده بودیم.
تخت اول را رد کردیم. دومین تخت مال فرزند بود. بالای سرش بودیم. شاید چشمانم را بستم. چند ثانیه ای بعد. مادر تسبیح را به دست فرزند می مالید، دست را می بوسید و با لبخندی با او صحبت می کرد. انگار که کاملا هوشیار است و حرف مادر را می شنود.
شکر. نه گریه ای بود، نه شوکی. سه ماه قبل بود.
در روزمرگی عجیبی هستیم. غرور و سرخوشی خیلی وقتها از یادمان می برد که از کجا آمده ایم و به کجا می رویم. گاهی اوقات لازم می شود که آنقدر با شدت به زمین بخوریم که تمام غرور و تکبرمان نیست و نابود بشود. هر چقدر فکر می کردیم که توانا هستیم و انجام خیلی از کارها در توان ماست، تازه می فهمیم که پوچیم. لحظاتی هستند که در آن هیچ کسی نیست که یاور باشد، یا هیچ کسی نیست که «بتواند» یاور باشد. تنها کورسوی امید همان کسی است که کمتر وارد محاسباتمان می شد. تنها آن وقت هست که قلباْ درک می کنیم که هر چه هست و نیست از جای دیگر است، از کس دیگر است.
یا من تحل به عقد المکاره...
کنار تخت آمد. دستش را روی شانه ام قرار داد، و کمی حرف های آرام بخش زد. از اعتقادم پرسید. گفتم مسلمان هستم. خندید. گفت تو هم مثل ما دینی الهی داری... ما هم خدا را می پرستیم، تو هم خداپرستی. تو الله را می پرستی... اسم قرآنی خدا را هم می دانست. بعد مرا به کناری کشید. گفت می دانستی که در بیمارستان ما، اتاقی برای عبادت هست؟ گفتم نه. گفت ما اتاقی داریم که در آن مسیحی، یهودی، مسلمان، همه و همه می توانند در فضایی ساکت و آرام خلوت کنند.
با او به «چپل» یا محل عبادت در بیمارستان رفتیم. مکان ثابت و دنجی بود. همه جور وسایل عبادت برای هر دینی بود. جانماز هم به وفور داشت. پیرزن حرفی زد که تاثیرگذار بود... نه خود حرف، اینکه این حرف از دهان او خارج شود. گفت: دکترهای بیمارستان همه ی تلاششان را می کنند، اما جز از «الله» از کس دیگری کمک بر نمی آید. گفت که باید از الله کمک بخواهم. گفت که باید امیدوار باشم.
پیرزن شغل عجیبی در بیمارستان داشت. او مسؤول روحیه دادن به اطرافیان بیمار بود. و در آن شرایط تنهایی و رنج و غم، چقدر نعمت بزرگی بود. چند بار دیگر هم دیدمش. پیرزن معنوی و باخدایی بود. خدا حفظش کند. آدم پاک و باخدا، در همه دین و همه کیش و مسلکی هست، چه اسلام باشد، چه مسیحیت، چه یهودیت، چه زردشتی و ...
تصور کنيد که يک روز صبح از خواب بيدار ميشويد، و همانطور که ميخواهيد شروع به صحبت کردن بکنيد متوجه ميشويد که دنيا جابهجا شده است. مردم متوجه نميشوند که شما چه ميگوييد. شما تلاش ميکنيد که يک کلمه بگوييد، اما کلمهاي متفاوت از دهانتان بيرون ميآيد. شايد اصلاً نتوانيد صحبت کنيد، هر چقدر هم که تلاش کنيد. وقتي کسي با شما صحبت ميکند، حرفهايش به نظر شما بيربط ميآيند.
اگر در چنين وضعيتي قرار گرفتيد، ناراحت نباشيد، و خودتان را گم نکنيد! شما در زماني که اصلاً به ياد نميآوريد سکتهي مغزي کردهايد، و اکنون وارد مرحلهي «افازي» شدهايد.
