...
آسمان امروز با ابر سپید روی میگیرد ز دنیا شرمگین
کز قضا روز است اما از زمین ماه میتابد به سوی آسمان...
+
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 11:43 توسط صادق
|
آرام، طوری که انگار یواشکی میخواست چیزی به من بگوید، گفت که بروم و ریش بگذارم و بعد برای مصاحبه برگردم
گفتم که من بیشتر از این ریش در نمیاورم.
گفت پس برو و «ریش پروفسوری» را بزن و «یکدستش کن» و بعد بیا تا مصاحبهات کنم
گفتم : مگه اشکال شرعی داره؟ تازه من که تهریش هم دارم و صورتم را هم با تیغ نمیزنم
گفت این آیین نامه اینجاست و اگر رعایت نکنی اصلاً باهات مصاحبه نمیکنم
گفتم یعنی رزومه تحصیلی و کاری من رو نمیبینی؟ یا حداقل از دین و ایمونم نمیپرسی؟ لااقل از نحوه وضو گرفتن بپرس. لااقل از تعداد نمازجمعههایی که رفتم (نرفتم) بپرس و بعد ردم کن. به خاطر نداشتن ریش ردم نکن
البته اینها را در دلم گفتم
مطمئن بود که میروم و وقتی ریشم را درست کردم برمیگردم. ولی بهش گفتم که این کار را نمیکنم
حرفهایی زد که حالم را به هم زد
پرسید که آیا به ولایت فقیه اعتقاد دارم و جواب مثبت دادم. گفت اگر اعتقاد داری باید مقررات ما را رعایت کنی و این مقررات دنباله همونه
به من گفت که وقتی بیست نفر لازم دارند، پنجاه نفر از کسانی که درخواست کار کردهاند را به گزینش معرفی میکنند و آنها هم بیست نفر را که «متعهد»تر هستند را انتخاب میکنند. چون همیشه درخواستکنندهها بیشتر هستند، هیچ وقت اتفاق بدی نمیافتد
بهش گفتم که در مجموعهای که کار میکنم، فقط من و یکی دیگه هستیم که روزه میگیریم و نماز میخونیم و بقیه از همین فیلتر شما هم گذشته اند
به من گفت که شما تحصیلکردهها فکر میکنید چون دو تا کلاس سواد دارید، نباید گزینش شوید
به من گفت که شما نباید مصداق «تشبه به کفار شوید» و فکر میکرد من نمیفهمم چه میگوید، پرسیدم یعنی ظاهر من شما را یاد کفار میاندازد؟ گفت : من همچین حرفی نزدم. ولی زده بود.
گفتم ریش من مصداق خلاف شرع است؟ گفت نه. گفتم لااقل به مقامات مافوق خودت بگو که این قانون شما زیاده رویست. گفت که این کار را نمیکند و باز هم دلیل و برهان آورد که تبعیت از دستور مافوق در قاموس ایشان مصداق تبعیت از ولایت فقیه است
داشتم سعی میکردم یک فیدبک بهشون بدم، ولی حرفم را نمیفهمید، یعنی خودش را به نفهمی زده بود
من میخواستم برای یک شرکت خصوصی کار کنم. شرکتی که به واسطه خصوصی بودنش برنده یک مناقصه دولتی شده بود(فقط شرکتهای خصوصی حق شرکت در مناقصه را دارند) شرکت مثلاً خصوصی، زیرمجموعه یک جای تقریباً نظامی بود. گزینش را همان جای تقریباً نظامی انجام داد
و من رد شدم
چون ریش نداشتم
و این یک افسانه مربوط به سال 1363 نیست
قصه امروز صبح زندگی من است
+
نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 12:28 توسط صادق
|
+
نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 17:11 توسط صادق
|
چند وقتیه که اصلاً خودم نیستم
رفتارم، افکارم، حال و روزم، اصلاً چیزی نیست که قبلاً بوده
نمیگم ایده آل نیستم، میگم همون که بودم هم دیگه نیستم
عصبی تر از همیشه هستم، کمتر میخندم، حواسم پرت تر از همیشه است
رانندگیم مثل مسافرکشها شده، پرخاشگرانه، کم حوصله، با سرعت زیاد
من خودم نیستم
و این آزارم میده
+
نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 16:24 توسط صادق
|
...اردیبهشت رفت و تو ماندی برای من
اردیبهشت من!
گاهی به چشم منتظر من سری بزن
تا این خزان خستهی دلتنگیم کمی
رنگی بگیرد از دو بهارانه چشم تو...
دلتنگی من از، روی بهانه نیست
دلتنگیم ترانهی فریاد قلب ساکت یک مرد عاشق است...
گفتی صبور باش، عاشق عجول نیست
«راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست»
حرفت همه درست، راست، عاقلانه بود
اما عزیز من
این حرفها دوای دل تنگ من نبود
عشق عاقلانه نیست
این عادلانه نیست...
(خرداد ۸۸)
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 19:51 توسط صادق
|
قبلاً فکر میکردم اگر فشار کاری زیاد بشه، و آدم کارای زیادی داشته باشه که انجام بده، پرفورمنس کاری آدم بالا میره.
اما الان فکر میکنم اگر فشار کاری زیاد بشه، و آدم کارای زیادی داشته باشه که انجام بده، دهنش سرویس میشه.
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 10:40 توسط صادق
|
خوشبختی، احساسيست حاصل از تمرين و ممارست در ديدن قسمت پر ليوان، حتی در زمانهايی که ليوان تقريباً خاليست.
+
نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 17:43 توسط صادق
|
+
نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 22:51 توسط صادق
|
سه سالشه و فقط يک دقيقه تنهاش گذاشتم. ماژيک سیدی را از کجا پيدا کرد و چطور اينقدر سريع عمل کرد، نمیدونم...
بچه همسايه ماهی يک بار به خانه ما مياد و هر بار کاری با اتاقم میکنه که زلزله نمیکنه ...
من را ياد بچه سوم خانه اينکريديبلز ميندازه.
تازه ياد گرفته که چشمچشم دو ابرو بکشه. روی قالی و کتابها را هم مزين کرده.
پاک نمیشه :-((
+
نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 0:1 توسط صادق
|
يکی ميگه لاست نگاه ميکنم. کسی
که فريندز نديده باشه هم که ظاهراً وجود نداره.
چند وقت پيش، سیدیهای مدرسه
موشها را خريدم، پنج تا سیدی. شهر موشها را نميگم ها! مدرسه موشها.
تا امروز، يک سيزن را ديدم.
آخر سيزن اول کاراکتر نارنجی وارد شد. کپل که سربهسر نارنجی ميگذاره، شيطنت نهفته
کودک درون آدم قلقلکش پيدا ميکنه.
--
در حدود سمت چپ قفسه سينه
ناحيهای وجود دارد که ميگويند قلب آنجاست. هر چند تقريباً مطمئنم که در آن حوالی
قفسه سينهام چنين موجودی وجود ندارد، اما اون دور و بر، درد ميکند بد جور. به قول
قديمیها، آش نخورده و دهن سوخته.
