تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
میدونم که قبلا راجع به این موضوع مطلب نوشتم ولی این یکی خیلی باحال بود. به طرف گفتم تصورت راجع به ایران چیه؟

گفت یه سری لباس بلند که زیرش شلوار نمیپوشن (هم برای مردها و هم زنان) . رنگ نارنجی و قهوه ای، کلی گرد و خاک و شن. سواری با شتر. و کمی که دوست شدیم و براش تعریف کردم که من در ایران با شتر اینور و اونور نمیرم با کمال کنجکاوی پرسید: شما اونجا رانندگی هم می کنین؟ ماشین هم دارین؟

و از سیمان پرسید. که آیا در ایران سیمان هم دارین (که باهاش ساختمون بسازین)

و وقتی بحث خانمم شد و اینکه دانشجو ا ، بعد از کلی تعجبش خندیدیم وبه شوخی گفتیم: شترشو فروخت اومد امریکا درس بخونه!

و عبارت محور شرارت بیشتر از کلمه تهران براش آشنا بود.

از بین جوون های امریکایی کمتر دیدم کسی که اسم تهران براش آشنا باشه. هرچند میانسال ها میدونن که ایران چیه (میگن دشمن امریکاست جاییه که امریکا باهاش در جنگه و در انتخاباتش تقلب شده و مردم تظاهرات کردن).

بعضی وقت ها فکر می کنم واقعا اینقدر لازمه بگیم مرگ بر آمریکا؟ آخه ما که با مردم امریکا کاری نداریم. ازون طرف هم تا وقتی که ما در سر کار پشت میز نشستیم و برای هم داستان میگیم و به همه فحش و بد و بیراه میگیم دیگه نیازی به سیاستمدار های امریکایی نداریم تا تحریممون کنن یا قطعنامه تصویب کنن. امریکا اینهمه پشت سر چین صفحه میزاره. هی غر حقوق بشر براش میزنه. اما اینجا همه چیز ساخت چینه. چینیه میگه بیشتر ازاینکه در چین جنس چینی ببینم در امریکا میبینم. خوب پس مبارزه یعنی چی؟ پایبندی به اصول یعنی چی؟ آیا معنیش فقط مرگ بر امریکاست؟ وقتی تصور مردم اینجارو از ایران میزارم کنار این جمله ی معروف اخبار ۲۱ که میگه ؛...بازتاب گسترده ای در رسانه های جهانی داشته است؛ احساس نادوونی بهم دست میده. ما یا نوفهمیم یا فرض می کنیم که مردم نوفهمن. که فکر می کنم هرسه ش درسته. 

اینجا وقتی میخوام برای یکی در مورد حس معنویت و ازین جور چیزا تعریف کنم تنها جاییه که میبینم نمیفهمن چی میگم. اصلا درک نمی کنن. نه اینکه معنی واژه هارو ندونن. می دونن خدا یعنی چی. و بعضیاشون مذهبی هستند. اما نوع معنویتی که ما در ایران داریم، یه چیزایی داره که جدای از بعضی آفاتش که کاملا در جامعه رواج داره، یه چیزای یونیکی داره که اینجا اصلا پیدا نمیشه. اینجا منظور آدم رو متوجه نمیشن وقتی میگی توجه زیاد به ظاهر و بدن و ... باعث غفلت از معنویت و دنیای غیرمادی میشه. هنگ می کنن (به قول خودشون فریز می کنند). هیچ حسی ندارن تا تایید یا تکذیبت کنند. نمیدونم. کاش بجای این همه آخوند جنریت کردن در ایران یه کم بیشتر به صادرات عالم مذهبی روشنفکر به دنیا فکر می کردیم. اینجا برای همه مسلکی تبلیغ میشه جز اسلام. و شیعه بالاخص. اصلا نمیخوام بگم ؛شیعه مظلومه؛ اگه چیزی بگم میگم من و امثال من بی عرضه ایم. این هم نتیجه طبیعیشه. و حقمون همینه. کاش چهارتا حسین کی اینجا بودن یه کم مردم رو آگاه می کردن.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 8:44 توسط جلال++ |

یه جمله ای از مرحوم حجت هست که اینجا کاملا حسش می کنم.

Don't Judge People!

خدا بیامرزتت حجی کلا

توی این دنیا به کمتر چیزی میشه یقین پیدا کرد و مرگ واقعی ترین چیزیه که باهاش آشنا شدم. کاش همیشه حسش میکردم.

یه روزی شاگرد ابتدایی هستی، کلاس پنجمی ها دیگه آخر بزرگن. میتونن شاخو شونه بکشن و تو راهروی مدرسه راه برن. یه روزی افتخار می کنی که اول راهنمایی هستی و یه روزی هم پشت کنکوری و اوج آرزوت و خواسته ات از خدا اینه که تهران قبول شی.

