تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
باورش سخت است، حتی پس از گذشت شش ماه.
هنوز نگاه های نافذت در یادم هست. طوری وانمود می­کردی که همیشه اوضاع تحت کنترل است و جای نگرانی نیست.
در اوج شلوغی کار فرصت برای پاسخ­گویی به سوال های تکراری ما را داشتی. حتی این اواخر، از ما یاد گرفته بودی که برای یک آرزوی خوب «انشاالله» بگویی.
کریستوف. چقدر زود رفتی. گلچین روزگار در این مورد زیاده از حد خوش سلیقگی نشان داد. ترکاند. در مورد تو خیلی حرفه­­ ای عمل کرد.
همه­ ی شوک­ها به یک طرف، خبر سقوط تو طرفی دیگر. به قول واسو رفیق هندی­ ام اگر از داستان زندگی تو فیلم هم بسازند کسی باورش نمی­شود.
آن شب لعنتی که از زندگی من پاک نمی­شود، در آن شب تو فرشته­ ی نجات خدا بودی. درس شرافت به من و خیلی های دیگر دادی... که اگر آن کار را نمی کردی... ولی تو حتماً از پس آن برمی­ آمدی.
در خیالم سالها می­خواستم از تو چیزها یاد بگیرم. هر وقت گذرم به اطراف افتاد سری بهت بزنم. در همین پنج ماه هم کلی به من یاد دادی. خوب شد قبل رفتنت آن یادگاری کوچک را از من قبول کردی.
آن روز را یادت می­آید؟ به من گفتی که خانه­ ات نزدیک بیمارستان است. در روز تعطیل هم هر وقت اتفاقی افتاد خودت را می­رسانی. چقدر دلگرمی بزرگی بود برای ما. خیلی­ ها باور نکردند که جراحی با این کلاس کاری این طور دلسوز بیمارش باشد.
و آن روزی که با خوشحالی به ما نوید دادی که به عمل جدیدی نیاز نیست. شاید اگر... نمی­دانم. به فکر جیبت بودی زودتر از اینها عمل جدیدی می­ کردی که پولش را به دست بیاوری.
کریستوف. خیلی زود رفتی. شب­هایی هستند که خوابت را می بینم. در خوابم هنوز هم هستی. هنوز مردم را از مرگ حتمی نجات می­دهی. اما رفتی. خدا بردت آن بالا بالاها. من را مدیون خودت کردی و زود رفتی. خدا به همراهت.

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 21:41 توسط سردار |

مرد سبيلو در وسط نشسته بود. در يک سمت او پسري جوان و در سمت ديگر خانمي ميانسال نشسته بودند. در طول پرواز به همه چيز و همه کس تکه مي‌انداخت و مي‌خنديد. پسر جوان هم او را همراهي مي‌کرد. خانم در بعضي موارد تلاش کرده بود که آنها را کنترل کند، اما نتوانسته بود. اسلام و مسلمين و مسئولين دولت و آداب ديني و... همه را تا توانست دست انداخت و خنديدند. مرد هيبت خاصي داشت و صدايش تا چند صندلي آن طرف‌تر به گوش مي‌رسيد.

ساعتي بعد به فرودگاه امام نزديک مي‌شديم. چراغ‌هاي هواپيما را خاموش کردند تا تهران نيمه شب خودش را بهتر به مسافران بنماياند. هواپيما آرام آرام ارتفاع کم مي‌کرد.

صداي مرد آرام شده بود. مباحث قبلي را کنار گذاشته بود و از وطن مي‌گفت. اينکه اين خاک مقدس است و در هيچ کجاي دنيا نظير آن نيست. قسم خورده بود تا اولين باري که پايش به خاک ايران رسيد، به محض اينکه از پله‌هاي هواپيما پايين آمد بر خاک بيفتد و آنرا ببوسد. از بقيه‌ي دوستانش در آلمان مي‌گفت که آرزو دارند يک دقيقه... تنها يک دقيقه درهواي ايران تنفس کنند. دوستاني که از او خواسته بودند که مقداري از خاک ايران را برايشان سوغاتي ببرد. دوستاني که خواسته يا ناخواسته تمامي پل‌هاي بازگشت به وطن را خراب کرده بودند و اکنون در حسرت بوي خاک وطن مي‌سوختند. مرد سبيلو همان طور از وطن مي‌گفت و مرثيه مي‌خواند. نمي‌دانم در تاريکي داخل هواپيما چند نفر با حرف‌هاي او و ديدن چراغ‌هاي تهران نيمه شب به گريه افتاده بودند.

اين چه خاصيتي است: تا وقتي در ايران هست دلش براي خارج پرپر مي‌زند، وقتي به خارج رفت و سالها در آنجا ماند حسرت يک لحظه نفس کشيدن در وطن در دلش مي‌ماند. کشوري گربه‌سان در نقشه‌ي جغرافيايي چه تفاوتي با ساير کشورها دارد که اگر ايراني تمامي اعتقاداتش را هم از دست بدهد هنوز هم با تمام وجود به خاک وطن عشق مي‌ورزد.

+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 15:28 توسط سردار |

در فارسي فاميل‌هاي سببي را با رابطه‌ي مستقيم آنها با فرد صدا مي‌زنند. براي مثال: پدرخانم. مادرخانم. پدر شوهر. مادرشوهر.

در انگليسي فاميل‌هاي سببي پسوند عجيبي پيدا مي‌کنند. ترجمه‌ي تحت اللفظي آن مي‌شود: "درقانون". حتي در زمان نوشتن اين پست هم هنوز مترجم گوگل father in law را به صورت خنده‌دار "پدر در قانون" ترجمه مي‌کند.

اما در فرانسه روش شاعرانه‌ و يا شايد زيبايي شناسانه‌اي براي صدا زدن فاميل‌هاي سببي دارند: پدر خوشتيپ، مادر خوشگل، برادر خوشتيپ، خواهر خوشگل و الخ. آنها همه‌ي اقوام همسر با پيشوند زيبايي صدا مي‌زنند. چه بسا اولين باري که کسي در فرانسه فاميل‌هاي سببي را صدا کرده انسان پاچه‌خاري بوده است. او حتماً مي‌خواسته با اين کار دل فاميل همسر خود را به دست بياورد.

حال چنانچه متأهل هستيد يک لحظه تصور کنيد که مادرخانم خود را "مامان خوشگله" يا پدرخانم را "بابا خوشتيپه" صدا زديد... حالت غيرعادي و عجيبي دارد. البته که امتحان اين روش براي خواهرزن توصيه نمي‌شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 0:53 توسط سردار |

سر کلاس دکتر شکراللهی بودیم. کلاً با پاورپوینت و ارائه ی از پیش آماده میانه ی خوبی ندارد. آن روز نیم ساعتی را بر سر به دست آوردن یک فرمول دشوار کلنجار رفته بود. تمام تخته پر بود از اثبات و فرمول و لم و قضیه. در پایان به یک نامساوی رسید که خیلی عجیب غریب بود.

همه با تعجب به تخته نگاه می کردند. به نظر اشکالی نمی رسید، اما حاصل کار ناآشنا و غریب بود. استاد چندی به تخته خیره نگاه کرد و پس از اینکه از درستی روش خود اطمینان حاصل کرد، رو به شاگردان کرد و پرسید: «کسی مشکلی دارد؟»

یکی گفت: « استاد جوابی که درآوردید با کتاب نمی خواند».

و استاد این طور در مقام پاسخ درآمد که کتاب هم توسط یک انسان مثل همه ی ما نوشته شده است. اگر آقای ایکس در فلان زمان به جواب متفاوتی رسیده دلیل محکمی بر اشتباه بودن کار ما نیست. از ما خواست که اگر اشکالی در روند کار دیدیم به او بگوییم. مدتی بر سر اثبات صبر کردیم. نه خودش و نه ما توانستیم اشکالی دربیاوریم. جلسات بعدی نیز کسی نتوانست مشکلی در بیاورد.

واینطور شد که تا پایان سال و حتی در امتحان نهایی از صورتی از یک قضیه استفاده کردیم که خود طراح قضیه آنرا به شکل دیگری بیان کرده بود.

+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 13:23 توسط سردار |

-سلام عليکم.

همه‎ي کارمندان به احترام حاجي نيم خيز شدند. حامد پرونده‌ي نيمه‌بازي جلويش را بست و لبخندي به حاجي زد. حاجي نگاهي به طرف منشي کرد و گفت:

- خانم صادقي نامه رو لطفاً بفرست دفتر دکتر، بايد زودتر امضا بشه.

دوري در دفتر زد و سراغ ميز کار رضا رفت. در صندلي کنار ميز کار او نشست. مش رسول، آبدارچي دفتر به سرعت يک ليوان چاي به او تعارف کرد.

- سلام بررضاي عزيز. حالت چطوره؟

- به مرحمت شما حاجي. دست بوس هستيم. مشتاق زيارت.

- رضا جون چه خبر برادر. بالاخره تونستي بچه‌هاي خوبي براي پروژه پيدا کني يا نه. بجنب ديگه. داره دير ميشه.

-حاجي به خدا اوضاع خيطه. زمون ما اين طوري نبود. جوونا خيلي فرق کردن. همه شون تو خالين.

حاجي قند را در استکان چايي زد. آنرا در دهان گذاشت و يک قلپ نوشيد. آه کشيد. رضا ادامه داد.

- همين پيش پاي شما يکي از همين بچه‌ها اومده بود. از همين سوسولا رو عرض ميِ‌کنم. ريش‌هاشو مثل اين بازيگر خارجيا هست؛ شبا کانال سه نشون مي‌ده. اونطور زده بود. اسمش چيه؟ برات پيت... آخه يکي نيست بهش بگه که بچه جون... اينا براي جووناي غربي خوبه، نه تو.

حاجي زير لب لااله‌الاالله گفت.

- حاجي جون اينا فکر مي‌کنن سه کلاس سواد گرفتن شدن علامه‌ي دهر. يک کلمه تو گوششون فرو نمي‌ره. به حرف هيچ کسي هم گوش نمي‌دن. تا دو کلمه حرف حساب مي‌زني شروع به دعوا مرافه مي‌کنن. بهش مي‌گم به آقا التزام داري. مي‌گه آره. يکي نيست بهش بگه بچه جون... اگه ولايتي هستي، اين ريش بلا نسبت شما بزي چيه گذاشتي.

حاجي با نگاهي چپ چپ به رضا دست در جيب چپ کتش کرد. دستمالي درآورد و عرقش را خشک کرد. به آرامي پرسيد:

- خوب حالا... جونن ديگه. حالا چقدري درس خونده بود؟

رضا گويا که متوجه حرف‌هاي حاجي نشده بود ادامه داد.

- خلاصه... اوضاع بدي شده حاجي. بهش مي‌گم برو حداقل از اين اوضاع دربيا، ريشت رو مرتب کن. ولي با من بحث مي‌کنه و آسمون ريسمون مي‌بافه. آخه يکي نيست بهش بگه بچه جون... خود آقا مي‌گن که تشبه به کفار حرامه. حکم قطعيه.

حاجي دست در جيب کت کرد و دفترچه‌اي بيرون آورد. شروع به ورق زدن کرد.