--
شيطنت نهفته کودک درون هم تسلی
اين درد نميشه، لامصّب...
تکذيب ميکنم آقا. عاشق خودتی و
جد و آبادت...
+
نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 11:9 توسط صادق
|
عزيز من!
خوشبختی، نامهيی نيست که يکروز، نامهرسانی، زنگ در خانهات را بزند و آن را به دستان منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست از يک تکه خمير نرم شکلپذير... به همين سادگی، به خدا به همين سادگی. اما يادت باشد که جنس آن خمير بايد از عشق و ايمان باشد نه هيچ چيز ديگر...
(نادر ابراهيمی)
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 17:1 توسط صادق
|
گوشهای از پارک، تنها نشسته بودم که دختری از کنارم رد شد. دختر بچه، ظاهراً گم شده بود. آرام مادرش را صدا ميزد ولی هيچ نگرانی و دلهرهای نداشت. انگار نه انگار که گم شده. پرسيدم: «گم شدی؟» انگار که يک آشنا ديده باشد، خوشحال شد و چشمانش برقی زد، به من نگاه کرد و با سر جواب داد : «آره». نميدونم چرا، ولی بهش گفتم: «منم گم شدم!» ذوق کرد. احساس کرد که وضعيتش غيرطبيعی نيست و يک همدرد داره. پرسيدم : «با مامانت اومدی؟» باز هم با سر جواب داد: «آره». پرسيدم : «خونهتون کجاست؟» شروع کرد به گفتن آدرس خونهشون. حفظ کرده بود: «خيابان ... کوچه ... طبقه ...» با کنجکاوی و ذوقزدگی بچگانهای پرسيدم : «تلفن؟» پشت سر هم عددها را گفت : «هفت، هفت، پنج، سه، پنج ...» ديگه دستهاش، توی دستهام بود. از اين که اين قدر راحت اعتماد کرده بود و اين قدر سريع صميمی شده بود، ذوق کرده بودم. صدای زنی، آرام، آن دورتر گفت: «مريم!» انگار دنيا را بهش داده باشند، چرخيد و مادرش را ديد. دويد به سمت مادرش. انگار نه انگار من هم آنجا بودم. انگار نه انگار دستهاش توی دستهام بود. انگار نه انگار که... دلم ريخت پايين. به مادرش که رسيد، دست مادرش را چسبيد. آرام، بدون اين که چيزی به هم بگن، نگاهی به هم کردند، لبخندی از رضايت و مهربانی به هم زدند و رفتند. دلم گرفت، خودم را نبخشيدم. که چرا روی ماهش را نبوسيدم، که چرا بهش نگفتم که... که چقدر خوشگله، و نفهميدم که چقدر زود، اين قدر زياد، دوستش داشتم...
رفتنشان را نااميدانه تماشا ميکردم، همان طور که ميرفتند، ناگهان برگشت. انگار چيزی يادش افتاده باشد، با نگاهش من را پيدا کرد و با هيجان قشنگ بچگانه، خنديد و برايم دست تکان داد. مادرش برنگشت، من هم با خيال راحت، وسط پارک، مثل بچهای که برای دوستش دست تکان ميدهد، با تمام هيجان، برايش دست تکان دادم. برايم، همين مانده بود...
و من تنها، انگار در پارک گم شده بودم...
اينها را، همهاش را، ديشب، خواب ديدم...
+
نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 22:50 توسط صادق
|
سلام. موضوع انشای من درباره
شهرستان است. ما الان در شهرستان هستيم. اينجا هوا خيلی خوب است و اصلاً ترافيک
ندارد. الان اينجا خانهی عمهی من است.
اينجا امکانات خيلی خوب است.
دخترعمههای من با ایدیاسال به اينترنت وصل میشوند، ولی ما در تهران اينترنت
دايالاپ داريم که خيلی سرعتش کم است. يک ماشين ظرفشويی هم دارند که بهش میگويند
«کتی» که ظرفهايشان را میشويد. يخچال و فريزرشان هم چندفوت از مال ما بزرگتر است.
مادرم ميگويد حقوق آنها از ما خيلی کمتر است، ولی وضعشان از ما خيلی بهتر است، ولی
من نمیدانم چرا اين جوری است. دخترعمههای من هر کدام جداگانه با آژانس به مدرسه میروند و حدود پنج دقيقه در
راه هستند ولی مجموع هزينه هر سه آژانس آنها با هزينه رسيدن من به سر کار مساوی
است. خانه آنها بسيار بزرگ است و حياط دارد و ويلايی است. گاهی درب خانه را هم باز
میگذارند و اصلاً دزد نمیآيد.
عمه من پردههايش را چند ساله
که نشسته چون اينجا دوده روی پردهها نمینشيند. ولی مادر من هر سال، و گاهی سالی
دوبار پردهها را میشويد و هر بار انگار که ذغال شسته است. در اين چند روزی که ما
در شهرستان هستيم پشت يغهی لباس من سياه نشده چون اينجا دود در هوا ندارد.
البته اينجا يک اشکالهايی هم
دارد. مثلاً پرتقالهايشان خيلی هسته دارد و اصلاً تامسون نيست. البته خيلی آبدارتر
وشيرينتر است ولی من از هسته بدم میآيد و خسته میشوم. همچنين اينجا کرههايشان
مثل پنير سفيد است و من اصلاً دوست ندارم. آنها در صبحانه سرشير هم میخورند ولی
من همان خامه پگاه را دوست دارم. ماشين شوهرعمه من گيربکسش مثل ماشين بابای من
زوزه نمیکشد و خيلی نرم کار میکند. من اصلاً نسبت به دخترعمههايم حسودی نمیکنم
ولی راستش را بخواهيد ديروز دفترخاطرات يکيشان را توی کيف آن يکی گذاشتم. عمه من
ليسانس زبان دارد و تهران که بودند، در آموزشگاههای زبان درس میداد. ولی از وقتی
به شهرستان آمدهاند، فقط تابستانها درس میدهد، آن هم فقط وقتی که دخترعمههايم
کلاس زبان میروند. من فکر ميکردم آن موقعها که هفتهای يکبار به درکه ميرفتم،
خيلی ورزشکار بودم، ولی عمهام هر روز صبحها با دوستانش به پيادهروی میرود و
توی اين چندسالی که به شهرستان آمدهاند انگار جوانتر شده است. شبها هم خانه
همکاران شوهرعمه و همسايگان شبنشينی میروند. آنها به شبنشينی میگويند:
«چراغو».
اينجا خانمها و دخترها خيلی قشنگ
هستند. البته دماغهايشان خيلی بزرگ است و به نظر من از هر ده نفر، هر ده نفرشان
بايد دماغشان را عمل کنند. ولی باز هم نمیدانم چرا به نظرم اين قدر قشنگ هستند. اول
فکر میکردم به خاطر چادرهای رنگی و گلمنگلی است که سرشان میکنند. آخر اينجا
کمتر چادرسياه میپوشند. ولی فکر کنم بيشتر برای اين است که آرايش نمیکنند و همهاش
میخندند، البته خانمها معمولاً نمیخندند و لبخند میزنند.