سالهای لیسانس با شادیهاش گذشتن. کنکور فوق هم برای من جدی بود. شریفی هم شدم. منزل هم اختیار کردم. سربازی هم معاف شدم. پ هاش د هم رفتم بلاد کفر. نماند از تپه ای، اوجی ارتفاعی که در دنیای کوچیکم بهش فکر میکردم و نرسیده باشم. اگه میخواین حس کنین چی میگم برین توی حس زمانی که کوچیکین و در ذهنتون تصوری به نام آدم بزرگها دارین.

زندگی همینه. حالا تا حضیض مونده ولی دیگه اوجی از این جنس نمونده و جالب اینجاس. هیچ کدوم از چیزایی که فکر می کردی تپه ان یا بهت گفتن تپه ان، اونقدرا هم تپه نیستن.

و ثانیه ها می گذرن و مرگ نزدیک میشه.

باید خوش بود و از فرصت استفاده کرد. باید کیف کرد و .... کار ماندگار کرد. باید خوش بود و زندگی رو به خوشگذرونی نگذروند (ذ یا ز‌؟ من آخر املام خوب نمیشه).

راستی اگه کسی امدشت رو دید بهش از طرف من سلام برسونه بگه جات خالیه اینجا دوتایی بریم استفاده کنیم.

+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 10:45 توسط جلال++ |

اومدم تو بلاد کفر. خدا بعضیارو با سختی آزمایش می کنه بعضی هارو هم با خوشی. فکر می کنم از روز دفاع پایان نامم تا امروز منو با خوشی آزمایش کرده و من خیلی گند زدم. حالا بماند.

دانشگاه ما کلی ایرانی داره. و چون ماه رمضون رو تازه پشت سر گذاشتیم، بعید میدونم روزه گیراش به بیشتر از بیست درصد برسه. در گروه بچه های ایرانی دانشگاه هم که محتوای ایمیلها فقط فحش و بدو بیراه به نظامه. همون حالتی که چند روزی در گروه خودمون تجربه کردیم. منتها کمی یکطرفه ترش. گاهی هم به اسلام گیر میدن. تو آزمایشگاه استادم که ایرانیه،  پنج شیش تا ایرانی هستن. گوشت خوک و ... هم که اصلا جای فکر و بحث نداره. امروز که جانمازم رو کنار میزم پهن کردم و نماز کلاغیم رو خوندم دیدم استادم اومد توی آزمایشگاه. همیشه برام سوال بود که اگه یه موقع ببینه دارم نماز میخونم توی آزمایشگاه چیکار میکنه. همه جورش رو فکر کرده بودم جز چیزی که اتفاق افتاد. آدم شوخ و باحالیه و در عین حال خوب امریکا زندگی می کنه (یعنی به موقعش سختگیری داره). خیلی ریلکس گفت آقا اگه میخوای یه آفیس تو ساختمون فلان بهت بدم که راحت باشی  و بعدشم به شوخی (که همیشه میکنه) گفت اگه میخوای بگو فلانی و فلانی رو از اونجا بندازم بیرون آفیسشونو بدم به تو. من تشکر کردم و قبول نکردم. بعدش هم پست داک ایرانی گروه که با استاد اومده بود گفت میخوای برو تو اتاق سرور. اونجا .....

کلی حال کردم با این مساله. حساب کن! تو شرایطی که ایرانی های دورو برت اگه اراده کنن راحت به امام خمینی توهین می کنن داشتن یه استاد ریلکس و شوخ (و سختگیر) که بهت احترام میزاره خیلی جای شکر داره. نماز عصرمو تو اتاق سرور خوندم. خیلی چسبید.


+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 10:25 توسط جلال++ |

سلام دوستان. خواستم بگم من زنده ام و مطالب رو میخونم. اینجا بلاد کفره و منم خودشم.

مشت صادق یکم اونجا دعامون کن. اینجا اذان پخش نمیکنن. بدیش فقط همینه. حسین این پوست رو سیو کن تا وقتی دفعه بعد از اینجا شاکی بودم برام بفرستی. ;)

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 7:2 توسط جلال++ |

استادم مرجان خانوم اصطلاحی دارن که بارها تو کله ی من فرو کردن :‌Do not judge people soon
شاید صد بار، شاید هزار بار اینو به من گفته باشن.
همیشه وقتی اینو می گفتن که از کسی ناراحت بودم، ازش بد می گفتم. م.س. در می آمد که: زود قضاوت نکن، شاید این طوری نباشه. بیشتر تحقیق کن. شاید این طور باشه. شاید اون طور باشه. شاید تو بد فهمیدی. شاید اون مقصر نبوده. شاید...