پسنوشت: بلابه دور، خدا آن روز را برايتان نياورد، عمري باسلامت.
تولد امسالم در آی سی یو گذشت. و چه کادوی تولدی بهتر از این، که صدای نفس کشیدن طبیعی اش را می شنوم. که هر چند وقت یک بار پلکهایش باز می شوند، و چشمهای خسته اش به من می نگرند. سلمان چه خوب گفت، که بعد از اینکه خدا در سوره ی بقره از آزمایش و سختی می گوید، بعد از آن در می آید که: و بشر الصابرین. باید صبر کنم. باید با ایمان قلبی خدا را صدا کنم.
عمه ام می گوید ماه صفر ماه شومی است. امید دارم که خوش قدمی ربیع الاول همراه با خبرهای خوب و خوش باشد.
علیرضا گفت نماز جعفر طیار بخوان. دوستان و آشنایان دست به دعا شدند. زنده ماند.
متخصصان می گفتند که ما انتظار داشتيم تکان بخورد، اما هنوز خبري نشده است. شاید مغز آسیب شدید دیده باشد، شاید هيچ گاه به هوش نيايد.
نذر کردند. نذر کردم. به هوش آمد، بعد از دو هفته.
جراح مي گويد که چیزی شبیه معجزه رخ داده است. به نظر او بیماری که جمجمه اش را باز کرده مردنی بوده است.
گاهی وقت ها، شبها، وقتی در خیابان راه می روم؛ دلم می خواهد فریاد بزنم. سرم را به طرف آسمان بگيرم، با تمام وجودم خدا را صدا کنم. اين قدر داد بزنم که ... این روزها خودم نیستم. اين اتفاقات خیلی برایم بزرگ بودند. خيلي بزرگتر از من. به هم ريخته ام. تا چندي پيش زندگي ام در اپلاي کردن و درس خواندن و چهار خط برنامه بالا پايين کردن و مزخرفاتي از اين دست بود. باورم نمی شود که چقدر احمق بوده ام. بی کله و کوته بين.
خدا بدترین احتمالات را جلوی راهم گذاشت، مرگ، کماي ابد. چه کشيدم وقتي به من مي گفتند خودم را براي اينها آماده کنم. شکر که خودش ختم به خیر کرد. آنها که داغ عزيز مي کشند چه مي کشند. آنها که مريض در کما دارند چه مي کشند.
خدا برترین پزشکان مغز دنیا را ناامید گذاشت، اما خودش ناجي شد. عجبا که جراح آنرا به حساب شانس مي گذارد.
گاهی عجب آزمایش هایی می کند؛ الله اکبر.
درکش برايم خيلي سخت است. الان قاطي ام، شايد روزي برسد که قسمتي از اتفاقات اخير را درک کنم. حاجي مي گويد که در غربت هم شام غريبان را فراموش نکرد، امام حسين هواي مهمانانش را دارد.
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
خواهم شدن به ميکده گريان و دادخواه
از هر کرانه تير دعا کردهام روان
نمی دانم چه حس و حال نهفته ای دارد، که یک ایرانی در آن با روضه ای به زبان فرانسوی می تواند اشک بریزد. چه حسی است، وقتی که می بینی یک سوییسی که یک کلمه فارسی نمی فهمد با نوحه ی «عمه ی سادات بیقراره» زار زار اشک می ریزد و بر سینه می کوبد. اینجا خبری از مداحان حرفه ای نیست. مردمان عادی نوحه می خوانند. هر که به زبان خود از حسین می گوید. اینجا علم های پر زرق و برق نیست. اینجا طبل نمی زنند، کسی زنجیر ندارد. اینجا کسی برای سینه زدن لخت نمی شود. اینجا گویا با همه ی عزاداری هایی که تاکنون دیده ام فرق دارد.