- اينا به نظر من آفت مملکتمون هستن. خدا رحم کنه با اين جوونا. نمي‌دونم چطور اين نسل اينجوري تربيت شدن. توي دانشگاه‌ها چي به اينا ياد مي‌دن. واقعاً يکي نيست که پيدا بشه بگه بچه جون...

حاجي دفترچه‌اش را روي ميز گذاشت. به عکسي در يکي از صفحات اشاره کرد. با صداي جدي از رضا پرسيد:

- اين رو مي‌شناسي؟

رضا کمي از جديت حاجي تعجب کرده بود. عکس درون دفترچه مردي بود با قيافه‌ا‌ي جدي و سخت، سبيلي پر پشت و صورتي تيغ‌زده.

- ممم... چه عرض کنم حاجي. تا حالا نديدمش.

- خوب حالا بدون. اين سرلشکر فلاحيه.

حاجي چند ورق ديگر از دفترچه‌اش زد. به نظر آلبوم مي‌رسيد. گويا دنبال شخص ديگري مي‌گشت.

- حاجي جون خدا قبول کنه... عکساي هم‌رزم‌هاي شهيدتون رو جمع مي‌کنين؟ انشاالله به حق امام زمون راهشون پاينده باشه.

- خوب به اين عکس نگاه کن. کيه؟

جوان زيبارويي بود. مقدار ناچيزي ريش داشت، بيشتر در اطراف چانه.

- نمي‌دوني حتماً... اينم يه جوونه، مثل جووناي ديگه. از ظاهرش مي‌فهمي کيه؟ از قيافه‌اش مي‌فهمي چه مردي بوده اين؟ اين حسن باقريه... مي‌خواي چند تا ديگه هم نشونت بدم؟ اينا از فيلتر ريشي تو رد مي‌شن؟

رضا بهت زده بود. هيچ چيز نمي‌گفت يا نمي‌توانست بگويد. حاجي با صدايي بلندتر طوري که توجه چند نفر از اطرافيان  را جلب کرد گفت:

- به نظر تو اينا متعهد هستن؟ ولايتي چطور؟

حاجي دفترچه را بست. استغفراللهي زير لب گفت. دفترچه را روي چشمانش گذاشت و بعد در جيب کتش قرار داد.

هنوز چند قدمي از ميز رضا دور نشده بود که صداي گريه‌ي رضا به آرامي بلند شد.

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 1:41 توسط سردار |

در روشنايي روز احساس آدمي نسبت به قبرستان متفاوت است. در هنگام تاريکي شب اکثر مردم اگر در کنار آرامگاه مردگان باشند احساس ناراحتي و ناامني مي‌کنند. آن شب وقتي مسعود من و "برتراند" را به قبرستان کنار کليساي شهر "زرمات" برد در ابتدا او را شماتت کرديم. مسعود در توجيه کار خود نظر ما را به علت مرگ اين افراد جلب کرد. سبب مرگ اکثر رفتگان يک چيز بود: سقوط. هر چه بيشتر مي‌گشتيم با اين حقيقت مواجه مي‌شديم که در حقيقت اينجا آرامگاه کوهنورداني است که تلاش کرده‌اند تا بتوانند يکي از مشهورترين قله‌هاي جهان را فتح کنند، اما در اين کار ناکام مانده‌اند. بعضي سنگ‌ها جملاتي داشتند که انسان را به فکر مي‌بردند."من انتخاب کردم که صعود کنم". "از ماترهورن به به زندگي کامل‌تر رفت". کمي که در قبرستان جلوتر رفتيم برتراند واقعاً ناراحت شد. از ما خواست که آنجا را ترک کنيم. در هنگام رفتن مسعود که يکي از حرفه‌اي‌ترين کوهنورداني است که ديده‌ام، گفت: «سال ديگر يا در اين قبرستان هستم يا قله‌ي ماترهورن را فتح کرده‌ام». واقعاً برايم عجيب بود که کسي که قله‌ي مون‌بلان را تفريحي مي‌زند چه نيازي به ماترهورن دارد. قدري درباره‌ي اين چالش با او بحث کردم، اما باز هم متوجه نشدم که فتح يک قله‌ با همه‌ي خطرهايش چرا برايش اين‌قدر ضروري است.

"ماترهورن" نماد رشته‌کوه‌هاي آلپ است. نوک نيزه‌مانند و ديواره‌هاي عمودي اش هيبت خاصي به آن مي‌دهد. ماترهورن يکي از قهارترين قاتلان در ميان قله‌هاي دنياست. قاتلي که جسد خيلي از مقتولين خودش را پس نداده و در لابه‌لاي برف‌ويخ قايم نگاه مي‌دارد. صدوپنجاه‌ سال قبل نيمي از اولين گروهي که توانستند آنرا فتح کنند کشته شدند و ماترهورن جسد يکي از آنان را هنوز هم پس نداده است.

پنج نفري مي‌شديم. صبحانه‌ي کاملي خورديم. قرار بود تا کوهپايه‌ي ماترهورن برويم و در راه در کنار درياچه‌هاي زيباي طبيعي اتراق کنيم. هيچ‌کدام وسائل مجهز کوهنوردي نداشتيم و اصلاً قرار هم نبود کار حرفه‌اي بکنيم. هنوز ده دقيقه از شروع بالارفتن نگذشته بود که متوجه نکته‌اي مهم شدم. تصور من از کوهنوردي به همان تعداد دفعاتي برمي‌گشت که با دوستان به "کوهنوردي" در درکه رفته بوديم و پس از کوه‌پيمايي در کافه‌ي "آب‌زغال‎چال" مهمان يک افغاني دوست داشتني به اسم "آقاباقر" شده بوديم و با خوردن املت خوش‌مزه به همراه نان سنگک تازه بازگشته بوديم. اما اين‌ شيب و سنگلاخي که مسعود مثل بز در آن جولان مي‌داد زمين تا آسمان با درکه‌ي خودمان فاصله داشت. هر ده دقيقه درخواست توقف مي‌داديم و شکلات و بيسکويت و آب مي‌خورديم بلکه بتوانيم باقيمانده‌ي مسير را طي کنيم. مرتباً به خودم نهيب مي‌زدم که چرا ورزش نمي‌کنم و چاق شده‌ام و سرکوفت مي‌زدم که "ببين! بقيه چقدر راحت بالا مي‌رن". در صورتي‌که جز مسعود و تاحدي برتراند بقيه عملاً درجا مي‌زدند. پس از چهار ساعت طي مسير تنها توانستيم ششصد متر صعود کنيم. قرار اوليه اين بود که تا نقطه‌ي شروع قله پيش برويم و بعد برگرديم، اما عملاً تنها موفق شديم قدري به آن نزديک‌تر بشويم و عکس‌هاي زيباتري از اين زيباي بي‌همتا داشته باشيم. وقتي قرار شد برگرديم به نگاه‌هاي حسرت‌آميز مسعود به قله نگاه مي‌کردم. اصلاً اين اشتياق را نمي‌فهميدم، شايد من هم اگر هفته‌اي يک روز کوهنوردي مي‌کردم چنين رغبتي به فتح اين يکي داشتم. اگر من هم فتح دماوند را به دليل "سادگي" ناچيز مي‌شماردم شايد آرزويم فتح ماترهورن بود.

اما نکته‌ي خوبي که بعد از اين کوهنوردي متوجه شدم اين بود که چرا شکلات توبلرون به شکل هرم ساخته مي‌شود و چرا بر روي آن عکس يک قله کشيده شده است!

+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 22:2 توسط سردار |

هميشه احترام خاصي براي انسان‌هاي قالب‌شکن قائل بوده‌ام. آدم‌هايي که توانايي دارند به کليه‌ي داشته‌هاي خود پشت‌پا بزنند، مسير زندگي را عوض کنند. اينها عموماً انتظارات و تفکرات عموم مردم را ناديده مي‌گيرند. درست در زماني که همه از نفر اول مسابقه‌ي دو انتظار دارند که چند قدم باقيمانده از مسابقه را هم به خوبي طي کند و مدال را به گردن بياويزد، کمتر کسي است که ناگهان مسير ديگري را انتخاب کند و تا قهرماني نرود. چنين مردمان ريسک پذيري خيلي اوقات به دو شکل در مي‌آيند: يا به سختي شکست مي‌خورند يا کاري مي‌کنند کارستان. نمونه‌ و الگوي بارز اين افراد براي من دکتر چمران است.
ديروز با يکي از اين افراد آشنا شدم. اما اين آشنايي اين‌قدر براي من غير منتظره بود که در تمام روز مرا به فکر فرو برد.

"ميکال مير"، يک دانشجوي فوق‌ليسانس در دانشگاه ماست. در فرانسه متولد شده است. نه تنها من، بلکه خيلي از همکاران و همکلاسي‌هاي او باور داريم که ميکال يک مغز متفکر است. هنگامي که در کلاس استاد مطلب دشواري را بيان مي‌کند، درست در زماني که همه مشغول مزه مزه کردن مسأله هستند ميکال کليه‌ي مراتب هضم و جذب آنرا طي کرده و در باب درستي و مثال نقض و کاربرد آن بحث مي‌کند. در کنار چنين افرادي است که مي‌توان حس کرد که چقدر از تصوراتي که از هوش و استعداد بالاي خود داشتيم خام و نسنجيده است.

آن روز در هنگام نهار در کنار ميکال بودم. از مسائل مختلف با هم صحبت مي‌کرديم. بحث را به زندگي آکادميک کشيدم. از او پرسيدم که چه برنامه‌اي دارد. براي فردي به استعداد او انتظار داشتم که دانشگاهي در کلاس ام آي تي و برکلي در ذهنش باشد. يا مثلاً بخواهد مدتي در صنعت کار کند. و شايد حتي بخواهد فوق ليسانس ديگري بگيرد. خلاصه به هرچه مي‌انديشيدم در اين حوزه‌ها بود. براي جوابي که او داد نه تنها احتمالي نمي‌دادم، بلکه اصلاً فکر نمي‌کردم که يک دانشجو بخواهد بعد از اتمام درس اين کار را بکند چه برسد استعدادي به اندازه‌ي او.

گفت که تاکنون براي چند "ميسون" اقدام کرده و هنوز منتظر جواب است. متوجه منظورش نشدم. گفتم يعني جايي مي‌خواهي کار کني و بعد وارد دکترا شوي؟ گفت نه، براي ميسونري اقدام کرده‌ام. مي‌خواهم بروم و تبليغ مسيحيت بکنم. لقمه‌ي غذا در گلويم گير کرد. پرسيد که دين داري؟ لقمه را قورت دادم و گفتم مسلمان هستم. کمي خوشحال شد. گويا با انسان‌هاي بي‌دين زياد برخورد داشت. گفت قصد دارم انسان‌ها را به کارهاي خوب تشويق کنم. مي‌خواهم به آنها بگويم درستکار باشند. دروغ نگويند. الکل نخورند... گفتم حتماً براي اينکار به تو پول هم مي‌دهند؟ گفت نه. گفت در راه خدا اين کار را مي‌کنم، ولي بايد در کنار اينکار هم بعضي وقت‌ها کار ديگري هم بکنم تا خرج زندگي‌ام در بيايد.

وقتي پدر و مادرش به دين مسيحيت درآمده بودند، از طرف پدربزرگ و مادربزرگش طرد شده بودند. ميکال جهاني بهتر مي‌خواست، جهاني پاک‌تر. دلش نمي‌خواست در اين دنياي ناپاک تنها گليم خودش را از آب بيرون بکشد.

