تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
عادل دیروز رفت.

دیروز صبح

به جرأت میتونم بگم وقتی اومد و گفت دارم میرم بغض رو توی چشمهاش دیدم

گفت: تازه دارم میفهمم که خیلی سخته - خیلی وابستگی دارم اینجا که مجبورم همه شون رو بگذارم کنار

بحثی ندارم که درسته کارش یا غلط - کاملا به آدمش، به شرایط و برنامه ی آینده ی فرد بستگی داره

ولی خب، عادل تنها کسی بود که وقتی گفت داره میره و من حالتش رو دیدم، واقعا ناراحت شدم

بچه های دیگه میرن، با مسئولیت خودشون میرن، اگر هم ماتحتشون خدای نکرده پاره بشه، خودشون اینجوری خواسته بودن. رو حساب رفاقت و نون و نمکی که باهم خوردیم، آدم براشون نگران میشه، دعا میکنه ولی...

ولی عادل...

ناراحتی من واسه عادل، از جنس دیگه ای بود.

میدونی، میفهمی که فهمیده، ولی چاره ای نداره جز اینکه بره

این دردناک تره

با قاطعیت میتونم بگم، بالای 50 درصد کسانیکه میرن، نمیفهمن که دارن میرن

از سر ناچاری نیست که میرن

ولی عادل همه چیز رو فهمیده بود و به خاطر همین هم ناراحت بود

------------------------------

آدمه دیگه، به بغل دستیش نگاه میکنه. همون کار رو تکرار میکنه

حالا این بغل دستی، برادرشه، دوستشه، رقیبشه، زنشه...

هر کی...


+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 0:21 توسط اکبر آقا + اژدر آقا |

خب آره
این منم که دوباره مینویسم
 نمیدونم، شاید هم مثل خیلی دیگه از مطالب
وقتی به آخرش برسم
پاکش کنم

گاهی وقتها، از حماقت خودم خنده ام میگیره
و گاهی اشکم درمیاد از حماقت خودم

الان جفتش با همه
میتونم حدس بزنم کی چی میگه بعد از این پست

حح که کلا میاد زیراب همه چیو میزنه
کوچولو میاد ادای معشوقه ی منو در بیاره
علیرضا هم که دیگه دردی نداره که همدردی کنه!
ننیفتری و امشال هم که دیگه خاموش شدن

ولی این رو بگم
وقتی مدرسه میرفتم - راهنمایی و دبیرستان - همیشه اول ماه رجب که میشد، معلما و مسئولین مدرسه تو حرفاشون میگفتن که هر کس سه روز از ماه رجب رو روزه بگیره، بهشت برش واجب میشه
خیلی برام مسخره بود. یعنی چی؟ اینقدر کار سختیه یعنی؟
و واقعا اون موقع برام کار ساده ای بود. سالی میشد که من نصف ماه رجب رو روزه بودم

و امسال
برای بار اوله که من هیچ روزی از ماه رجب رو روزه نگرفتم

میدونی؟
قسمت تراژیک داستان زندگی ما، اونجاییه که نمیدونیم داریم به کدوم سمت میریم؟
و من نمیدونم دارم به کدوم سمت میرم.
بدتر اونه که نمیدونم به کدوم سمت میخوام برم.

چون از همه ی سمتهای زندگی بدم اومده
همه ی قسمتهاش برام تهوع آور شده
دنبال یه جهت جدیدم
یه بعد تازه

گفت آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست...
+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 10:54 توسط اکبر آقا + اژدر آقا |

تو خونه ی ما - شاید مثل خونه ی خیلیا - گریه کردن کار ساده ای نیست. باید حساب پس بدی. همه نگران میشن. همه هول میکنن. چی شده؟ چرا گریه کردی؟ چشات قرمز شدن...
منم که این روزا - در واقع شبا - اشکم دم مشکمه...
حوصله ی جواب دادن رو هم ندارم
یه فایل گرفته بودم از پیام 4-5 ماه پیش. تو این مدت هر وقت حالم میره تو قوطی اینو گوش میدم و ...
خوبیش اینه که درد آدم قسمت میشه با درد امام حسین...
حساب هم که نداره گریه کردن واسه امام حسین
تو این مدت من از همه بریدم. حتی از خودم. از مامان و بابا. از همه. ولی از امام حسین نبریدم. آخر آخر دلتنگی که میشدم، یاد مصیبت آقا میفتادم...
اینا کار تو بود فکر کنم. میدونی چند بار تو این مدت خواب دیدم رفتم کربلا؟ رفتم حرم امام حسین، حرم حضرت عباس...