برای عشق به امام حسین آمده اند. خدایا... این چه نیرویی است، این چه عشقی است، که این انسانها از قومیت های مختلف را در شبی به این سردی، دور هم جمع کرده است. نه، اینها برای قیمه ی نذری نیامده اند. از شهرهای اطراف برای قیمه ی نذری به ژنو نمی آیند، اصلاْ نیازی به آن ندارند. و اینکه اصلاْ قیمه ی نذری هم نمی دهند!
این عاشورا، در مساجد معروف نبودم. پای نوحه ی مداح مشهوری سینه نزدم. سر صحبت های سخنرانان معتبر این شبها نبودم. اما شاید، اولین بار بود که عشق به امام حسین را در چهره ی تک تک عزاداران دیدم. هر که آمده بود برای علاقه به امام آمده بود. این عشق هست، تاثیرگذار و نافذ، به هیچ نحوی از بین رفتنی نیست. من، انسانهای عاشق را دیدم.
از يکي از شبکههاي تلويزيوني آلماني تبليغي براي موبايلهاي جديد در حال پخش بود.
برف و سرما را نشان ميداد و بعد گوشي موبايل به تصوير کشيده ميشد و گوينده اعلام مي کرد کريسمس و دنيايي "آرام" و "صلحآميز" با موبايل فلان!
با جيبهاي پرپول، آرام و بيخيال در حال استراحت هستند. شب کريسمس کادو ميدهند و کادو ميگيرند. دور خانواده بوقلمون ميخورند و کيف دنيا ميکنند. شايد اصلاً در جريان نباشند که در همین دنیای آرام، يک گروهک تروريستي صدها نفر از هموطنان مرا به خاک و خون کشيدهاند. شايد تلويزيون براي اينکه اوقات آنها تلخ نشود مردم غزه را نشان ندهد که چطور با موشکهاي رژيم اشغالگر تکهپاره ميشوند. شايد...
واي که چه دل خوشي دارند اينها.
تلويزيون را خاموش ميکنم، و خيره به پنجره، به تفاوت زندگي مردم دنيا ميانديشم.
در اواخر ژوئن ۲۰۰۶ در دانشگاه امشال (دانشگاه ایلینوی ات اورابانا شمپین) بزرگداشتی برای استاد بزرگ علوم کامپیوتر برگزار شد. در این مراسم، که شصت و پنجمین سالگرد تولد گاگوئن هم بود، اساتید بسیاری درباره ی کارها و خدمات او سخنرانی کردند.
تنها سه روز بعد از این مراسم، گاگوئن فوت کرد...
اگر اجل کمی زودتر سراغش را می گرفت، شاید هرگز در چنین مراسمی حضور پیدا نمی کرد.
http://formal.cs.uiuc.edu/goguenFest
در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه
در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه
در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه
خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره
در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه
خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره
در درس خواندن محکم و جدی بود، درسها را با ولع و اشتیاق می خواند و با نمرات بالا پاس می کرد. همیشه اولین کسی که پروژه های مبانی را تمام می کرد خودش بود. کارهای درسی را همیشه کامل انجام می داد، و گرفتن نمره ی کامل پروژه از عادتهایش بود.
از همان روزهای اول با هم دوست شدیم. یک بار مرا با خودش به دبیرستانشان برد، و مرا به مدیر و دوستانش معرفی کرد. هفت سال قبل بود. کلی با هم نزدیک شده بودیم. به دلم نشسته بود. باید رفیق صمیمی می شدیم. همه جا با هم بودیم، مسافرت ها با هم بودیم، سنگ صبور هم بودیم، به درددل های هم گوش می دادیم. خوب یادم می آید، وقتی که پروژه ی یکی از درسها را با یکی غیر از من انجام داد؛ خیلی ناراحت شدم. گویا با انجام دادن پروژه با او خو گرفته بودم.
الان هر دو سه هفته یک بار ایمیلی بین ما ردوبدل می شود. سالها قبل امضای پایین ایمیلش آیه ی قرآن بود. الان اسم یک دانشگاه را نوشته است، که می گویند در آنسوی آتلانتیک است. خیلی دورتر از من. خیلی دورتر از ایران. شاید یکی دو روز طول بکشد که بشود به آنجا رفت.