باقي روز ذهنم درگير بود. براي چند نفر اين موضوع را تعريف کردم، عجبا که آنها او را نادان و بي‌کله مي‌دانستند. به افتادن در جريان آب فکر مي‌کردم... و اينکه چند نفر قابليت شناکردن در خلاف جهت آب را دارند.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 14:54 توسط سردار |

آدمی است دیگر. بعضی وقت ها از چیزی خوشحال می شود که روزی اصلاً فکر آنرا هم نمی کرده است.

فکر نمی کردم که روزی از یک اتفاق ساده این قدر خوشحال شوم. دیروز، یک شماره را از موبایلم پاک کردم. چه اتفاق بزرگ و شعف آوری! سمت بدبین وجودم می گفت که هنوز نه، بگذار باشد، شاید یک روزلازم شود. شاید وقتی ... اما سمت خوش بین بال درآورده بود، می گفت بدو... بدو منتظر چه هستی! در یک کشاکش بین دو نیمه ی خوش بین و بدبین، نیمه ی خوش بین پیروز شد. چه حس خوبی.

شماره ی بخش «مراقبت های ویژه -۲» را حذف کردم... و همراه آن تلاش کردم خیلی از تصاویر ناراحت کننده را هم از ذهنم دیلیت کنم.

انشاالله که هیچ گاه چنین شماره هایی به دفترچه تلفن موبایلتان اضافه نشود: به امید خدا شماره ی بخش زایشگاه را اضافه کنید و پاکش هم نکنید! مخصوصاً برای آن دسته از بچه هایی می گویم که چندسالی از تأهلشان گذشته و ...
از هادی یاد بگیرید.

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 21:55 توسط سردار |

سيندرلا در وسط اتاق نشيمن نشسته بود. گهگاهي جيغ مي‌زد، اشک از سر و رويش به زمين مي‌ريخت.

"به خدا من بي‌تقصيرم... من از کجا مي‌دانستم که کفش به پاي من مي‌خورد".

درازيلا سعي در آرامش بخشيدن به سيندرلا داشت، اما گويا حرف او تأثيري در حال زار سيندرلا نمي‌کرد. نامادري با يک ليوان آب قند بالاي سر سيندرلا ايستاده بود.

"سيندرلا... من و بچه‌هايم همگي بي‌گناهيم. من که مجبور بودم در اين مدت به تو سخت بگيرم، نمايشنامه اين‌طور از من خواسته بود. من هم به خدا دل دارم. دلم مي‌خواهد همه‌ي شما به سروسامان برسيد. اين نويسنده طوري نقش من را سياه کرده بود که بعضي وقت‌ها خودم از کارهايي که مي‌کردم خنده‌ام مي‌گرفت. اصلاً خيلي از نامادري‌ها بعد از خواندن اين نمايشنامه از نويسنده شکايت کرده‌اند."

همگي مستأصل بودند. آناستازيا در گوشه‌اي مشغول خوردن پفک بود، حوصله‌اش کم کم سر رفت.

"آقاي داروغه... شما رياضي خوانده‌ايد؟"

داروغه من من کرد.

"البته براي گرفتن شغل‌هاي حکومتي بايستي ليسانس داشت، من هم داراي ليسانس افتخاري از دانشگاه ماکسبورد هستم."

آناستازيا که از شنيدن نام دانشگاه کمي يکه خورده بود گفت:

"خوب... شما حتماً اصل لانه‌ي کبوتري را شنيده‌ايد."

"بله اين که کاري ندارد. البته زمان ما اين اصل را با قاطر به ما ياد مي‌دادند، نه با کبوتر. اصل اصطبل قاطر."

"فرض کنيم اندازه‌ي پاي يک دختر از شماره‌ي 35 شروع شود و تا 45 برود. چند دختر در اين شهر داريم؟"

داروغه کمي فکر کرد. يک پيک را به سازمان آمار فرستاد تا آمار دقيق بياورد.

"بانوي من... طبق آمار حدود سي و هفت هزار دختر بين نوزده تا سي و يک سال داريم، که با مشخصات دختري که آن شب با شاهزاده رقصيدند مطابقت دارد."

"آفرين. آيا به نظر شما ممکن است در ميان اين همه دختر، فقط پاي يکي به اين کفش بخورد؟! مسخره نيست؟"

داروغه کمي به فکر فرو رفت. باقي هم ساکت شده بودند. به نظر حرف منطقي مي‌رسيد.

"خوب شايد دختري که آن شب با شاهزاده رقصيده بودند داراي پاهاي معيوبي بوده‌اند، مثلاً از حد معمول کوچکتر..."

داروغه از حرف خودش يکه خورد. نبايد آنرا مي‌گفت.

"نه ببخشيد منظورم اين نبود. من مأمورم و معذور. شاهزاده فرموده‌اند اولين دختري که کفش به پايش بخورد همسر ايشان است، بنابراين چاره‌اي نيست جز اينکه بانو درازيلا را به قصر ببريم."

کم کم اشک‌هاي درازيلا هم سرازير مي‌شدند...

 

و اين داستان ادامه دارد...

+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 14:31 توسط سردار |

کنار دستم خانمی نشسته بود با لباس ها و آرایش عجیب، که مرا یاد فیلم اشک ها و لبخندها می انداخت. چشمهایش را به زور باز نگاه داشته بود، هر ده دقیقه چرت می زد.

صندلی جلو مردی نشسته بود که زنی خارجی داشت و بالطبع بچه هایش هم فارسی صحبت نمی کردند یا به سختی می فهمیدند. گویا تنها خودش بود که معنی آوازها را متوجه می شد، اما او هم علاقه ی چندانی نشان نمی داد. مرتب ساعت نگاه می کرد و خمیازه می کشید.

در آن جلو صدای جادویی استاد با تکنوازی کمانچه مخلوط می شد و معجونی بی نظیر می ساخت.
و عجب از این تماشاچی های عصا قورت داده ای که محظوظ این جادو نمی شدند. گویا لذت بردن تنهایی نمی شود: دلم می خواست تماشاچی ها عوض می شدند.

یک لحظه چشمانم را بستم. در صندلی های جلو صادق الای اکبرای و منزل جدیدالتاسیس را تجسم کردم. در سمت چپم نعیم بود و فهیمه خانم. سلمان هم نشسته بود. احسان هم بود، با فاطمه خانم آمده بود. رویایی تر نهال بود که آنجا در دست راستم نشسته بود؛ سالم و سرحال ... همه با دقت تماشا می کردیم. این قدر محو کنسرت شده بودیم که دهان خیلی هامان باز مانده بود!

صدای شجریان همان بود که بود، اما لذتش برای منی که تنها افتاده بودم دو چندان شده بود. دلم نمی خواست کنسرت تمام شود. دلم نمی خواست کسی این رویای شیرین را از من بگیرد.
چه شبی بود.

+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 19:36 توسط سردار |

سيندرلا در اتاقش حبس شده بود. صداهايي از بيرون مي‌آمد. در قفل بود و کليد آن به دست نامادري بدجنس بود.

ماموران حاکم در طبقه‌ي زيرين مشغول آزمايش کردن کفش‌ بلورين بر پاي آناستازيا و درزيلا، دو ناخواهري زشت بودند.

داروغه‌ي شهر، از آناستازيا تقاضا کرد که بر روي صندلي بنشيند و کفش را امتحان کند.

"مادام، لطف کنيد و پاي مبارک را بر روي دستان اين حقير بگذاريد تا ..."

آناستازيا بي‌حوصله دستان داروغه را کنار زد و کفش را امتحان کرد. کفش تا انگشت او بيشتر فرو نرفت. آناستازيا تلاش کرد که کفش را بيشتر به جلو ببرد، اما موفق نشد.

"بانوي بزرگوار، گويا شما گمشده‌ي شاهزاده‌ي شهر ما نيستيد."

سپس رو به درزيلا کرد و از او خواست که بر روي صندلي بنشيند. درزيلا هم بدون رغبت نشست تا کفش را امتحان کند. کفش را در دست گرفت و آنرا در پايش هل داد.

همگان يک لحظه به پاهاي او نگاه ‌کردند، گويا در شوک فرو رفته بودند. اتفاق شگفتي افتاده بود: کفش کاملاً اندازه‌ي پاي درزيلا بود.

نامادري ليوان آبي را که در دست داشت رها کرد و بر روي زمين انداخت. دهانش باز مانده بود.

درزيلا من من مي‌کرد.

"در داستان نوشته شده بود که اين کفش به پاي من نمي‌خورد."

داروغه که از شدت تعجب کمي سفيد شده بود گفت:

"بله بانوي من... خيلي عجيب است. غلط نکنم بچه‌هاي روابط عمومي قصر اشتباه کردند، يک لنگه کفش اشتباه داده‌اند. نظر تو چيست؟"

به مسئول تدارکات اشاره کرد.

"ممم... چه عرض کنم قربان. اين کفش شبيه لنگه کفش پيتر نيست، از بچه‌هاي تکنيسين برق؟"

با نگاه خشم‌آلود داروغه مسئول تدارکات ساکت شد.

نامادري خيلي عصباني بود. مرتباً راه مي‌رفت و مطالبي زير لب مي‌گفت.

"آخر قرار نبود اين طور بشود. قرار بود که سيندرلا با شاهزاده ازدواج کند...".

طبق قرار قبلي، چون لنگه کفش اندازه‌ي پاي درزيلا نبود، يک قرار خواستگاري براي هفته‌ي بعد گذاشته شده بود. پسر سوپري محله به اتفاق اقوام براي خواستگاري درزيلا مي‌آمدند. با اين اتفاق عجيب، خواستگاري به هم مي‌خورد. درزيلا هم گويا بسيار ناراحت بود، به نظر مي‌رسيد که علاقه‌اي به شاهزاده نداشته باشد.

داروغه رو به درزيلا کرد و گفت:

"بدين ترتيب بانوي من، شما با ما به قصر مي‌آييد."

درازيلا جواب داد:

"عمراً فکرش را هم نکنيد. من با اين شاهزاده‌ي سوسول ازدواج کنم؟ صد سال. فقط پول بابايش را به رخ مي‌کشد."

يکي از نگهبانها به طرف درازيلا حرکت کرد، اما با حرکت دست داروغه در جاي خود ميخکوب شد.

"بانوي من، سعي مي‌کنم سخن زشت شما را ناديده بگيرم. دفعه‌ي بعد گذشتي در کار نيست."

در همين لحظه سيندرلا که از اين رويداد آگاهي نداشت طبق داستان با کمک دو فروند موش از اتاق گريخت و به سمت جمعيت آمد.

"صبر کنيد صبر کنيد بگذاريد کفش را من امتحان کنم."

سيندرلا با ديدن کفش در پاي درزيلا يکه خورد.

"حوصله‌ي شوخي ندارم، کفش اصلي کجاست؟"

داروغه در حالي که تلاش مي‌کرد او را آرام کند گفت:

"خانم سيندرلا، به اطلاع شما مي‌رسانم که کفش کاملاً مطابقت با پاي خواهر شما دارد."