« بالاخره ما دو تا حسین گفتیم
یه وقتی گریه کردیم براشون

وقتی آدم میشنوه بعضی پیر غلامای امام حسین
لحظه ی آخر که نفس میخواد برسه به حلقوم
یه مرتبه از جا بلند میشه
ماهها تو بستر افتاده ها...
یهو بلند میشه میگه پاشید! مگه نمیبینید اربابم اومده؟ احترام کنید!

من اینو میگم...»

اینو میگه و صدای ناله ی مردم بلند میشه...
گوش بدید اگه میخواید





+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 12:15 توسط اکبر آقا + اژدر آقا |

چند شبه که خوابم شبیه مرگ شده.
عملا از اون شبی که خواب دیدم از بالای کوه پرت شدم پایین، وقتی میخوام بخوابم، احساس میکنم دارم میمیرم.
احساس میکنم دیگه هیچ کاری ندارم که انجام بدم
پرونده ام بسته شده
همینطوری میفتم روی تخت
بدون اینکه پتو بکشم رو خودم یا حتی چراغ رو خاموش کنم
احساس میکنم الان دیگه آخر دنیاست
جالبه وقتی بیدار میشم احساس نمیکنم خواب بودم
احساس میکنم مرده بودم
و الان دوباره باید ادامه زندگی رو تجربه کنم
دوباره اون نقاب شاد و پر انرژی رو بزنم روی صورتم
برم دانشگاه
به همه گیر بدم
با همه کل کل کنم
نکته ی جالب اینجاست که این آدما که من هر روز باهاشون سر و کار دارم، فقط همون قسمتی از من رو میبینن که نقاب داره
اگه یک روز کامل با درون من همدم بشن، تضادهای زیادی رو میبینن
داشتم میگفتم
وقتی بیدار میشم، احساس میکنم کاش بیدار نمیشدم
این چه آزمایشیه که خدا به من محول کرده؟
چرا من؟
اصلا آزمایش خداست؟
شرایطی که به آدم تحمیل میشه، آزمایش خداست دیگه؟
پس خودمون چی؟ مگه من این شرایط رو برای خودم نساختم؟
پس خدا این وسط چیکار میکنه؟
میدونی؟ آدم بعضی وقتا به یه جاهایی میرسه که نمیدونه راه درست چیه.
تو یه همچین شرایطی، به خدا چی بگم؟ بگم خدایا من رو تو کدوم راه موفق کن؟ تو کدوم راه کمکم کن؟
این رو نگو که از خدا بخواه خودش بندازتت تو راه راست. من این رو قبول ندارم
اگه خدا قرار بود من رو بندازه به راه راست، پس تکلیف عقل و اختیار و ما بقی چیه؟
نه
من اگه قرار باشه از خدا کمک بخوام، بهش میگم من رو تو فلان راه کمک کن
نه اینکه من رو خودت ببر تو راه خودت! من بشینم تا اون من رو پرت کنه تو راه درست!
ولش کن
از صحبتم دور شدم
میفهمم روحم از بدنم جدا میشه وقتی به خواب میرم
و وقتی بیدار میشم میفهمم که روح دوباره در بدنم دمیده میشه
شاید یه روز تصمیم بگیرم...
خدایا به من کمک کن راه درست رو انتخاب کنم!
این بهتر شد نه؟!