اينجا در شهرستان آدمها از ته
دل میخندند. بعضی وقتها با هم شوخیهای سنگين و شهرستانی میکنند ولی از دست هم
ناراحت نمیشوند. يک اشکال آدمها در شهرستان اين است که زياد غيبت میکنند و مدام
پشت سر هم صحبت میکنند. اصلاً پرايوسی (خلوت) در شهرستان معنای خودش را ندارد و
مردم خيلی به کار هم کار دارند. آدمها از همفيهاخالدون زندگی هم خبر دارند. البته
اين يک فايده هم دارد، که وقت ازدواج بچهها است. مثلاً وقتی عموی من میخواست با
زنعمويم ازدواج کند، فقط يک بار خواستگاری رفتند و همان روز عقد کردند. به خاطر
اين که خانوادهها همه چيز را درباره هم میدانستند و ديگر صحبت و شناخت و اينها
لازم نيست.
خلاصه اين که اينجا آدمها
خوشحال هستند، ماهواره ندارند ولی ایدیاسال دارند. زياد خونهی هم میروند ولی
غيبت هم زياد میکنند. ترافيک و دوده و اعصاب خوردی ندارند، ولی مترو و بیآرتی هم
ندارند. درامدشان کمتر است ولی وضعشان بهتر است. بعضی وقتها فکر ميکنم اينها،
خوشبختترند.
اين بود انشای من درباره
شهرستان
صادق
1/1/1388
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 21:24 توسط صادق
|
دو صفحه گريه نوشتم که مشق عشقت بود
بيا و خط بزن اين مشق با نگاهی باز...
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 17:58 توسط صادق
|
هر از چند گاهی خواب ميبينم، بچههای قديمی دور هم جمع شديم، يه جايی. چند وقت پيش خواب ميديدم توی کانادا دور هم جمع شديم! علی اخوان بود، حسين حجت بود، سردار بود...
گاهی توی کوه دور هم جمع ميشيم، گاهی يه رستورانی...
چرا اين خوابها مدام مياد سراغم، نميدونم...
و اين که توی اين خوابها سه نفر زياد هستند : آموز، حسين حجت و علی اخوان. و آموز هميشه هست.
+
نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 19:56 توسط صادق
|
خوشبختی، اون چيزی نيست که آدما از بيرون میبينند
خوشبختی، تو دل آدماست
دل که خوش باشه، آدم خوشبخته
(روسری آبی)
+
نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 0:46 توسط صادق
|
زندگی چند صفحه است.
صفحه اول خودت و پدر و مادر. صفحه دوم همسر و فرزندان، صفحه آخر هم، مرگ. چند صفحه حواشی بیارزش هم وسطشان هست.
حواست کجاست؟ توی حواشی میچرخی؟ صفحات مهم را فراموش کردی؟ صفحه اول و دوم را زياد نگاه کن. گاهی هم نگاهی به صفحه آخر بنداز، و خدا را شکر کن که دو صفحه قشنگ داری.
اگه صفحه آخر را پر کنند، ديگه المثنی صادر نمیشه...
+
نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 10:16 توسط صادق
|
اين بار انگار قضيه فرق ميکند.
فاجعه آنقدر بزرگه که باورش واقعاً سخته. و خوب و بد کاملاً
مشخصه. ديگه حقيقت در پرده نيست. خاکستری نيست. سياه و سفيد معلومه. ديگه کمتر میبينم
توی بحثها و صحبتها و حتی خبرگزاریها کسی
صحبت از تروريست بودن حماس بکنه. حتی اگر بپذيريم که حماس اشتباه ميکنه، «جنايتهای»
اسرائيل در مقابل «خراشهای» حماس خيلی خيلی ناچيزه. واقعاً باورش سخته. اين
همه کشته، اين همه بچه، اين همه زن... نميدونم...
گاهی فکر ميکنم، وظيفهی من
چيه؟ دعا کردن؟ راهپيمايی؟ همين؟ من که هيچ وقت توی اين راهپيمايیها شرکت نکردم. شايد قدم اول همين باشه. نميدونم...
گاهی فکر ميکنم، کاش يک کمی
مثل دکتر و م.ج. سکيوريتی کار بودم، ميافتادم دنبال «هک» کردن سايتهای اسرائيلی...
گاهی ميگم، خدايا! يعنی اين
کارهايی که اسرائيلیها با
مردم فلسطين ميکنند، از کار قوم نوح و لوط و سبأ و ... بدتر نيست؟ اصلاً چرا يه
عذاب اساسی، بر سر اينها
نمياری؟ اصلاً چرا اين بنیاسرائيل
عذاب نميشن؟
من که کاری نميکنم. قبول دارم.
ولی کاش ميدونستم چيکار ميتونم بکنم. يعنی بدونم وظيفهی من توی اين وضعيت چيه...
+
نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 15:4 توسط صادق
|
بار گناه به گردن آويختهام
و سر به زير، چشم بر خاک دارم، بر ايمانم
و در اين شب، به دنبال تشنهای میگردم
که نامش سقای چشمانم است
شايد بگويد
اِرفع رأسک...
+
نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 10:40 توسط صادق
|
در را که باز می کنم، کسی منتظرم نيست...
جالباسی کـُتم را میگيرد، ديوار به من لبخند میزند، خانه در تنهاييم شريک میشود، کاناپه در آغوشم میگيرد، و من مهمان تلويزيون میشوم و يک دل سير نگاهش میکنم، و او برايم حرف میزند...
اينها، جای تو را گرفتهاند...
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 22:33 توسط صادق
|
بعضی تغييرات آنقدر سريع رخ
میدهند که آدم نمیفهمد که کِی اتفاق افتادهاند. و تا مدتی باورش نمیشود. مثل
از دست دادن يک عزيز، يا (گاهی) ازدواج.
و بعضی تغييرات آنقدر کند
اتفاق میافتند که آدم اين قدر تغيير را باور نمیکند. مثل گذر عمر.
و بعضی تغييرها آنقدر مهم
هستند که آدم جلويشان مقاومت میکند، چون باور نمیکند که میتواند چنين تغييری را
تحمل کند. مثل تغيير در عقايد و بايدها و نبايدها.
و بعضی تغييرات آن قدر بديهی
هستند، که آدم حوصله فکر کردن به آنها را ندارد. مثل مرگ.
و بعضی اوقات آدم آنقدر سرش
به چيزی گرم است که اصلاً متوجه تغييرات نمیشود. مثل زندگی.
و آدم هر روز تغييرات را میبيند
و تجربه میکند، ولی هنوز دچار روزمرگی است... تا اين که سرش محکم به يک چيزی
بخورد. و به خودش بيايد. اگر شانس بياورد، هنوز زندهست...