 

و اين داستان ادامه دارد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 5:37 توسط سردار |

خدایا ما بندگان ضعیف هستیم، ما بندگانى هستیم که هیچ نداریم، ما هیچیم و هرچه هست تویى. ما اگر چنانچه خلاف مى‏کنیم نادانیم، تو بر ما ببخش. تو ما را به این ماه مبارک رمضان وارد کن به طورى که با رضاى تو وارد بشویم در او. خدایا! تو ما را لیاقت بده که در این مهمانى که از ما کردى به‏طور شایسته وارد بشویم.

امام خمینی رحمت الله



+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 15:6 توسط سردار |

این لحظه را ماهها در خواب و رویا می دیدم. دست و پایم می لرزیدند. چند بار این ماجرا را در آرزوهایم دیده بودم.

یک سال قطرات اشک در چشمانم جمع شده بودند. یک سال به چشم فرمان ایست دادم، مگر در اندک زمان تنهایی خودم. یک سال صبر کردم، مگر دیگران گریه ام را نبینند. یک سال خودم را نگاه داشتم، بلکه از آشوب درونم آگاه نشوند. یک سال مشکلات را کوچک نشان دادم، با اینکه در دل خودم به آن باور نداشتم. یک سال سنگ صبور بودم، برای خانواده ام. اما دیگر اینجا جای خالی شدن بود. اینجا دیگر کسی نبود که مرا بشناسد، جز امام و خدا. همان خدایی که توان تحمل بلا می دهد.

کنار پنجره فولاد بودم. چشمانم دیگر به فرمان من نبودند، بغض فروخورده را به بهترین شکل بروز می دادند. اگر می خواستم هم، جلوی اشک را نمی توانستم بگیرم. مردمان با فشار و زور مرا به کناری هل دادند تا مزاحم آنها در رسیدن به ضریح نباشم. در گوشه ای نشستم و گریستم.

چقدر گریه کردم یادم نیست. زمان و مکان از دستم در رفته بودند. فقط یادم می آید که وقتی به خودم آمدم، لباسم خیس اشک و عرق بود.

رها شدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 18:38 توسط سردار |

در مسجد محل، بعد از برگزاری نماز رسم بر این بود که اسم چند نفر را می گفتند که جمع برایشان دعا کنند. مثلاً برای دختر حاج آقای الف دعا کنید که مریضی سختی دارد. برای پسر فلانی دعا کنید که این طور شده است. و مانند این. الحمدلله هیچ وقت جز این افراد نبودم، ولی از خدا می خواستم که آنها را کمک کند.

آن روز وقتی در هیات اهل بیت ژنو برای دختری دعا می کردند که همگی او را سالم و سرحال در هیات دیده بودند ولی اکنون بیمار بود، ناخودآگاه ذهنم به این نکته اشاره کرد که مستقیماً برای من یا نزدیکان من دعا می کنند. آقای ش. که سخنران مجلس بود بعد از دعا حرف قشنگی زد. گفت برای ما هم حتماً روزی خواهد رسید که نیازمند کمک خدا و شفاعت اهل بیت می شویم، پس بیایید صاحب مجلس را با خلوص نیت بخوانیم:

یا مولای ما... یا صاحب الزمان.

+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 22:16 توسط سردار |

آخرین باری که خانم س. را دیدم، هیچ کدام وضعیت مشخصی نداشتیم.
من بنا بود که برای دکترا به سوییس مسافرت کنم، و او نیز قرار بود که در ایسلند استاد شود. هنگام خداحافظی، تصمیم گرفتیم احساساتی نشویم. باید یک آرزو می کردیم. آرزو کردیم که اگر قسمت بر این باشد که همدیگر را در آینده در هر نقطه ای از دنیا ببینیم، انشاالله در آن لحظه خوشحال و سلامت باشیم. هیچ کدام نمی دانستیم که کجا و کی قرار است ملاقات کنیم (اگر اصلاً قرار بر این باشد که همدیگر را ببینیم).

امروز محسن را تا ایستگاه قطار مشایعت کردم. می خواست سوییس را برای همیشه ترک کند، و به آمریکا برود. در شش ماه گذشته محسن و خصوصاً همسرش ن. کمک بسیاری برای ما بودند. در هنگام ترک کردن نیز خانه و تمامی وسایلشان را به ما دادند. تقدیر این بود که محسن یک سال در اینجا در کنار ما باشد و کمک من، والان نیز با اینکه یک سال از دکترایش در اینجا می گذشت همه ی داشته ها را رها کرد و به کشور آرزوهایش رفت.

در هنگام خداحافظی در ایستگاه، آرزوی خداحافظی را تکرار کردم. محسن عینکش را از چشم درآورد و ... . لحظه ای اوضاع احساساتی شد. سعی کردم بخندم و خندیدم و کمکش کردم که سوار قطار شود. او هم حلالیت خواست. رفت.

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 16:36 توسط سردار |

ما هنگام ازدواج رسم داریم که قسم یاد کنیم. حتما شما هم این کار را می کنید. قسم به فرانسوی است، ترجمه اش حدوداً اینطور می شود که «در شادی ها و ناراحتی ها با هم شریک هستیم، آنها را باهم قسمت خواهیم کرد». تقسیم شادی کار سختی نیست. خیلی ها هستند که در شادی ها به راحتی با هم سهیم می شوند. این سختی ها هست که محک اندازه ی عشق دو نفر به یکدیگر است. در سختی است که معلوم می شود هر نفر چقدر حاضر است بار سختی و مشکلات دیگری را بکشد، در هنگام دشواری است که نشان می دهد چقدر علاقه بین دو نفر هست.

این ها را لورنس در جلسه ی مشاوره به من می گفت.

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 20:16 توسط سردار |

ديروز صبح خيلي سخت گذشت. تشنج کرده بود. حال مساعدي نداشت. 

دوست و هم وطن در خارج از کشور نعمت بزرگي است. محمدحسين و قاسم را خبر کرديم، بلافاصله آمدند. او را بلند کردم؛ پله ها را به سمت پايين دويدم. در پايين او را روي صندلي ماشين قاسم گذاشتيم، تا اورژانس بيايد. رنگ بر رخسارش نبود. شايد در ظاهر گريه نمي کردم، اما درونم خيلي ناراحت بود.

در همين حين، سرايدار آپارتمان بيرون آمد. قیل و قال و الم شنگه ای به راه انداخته بود. مي گفت که مقداری از آب دهانش بر روی پله ها افتاده است، آنرا تمیز کنید. داد مي زد که براي تميز کردن اين چيزها پول نمي گيرد. من که زبانش را متوجه نمي شدم، محمدحسين راضي اش کرد که بعداً تميزش مي کنيم.

يادم نمي آيد آيا قبلاً کسي را اينچنين در دلم لعن کرده باشم. از يک طرف حال بد او را مي ديدم و از سوي ديگر قشقرق سرايدار را، که به جاي همدردي نمکي بود بر زخممان. تا مي توانستم آرزوهاي بد براي سرايدار کردم. مرگ سخت و داغ عزيز و... همين طور به زبانم مي آمدند.

چند ساعت بعد در اورژانس بيمارستان وقتي به خودم آمدم نسبت به لعن و نفرين ها احساس خوبي نداشتم. مادر مي گفتند که نبايد انسانها را به دليل ناداني اينطور شماتت کنم. شايد اين تمريني بود براي ناديده گرفتن حماقت ديگران.

+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 19:56 توسط سردار |

" الله يتوفي الانفس حين موتها والتي لم تمت في منامها فيمسک التي قضي عليها الموت و يرسل الاخري الي اجل مسمي ان في ذلک لآيات لقوم يتفکرون " ( سوره زمر آيه 42)

خداوند است که در وقت مرگ جانها را مي گيرد و نيز جان آنهايي را که به خواب رفته و هنگام مردن آنها فرا نرسيده است، پس جانهايي را که حکم مرگ بر آنها جاري شده در نزد خود نگه مي دارد و ديگران را تا زماني که معين است باز مي فرستد، در اين براي آنهايي که فکر مي کنند نشانه هايي روشن وجود دارد.

...

در دنیا هیچ چیز به بی وفایی خود دنیا نمی رسد. زندگی بزرگترین شوخی ای است که تاکنون شنیده ام، به راحتی ممکن است از ما گرفته شود. به خداوندی اش قسم به هیچ چیزی در این دنیا نمی شود دل خوش کرد. ممکن است منی که الان این را می نویسم فردا نباشم. نمی گویم «دور از جون»، «بلا به دور»، ... تصمیم گرفته ام دیگر از اینها استفاده نکنم. مرگ دو قدمی همه ی ماست.

می گویند که انسان از فردای خودش خبر ندارد، من با تمام وجودم احساس می کنم که از ثانیه ی بعد هم خبر ندارم. ثانیه؟ شاید صدم ثانیه، شاید هزارم ثانیه،...

...

ساعت چهار صبح، من، محمد حسین، در دفتر جراحی خوش تیپ و جوان. دکتر پاز لباس سبزجراحی به تن داشت. هنوز دهان بند جراحی به گردنش بود. به ما گفت که اوضاع بیمار وخیم است، باید با حقیقت روبرو بشویم. شاید بیمار فردا در این دنیا نباشد.
همان موقع، اگر کسی به ما می گفت که خود این جراح چهار ماه بیشتر در این دنیا نمی ماند، هیچ کدام باور نمی کردیم. جراحی که ناجی صدها نفر شد، و با اینکه در سلامتی کامل بود هم اکنون حتی جسدش هم در دسترس نیست.
مادر دکتر پاز می گوید که پسرم هنوز خیلی کارهای زیبا باید در این دنیا می کرد...

...

شاید نتوانستم در این چند ماه درسم را جلو ببرم. اما چیزهایی دیدم که شاید خیلی آدم ها سالها نبینند. در دانشگاه زندگی چیزهایی دیدم که آنقدر برایم شگفت آور بودند که فقط در فیلم ها تصور آنرا می کردم.

...

آقا! قدر لحظات را بدانید. ممکن است آینده ای مثل الان نباشد. ممکن است خیلی انسانها که اطراف شما هستند و دوستشان دارید فردا نباشند. این دنیا ارزش بدی کردن به دیگری ندارد. این حرف کلیشه ای نیست، ساده از کنارش نگذرید. کمکها و خوبی های شما هستند که می مانند، همه چیز شما رفتنی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 13:44 توسط سردار |

تا حالا شده که کسی در زندگی ات به تو این قدر کمک کرده باشد که خودت را تا آخر عمر مدیون او بدانی؟

دکتر کریستو پاز یکی از همین افراد است. دکتر جوان که یکی از چندین جراح مغز و اعصاب بیمارستان لوزان است (بود). نه فقط به خاطر مهارت در جراحی، نه فقط به خاطر تصمیمات درست و بجا، بلکه به خاطر صداقت، درستی و پاکی اش. به اینکه بارها نشان داد که به قسم پزشکی خود پایبند است، و تمامی تلاش خود را برای بهبودی بیمارش انجام می دهد. محض تشکر برای او فرشی خریدیم و اهدا کردیم، خوب می دانستیم که در برابر خدمات او هیچ است.

نمی دانم دکتر پاز چند نفر را از مرگ نجات داده است. اما داستان جوانمرگ شدن خود دکتر پاز یکی دیگر از انبوه اتفاقاتی است که در چند ماه اخیر دیده ام و قدرت درک آنرا اصلاْ ندارم. ای کاش روزی برسد که بتوانم حکمت حوادثی را که بر سرم آمده متوجه بشوم.