به نقل از خاطرات حجی کلا در فرنگ. دفتر هشتم

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 8:4 توسط جلال++

آقا این سوییس هم جای خوبیه ها! هم سرسبزه، هم مسلمون داره، هم دانشگاهش خوبه هم میتونی برگردی ایران. هم اچ اچ داره. دیگه چی میخای؟ پیشنهاد میشه با توجه به اینکه امریکا یکم بزرگه و نمیشه دوستان رو به راحتی دید، همه دوستان یا در سوییس یا در کلیفرنیا ساکن بشن تا بیشتر همدیگرو ببینیم. اینارو نوشتم که بگم منم مطالب وبگلاب رو می خونم. فقط با کمی تأخیر.
سلیمون آخرش تو این دنیا فکر نمی کنم چیزی جز خوشحال کردن آدم های بیچاره تورو خوشحال کنه. تو یکی آدم بشو نیستی. حالا ببین کی گفتم.
+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 19:22 توسط جلال++ |

براش متأسفم! واقعا که! یعنی حمید باقری زن بگیره و سلمان هنوز مجرد باشه؟ آدم اینقدر بدبخت؟ سلمان واقعا که هیشکی نیستی! مثل همیشه از حمید عقبی.
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 10:37 توسط جلال++ |

چند شب پیش بعد عمری زنگ زدم به یکی از بچه های مجرد. کلی شاکی بود، از همه. می دونم هرچی الان بنویسم بازم شاکی میشه ولی مهم نیست بزار بشه! شاکی بود چون بچه ها دیگه خبری از مجردها نمی گیرن. چون به این نتیجه رسیده که دلیل جمع شدن خیلی بچه ها دور هم این بود که یه سریشون ماشین داشتن و بقیه می تونستن با اونا برن تفریح کنن. و دوباره اینکه مدتهاست هیچ خبری از هم نمی گیرن. به نظرم همه رو با یه چوب می زد ولی به هر حال نتیجه اینه: دیگه بچه ها با هم نیستن. امروز صبح داشتن عکس مسافرت هایی که با هم رفتیم رو نگاه می کردم، شامهایی که تو باغ پردیس، طلاییه خوردیمو. مسافرتهایی که به مشهد رفتیمو مرور می کردم. خداییش ما خیلی رابطمون کم شده. یه بار به چند نفر متأهل پیشنهاد دادم آقا بیاین همدیگرو ببینیم اما همونطور که حدس می زدم جوابی نشنیدم. خودمم خیلی سرم شلوغه و به خیلی چیزا نمی رسم. اما سوال اینه که آيا واقعا نمی رسم هر فصل یه بار، یه شب بچه هارو ببینم؟ بعضی مواقع آدما به سادگی یه کاری رو انجام نمی دن. منظورم اینه که خیلی فکر نمی کنن که " حسن ! اینکارو انجام نده!". بعد از مدتی عادت می کنن به انجام ندادنش و بعد از مدتی انجام دادنش کار سختی به نظر میاد. بعد هم فراموش می شه و شاید سالها بعد صرفا به عنوان یه خاطره در حد یه جمله بهش اشاره کنند. حیفه دوستای به این خوبی رو فراموش کنم. مشغله زیاده ولی یه شب از 90 شب چیز زیادی نیست. در این نوشته اصلا نخواستم ریشه یابی کنم. فقط خواستم بنویسم آره، یکی از دوستان دلخوره. آره من رابطم با بچه ها کم شده. آره سرم گرم دویدن برای رسیدن به اهدافمه ولی آره، هنوزم دوست دارم با دوستام باشم. علیرضا اگه خواستی می تونی کنگره ملی آسیب شناسی روابط یوتی پارتی در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی رو برگزار کنی.
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 14:3 توسط جلال++ |