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 16:19 توسط صادق
|
رفتن دوستانم به خارج از کشور، و ترديد من در رفتن، باعث ميشه هر از چند
گاهی در اين باره فکر کنم و گاهی با کسانی که رفتهاند و کسانی که
نرفتهاند، در اين باره صحبت کنم.
به
نظر من اين قضيه اپلای کردن يا فرار مغزها يا نشت نشا يا هر چی که اسمش رو
بزاری، يک سفره. و سفر کلاً چيز خوبيه. سفر آدم رو عوض ميکنه، و سرعت
تکامل و پيشرفت و خودشناسی رو بالا ميبره. گاهی هم اين سفر به يک کوچ
تبديل ميشه. و جديداً اين موضوع کمی برعکس شده : گاهی اين کوچ به سفر
تبديل ميشه.
فکر ميکنم که دو جور سفر، خيلی به آدم کمک ميکنند. يکی
سفرهايی مثل اپلای کردن و زندگی کردن موقتی (سه چهارساله) در يک کشور
پيشرفتهتر. و يکی هم سفر به مناطق محروم. مثل اردوهای تدريس در مناطق
محروم، يا تيپ اردوهای جهادی. يک نکته مشترک توی هر دوی اين سفرها اينه که
تا حدودی عدم قطعيت در اين سفرها وجود داره. يعنی قبل از اين که سفر شروع
بشه، مسافر ديد دقيقی از اتفاقاتی که قراره بيافته نداره. فقط هدف خودش رو
از سفر ميدونه. و گاهی هم اين هدف نقض ميشه... ولی اين عدم قطعيت چيز
خوبيه. تجربهی مفيد و سازندهايه...
در عين حال، اگه يه چيزی خوبه،
دليل نميشه که آدم به هر قيمتی بهش برسه. مثلاً اين که در يک اردوی جهادی
تعدادی از بچهها در بيابان گم بشن و از تشنگی در مرز مرگ قرار بگيرند، يا
عدهای آسيب بدنی ببينند، خيلی بده. و اين که بعضیها هم برن خارج و دپرس
بشن و زندگی براشون بيمعنا بشه و راه پس و پيش نداشته باشند، باز هم بده.
و البته اينها دليل نميشه که «سفر» خوب نباشه...
فقط کاش کسی از مسؤولين هم بود که گاهی به اين سؤالها فکر کنه:
چرا اين قدر همه دارند از اين مملکت «فرار» ميکنند؟
اين عطش بچهها به رفتن، و اين «عدم کفايت» مملکت به داشتن اينها، از کجا ناشی شد؟
چرا توی اين چند سال اخير، و در واقع اين دو سه سال اخير، اين قدر حجم کوچيدگان زياد شده؟
چرا کسانی که اپلای ميکنند، جاهايی را انتخاب ميکنند که بعد از اتمام درس، بتونن همونجا اقامت بگيرند؟
چرا
برای معضلاتی به اين گستردگی، به راه حلهای احمقانهای مثل بنياد نخبگان
فکر ميشه؟ مگه نخبگان حيوانات در حال انقراض هستند که از آنها حمايت بشه؟
اصلاً
مگه فقط نخبهها دارند ميرن؟ چند درصد از آدمها ميتونن برن و نميرن؟ اگه 5
سال پيش يکی به من ميگفت «نخبه» بهش ميگفتم خودتو مسخره کن، پس چرا الان
اپلای نکردن من اين قدر عجيب به نظر ميرسه؟
آخه چرا ين جوريه؟ دنیا چرا اینطوری میشه مرتضی؟ کی به کیه؟ من تاوون چیرو باید پس بدم؟ چی رو؟
بگذريم...
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 20:27 توسط صادق
|
اون پيرمرد مهروبونه بهم آبنباتقيچی داد، خيلی خوشمزه بود، کـُُرکای جيبشم بهش چسبيده بود... (کلاهقرمزی)
يکی از اتفاقات نادر توی دبيرستان، اولين روزی بود که حسين حجت شلوار لی پوشيدهبود! همه به هم ميگفتند : ديدید حسين حجت شلوار لی پوشيده؟!! (پويا پوروقار)
آدم بعد از ازدواج صدوسیدرجه عوض ميشه (جلال، نقل از هادی)
هر کسی توی زندگيش يه تعداد کوپن خوشی داره، آدم بايد کوپناشو خوردخورد خرج کنه (ميثاق)
جذابيت و تازگی بعضی چيزا بايد برای آدم حفظ بشه... (نعيم)
هر سيستمی که به خودش فيدبک مثبت بده، ناگزير از انحطاطه (احسان)
گل بگيرن در اين مملکت رو ... (امير مقیمی)
عيبی نداره، خاطره ميشه! (هادی)
من که خوشبينم، هر چی ميخواد بشه، ميگم همون خوبه. اصلاً استرس ندارم که چی ميخواد بشه. رشتهای بر گردنم افکنده دوست... (حسين رح)
خيره انشاءالله... (سيد جمال)
من ميخوام يه جايی برم که توش هشت ساعت کار کنم، هشت ساعت استراحت، هشت ساعت هم به زن و بچهم برسم (حميد فرخنژاد، من)
اين که بخوای از مدرک و رشتهی تحصيليت استفاده کنی و پولداره بشی، اين حرفا کشکه، بزار لب کوزه آبشو بخور! (سلمان)
يک جوک خيلی خيلی ضايع که نميتونم اينجا بگم... (سردار مخلوع)
خطاب به دکتر سيف : من اين کار رو نميکنم، ولی از کلاس تو ميرم بيرون... (واتو واتو)
به ياد اين عزيزان، يک دقيقه سکوت...
+
نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 21:58 توسط صادق
|
سپيدهدم اومد و وقت رفتن
حرفی نداريم ما برای گفتن
هرچی که بوده بين ما تموم شد
این جا برام نیست دیگه جای موندن
گوش کنيداز روزی که با حسين رح خداحافظی کردم، مدام دارم اين آهنگ رو ميخونم. معمولاً وقتی از استاد يساری آهنگی رو گوش ميکنم بايد سعی کنم جلوی خندهام رو بگيرم. اما ديروز گريهام گرفته بود. البته بيشتر تقصير بهروز بود که احساساتی شده بود، ما هم شديم. خوب شد با حسين حجت و بابانعيم و بقيه خداحافظی اساسی نکردم.
آخرين سکانس من از حسين رح : حسين رح توی پيادهرو ايستاده، من کنار دست راننده (بهروز) نشستم، حسين رح را از آيينه ماشين نگاه ميکنم و برايش دست تکون ميدم، حسين هم دست تکون ميده. کمکم دور ميشيم، تصوير fade ميشه به سياه. نمای بعد، تصوير کلوزآپ از راننده (بهروز) که غمگينه...
(اين مطلب رو اوايل آبان نوشتم که اون موقع به دلايلی دچار خودسانسوری شده بود)
+
نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 16:30 توسط صادق
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 15:55 توسط صادق
|
مادربزرگ : (با خنده) اون موقعا هر وقت محسن رو ميديدم، بهش ميگفتم : «تو که ميری دانشگاه، دست يه دختر رو بگير با خودت بيار!» خوب تو هم که حالا ميری دانشگاه، سر بچرخون يه دختر خوب پيدا کن ديگه!