دیروز، نامه ای گرفتم از دکتر پاز، که برای مشاوره در فلان روز و ساعت به دفترش بروم. تلفن را برداشته بودم و با یکی از پزشکان بیمارستان در مورد وضعیت بیمار صحبت می کردم. به او گفتم که با دکتر پاز قرار ملاقات دارم. کمی تعجب کرد. گفت احتمالاْ دکتر پاز نبوده، یا قبل از سفرش این نامه را فرستاده است. پرسیدم چرا؟ جواب داد که دکتر پاز یکی از مسافرین هواپیمایی بود که چندی قبل در اقیانوس سقوط کرد.

چند بشکه آب یخ روی کل هیکلم خالی شد. قیافه ی مهربان و نگاه تیزش دکتر پاز در نظرم بود، و شبی که به من گفت که حال بیمار وخیم است، شاید بمیرد. و این فکر که الان او در این دنیا نیست.

تاکنون برای یک غیرمسلمان فاتحه نخوانده ام. اما ناخودآگاه برای دکتر پاز می خوانم. خیلی ناراحت هستم، گویا یکی از اقوام به رحمت خدا رفته است. نمی دانم مسیحی ها چه دعایی برای مرده می کنند، شاید مثلاْ بگویند با حضرت مسیح محشور شود. در هر صورت بهترین ها را برایش می خواهم، او به بنده های خدا در روی زمین خیلی کمک کرد، انشاالله خدا هم در آن دنیا کمکش کند.

خانواده برای او خیرات می کنند. حس عجیبی داریم، جراحی که جان عزیز ما را در شرایط سخت نجات می دهد، خودش چهار ماه بعد از عمل می میرد و جسدش اکنون در قعر اقیانوس است. مرگ و زندگی این قدر نزدیک هستند که ... بچه ها، دنیای عجیبی داریم. الان نمی توانم بیشتر بنویسم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 16:37 توسط سردار |

نماز ظهر مي‎خواندم.

صداي قرآن مي آمد. قرائتي شگفت انگيز، با لحني آرام و دلنشين. دل را مي‌برد.

نماز که تمام شد، ناخودآگاه جذب صدا شدم. کنارش نشستم. پسر جواني بود، به نظر عرب مي‌آمد. از مغرب، مصر، ... چه فرقي مي‌کند. يک صفحه از قرآن را مي‌خواند، بعد سرش را بالا مي‌گرفت و همان صفحه را از حفظ مي‌خواند.

پرسيدم چه مي‌کني؟ داري حفظ مي‌کني؟

گفت نه، دور مي‌کنم. مي‌خواهم براي رمضان هرچه بيشتر آماده باشم...

+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 1:48 توسط سردار |

دلم برای خندیدن تنگ شده... خندیدن از ته دل. نه، کلاْ خندیدن. چه نعمتی است وقتی آدم توان خندیدن دارد. یکی از همان نعمت هایی که وقتی ازت گرفته میشه تازه می فهمی چه بوده.

از همون خنده ها که وقتی سدکلا سوتی می داد دور هم می خندیدیم.«نیروی جوانی»، «ساکریها»، «جلی قاچاق» و...

ایمیلهایی که با سلمان می زدیم. خبرگزاری حح.آسس: به درودیوار گیر می دادیم. خزعبل سر هم می کردیم و همه را سر کار می گذاشتیم. چقدر می خندیدیم.

زمان هایی که صادق تکه پرانی می کرد، دور هم می خندیدیم.

کوه می رفتیم، نعیم رو اذیت می کردیم. چقدر با احسان سرکارش گذاشتیم. ابوالحسنی و...

خوشمزگی های هادی که جای خود دارد.

از آخرین خنده ام ماه ها گذشته است.

چقدر خوب است که صادق اینجا مطالب خنده دار می نویسد. چقدر خوب است که بچه ها کامنت های خنده دار می گذارند. یادم می آید آن زمانی که نعیم و سدکلا و سلمان و ... اینجا دردودل می نوشتند تلاش می کردم به آنها روحیه بدهم. چه خوب است که الان صادق مطالب جالب می نویسد. شاید زهر نوشتجات من را کم کند.

روزگار چقدر می تواند سخت باشد. چقدر سخت.

+ نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 20:16 توسط سردار |

صدای قلبم را می شنوم. تالاپ تالاپ. مثل تلمبه می زند. دکتر جلوتر راه می رود. من و مادر در پشت سر هستیم. شرایط عجیبی است... شرایطی که قبلا در آن نبوده ام. خدا. کمک کن.

دکتر نگذاشت که مادر در بدو ورود به بیمارستان با فرزندش مواجه شود. می گفت که مادر تحمل دیدن این صحنه را ندارد. راست هم می گفت. حرف اساسی و به راهی می زد. فراموشم شده بود که تصور ذهنی مادر از فرزند چیزی جدای از این است. دختری که با رنگ و روی سفید و صورتی باد کرده زیر دستگاه های مختلف قرار گرفته بود فاصله ی زیادی با دختر پرانرژی و سالم او داشت. شاید مادر هنوز شرایط را کاملا درک نکرده بود.

به سمت اتاق او می رفتیم. باید مادر برای اولین بار با فرزندش روبه رو می شد. دو سه ساعتی بیرون نشسته بود. دو نفر از دکترها بیرون آمدند. یک جلسه ی توجیهی برای مادر گذاشتند. تمام تلاش خود را کردند که شرح بدهند که در داخل آی سی یو چه قرار است ببيند. سعی کردند وضعیت بیمار را به روشنی توضیح بدهند. دو آی سی یو در بیمارستان ژنو هست. یا حداقل من دو تای آنها را دیده ام. یکی مختص بیماران بحرانی. دیگری مختص بیماران «خیلی بحرانی». این دومی در زیرزمین هست. و مثل پادگانی محافظت می شود. جلسه ی توجیهی که به اتمام رسید، دستها را با چند نوع تمیزکننده شستیم و به دنبال دکتر وارد پادگان شدیم.

احساس عجیبی است. مواجه کردن مادر و فرزندی در این وضعیت. زیر لب ذکر می گفتم. یا من اسمه دوا بود شاید. همه ی سختی های روزهای قبل یک ور، این یکی وری دیگر. خانم س. نگذاشته بود که مادر را مستقیم به بیمارستان ببرم. با اینکه خانم س. ماشین شخصی داشت اما تصمیم گرفتیم که با اتوبوس به بیمارستان برویم. می خواستیم وقت کشی کنیم، و در طول مسیر مادر را آرام کنیم.

در این پادگان های نظامی، مریض ها در اتاقهایی با در فلزی محکم نگهداری می شوند. و در مرکز فرماندهی، دکترهایی پشت کامپیوتر نشیته اند و وضعیت بیماران را مرتبا بررسی می کنند. در حین رفتن ناگهان دست چپم به سمت مادر رفت. دستش را محکم گرفتم. نمی دانم کدامیک، من به او یا او به من. نیاز داشتیم که دست هم را بگیریم. توکل به خدا. به در اتاق رسیدیم. در فلزی کلفت به کنار رفت.

می گویند وقتی انسان در بلایی قرار می گیرد، خدا خودش قدرت تحمل را نیز می دهد. این را از چندین نفر شنیدم. قدرت تحمل چیزی نیست که بتوان اندازه اش گرفت، اما می شود آنرا حس کرد. وارد اتاق شده بودیم.

تخت اول را رد کردیم. دومین تخت مال فرزند بود. بالای سرش بودیم. شاید چشمانم را بستم. چند ثانیه ای بعد. مادر تسبیح را به دست فرزند می مالید، دست را می بوسید و با لبخندی با او صحبت می کرد. انگار که کاملا هوشیار است و حرف مادر را می شنود.

شکر. نه گریه ای بود، نه شوکی. سه ماه قبل بود.

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 20:36 توسط سردار |

با ع.خ در گوشه ای خلوت کرده بودیم. از تجربیات خودش می گفت. تحلیل قشنگ و جالبی داشت. اینکه بعضی اتفاق ها در زندگی بشر اتفاق می افتد که در طی آن، انسان احساس می کند کلاْ زیر پرس له و لورده شده و از بین رفته است. بعد از تخریب کلی، کم کم نوبت به مرحله ی بازسازی می رسد. انسان سعی می کند خودش را از نو تعریف کند، خودش را از نو بسازد. با معیارها و دیدگاه های جدید، خود جدیدی برای خود ایجاد کند. او می گفت فوت پدرش مصداقی از همان اتفاق ها برای او بوده است. بعد از آن حادثه ی دردناک، کاملاْ نابود شد، و بعد از آن آهسته آهسته خود جدیدی ساخت.

در روزمرگی عجیبی هستیم. غرور و سرخوشی خیلی وقتها از یادمان می برد که از کجا آمده ایم و به کجا می رویم. گاهی اوقات لازم می شود که  آنقدر با شدت به زمین بخوریم که تمام غرور و تکبرمان نیست و نابود بشود. هر چقدر فکر می کردیم که توانا هستیم و انجام خیلی از کارها در توان ماست، تازه می فهمیم که پوچیم. لحظاتی هستند که در آن هیچ کسی نیست که یاور باشد، یا هیچ کسی نیست که «بتواند» یاور باشد. تنها کورسوی امید همان کسی است که کمتر وارد محاسباتمان می شد. تنها آن وقت هست که قلباْ درک می کنیم که هر چه هست و نیست از جای دیگر است، از کس دیگر است.

یا من تحل به عقد المکاره...

+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 16:47 توسط سردار |

در بیمارستان ژنو دیدمش، بخش آی سی یو. پیرزنی بود با قیافه ای نورانی. در نگاه اول می شد حدس زد که فرق دارد. خیلی آرام و متین حرف می زد، و جنس حرفهایش متفاوت بود.

کنار تخت آمد. دستش را روی شانه ام قرار داد، و کمی حرف های آرام بخش زد. از اعتقادم پرسید. گفتم مسلمان هستم. خندید. گفت تو هم مثل ما دینی الهی داری... ما هم خدا را می پرستیم، تو هم خداپرستی. تو الله را می پرستی... اسم قرآنی خدا را هم می دانست. بعد مرا به کناری کشید. گفت می دانستی که در بیمارستان ما، اتاقی برای عبادت هست؟ گفتم نه. گفت ما اتاقی داریم که در آن مسیحی، یهودی، مسلمان، همه و همه می توانند در فضایی ساکت و آرام خلوت کنند.

با او به «چپل» یا محل عبادت در بیمارستان رفتیم. مکان ثابت و دنجی بود. همه جور وسایل عبادت برای هر دینی بود. جانماز هم به وفور داشت. پیرزن حرفی زد که تاثیرگذار بود... نه خود حرف، اینکه این حرف از دهان او خارج شود. گفت: دکترهای بیمارستان همه ی تلاششان را می کنند، اما جز از «الله» از کس دیگری کمک بر نمی آید. گفت که باید از الله کمک بخواهم. گفت که باید امیدوار باشم.