قشنگ صحنه برام روشنه:
احسان و حبیب و یکی دیگه چند قدم پایین تر از من ایستاده بودند
من سنگهایی که روی خط الرأس بودند رو هل دادم به سمت پایین
زیر پام خالی شد
سر خوردم
از جلوی احسان رد شدم
و از بالای پرتگاه پرت شدم پایین
با صورت خوردم روی زمین
نمیفهمیدم که مردم یا نه
تا وقتی که صورتم رو از روی بالش بلند کردم
دقیقا تو همون حالتی که روی زمین افتاده بودم خوابیده بودم

 
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 22:23 توسط اکبر آقا + اژدر آقا |

برای اینکه مردم همینکار رو میکنند

میپرن هوا و به خدا امید می بندند که بتونن پرواز کنند

چون در غیر اینصورت مثل سنگ سقوط میکنیم

همه راه به این فکر میکنیم که واسه چی پریدم؟

ومن ایناهاشم... در حال سقوط...

و دیگه هیچ کس نیست که بتونه به من حس پرواز بده...

 حداقل تا مدتها...

----------------------------------------

یکی از آخرین صحنه های فیلمی به اسم Hitch

با تصرف البته

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 آذر1386ساعت 14:16 توسط اکبر آقا + اژدر آقا

فکر میکنم٬ دیشب تا صبح٬ غلظت خونم چندین برابر شده بود.

بنا نداشتم اینجا بنویسم.

فقط میخواستم بگم:

یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (ع)

اکشف کربی بحق اخیک الحسین (ع)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 10:21 توسط اکبر آقا + اژدر آقا |

یادم نیست٬ شب آخر بود یا نه... فکر کنم شب آخر بود٬ نمیدونم... نشسته بودم و زل زده بودم به خونه ی خدا... تو این فکر بودم که اگه برم ایران٬ دیگه خونه ی خدا ندارم که وقتی عصرا دلم میگیره برم و بهش نگاه کنم.یادمه تا اون موقع دقت نکرده بودم که روی پرده ی خونه ی خدا چی همینجوری قر و قاطی و تو هم تو هم نوشته. رفتم تو نخش ببینم چی نوشته. رو به سمتی بودم که یه گوشه اش رکن یمانیه و گوشه ی دیگه ش حجر الاسود.

هی نیگا میکردم و فقط حروف رو میدیم

یه دفعه همه ش با هم مشخص شد:

« فاذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان »

هرگاه بندگانم مرا از تو خواستند٬ همانا من نزدیکم. ندای فراخواننده را اجابت میکنم هر گاه مرا بخواند.

کلی تو دلم آروم شدم

ولی خودمونیم٬ نماز خوندن رو به کعبه٬ وقتی داری نگاهش میکنی٬ یه چیز دیگه س

راستی چرا ما جواب خدا رو نمیشنویم؟

چرا باید همه چیزو ببینیم تا آروم شیم؟

آدمه دیگه...

خدایا من کعبه میخوام

یا یه کاری کن من جوابتو بشنوم

چون به قول سهراب:

دلم گرفته... دلم عجیب گرفته...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 20:35 توسط اکبر آقا + اژدر آقا |

من تا حالا آدمهای زیادی رو دیدم. یعنی تا یه ماه پیش فکر میکردم که آدمهای زیادی رو دیدم. ولی نظرم عوض شد. در طول این یک ماهی که گذشت و ما روی دریا بودیم٬ کلی آدم جدید دیدم.

یه کارگر ساده... به سادگی آینه... با یه نامزد تو شهر خودش. پاشده و اومده رو دریا... سختی کار رو به جون خریده تا پول واسه عروسیش تهیه کنه... با تمام سادگیش میفهمه که روزی رو خدا میرسونه و هر چی که هست دست اونه... از زمونه شاکیه ولی شاکی به درگاه خدا. خدا وکیلی خیلی سخته آدم ۲۰ روز از زن و بچه ش دور باشه٬ اونم تو سخت ترین شرایط آب و هوایی. نه تفریحی نه دلخوشی و سرگرمی... هیچی. فقط آب! به من گیر داده بود: آقا مهندس(!) تو روخدا دست ما رو بگیر! منم ببر تهران! اونجا راحت تره... حداقل تلفن دارم که با نامزدم حرف بزنم... ما رو میگی... عرق شرم روی پیشونی تنها جوابم بود...