مادر : (با طعنه) آخرش هم که محسن رفت آمريکا يه زن لبنانی گرفت!
من : (توی دلم) خوب چه بهتر...
هر سه تامون شوخی ميکرديم...
+
نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 14:28 توسط صادق
|
يا الهی و ربّی من لی غيرک يا عليماً بضرّی من لی غيرک
يا من عليه معوّلی يا مولای استجب لی دعائی من لی غيرک
(تابستان 87)
+
نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 19:9 توسط صادق
|
میکل آنژ : چه غصه هایی به خاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگیم پیش نیامد خوردم...
+
نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 15:24 توسط صادق
|
چند روز پيش يه فيلمی ديدم به نام «
باکت ليست» که فيلم قشنگی بود. درباره دو تا آدم بود که يک ليستی تهيه کردند از کارهايی که ميخواهند قبل از مرگ انجام بدهند. به اين ليست ميگفتند «باکت ليست».
داشتم فکر ميکردم آيتمهای باکت ليست من چه چيزاييه؟ واقعاً چه کارهايی هست که ميخواهم قبل از مردن انجامشون بدم؟ آرزوهای من چه چيزهايی هستند؟ اين آرزوها چقدر بزرگ، واقعی يا باارزش هستند؟
شما چطور؟ باکت ليست داريد؟ اگه قرار باشه يه باکت ليست داشتهباشيد توش چيا مينويسيد؟ (اگه خواستيد بعضی آيتمهای باکت ليستتون رو کامنت بزارين)
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 11:38 توسط صادق
|
بسم الله الرحمن الرحيم
واذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قآئما فلما کشفنا عنه ضره
مر کان لم یدعنا الی ضر مسه کذلک زین للمسرفین ما کانوا یعملون﴿سوره يونس آيه 12﴾
هنگامي كه به انسان زيان و ناراحتي رسد، ما را در حالي كه به پهلو خوابيده، يا نشسته ، يا ايستاده است، مي خواند اما هنگامی كه ناراحتي را از او برطرف ساختيم ، چنان مي رود كه گويي هرگز ما را براي حل مشكلي كه به او رسيده بود نخوانده است. اين گونه براى اسرافكاران آنچه انجام مىدادند زينت داده شده است.
واذا مسکم الضر فی البحر ضل من تدعون الا ایاه فلما نجاکم الی البر اعرضتم وکان الانسان کفورا ﴿سوره إسراء آيه 67﴾
و چون در دريا به شما صدمهاى برسد هر كه را جز او مىخوانيد ناپديد [و فراموش] مىگردد و چون [خدا] شما را به سوى خشكى رهانيد رویگردان مىشويد و انسان همواره ناسپاس است.
اگر دوست داشتيد يک سری هم به
اينجا بزنيد. کلی آيه توی اين حال و هوا رو جمع کرده يک جا.
چون موج زد و کشتی راحت بشکست بيتاب شدی و سوی رب بردی دست
چون رستی از آن مهلکه از يادت رفت دستی که گرفت دست و دستی که گسست
اينها رو نوشتم که لااقل يک بار خودم بخونم.
التماس دعا
+
نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 14:36 توسط صادق
|
گويند که چون خزانه انوشيروان عادل را گشودند، در آن لوحی ديدند که در آن ۵ خط نوشته بود:
۱ هرکس برادر ندارد، پشت ندارد.
۲.هرکس مال ندارد، آبرو ندارد.
۳.هرکس زن ندارد، اميد ندارد.
۴.هرکس فرزند ندارد، ثمر ندارد.
۵.هرکس اين ۴ تا را ندارد، هيچ غم ندارد.
(با کمی تصرف)
+
نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 12:14 توسط صادق
|
چه سخته، آدم از دست کسی ناراحت باشه که خيلی دوستش داره...
+
نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 21:22 توسط صادق
|
زندگی زنگ تفريح کوتاهيست.
ساعت بعد، حساب داريم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 14:26 توسط صادق
|
فرشته قسمت : ميبخشيد جوان، شما چی ميل داريد؟
جوان : مممممممم. خوب من يک همسر ايدهآل ميخواستم.
فرشته قسمت : لطفاً دقيقتر بگين. منظورتون از همسر ايدهآل چيه؟
جوان : همسری که خوب باشه ديگه. نميدونم... ميشه شما کمکم کنيد؟
فرشته قسمت : البته! بفرماييد اين منوی همسرهاست. يکی را انتخاب کنيد.
جوان : بذار ببينم: 1) خوشتيپ خوشاخلاق نامهربان 2) مهربان خوشاخلاق بدتيپ 3)خوشتيپ بداخلاق مهربان. مممم، ببينم خانم فرشتهی قسمت، چرا شما همسر خوشتيپ خوشاخلاق مهربان توی منو نداريد؟
فرشته قسمت : نداريم ديگه. از وقتی من مشغول به کار شدم همچين همسری توی منو نبوده. خوب اگه هم بود به وسع شما نميخورد. اين طور که من ميبينم شما آدم بدتيپ بداخلاق مهربانی هستيد. درسته؟
جوان : بله همينطوره. خوب... عيبی نداره. لطفاً يکی از گزينه ... قسمت من کنيد. اون پنجمی از سمت چپ لطفاً.
فرشته قسمت : تبريک ميگم. سليقتون خيلی خوبه. شما آدم بدتيپ بداخلاق مهربان خوشسليقهای هستيد.
جوان : ممنونم. اين نظر لطف شماست.
فرشته قسمت : نفر بعد...
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 23:36 توسط صادق
|
خدايا يه مدرسه خوب قبول بشم. اگه برم فلان مدرسه حتماً دانشگاه خوبی قبول ميشم. خدايا...
خدايا دوست دارم توی کنکور، يه رشته خوب قبول بشم. کسی که دانشگاه و رشتهی خوبی قبول بشه، آيندهاش تضمينه و خيلی از مشکلاتش خودبهخود حل ميشه. خدايا...
خدايا مادرم بدجوری مريض شده. شفاشو از خودت ميخوام خدايا...
خدايا ازدواج خيلی اتفاق مهميه. آينده آدم به اين تصميم بستگی داره. به خودت توکل ميکنم. خدايا...
خدايا خيلی لحظهی سختيه. امروز قراره دخترم به دنيا بياد. فقط ازت سلامتيشون رو ميخوام. هر دو شون را از خودت ميخوام. خدايا...
اين بيماری عفونی لعنتی ديگه از کجا پيدا شد؟ آخه چرا دختر من؟ خدايا اين کار رو با من نکن. من تحملش رو ندارم. خدايا دخترم رو به تو سپردم. خدايا...