پیرزن شغل عجیبی در بیمارستان داشت. او مسؤول روحیه دادن به اطرافیان بیمار بود. و در آن شرایط تنهایی و رنج و غم، چقدر نعمت بزرگی بود. چند بار دیگر هم دیدمش. پیرزن معنوی و باخدایی بود. خدا حفظش کند. آدم پاک و باخدا، در همه دین و همه کیش و مسلکی هست، چه اسلام باشد، چه مسیحیت، چه یهودیت، چه زردشتی و ...

+ نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 22:4 توسط سردار |

تصور کنيد که يک روز صبح از خواب بيدار مي‌شويد، و همان‌طور که مي‌خواهيد شروع به صحبت کردن بکنيد متوجه مي‌شويد که دنيا جابه‌جا شده است. مردم متوجه نمي‌شوند که شما چه مي‌گوييد. شما تلاش مي‌کنيد که يک کلمه بگوييد، اما کلمه‌اي متفاوت از دهانتان بيرون مي‌آيد. شايد اصلاً نتوانيد صحبت کنيد، هر چقدر هم که تلاش کنيد. وقتي کسي با شما صحبت مي‌کند، حرفهايش به نظر شما بي‌ربط مي‌آيند.

اگر در چنين وضعيتي قرار گرفتيد، ناراحت نباشيد، و خودتان را گم نکنيد! شما در زماني که اصلاً به ياد نمي‌آوريد سکته‌ي مغزي کرده‌ايد، و اکنون وارد مرحله‌ي «افازي» شده‌ايد.

 

پس‌نوشت: بلابه دور، خدا آن روز را برايتان نياورد، عمري باسلامت.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 13:33 توسط سردار |

کیک نبود، کادویی در کار نبود، مهمانی دعوت نشده بود.

تولد امسالم در آی سی یو گذشت. و چه کادوی تولدی بهتر از این، که صدای نفس کشیدن طبیعی اش را می شنوم. که هر چند وقت یک بار ‍‍‍پلکهایش باز می شوند، و چشمهای خسته اش به من می نگرند. سلمان چه خوب گفت، که بعد از اینکه خدا در سوره ی بقره از آزمایش و سختی می گوید، بعد از آن در می آید که: و بشر الصابرین.  باید صبر کنم. باید با ایمان قلبی خدا را صدا کنم.

عمه ام می گوید ماه صفر ماه شومی است. امید دارم که خوش قدمی ربیع الاول همراه با خبرهای خوب و خوش باشد.

+ نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 21:2 توسط سردار |

جراح می گفت رفتنی است. گفت جمجمه اش که باز شده این قدر مغزش با فشار بیرون زده که پزشکان درصد زنده ماندنش را کم می دانستند. با مرگ تار موئي بيشتر فاصله نداشت.

علیرضا گفت نماز جعفر طیار بخوان. دوستان و آشنایان دست به دعا شدند. زنده ماند.

متخصصان می گفتند که ما انتظار داشتيم تکان بخورد، اما هنوز خبري نشده است. شاید مغز آسیب شدید دیده باشد، شاید هيچ گاه به هوش نيايد.

نذر کردند. نذر کردم. به هوش آمد، بعد از دو هفته.

جراح مي گويد که چیزی شبیه معجزه رخ داده است. به نظر او بیماری که جمجمه اش را باز کرده مردنی بوده است.

گاهی وقت ها، شبها، وقتی در خیابان راه می روم؛ دلم می خواهد فریاد بزنم. سرم را به طرف آسمان بگيرم، با تمام وجودم خدا را صدا کنم. اين قدر داد بزنم که ... این روزها خودم نیستم. اين اتفاقات خیلی برایم بزرگ بودند. خيلي بزرگتر از من. به هم ريخته ام. تا چندي پيش زندگي ام در اپلاي کردن و درس خواندن و چهار خط برنامه بالا پايين کردن و مزخرفاتي از اين دست بود. باورم نمی شود که چقدر احمق بوده ام. بی کله و کوته بين.

خدا بدترین احتمالات را جلوی راهم گذاشت، مرگ، کماي ابد. چه کشيدم وقتي به من مي گفتند خودم را براي اينها آماده کنم. شکر که خودش ختم به خیر کرد. آنها که داغ عزيز مي کشند چه مي کشند. آنها که مريض در کما دارند چه مي کشند.

خدا برترین پزشکان مغز دنیا را ناامید گذاشت، اما خودش ناجي شد. عجبا که جراح آنرا به حساب شانس مي گذارد.

گاهی عجب آزمایش هایی می کند؛ الله اکبر.

درکش برايم خيلي سخت است. الان قاطي ام، شايد روزي برسد که قسمتي از اتفاقات اخير را درک کنم. حاجي مي گويد که در غربت هم شام غريبان را فراموش نکرد، امام حسين هواي مهمانانش را دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 1:37 توسط سردار |

تا چند روز دیگر، بیست و شش سالگی ام تمام می شود.
در این همه سال، شکر خدا، روزهای خوب و خوشی داشته ام.
مرگ و میر دوستان و آشنایان دیده ام، بیماری های سخت و طاقت فرسا دیده ام، اما معمولا مربوط به خانواده ی درجه یک یا نزدیکانم نمی شدند. این جور مواقع کارم دلداری دادن به بقیه بود. به بقیه آرامش می دادم، آنها را به صبر و آرامش تشویق می کردم، برای بهبودی طرف یا آمرزیده شدن رفته دعا می کردم... خودم را موظف می دیدم.
مادربزرگ سرطان گرفت، پدربزرگ سکته کرد، همه تلخ هستند. اما زندگی است دیگر، غم و شادی اش با هم است.
زندگی اصل مهمی دارد، هیچ یک از ما «تافته ی جدا بافته» نیستیم. تلخ است، ولی حقیقت دارد. می دانستم که روزی قرعه ی زندگی یکی از اتفاقات سخت را بر یکی از عزیزان خود من وارد می سازد. اما کی، خدا می داند و بس.
تا قبل از این، درک نمی کردم که برای عزیز غصه خوردن چه معنایی دارد. روراست بگویم، هیچ تصوری از آن نداشتم. می دانستم که سخت است، اما در آن شرایط نبودم. می دیدم که با شنیدن خبر تلخ ناگهانی مردم چطور بیقراری می کنند، اما هیچ گاه خودم در وضعیت آنها نبودم. هیچ گاه در بلاتکلیفی ماندن یا رفتن عزیزم نبودم.
خدا بزرگترین بندگانش را هم با عزیزانشان آزمایش کرد. و چقدر سخت است.
وقتی کنار پنجره فولاد انبوه مریضان را می دیدم که با چشمانی گریان «یا من اسمه دوا» می خوانند، دلم می سوخت، اما آتش نمی گرفت. می فهمیدم که چه سختی هایی می کشند، اما شرایط آنها را قلبا درک نکرده بودم. نیم ساعت بعد، وقتی حرم را ترک می کردم، حال و هوای مریض ها جای خود را به پیدا کردن تاکسی و برگشتن به اقامت گاه و غذا خوردن و ... می داد.
با او، تابستان امسال، در کنار پنجره فولاد بودیم. با گریستن مریضان گریستیم، با درد و رنج آنها ناراحت شدیم.
تقدیر این است، که اکنون او در تخت بیمارستان، و من با یاد آن روزهایمان در کنار پنجره ی فولاد، از امام غریب در غربت طلب کمک کنم. به اهل بیت توسل کنم، و از آنها کمک بخواهم.
دیگر نمازهایم رنگ و بوی قدیم را ندارند.
دیگر وقتی در سجده ی آخر «یا ولی العافیه» می گویم چشم هایم تاب نگریستن نمی آورند.
صبر باید کرد، باید ماند، باید آتش گرفت.
تسلیم باید شد.
باید دعا کرد.
باید شکر کرد.
خدا هست، و رحمان نیز هست.

+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 14:17 توسط سردار |

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود         وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر            آري شود وليک به خون جگر شود

خواهم شدن به ميکده گريان و دادخواه       کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تير دعا کرده​ام روان                  باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 1:2 توسط سردار

طبقه سوم خیابان اقاقیا، ژنو. مجمع اهل بیت علیهم السلام. مسجد نیست، گنبد و مناره ندارد. حسینیه نیست، خبری از پرده و پرچم های سیاه در اطرافش نیست. تکیه نیست، صدای نوحه اش تا فرسنگ ها به گوش نمی رسد. خانه ای است عادی، مثل خانه های دیگر. اما در این خانه کسی زندگی نمی کند، مخصوص برنامه های مذهبی شیعیان است.

نمی دانم چه حس و حال نهفته ای دارد، که یک ایرانی در آن با روضه ای به زبان فرانسوی می تواند اشک بریزد. چه حسی است، وقتی که می بینی یک سوییسی که یک کلمه فارسی نمی فهمد با نوحه ی «عمه ی سادات بیقراره» زار زار اشک می ریزد و بر سینه می کوبد. اینجا خبری از مداحان حرفه ای نیست. مردمان عادی نوحه می خوانند. هر که به زبان خود از حسین می گوید. اینجا علم های پر زرق و برق نیست. اینجا طبل نمی زنند، کسی زنجیر ندارد. اینجا کسی برای سینه زدن لخت نمی شود. اینجا گویا با همه ی عزاداری هایی که تاکنون دیده ام فرق دارد.

برای عشق به امام حسین آمده اند. خدایا... این چه نیرویی است، این چه عشقی است، که این انسانها از قومیت های مختلف را در شبی به این سردی، دور هم جمع کرده است. نه، اینها برای قیمه ی نذری نیامده اند. از شهرهای اطراف برای قیمه ی نذری به ژنو نمی آیند، اصلاْ نیازی به آن ندارند. و اینکه اصلاْ قیمه ی نذری هم نمی دهند!

این عاشورا، در مساجد معروف نبودم. پای نوحه ی مداح مشهوری سینه نزدم. سر صحبت های سخنرانان معتبر این شبها نبودم. اما شاید، اولین بار بود که عشق به امام حسین را در چهره ی تک تک عزاداران دیدم. هر که آمده بود برای علاقه به امام آمده بود. این عشق هست، تاثیرگذار و نافذ، به هیچ نحوی از بین رفتنی نیست. من، انسانهای عاشق را دیدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 13:4 توسط سردار |

از يکي از شبکه‌هاي تلويزيوني آلماني تبليغي براي موبايل‌هاي جديد در حال پخش بود.

برف و سرما را نشان مي‌داد و بعد گوشي موبايل به تصوير کشيده مي‌شد و گوينده اعلام مي ‌کرد کريسمس و دنيايي "آرام" و "صلح‌آميز" با موبايل فلان!

با جيب‌هاي پرپول، آرام و بي‌خيال در حال استراحت هستند. شب کريسمس کادو مي‌دهند و کادو مي‌گيرند. دور خانواده بوقلمون مي‌خورند و کيف دنيا مي‌کنند. شايد اصلاً در جريان نباشند که در همین دنیای آرام، يک گروهک تروريستي صدها نفر از هم‌وطنان مرا به خاک و خون کشيده‌اند. شايد تلويزيون براي اينکه اوقات آنها تلخ نشود مردم غزه را نشان ندهد که چطور با موشک‌هاي رژيم اشغالگر تکه‌پاره مي‌شوند. شايد...

واي که چه دل خوشي دارند اينها.

تلويزيون را خاموش مي‌کنم، و خيره به پنجره، به تفاوت زندگي مردم دنيا مي‌انديشم.