روز عروسی اش بود. پدرش از من پرسید که چرا فقط می خواهد به آن کشور برود، مگر دیگر کشورهای دنیا دانشگاه خوب ندارند. خندیدم، گفتم پسر خودتان است، خودتان بهتر از من او را می شناسید. تصمیمش راسخ است و مو لای درزش نمی رود. همانجا می رود که تصمیمش شده، ولا یستطیع تغیر العادات.
هر از چند گاهی دلم برایش تنگ می شود. الان هر کدام در گوشه ای از دنیا هستیم. از خودم می پرسم دفعه ی بعد که ببینمش چه وضعیتی داریم، و چند سال گذشته است.
دبستان که بوديم همهي درس و مشقمان در "خانم معلم" يا "آقا معلم" خلاصه ميشد. صبح معلم سر کلاس ميآمد، در هر زنگ مطالب گوناگوني درس ميداد، يک زنگ ديکته، يک زنگ علوم، يک زنگ تاريخ و.... فوق فوقش يک معلم ورزش يا معلم قرآن هم کنار معلم اصلي داشتيم. در طول کل سال با نام همان معلم شناخته ميشديم، مثلاً من دانشآموز خانوم هاشمي بودم، آن يکي دانشآموز آقاي رضايي بود و آن ديگري دانشآموز خانوم اسماعيلي.
گذشت تا به راهنمايي رسيديم، کم کم درسها دشوارتر شدند و معلمها جدا شدند. يکي معلم علوم شد، يکي معلم رياضي، ديگري معلم علوم اجتماعي. کمي هم مغرور شديم، که درسهايمان به قدري دشوار شدهاند که يک معلم از پس همهي آنها بر نميآيد!
در دبيرستان معلمها بيشتر جدا شدند، و ديگر حتي معلم علوم هم نبود: معلم فيزيک و شيمي و زيست داشتيم. عجيب نبود که در ليسانس که درسها تخصصيتر بودند استادها هم بيشتر شدند، دکتر بهمان فقط درس "رياضي يک" را ميداد و دکتر فلان "رياضي دو" را.
اين همه را گفتم که به اينجا برسم که نظير خيلي از خصائل و خصوصيات بشر، دورهي دکترا يک بازگشت بزرگ به عقب است. در دکترا همهي درس و علمت ميشود يک استاد، چهار يا پنج سال تو را به عنوان دانشجوي "دکتر" (يا اگر استادت خيلي اسم و رسم در کرده باشد "پروفسور") ايکس ميشناسند، همهي دانشت مثل بچهي کلاس اولي ميشود يک نفر، صبح را با ديدن جمال او آغاز ميکني و شباهنگام با او خداحافظي ميکني و به خانه ميروي.
در قسمتي از فيلم "بيمار انگليسي"، پرستار از هموطن کانادايي خود که تخم مرغ آورده دعوت ميکند تا پيش او و بيمارش بماند. در اينجا بيمار به پرستار جملهاي ميگويد که جالب است:
" چرا هميشه مردم وقتي با هموطن خود برخورد ميکنند خوشحال ميشوند؟ اگر در مونترآل از کنار مردي در خيابان ميگذشتي، آيا او را دعوت ميکردي که با تو زندگي کند؟!"
انسانها در خارج از وطن با هموطنان خود احساس نزديکي و آشنايي خود ميکنند، و با آنها گرم و صميمي ميشوند. در صورتي که اگر همينها در مملکت خودشان بودند، شايد هرگز اينطور با هم دوست نميشدند. شايد اصلاً اخلاق و خلقياتشان به هم نميخورد.
اينجا دوستاني دارم که هيچکدامشان براي من جاي نعيم، احسان، صادق، عليرضا، سلمان، سدکلا، خيام، حميد، ... را پر نمی کنند.
دليل اصلي اينکه با آنها دوست هستم اين است که همزبان من اند و به يکجا تعلق داريم.