خدايا اين خواستگار دخترم آدم درستيه؟ نکنه آدم ناتويی باشه؟ نکنه بالاتر از گل به دخترم بگه؟ خدايا کمکمون کن. دختر ما عزيزترينمونه. ما طاقت ناراحتي وشکستش رو نداريم. خدايا...
و هر بار با خودم ميگفتم: اين بزرگترين و مهمترين خواسته من از خداست که تا حالا ازش خواستم. و از ته دل ازش ميخواستم و بیصبرانه توقع داشتم برآورده بشه. و خدا همهی آنها را برآورده کرد...
خدايا پدرم... ميدونم پير شده و اين قانون طبيعته. ميدونم. ميدونم که مريضه. خدايا شفاش بده. خدايا...
اما پدر رفت...
خدايا مادرم...
ای وای مادرم...
خدايا اين چه تصادفی بود؟ خدايا زنم رو به من برگردون. اين چه کاريه که با من ميکنی؟ من که به جز اون ديگه کسی رو ندارم. خدايا من تنهای تنهای ميشم. خدايا...
اما زنم هم رفت...
من تنهام. پدر و مادرم و همسرم رفتند. ديگه پير شدم. برای ديدن اشياء دور و نزديک دائم عينک عوض ميکنم، فايدهای هم نداره. به سختی ميتونم کتاب بخونم. دخترم سرش خيلی شلوغه. يکی از نوههام سنگينی گوشم را دست ميندازه و به جای حرف زدن برام پانتوميم بازی ميکنه. نوه کوچکترم هم ازم ميترسه. البته من خيلی دوستشون دارم. خيلی بانمک و باهوش هستند.
من صادق هستم. امروز تولد شصت سالگی منه.
+
نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 15:40 توسط صادق
|
دلم تنگ است
برای خودم
برای روزهای بیدغدغه
برای ديروز
برای فردا
يادش به خير
ديروز
چقدر خندهها خالص بود
از ته دل
بیرنگ نبود، بند نمیآمد
يادش به خير
بچگی
چقدر بیدغدغه بود
غصه سطحی بود
برای يک نمره، دعوا يا تنبيه، گريه میکرديم
و اين اوج غصه بود
و من تا همين دو سه سال پيش
بچه بودم
يادش به خير
ديروز
مادر جوان بود
پدر دست به کمر نمیگرفت
بیبی، بود
و چقدر دلم برای فردا تنگ میشود
يادش به خير
فردا روز خوبيست
يادش به خير
فردا...
+
نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 21:25 توسط صادق
|
اون سال : علی
پارسال : هوتن
امسال : امشال٬ نعيم٬ سردار سابق٬ اچاچ٬ اکبر٬ حسين رح٬ محمد٬ عماد
سال ديگه : احسان٬ جلال٬ خيام٬ ميثاق٬ رضا
نبود؟ کسی ديگه تو صف نيست؟
تموم شديم رفت. خلاص.
+
نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 16:29 توسط صادق
|
دو مرد بر سر قطعه زمینی نزاع داشتند.
هر یک میگفت این زمین از آن من است.
نزد عیسی(ع) رفتند تا قضاوت کند.
عیسی گفت: زمین چیز دیگری میگوید.
گفتند : چه میگوید؟
گفت : میگوید این دو مرد، هر دو از آن منند...
+
نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 10:22 توسط صادق
|
عقلم بدزد لَختی٬ چند اختیار دانش
هوشم ببر زمانی٬ تا کِی غم زمانه...
+
نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 17:5 توسط صادق
|
خوب یکی یه چیزی بنویسه دیگه...
علیرضا؟! بنویس دیگه! آخ ببخشید٬ حواسم نبود. شما متأهل شدی وقت نداری...
اچاچ دیگه نوبت خودته! وای معذرت میخوام. اصلاً یادم نبود. شما هم که سرت شلوغه دیگه...
جلال!
- نه...
فهمیدم! هادی!
- آی کیو. اون که خیلی وقته استعفا داده.
سلمان!
- عمراًبنویسه.
اماس!!!
- بینمک!
خوب... اصلاًولش کن. نخواستیم.
+
نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 19:29 توسط صادق
|
بعد از سردار، علیرضا هم پر کشید.
یادش به خیر. جوون خوبی بود.
+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 18:7 توسط صادق
|
قهرمانی استقلال را به تمام طرفداران این تیم صمیمانه تبریک میگوییم.
واقعیت این است که تیم استقلال امسال وضعیت اسفناکی داشت٬ طوری که دل پرسپولیسیها هم برای این تیم به درد آمد. در واقع پرسپولیسیها با دلی شکسته از خدا خواستند که استقلال٬ استقلالی که به خاک سیاه نشستهبود٬ بار دیگر طعم پیروزی را بچشد. و خدا هم به دل شکسته نزدیک است٬ به مصداق اون شعر زیبا که میگه: تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری٬ شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن. (روی الف وفا باید چند تا تحریر بزنی). جا داره که یادی هم بکنیم از علیرضا افتخاری عزیز خواننده این شعر و نباید از هنر دوست خوبم عباس خوشدل٬ آهنگساز این اثر هم ساده بگذریم. و البته یادی بکنیم از مرحوم قیصر امینپور که به حق شعر زیبایی گفته.
+
نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 21:8 توسط صادق
|
من عاشق شوخیهای پرآیکیو هستم. اصلاً یک استعدادی است: خلق
یک شوخی که برمبنای هوش مخاطب کار کند. من این مدل خلاقیت را خیلی دوست دارم.
خلاقیت و تبحر آدمها وقتی مشخصتر میشود که بدون اینکه زور
بزنند و سعی در طراحی شوخیهای پیچیده کنند، همین طور فیالبداهه این کار را میکنند.
از بروبچی که میشناسم چند نفر هستند که در این زمینه خبرهاند.
سید جمال اینجوریه. سردار(ربکا) هم این جوریه.
یک بار با سردار داشتیم حرف میزدیم، کلی فکر کردیم، اسم «لئوناردو
دیکاپریو» یادمون نمیآمد. بعدش که از هم جدا شدیم اسم اون خبیث یادم اومد. به
سردار پیامک زدم : «لئوناردو دیکاپریو!» بلافاصله جواب داد:«جمشید هاشمپور». از بس
خندیدم دلم درد گرفت. هنوز هم هر وقت یادم میافته خندهام میگیره.
الان هم که این قصه «زاگال و سفیدبرفی» را شروع کرده کارش
از همین مدله. شروع که میکنه به نوشتن کسی جلودارش نیست...