آدم خیلی موجود عجیبیه... همین کارگرا رو که میبینی توی ساعت کاری با لباسای درب و داغون و کثیف کارای سخت انجام میدن٬ وقتی ساعت کاری تموم میشد٬ میرفتن حموم٬ با تمام کم و کاستی های مالی که داشتن٬ بهترین لباسهاشون رو میپوشیدن و به اصطلاح خودمون تیپ میزدن... عطرای شابدولعظیمی میزدن و پیرهنشون رو میذاشتن توی شلوار و روی عرشه قدم میزدن و با هم گپ میزدن. میدونی اون موقع چه احساسی داشتم؟ احساسم این بود که این بابا٬ نه برای خوشایند من و یا دیگران٬ بلکه برای خوشایند خودش ( و یا حتی زن و بچه اش وقتی که دارن عکسهای محل کارشو تماشا میکنن ) این لباسها رو پوشیده... این جوری تیپ زده... و این عین صافیه! سگ این کارگر ساده با اون تیپش شرف داره به صد تای من و تو که تو خیابون واسه خوشایند چهار تا نفهم تر از خودمون عشوه میایم...

بشنوید از اون طرف:

یه مهندس نقشه برداری... فوق لیسانس دانشگاه تهران. از اون قیافه های اجق وجق. تو نگاه اول اگه ببینیش میگی اوه اوه... این از اون داغوناس... با این حال چون تو این یه مورد یه کمی تجربه داشتم٬ قضاوت رو واگذار کردم به آینده. چون میدونی٬ چندین بار این اتفاق برام افتاده بود. قیافه های تعطیل و اجق وجق ولی باطنهای پاک و خدایی. واسه همین گفتم بیخیال. بذار توی کار معلوم شه آقا چند مرده حلاجه. گذشت و گذشت و ما به اقتضای رابطه ی کاریمون بیشتر با هم صمیمی شدیم. بعد دو روز میفهمی که خب آقا اصلا تو کار نماز و روزه اینجور چیزا که نیست. خب باشه... نیست٬ ایشالا دلش پاکه... یه روز برمیگرده بهت میگه من اگه قرار بود نماز بخونم هر ۴۰ روز یه بار میتونستم نماز بخونم چون بعد مشروب خوردن نمیشه نماز خوند... پس مهندس ما عرق خورم از آب در اومده... بعد چند روز میشینه با افتخار از تجربیاتی برات تعریف میکنه که تو مسلک ما بهش میگن زنا. به قول بنیامین٬ اینم بمونه... روزای آخر بحث میشه و معلوم میشه که آقا به معاد و قیامت که اعتقاد نداره٬ هیچ٬ اصلا به خدا هم ایمان نداره! یه پا کافر اصیل! خدا کیه؟ قیامت دیگه چه مزخرفیه؟ بعد از مرگ همه جا سیاه میشه! پس لذت ببر تا وقت داری! این کلمات جواب دانشجوی فوق لیسانس نقشه برداری بود به سوال من که : جهان بینی تو چیه؟

میخوام اینو بگم: این مهندس ما٬ تو ناز و نعمت بزرگ شده. مدرسه خوب رفته٬ دانشگاه خوب رفته٬ اصلا داره تو شهر و محیطی زندگی میکنه که بمباران عقیدتی و سیاسی داره توش صورت میگیره. اطلاعات به سرعت پخش میشه٬ کوچکترین سوالی در هر زمینه ای براش بدون پاسخ نمیمونه. از اون طرف اون کارگر ساده تو لرستان٬ احتمالا تو یکی از شهرای مرزی بزرگ شده٬ نه امکاناتی٬ نه رفاهی نه اینترنتی٬ نه مدرسه ای٬ نه دانشگاهی...

این دوتا رو باهم مقایسه کنید. من و شما الان میدونیم که اسلام خوبه٬ کفر بده. پس در نهایت اون کارگره میره بهشت. اون مهندسه میره جهنم. سوال من اینطوری مطرح میشه: اینه ثمره ی هزینه ای که دولت در طی بیش از ۲۰ سال برای یه آدم میکنه؟ اونی که براش هزینه شده اندازه ی یه الاغ از دنیا نمیفمه. اونی که هیچی هزینه براش نشده٬ حداقلش اینه وقتی حقوق ۳۰۰ هزارتومنیشو میذارن کف دستش میگه خدایا شکرت!