+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 20:9 توسط سردار |

جوزف گاگوئن یکی از دانشمندان بزرگ علوم کامپیوتر بوده است. وی تحولات زیادی در مهندسی نرم افزار، سمانتیک برنامه ها و جبر انجام داده است.

در اواخر ژوئن ۲۰۰۶ در دانشگاه امشال (دانشگاه ایلینوی ات اورابانا شمپین) بزرگداشتی برای استاد بزرگ علوم کامپیوتر برگزار شد. در این مراسم، که شصت و پنجمین سالگرد تولد گاگوئن هم بود، اساتید بسیاری درباره ی کارها و خدمات او سخنرانی کردند.

تنها سه روز بعد از این مراسم، گاگوئن فوت کرد...

اگر اجل کمی زودتر سراغش را می گرفت، شاید هرگز در چنین مراسمی حضور پیدا نمی کرد.

http://formal.cs.uiuc.edu/goguenFest

+ نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت 15:1 توسط سردار |

خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره   (۲)

در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه

در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه  شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه

در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه

خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره

در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه

خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 18:0 توسط سردار |

بهش می گفتیم «ای سی ام». چون اولین کسی بود که هرازچند گاهی سر به دانشکده فنی بالا می زد، با حسین شیخ آشنایی به هم زده بود و خبررسان گروه دانشجویی ای سی ام شده بود. پسر! از همان روزهای اول روابط عمومی خوبی داشت، نماینده ی هشتادی ها هم شده بود. خوب یادم می آید که یک روز زمستانی بعد از کلاس ریاضی یک بچه ها را نگاه داشت تا برنامه ی کوه و تفریحات بریزد.

در درس خواندن محکم و جدی بود، درسها را با ولع و اشتیاق می خواند و با نمرات بالا پاس می کرد. همیشه اولین کسی که پروژه های مبانی را تمام می کرد خودش بود. کارهای درسی را همیشه کامل انجام می داد، و گرفتن نمره ی کامل پروژه از عادتهایش بود.

از همان روزهای اول با هم دوست شدیم. یک بار مرا با خودش به دبیرستانشان برد، و مرا به مدیر و دوستانش معرفی کرد. هفت سال قبل بود. کلی با هم نزدیک شده بودیم. به دلم نشسته بود. باید رفیق صمیمی می شدیم. همه جا با هم بودیم، مسافرت ها با هم بودیم، سنگ صبور هم بودیم، به درددل های هم گوش می دادیم. خوب یادم می آید، وقتی که پروژه ی یکی از درسها را با یکی غیر از من انجام داد؛ خیلی ناراحت شدم. گویا با انجام دادن پروژه با او خو گرفته بودم.

الان هر دو سه هفته یک بار ایمیلی بین ما ردوبدل می شود. سالها قبل امضای پایین ایمیلش آیه ی قرآن بود. الان اسم یک دانشگاه را نوشته است، که می گویند در آنسوی آتلانتیک است. خیلی دورتر از من. خیلی دورتر از ایران. شاید یکی دو روز طول بکشد که بشود به آنجا رفت.

روز عروسی اش بود. پدرش از من پرسید که چرا فقط می خواهد به آن کشور برود، مگر دیگر کشورهای دنیا دانشگاه خوب ندارند. خندیدم، گفتم پسر خودتان است، خودتان بهتر از من او را می شناسید. تصمیمش راسخ است و مو لای درزش نمی رود. همانجا می رود که تصمیمش شده، ولا یستطیع تغیر العادات.

هر از چند گاهی دلم برایش تنگ می شود. الان هر کدام در گوشه ای از دنیا هستیم. از خودم می پرسم دفعه ی بعد که ببینمش چه وضعیتی داریم، و چند سال گذشته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 17:55 توسط سردار |

نمی دانم اول بار چه کسی بود که گفت ایرانی جماعت کار گروهی بلد نیست. حرف بدی زد، شاید به بعضی ها هم بر خورد.
اما حس می کنم که از اساس درون ما چیزی هست، که چنین واکنش هایی را موجب می شود. کاری هم نمی توان کرد.
این ترم درسی داریم که کارهای آن در گروه های سه نفره هستند، و یکی از از اعضای این گروه هم از بد (یا خوب!) روزگار، یک ایرانی است.
دوست خوب ما یک روز تماماْ جنجال و قیل و قال است، که خیلی «شبها بیدار می ماند» و وقت بسیاری برای پروژه ها می گذارد. بعد به بقیه امر می کند که بایستی کار بیشتر بکنند تا اوضاع مساوی شود. یک روز می آید و می گوید که اصلاْ از این درس خوشش نمی آید، و به نظر او وقت گذاشتن بر روی پروژه ها وقت تلف کردن است. و به راحتی از انجام دادن کارها سر باز می زند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 13:56 توسط سردار |

استاد می گفت مقاله های شما باید بیشترین سودمندی ممکن را به جامعه ی علمی داشته باشد.
می گفت دانشگاهی که او از آن فارغ التحصیل شده (استنفورد) از دانشجوی دکترا کلا سه مقاله ی کنفرانس در کل دوران دکترا می خواسته اند.
می گفت که از دادن مقاله های بسیار بر روی یک ایده خودداری کنید. ایده ی خود را بین چند مقاله تقسیم نکنید، یک مقاله ی قوی بدهید که دیگران با خواندن آن اطلاعات خوب و زیادی کسب کنند.
می گفت دنبال گرفتن نمره ی خوب نباشید، روی تحقیق خود تمرکز کنید، دیگر از دورانی که نمره برای شما اهمیت داشته باشد دور شده اید.
می گفت که بعد از تمام شدن تحصیل چیزی که از شما می ماند کیفیت کار شماست، نه اینکه چند تا مقاله چاپ کرده اید. چه معدلی داشته اید.
می گفت که تا می توانید در مقاله هایتان همکار داشته باشید، با آدمهای متفاوت آشنا شوید و آنها را در کار خود دخیل کنید. مقاله با تعداد نویسندگان کم نشانه ی برتری شما نیست.
هر چه می گفت، متناقض بود با استانداردهای دانشگاه های ایران.
چه بسا بهتر باشد که این استانداردها را وقتی در اینجا هستیم رعایت کنیم، و وقتی برگشتیم همه را فراموش کنیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 13:56 توسط سردار |

یک سال پیش در چنین روزی، پریدم.
سوار بر یک هواپیمای کی ال ام، با دو چمدان سنگین پر از لباس و کتاب، ایران را ترک کردم. رفتم به هلند تا تنهایی در غربت را تجربه کنم. کتابها را بردم که در تنهایی حوصله ام سر نرود، لباسها را بردم که تحمل سرمای هلند برایم سهل شود.
یادم می آید که قبل از بلند شدن هواپیما، دعا کردم، که بلاد کفر دین و ایمانم را از من نگیرد. به هیچ چیز دیگری فکر نکردم. تجربه ای بود جدید، و اصلا در مخیله ام نمی گنجید که چه چالش هایی پیش رو دارم و باید به چه فکر کنم.
الان یک سال گذشته است. چقدر سریع یک سال گذشت. مثل فرفره می گذرد.
اگر پارسال وقتی هواپیما می پرید کسی می گفت که سال بعد همین موقع نه تنها باز هم اروپا هستی بلکه ازدواج هم کرده ای، او را پیش گویی ناتوان می نامیدم. ولی چه می توان کرد، فیلمنامه نویس زندگی انسان اینقدر اتفاقات را سریع می نویسد که انسان گاهی به گرد پایش نمی رسد.
و اما روزی نیست که خدا را به خاطر فراهم آوردن شرایط آن سفر شکر نکنم. سفری بود بس آموزنده برای من، حاوی نکات و آموزه های بیشمار.
پست های قبلی این وبلاگ خاطرات زیادی از آن روزها را در خود جای داده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 13:22 توسط سردار |

«فابین» که ادمین گروه است، شتابزده وارد اتاق شد و گفت:‌ حسین دست نگه دار!
پرسیدم چی شده؟
در طی چند ساعت گذشته یک سری فایل بزرگ را به پرینترهای مختلف دانشکده فرستاده ای، و همگی از کار افتاده اند! لطفاْ دست نگه دار!
از او معذرت خواهی کردم و گفتم دیگر تکرار نمی شود.
جدا از وضعیت شبکه و کامپیوترها، در کشوری که از امن ترین کشورهای جهان است، همه ی رفتار و اعمالت «لاگ» می شوند. هیچ راه فرار از کاری که انجام داده ای نداری. فکر کنم لیست تمامی فروشگاه هایی که از آنها خرید کرده ام، لیست مکان هایی که بازدید کرده ام، لیست آدمهایی که با آنها صحبت کرده ام و همه و همه در بایگانی آنها ذخیره شده باشد.
به عنوان یک نمونه ی عجیب، در اینجا هرکس رادیو روشن کند از طریق دستگاه های پیشرفته ردیابی می شود، و آخر ماه خرج استفاده از امواج رادیو از او گرفته می شود.

+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 12:25 توسط سردار |

توي يکي از اون شبهاي بي قراريم، يکي از همون شبهايي که از همه التماس دعا داشتم، همون وقتايي که با عجز و لابه در خونه ي خدا رو مي زدم و التماس مي کردم که بازم دستم رو بگيره، يکي از شبهاي قدر، اس ام اسي بهم رسيد که به فکرم برد:
« وقتي زندگي ات برات سخت شد، يادت باشه که درياي آروم ناخداي قهرمان نمي سازه.»
خيلي سوالها تو ذهنم ايجاد شد. چرا من بايد ناخداي قهرمان باشم؟ چرا بايد زندگي ام سخت بشه؟ چرا اصلاً بايد ناخداي کشتي من باشم، چرا نبايد در نقش يه خدمه ي کوچيک باشم و نبض زندگيمو به بقيه ندم؟ آيا بايد قهرمان باشم؟
سوالهاي زيادي در ذهنم بودند. بعضي از آنها هنوز هم ذهنم را مشغول مي کنند.
+ نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 22:37 توسط سردار |

خدایا! دانشی به من بده که بتوانم نعمت هایی را که به من ارزانی می داری درک کنم،
خدایا! توانی به من بده که بتوانم شکرگزار نعمت های بی کرانت باشم.
آمین یا رب العالمین.

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 13:38 توسط سردار |

دبستان که بوديم همه‌ي درس و مشقمان در "خانم معلم" يا "آقا معلم" خلاصه مي‌شد. صبح معلم سر کلاس مي‌آمد، در هر زنگ مطالب گوناگوني درس مي‌داد، يک زنگ ديکته، يک زنگ علوم، يک زنگ تاريخ و.... فوق فوقش يک معلم ورزش يا معلم قرآن هم کنار معلم اصلي داشتيم. در طول کل سال با نام همان معلم شناخته مي‌شديم، مثلاً من دانش‌آموز خانوم هاشمي بودم، آن يکي دانش‌آموز آقاي رضايي بود و آن ديگري دانش‌آموز خانوم اسماعيلي.

گذشت تا به راهنمايي رسيديم، کم کم درس‌ها دشوارتر شدند و معلم‌ها جدا شدند. يکي معلم علوم شد، يکي معلم رياضي، ديگري معلم علوم اجتماعي. کمي هم مغرور شديم، که درس‌هايمان به قدري دشوار شده‌اند که يک معلم از پس همه‌ي آنها بر نمي‌آيد!