فتشوخی
+
نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 16:47 توسط صادق
|
بسم الله الرحمن الرحيم
الله لا إله إلا هو الحي القيوم
لا تأخذه سنة ولا نوم
له ما في السموات وما في الأرض
من ذا الذي يشفع عنده إلا بإذنه
يعلم ما بين أيديهم وما خلفهم ولا يحيطون بشئ من علمه إلا بما شاء
وسع كرسيه السموات والأرض ولا يؤده حفظهما
وهو العلي العظيم
لا إكراه في الدين
قد تبين الرشد من الغي
فمن يكفر بالطاغوت ويؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى لا انفصام لها
والله سميع عليم
الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات إلى النور
والذين كفروا أولياؤهم الطاغوت يخرجونهم من النور إلى الظلمات
أولئك أصحاب النار هم فيها خالدون
+
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 17:18 توسط صادق
|
بينندگان عزيز توجه شما را به تفسير خبری امروز جلب ميکنم:
امروز ميخواهيم پيشرفت و جهش ورزش کشور را طی چند سال اخير به شما نشان دهيم.
ورزش کشور ما در المپيک 72 متأسفانه فقط دو نقره و يک برنز گرفت، درحاليکه در المپيک اخير دلاوران ورزش کشور 2 طلا، 2نقره و 2برنز گرفتند. اين واقعيت نشان از جهش کيفيت ورزش کشور در چند سال اخير دارد.
همچنين در المپيک 72 ما فقط در هفت رشته شرکت کرديم ولی در المپيک اخير در ده رشته شرکت کرديم
ما خيلی پيشرفت کردهايم و اگر همينطور پيش برويم، به زودی دهها مدال خواهيم گرفت.
تلويزيون را خاموش کنيد. واقعيت چيز ديگری است. برای ارزيابی وضعيت ما در المپيک رتبه کلی مهم است. رتبه ايران در المپيک اخير بدتر از المپيک 72 است. واقعيت اين است...
پسنوشت: من فقط ميخواستم يک نمونه از برداشت نادرست از آمار را بگم، همين.
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 12:33 توسط صادق
|
بنده :آقای متصدی بانک شماره ۱ سلام عرض میکنم. میخواستم سادهترين کار بانکی دنيا را انجام دهم. کمی تراول دارم و ميخواهم به حسابم بريزم. همهاش را پشتنويسی کنم؟
آقای متصدی بانک شماره۱:بله جانم.
۱۰ دقيقه بعد
آقای متصدی بانک شماره۱:چی شد؟چرا اينقدر طول کشيد؟اگه تعدادش زياده اوليش و آخريشو پشتنويسی کنی بسه.
بنده:خوب از اول میگفتی...
۱۰ دقيقه بعد
آقای متصدی بانک شماره۱:اين يکی ايرانچک نيست. بايد بری بانک شماره ۲ نقدش کنی
بنده: ای وای ببخشيد
۲۰ دقيقه بعد
بنده :آقای متصدی بانک شماره ۲ سلام عرض میکنم. میخواستم اين تراولهای بانک شما را نقد کنم يا ايرانچک بگيرم
آقای متصدی بانک شماره ۲: ايرانچک نداريم. ديگه چاپ نمیشه
بنده : خوب پول بديد
آقای متصدی بانک شماره ۲:پول نداريم
بنده:عذر ميخوام. من بقالی سر کوچهمون برم اين قدر پول تو دخلش داره ولی شما که بزرگترين بانک ايران هستيد نداريد؟
آقای متصدی بانک شماره ۲: نفر بعد...
۳۰ دقيقه بعد
بنده: آقای متصدی شعبهی ديگری از بانک شماره ۲ سلام عرض میکنم
آقای متصدی شعبهی ديگری از بانک شماره ۲ : سلام جانم
بنده:من قربان شما بروم اين تراولهايتان را يک جوری برايم نقد کنيد
آقای فلانی: پول نداريم
بنده: جان مادرزنت يه کم بگرد من از صبح الاف شدم شايد یک کمی ايرانچک پيدا کنی
ايشان:چون از تيريپت خوشم اومده يه کاريش ميکنم. يه درخواست بنويس بيا پيش آقای بهمانی
۱۰ دقيقه بعد
آقای بهمانی: بفرماييد اين هم تراولهای شما
بنده:دست شما درد نکنه. ولی... اين ها که دوباره ملیچک هستند؟ من ملیچک دادم به اون آقاهه تا ايرانچک بگيرم. دوباره برام ملیچک صادر کرديد...
آقای بهمانی:مگه من مسخره شما هستم و ... (آقای فلانی موضوع را فيصله داد)
۱۰ دقيقه بعد
بنده: دست شما درد نکنه. اين ايرانچکها بهترين چکهای دنيا هستند. بگذارين دست شما رو ببوسم ...
۳۰ دقيقه بعد شعبهی ديگری از بانک شماره۱
بنده:ميشه اين ايرانچکها را به حساب الکترونيکی و متمرکز بنده بريزين؟
آقای متصدی شعبه ديگری از بانک شماره۱:سيستمهای نوين ما قطع هستند برويد بعد از ظهر بياين
بعد از ظهر
بنده:ميشه اين ايرانچکها را به حساب الکترونيکی و متمرکز بنده بريزين؟
آقای متصدی شعبه ديگری از بانک شماره۱:ايرانچک از کجا آوردی؟ای ناقلا بانک زدی؟
ايرانچکها را باطل کرد و پانچ زد و گوشهشون رو پاره کرد
۴۰ دقيقه بعد
باور کنيد ۴۰ دقيق طول کشيد. ۳ نفری اومدند بالاسر اون متصدی تا کار من را بکنند. اما نميشد
ايشان:متأسفانه سيستم کار نمیکند. ايرانچکهای شما را هم گرفتهايم. حالا چهکار کنيم؟
بنده:لطفاْ به همان ميزان برايم ايرانچک صادر کنيد
ايشان:شوخی میکنی؟ ايرانچک نداريم
بنده:خوب پول بدهيد
ايشان : پول هم که نمیشود. الان صندوقها را بستهايم. آخه آخر وقته. اصلاْ چر اينقدر دير آمدی؟ حالا بذار ببينيم چيکار میتونيم برات بکنيم...
۱۰ دقيقه بعد
يک برگه برداشتم و از وضعيت اسفبار بانک انتقاد کوتاهی کردم و داخل صندوق شکايات و نظرات انداختم. دو تا از کارمندان داشتند به اين کارم نيشخند ميزدند
+
نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 16:55 توسط صادق
|
قبلاً میگفتيم:
ضعيفه
هيچ چی نيستيد
شينگول (قريب به اين مضمون)
مادر بچهها
يوتيپارتی
دکتر راشد محصل
دانشگاه تهران
ددلاين تمرين مدار منطقی
باگ
اونر فرزانه
ياسمنگولا
مهلت پروژه ديتااستراکچر
خاتمی
اسپانسر آموز
توروحت
حالا میگيم:
خانم
اختيار داريد
هيچ چی نميگيم. البته کوچولو هنوز ميگه
منزل
يوتيپارتی
پروفسور مونيکا مکنيل
يونيورسيتی آو ايلينوی ات اربانا چمپين
ددلاين کنفرانس فلان
کفش
هادی
کجايی بابا ياسر خبری ازت نيست...
مايلستون پروژه اتوماسيون وزارتخونه
احمدینژاد
مهندس آموزگار
از شما توقع نداشتم
زمونه عوض شده. ما هم عوض شديم. اما زياد نه.