این بود فوق لیسانس و دانشگاه و دانشجو؟ یعنی اگه یکی بره فوق لیسانس چقدر احتمال داره مثل این مهندس ما بشه؟ اگه این احتمال بالای ۱۰ درصد باشه٬ من بعید میدونم ادامه تحصیل بدم.

آقا یه سوال دیگه: پس کجای این نظام جمهوری اسلامیه ؟ اینجا که یکی از بالاترین مقاطع تحصیلی کشوره و به قول خودشون مهد مهندسی کشوره؟ پس چرا دانشجوهاش اینجوری میشن؟ جالب اینجاس که وقتیم یکی برمیگرده میگه اکثر دانشجوها به خاطر پاچه و دختر میان دانشگاه٬ به تیریج قبای آقایون بر میخوره... نه برادر من! من و شما رو هم ۵ درصد دانشجوهای دانشگاههای مملکت هم نیستیم! برو بقیه جاها رو ببین تا حساب کار دستت بیاد. اون بد بختی هم که این حرف رو زده اومده بود از خود مملکت و نظام انتقاد کنه که بر و بچس شاکی شدن که ما واسه دختر نمیایم دانشگاه. پس برو چند تا دانشگاه رو با چشم باز ببین تا قشنگ معنی کثافت کاری رو بفهمی. تو همین فنی خودمون چند تا هم جنس باز باشن خوبه؟ چند تا دختر و پسر هرزه باشن خوبه؟ با چشم باز نگاه کن! میفهمی که اوضاع از اونی که اون بابا گفته بهتر که نیست هیچ٬ بدتره.

من یه نتیجه میگیرم:

اونی که زیر دست این آقایون تربیت نشه و حرفای باباش تربیتش کنه٬ عاقبت به خیر بودنش گارانتی شده س.

اونی که زیر دست آقایون تربیت بشه٬ زیر ۵ درصد احتمال داره که عاقبت به خیر بشه.

شما بودید٬ کدوم رو انتخاب میکردید؟

+ نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 23:38 توسط اکبر آقا + اژدر آقا |

آخرش که چی؟

اینایی که میرن خارج خداوکیلی واسه چی دارن میرن؟

چند درصدشون بطور خالص برای کسب علم و دانش ناب میرن اونطرف؟

من که هر چی فکر میکنم٬ میبینم تو ام آی تی هم آدم بره نمی ارزه اینجا رو ول کنه... آره بابا... فکر نکنی من از اون ناسیونالیستهام که جونم در بره عشق وطنم در نمیره٬ نه آقا... منم مثل بقیه... میفهمم ترافیک بده٬ آزادی خوبه...

ولی آخه به چه قیمتی؟ واقعا یعنی این همه سر و دستی که میشکنن تا برن اونور رو اینجا خرج میکردن خوشحال تر نبودن؟

حالم به هم میخوره از اینایی که میرن اونجا و عکسهاشون رو میفرستن... اینجا کالیفرنیاست... اینجا آتلانتاست... اینجا گورستان فلان برادر حرومزاده ی فلان احمق فرنگیه... اه اه...

جالب اینجاس که پسره رفته اونور٬ تنهایی٬ حالا بعد ۶ ماه پیغام داده که من دلم داره میترکه...

میگن برگرد٬ میگه نمیتونم کار دارم!

ای اون کارت ...

من میگم اگه برگرده غرورش خدشه دار میشه...

حالم بیشتر از اونایی به هم میخوره که میرن و ۵ سال یه بار برمیگردن ایران که به بقیه بگن واه واه٬ چقدر اعصاب آدم تو این مملکت کوفتی خورد میشه ... بعدشم میرن بیلیطشون رو یه هفته زود تر میگیرن که یعنی من دیگه اصلا نمیتونم اینجا تحمل کنم.

تو که میدونستی نمیتونی بمونی٬ غلط کردی برگشتی.

خوش به حال اونی که میره و دیگه بر نمیگرده. در ضمن عکس هم نمیفرسته!

 

+ نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 21:29 توسط اکبر آقا + اژدر آقا |