در دبيرستان معلم‌ها بيشتر جدا شدند، و ديگر حتي معلم علوم هم نبود: معلم فيزيک و شيمي و زيست داشتيم. عجيب نبود که در ليسانس که درس‌ها تخصصي‌تر بودند استادها هم بيشتر شدند، دکتر بهمان فقط درس "رياضي يک" را مي‌داد و دکتر فلان "رياضي دو" را.

اين همه را گفتم که به اينجا برسم که نظير خيلي از خصائل و خصوصيات بشر، دوره‌ي دکترا يک بازگشت بزرگ به عقب است. در دکترا همه‌ي درس و علمت مي‌شود يک استاد، چهار يا پنج سال تو را به عنوان دانشجوي "دکتر" (يا اگر استادت خيلي اسم و رسم در کرده باشد "پروفسور") ايکس مي‌شناسند، همه‌ي دانشت مثل بچه‌ي کلاس اولي مي‌شود يک نفر، صبح را با ديدن جمال او آغاز مي‌کني و شباهنگام با او خداحافظي مي‌کني و به خانه مي‌روي.

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 9:14 توسط سردار |

ولادت امام رضا را به دوستی تبریک گفتم.
خنده ای کرد، برایش عجیب بود که در غربت بتوان به این مطالب هم فکر کرد. گویا اینجا فقط باید روز شکرگذاری و کریسمس و ... مد نظر باشد.
انشاالله هر چه زودتر قسمت شود و بتوانم زیارتش کنم.
یا امام رضا(ع)، سلام بر امام غریب.

+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 15:30 توسط سردار |

در خط جدید متروی لوزان، راننده ی مترو حذف شده است.
برای این کار از تعداد بسیار زیادی وسایل اتوماتیک شامل چشم های الکترونیکی و درهای اتوماتیک و ابزارهای کنترلی پیشرفته استفاده کرده اند.
مهندسان و طراحان آخرین تکنولوژی های روز را به کار گرفته اند، تنها برای حذف یک راننده.
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 16:39 توسط سردار |

يکشنبه، از کنار کليساي محل رد مي شوم.
صداي دانگ دانگ ناقوس به گوش مي رسد.
به ياد نقاره هاي حرم مي افتم.
وقتي رد مي شوم، احساس مي کنم که پلک هايم مرطوب شده اند.
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 12:9 توسط سردار |

در قسمتي از فيلم "بيمار انگليسي"، پرستار از هموطن کانادايي خود که تخم مرغ آورده دعوت مي‌کند تا پيش او و بيمارش بماند. در اينجا بيمار به پرستار جمله‌اي مي‌گويد که جالب است:

" چرا هميشه مردم وقتي با هموطن خود برخورد مي‌کنند خوشحال مي‌شوند؟ اگر در مونترآل از کنار مردي در خيابان مي‌گذشتي، آيا او را دعوت مي‌کردي که با تو زندگي کند؟!"

انسان‌ها در خارج از وطن با هموطنان خود احساس نزديکي و آشنايي خود مي‌کنند، و با آنها گرم و صميمي مي‌شوند. در صورتي که اگر همين‌ها در مملکت خودشان بودند، شايد هرگز اين‌طور با هم دوست نمي‌شدند. شايد اصلاً اخلاق و خلقياتشان به هم نمي‌خورد.

اينجا دوستاني دارم که هيچ‌کدامشان براي من جاي نعيم، احسان، صادق، عليرضا، سلمان، سدکلا، خيام، حميد، ... را پر نمی کنند.

دليل اصلي اينکه با آنها دوست هستم اين است که هم‌زبان من اند و به يکجا تعلق داريم.

+ نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت 0:41 توسط سردار |

یکی از تاثیر گذارترین سکانس های فیلم محبوب من، خیلی دور خیلی نزدیک، جایی است که دکتر عالم از بهبودی پسرش ناامید شده است. با چهره ای غم بار و اشک آلود به دیوار تکیه می زند، و با ناله به نسرین می گوید:
«خدا خیلی بزرگه. خودمون ساختیمش که هر وقت توی دردسر افتادیم یکی از سراه برسه و بگه خدا بزرگه. اشکالش اینه که زیادی بزرگه...
آخه تو از زندگی چی می دونی؟ من با همین دستهام خیلی ها رو از مرگ حتمی نجات دادم، ولی هیچ وقت ندیدم سروکله ی خدا اون طرفا پیداش بشه. اونایی هم که زیر دستام مردن، آدمهایی مثل تو انداختن گردن خدا.
خدا خواسته، خدا ارحم الراحمینه.
خدا چرا به من کمک نمی کنه؟
الان که این بچه به کمک احتیاج داره، چرا از این دستها کاری بر نمیاد؟»
نسرین، به آرامی به سمت خروجی می رود. به آرامی و با لهجه ی شیرین مشهدی می گوید:
«ببخشید استاد... مو فکر موکنوم که این آقا سامان نیست که به کمک احتیاج داره...»
و دکتر عالم را تنها می گذارد.
دکتر تا انتهای مرزهای دانش جلو رفته است، اما در درک فلسفه ی زندگی جلوی پرستاری ساده در یک روستای دورافتاده کم می آورد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 13:19 توسط سردار |

غم غربت، بی حوصلگی. حس نوستالژیک، دلتنگی برای خانواده و دوستان. اینها همگی نشانگر یک موضوع واحدند: اینکه تو هنوز به کشور خارجی متعلق نیستی، هنوز احساس می کنی که به جای دیگر تعلق داری. هنوز نفس کشیدنت به فرم وطن است، هنوز خارجی نشده ای.
و اما این دلتنگی نمودار نزولی دارد. روزهای اول نفس گیر است، هفته های بعد آهسته آهسته کمرنگ میشود. ماه ها می گذرد و نقش آن در کارهای روزمره ات کم می شود.
و سالها می گذرد، تا اینکه تو در کشور جدید «جا» می افتی. آن وقت است که بالقوه توان آنرا داری که وطن و گذشته ات را به عنوان یک خاطره ی دور فراموش کنی. خاطره ای که در زمان بچگی و جوانی روی داده است، و تمام شده است.
و من دلتنگی های غربت را -اگرچه گاهی دشوار و سخت هستند- دوست دارم، چون هنوز نشان می دهند که ایرانی هستم.
دلم نمی خواهد روزی برسد که وطنم برایم یک خاطره ی دور باشد.
صد البته که این حرف، برای خیلی از هم وطنانم که سودای فرنگ دارند عجیب و غیرواقعی است.

+ نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 12:51 توسط سردار |

دوره ی فوق لیسانس، استادی داشتیم بس دودر. نامبرده درسش را سنبل می داد، زود تعطیل می کرد، تمرین و پروژه اساساْ در کار نبود و در آخر کار نمرات کیلویی خیرات می شدند.
کمتر دانشجویی بود که از سیستم کاری استاد ناراضی باشد، اخلاق و سیرت خوبی هم داشت و مورد پسند همه بود.
گذشت، تا گذرمان به جایی خورد که اساتیدش اصولاْ با کسی شوخی ندارند، و بر روی جزء جزء نکات حساس اند. امروز وقتی حس کردم که حتی بعد از گرفتن نمره ی بیست از آن درس هنوز هم تفاوت حلقه ی مارکوف زمان گسسته و زمان پیوسته را خوب درک نکرده ام، خوشی درس فوق لیسانس از دماغم در آمد.
حسرت روزهایی را می خوردم که سر کلاس استاد سرسری از روی مطالب رد می شد.
این شاید تفاوت جو آکادمیک ایران با جاهای دیگر باشد، که در اولی  استادی مطلوب تر است که کمتر اذیت کند و راحت تر دانشجو درس را پاس کند، و دردیگری استادی مطلوب است که بیشتر یاد دانشجو دهد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 21:10 توسط سردار |

امسال هشتادوهفتی ها وارد دانشکده شدند. فاصله ی ما با جدیدالورودها کم کم درحال نزدیک شدن به عددی دو رقمی است.
جدیدالورودها احتمالاْ یک بار هم با مفهومی به نام «یوتی پارتی» آشنا نمی شوند. شاید هرگز نفهمند که لفظ «امشال» به چگونه جانوری اطلاق می شود. شاید صبح تا شب مشغول به کارهای «اسنوبول» باشند. یا اصلاْ «کنترل جی» نباشند، و درسها را به خوبی پاس کنند. مرامی «زاگالی» داشته باشند. شاید ندانند که «بانک نرم» و «آموز» چه نسبتی دارند. یا اینکه چرا «سدکلا» از «جلی قاچاق» بودن در آمده است. جدیدالورودها با خبرگزاری های دانشجویی از قبیل «حح.آسس» غریبه اند، نمی دانند وقتی زیر ایمیلها کسی می نویسد «پوست اصکحلیفت» چه منظوری داشته است. مسلماْ نمی دانند چرا زاگالهایی در این دانشکده درس می خوانده اند که برخی از همکلاسی های خود را با الفاظ عناصر شیمیایی نظیر «سزیم»، «آرگون»، «سدیم» و «کلر» می خوانده اند. و اینکه «منطقیون» و «معماریون» چه افرادی بوده اند. این جماعت تازه ورود، از شنیدن لفظ «ساکری» فکرهای بدی به ذهنشان می رود، و اصلاْ از روبوکاپ چیزی سر در نمی آورند.
و در آخر اینکه، چقدر زود گذشت. شر و شوری دوران نوجوانیمان را می گویم.
+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 20:34 توسط سردار |

امروز بعد از ظهر، با رییس دپارتمان ارتباطات و علوم کامپیوتر قرار ملاقات داشتم. با پیرمردی که یکی از عوامل پیشرفت این دانشگاه بوده است. مردی که سالها قبل، موقعیت استاد تمامی در دانشگاه ییل را رها کرد، بلکه در وطنش کاری انجام دهد کارستان.
با تصور چهره ای خشک و جدی همچون رییس دانشکده ی خودمان، با ترس ولرز، قدم در دفتر «ویلی» بزرگ نهادم. دفتری در طبقه ی آخر.
ابتدا باورم نشد، که در ساختمانی به این بزرگی و با این امکانات اتاقی اینچنین به او داده باشند.
منشی در زد، ویلی مرا به داخل خواند. دست داد. نشستیم، در کنار هم. همچون پدربزرگی مهربان سر صحبت را باز کرد. از وضعیت زندگی ام پرسید، از اینکه همسرم چه کار می کند. از اینکه خانه پیدا کرده ام یا خیر. از اینکه دانشگاه را چطور دیده ام. از خیلی چیزهای دیگر. برخلاف انتظارم نگفت که درس بخوانم، نخواست که جدی کار کنم، نخواست. از رابطه ام با استاد راهنمایم پرسید. از اینکه دانشجویانش را می شناسم یا خیر.
وقت رفتن، می گفت که چون رییس دانشکده است، وقت اش معمولاْ پر است اما هرگاه مشکلی داشتم، تنها در اطاقش را بکوبم و ببینم که وقت دارد یا خیر.
پیرمرد خاکی بود، مرا به نام صدا می زد، مرا تا در همراهی می کرد، در هنگام صحبت می خندید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 17:45 توسط سردار |

مطالب قدیمی‌تر