+
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12:52 توسط صادق
|
اگر چه چند روزی از روز معلم ميگذره. ميخواستم چيزکی درباره معلمها بنويسم.
واقعيتش اينه که معلمها بيشتر از اون چيزی که به نظر ميرسه روی بچهها تأثير ميگذارند. من هر از چند گاهی بر حسب يک اتفاق ميشينم و يادی از معلمهای خودم ميکنم. مثلاً از خودم ميپرسم «کدوم معلمها بهترين معلمهای عمر تو بودند» و به راحتی سه تا معلم را نام ميبرم که خيلی دوستشون دارم و روی من، و حتی روی مسير زندگيم تأثيرگذار بودند.
نميدونم چرا، ولی خيلی دوست دارم دربارشون بنويسم.
1. معلم دوم دبستان، اصفهان، خانم ترکيان. عجيب معلمی بود. همه پارامترهای يک معلم فوقالعاده رو داشت. نماز خوندن رو با تشويق خانم ترکيان ياد گرفتم. جالبه که فقط 6 ماه معلممون بود و بعد از عيد به خاطر به دنيا اومدن بچهاش، ديگه نيومد. يادمه که با چند نفر رفتيم عيادتش. وقتی رفتيم خونهشون روسری سرش نکرد، کلی خجالت ميکشيديم... نميدونی چه اعتماد به نفسی بهمون ميداد. به بچه کلاس دومی آنچنان بهايی ميداد که توی دانشگاه کسی اونقدر تحويلمون نگرفته... هر جا که هست، سلامت و سرزنده باشه.
2. معلم رياضی کل دوره راهنمايی، مدرسه اسوه، آقای قاسمی. فوقالعاده بود. خيلی دلم براش تنگ شده. روزهايی مشق نمينوشتم يه نگاه ميکرد، طوری که کسی نفهمه. تأثيرگذارترين تنبيه برای من همون نگاه بود.
3. معلم قرآن دوره راهنمايی، مدرسه اسوه، آقای کارخانهای. کلی چيز ازش ياد گرفتم. هنوز هم ماهی يک بار میبينمش. اون موقع که پدر و مادرم عمراً اجازه نميدادند با مدرسه اردو برم، چند بار با آقای کارخانهای مشهد رفتيم.
هميشه گفتهام که بهترين دوران تحصيل من دوره راهنمايی بود. بدون شک. نه دبيرستان، نه ليسانس و نه فوق که اسم جايی که خوندمشون دهن پرکنه. همکلاسيهای اون موقع من هم اين حرف رو تأييد ميکنند. فقط به خاطر معلمهای فوقالعادهای که داشتيم.
خلاصه. شما هم اگه دوست داشتين يادی از معلمهاتون بکنيد و کامنت بگذارين...
+
نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 14:6 توسط صادق
|
وقتی که يک چيزی توی خونه
ميشکنه...
پدر خانواده: کی اينو شکسته؟
ميدونيد چقدر پولش بود؟ خودتون که کار نميکنيد ارزش پول رو بفهميد. فکر ميکنيد پول
علف خرسه...
مادر خانواده: جز جيگر بزنی
بچه. آخه چرا اين قدر ورجه وورجه ميکنی «اوتپار چاسی»...
دختر بزرگ خانواده: حالا من با
چه رويی فردا برم مهمونی؟
پسر بزرگ خانواده: (عربده) باز
کی دست به وسايل من زده؟!
مادربزرگ : قضا بلا بوده مادر،
فدای سرت، خيره ايشاللا...
پدر بزرگ: زمان ما اصلاً چيزی
نميشکست، اگر هم ميشکست چينی بند زن ميومد بند ميزد. يادش به خير، رضا خان مملکت رو
آباد کرد...
خواهر شوهر : از اولش هم معلوم
بود اين دختره دست به سياه و سفيد نزده...
شوهر خواهر: ولش کن بابا، فردا
بريم کوه؟!
همسايه : واللا اينها اصلاً
رعايت ما رو نميکنند. حالا اگه يه شب ما بخوايم مهمونی بگيريم، هی ميگن صدای ضبط
رو کم کنيد...
دکتر: مافيای شکستن در خانه را به زودی به همه معرفی ميکنم، ناگفته نماند که
اسراييل رو به نابوديست.
خوسين هويات: حالا که اينو
شکستی من با چی جام بلا بخورم؟ خوبه باز برم با ربکا بگردم؟
بابانعيم: من فعلاً وقت ندارم.
ام دشت : اون گلابدونی که من
ديدم تو چايي همديگه اون کار رو ميکنند، حالا يه کفش خورده شکسته ديگه...
ايسان ژرمنمنش: اين شکستنها
فايده نداره. مانيفست من اينه که برای احمد توکلی رأی جمع کنيم تا رأی دکتر بشکنه...
امير: توی اين مملکت خشتکمون
رو سرمونه. شکستن اين چيزا مهم نيست...
خيام: راستی چی بود شکسته بود؟!؟
دلبرک خسته: وبلاگ خوبی داريد،
لينکت کردم. خوشحال ميشم يه سری هم به من بزنی.
تابناک : رسوايی تازه دولت نهم
در حفاظت از شکستنيهای مردم...
رجا نيوز : پيروزی بزرگ دولت
خدمتگذار در حذف کالاهای بی ارزش.
بی بی سی : آيا دولت ايران به
دارايیهای خصوصی مردم بها ميدهد؟ نظرات شما:
جنيفر از دانمارک : به نظر من حکومت ايران خيلی به مردم
فشار مياره...
محسن از اهواز : وهههه، وولک اينا دهنمونو سرويس کردن...
اما بزار ببينم... اين که
اصلاً نشکسته... سالمه...
+
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 11:4 توسط صادق
|
چند شب پيش داشتم راديو گوش ميکردم، مصاحبه با قطب الدين صادقی، کارگردان تئاتر. البته من اين آقا رو نميشناسم ولی حرفای قشنگی ميزد. يکی از حرفای اين آدم پنجاه و چندساله که خيلی من رو تحت تأثير قرار داد اين بود که ميگفت من بهترين سالهای عمرم الانه و اصلاً حاضر نيستم الانم رو مثلاً با 40 سالگی عوض کنم. ميگفت: ديد، دانش ( و از نظر من مهمتر از همه) لذتی که الان از زندگی ميبرم، هرگز نداشتهام. ميگفت وقتی 40 سالم بود هم همين حرف رو درباره 30 سالگيم ميزدم. و اين حرفهاش به نظر تعارف و گندهگويی نمیآمد.
من گاهی درباره زمان پيری خودم فکر ميکنم (اگه به اون زمان برسم) با خودم ميگم، من اون موقع چه حالی دارم؟ حسرت گذشتهام رو ميخورم؟ با هزار درد و مرض کلنجار ميرم؟ يا...
از اين ضرب المثل فرنگیها هم خوشم اومد: زندگی از 40سالگی شروع ميشه...
+
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:31 توسط صادق
|