من دارم دپرس می شم. فکر می کنم تقصیری دینیه که به من عرضه شده. آخر من نفهمیدم حجاب چقدر مهمه ؟ چقدرش خیلی مهمه ؟ چقدر مسائلی که در قرآن کم به اونها پرداخته شده مهمند ؟ چرا مسلمونای جاهای دیگه دنیا مثل ما فکر نمی کنند ؟ چرا حاصل مکتب فکری حوزه این میشه که به طرف سفارت انگلیس آجر پرت کنه ؟ چرا تو این مملکت نه کفر سر جاشه نه ایمان ؟ نه مدعی دین داری پیروی دینه نه ... . چرا هیچ کسی رو نمیشه دید که بگی آقا این داره از مکتب فکری ایکس به تمام و کمال پیروی می کنه ؟ چرا این آخوندا که به خیال خامشون می خوان منو مثل پیامبر اعظم ( که اسوه حسنه هست ) بکنن، حاصلش این میشه که من افسرده می شم ؟ چرا ؟ چرا من شاد نیستم ؟ چرا تبدیل شدم به یه آدم منتقد ؟ دو سال پیش اصلا از این حرفا نمی زدم. چقدر شاد بودم. عوام بودن و احساسی پیروی و عمل کردن بهتره یا استنباط عاقلانه و تحلیل کردن ؟ راستش تو این حد که من دیدم هر چی بیشتر سراغ این دومی رفتم ، بیشتر به پریشانی رسیدم. پیامبر اسلام هم اگه قرار بود مثل من و این آخوندای لا مذهب باشه که نمی تونست این همه آدم رو به سمت خودش جلب کنه!
این آخوندا اینقدر قوانین ذهنی برای آدم درست می کنند که آدم آرامشش رو از دست میده. ( علیرضا این علامت لبخند کدومه ؟ ) (؟) این سری یکی از دوستان با اطمینان می گفت در تحریر الوسیله امام نوشته اگه زنی موی سر مرد نامحرم رو ببینه ، حتی اگه به قصد لذت نباشه ، باز هم حرامه.
علامت لبخند.
بای
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 16:0 توسط جلال++ |

از هر دختری که بپرسی بهت میگه "پسرها خیلی بی ظرفيتندو...". قبول دارم که پسرایی که دخترا رو اسکل می کنند کم نیستند و یا خیلی هاشون چشمای هیز دارند اما . اما . دخترا هم معادلشون ضعف های دیگه ای دارند.
آقا اینا چرا اینقدر بی ظرفیتند ؟ خنده داره. خیلی هاشون ظرفیت علم رو ندارن. ظرفیت پول رو ندارن. در یک کلام ظرفیت قدرت رو ندارن.
دخترا اکثرا کوچیکند، اکثر دنیاشون قد یک کف دسته !
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 15:50 توسط جلال++ |

آقا این زنها باعث شدن گروه از هم بپاشه. من بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که باید بریم زن بگیریم. اینقدر هم منت این زن زلیل هارو نکشیم. این پوست رو ارسال کردم که بفهمین گروه هنوز زنده است. شب خوش.
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 1:6 توسط جلال++ |

سلام

نماشونِ سرا مه ونگه ونگه
چار بيدار درشونه صداي زنگه
كمين چار بيدارّ، برار بئيرم
دمـبـدم خـورِ شه يــار بئـيـرم
+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 11:43 توسط جلال++ |

من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش کنم. علی وار زيستن و علی وار شهيد شدن حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست دارم. الگوی جاويد يک مومن از بند هوی و هوس رستن است و من اين الگو را نيز دوست داشتم.
+ نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت 18:37 توسط جلال++ |

يه کم توجه کنين ! پايين سمت چپ صفحه نوشته : لينک : اينجا ، اونجا. جايي که چند سال توش مطلب نوشتيم شد اونجا ! اونجا دوره ! اونجا ديگه تموم شده ، ما ديگه به اونجا بر نمی گرديم. اگه عمری باقی باشه يه چند سالی هم اينجا می مونيم.
و يه روز می رسه که می گيم ما اومديم اينجا ! و در اينجا تا ابد ماندگاريم و اونجا چقدر کوچولو بود ! چقدر زودگذر بود. واسه چی ناراحت می شديم ! خنده داره ! اين جلال احمق واسه يه برخورد بد يه استاد يه شب تو زندگيش دو ساعت ديرتر خوابيد ! هاها ها چه خنده داره.
بچه ها ما الان اينجاييم يا اونجا ؟ کجاييم ؟
نشه که يه روزی يکيمون بگه من يه روزی در جوونی بخاطر يه نهار بد مزه سر زنم داد زدم !
+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 18:48 توسط جلال++ |

نظر به اينکه دوستان متعحل اصلا پيداشون نيست ، پيشنهاد می دم به هر زاگالی که ازدواج کرد ، به عنوان تسهيلات ازدواج يه يوزر اکانت در اين سايت تخصيص بديم تا بتونيم لااقل نوشتشو بخونيم.
د آخه ممصادق نامرد هادی فوری خندان ! خفشو نخند ! حسين ک بزرگوار ( اينو حتما به خانومت نشون بده بگو دوستام منو به يه چشم ديگه نگاه می کنن ) رفتينو گفتين که از دوری شما خيالی نيست ؟ !؟ ( موسيقی متن غم انگيز پخش کنين ). از خودم بی وفاتر نديده بودم که چون دوستان اصلا ازشون خبری نيست ، حالا حالا ها هم نمی بينم ولی لااقل می دونم که یه چند تايي هستند.
+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 18:29 توسط جلال++ |