تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

 

یه 10 دقیقه‌ای وایسادیم تا ماشین‌های ونک بیاند. روز بارونی همین‌طوری‌هاست دیگه.

نشستم تو ماشین، راه افتاد. همون اول یه صدای ضعیف خواننده خانمی به گوش می‌رسه. صبر می‌کنم ببینم چی می‌شه. یه مقدار کمش می‌کنه. کسی چیزی نگفته، منتها شاید از تیپ من ترسیده.

گاز که می‌ده و خلاصه صداهای جانبی زیاد می‌شند؛ زیادش می‌کنه؛ وقتی سرعت کم می‌شه کمش می‌کنه. من یه مقدار شیشه را می‌کشم پایین؛ علی‌رغم باد سرد بیرون. معمولا صدای باد باعث می‌شه کم‌تر بشنوی. ولی مثل این‌که برادرمون هم دیگه خوب نمی‌شنوه. زیادترش می‌کنه. هدفون را در می‌آرم و می‌چپونم تو گوشم؛ دعای عرفه است. مثل این‌که خیال‌ش راحت شده باشه زیادش می‌کنه.

 رسیدیم پشت ترافیک مقفول جهان کودک. ماشین تکون نمی‌خوره. دیگه بنده خدا هر چقدر هم کمش کنه افاقه نمی‌کنه. صدای قطره‌های بارون هم شنیدنی‌اند؛ چه برسه به صدای باند ایشون. تجارب قبلی ثابت کرده که گفتگو معمولا به بهبود وضع کمک نمی‌کنه. البته من هم آدم کم‌رویی هستم؛ به اضافه این‌که به قول هادی این روزها یکی از مسائل پیچیده تشخیص موسیقی حرام از غیرحرام‌ه.

خلاصه بی‌حرف، وسط راه، پیاده می‌شم.

این وسط هم موجوداتی مثل ما، معذب هستند هم برادرانی مثل آقای راننده. البته ماها بیشتر؛ چون برای ماها گوش کردن کم‌تر قابل‌تحمل است تا گوش نکردن برای اون‌ها. خدا انشاء الله به احسن وجه امر بین این دو گروه را اصلاح کند و هر دو را از این حالت عذاب برهاند.

اللهم اجعلنا في هذا الوقت ممن سألك فاعطيته و شكرك فزدته


+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 11:17 توسط حاجی |


اون روز از صبح که از خونه زدم بیرون حالم خراب بود. زیر لب فحش میدادم؛ فحش رسمی. به زمین و زمان. از اون فحشها که باید رووش بوق پخش کنند. این شعر "جان من فدای خاک پاک میهنم" را برداشته بودم و جای عبارتهاش فحش جا میدادم و میخوندم و از پلههای مترو میرفتم پایین. بماند. بعضی رفقا که هماتاقیام بودهاند تو شرکت، احتمالا تا حدی میفهمند منظورم چیه. بعضی اوقات که فشار بهم میاومد ...

 

ایستگاه مصلا بودیم. گفت ایستگاه بعد "شهید همت". به ذهنم خطور کرد این شهید همت چند سال ساکن این دنیا بوده؟ فکر نمیکنم خیلی بیشتر از سن من شده باشد. اصلا اندازه من دهنش گچی شده یا نه؟ تقریبا مطمئنم اینطوری نبوده. کلا آدمهای دهه 60، یا به تعبیری نسل دومیها به نظرم اینطوری نبودهاند. کلا سر خود، آقای خود بودهاند. هرکاری که دلشون خواسته کردهاند. نه این‌که مشکل نداشتهاند ها. منظورم این نیست؛ ولی هرچی که بوده، مجموعه اتفاقات توی زندگیشون، با هدفشون، اعتقادشون، آرمانشون تطبیق بیشتری داشته تا ماها. با وجدانشون راحتتر بودهاند. اگر حرص میخوردند؛ از دست امپریالیسم، کمونیسم، غرب و شرق و منافق و صدام و ... بوده. از دست خودشون نبوده است. خودشون رو درحدی میدیدند که قراره رفع فتنه کنند از عالم؛ نه مثل منی که خودم شدهام فتنه و یه جوونمردی باید بیاد و رفعم کنه از عالم. بعد هم دسته دسته پریدند و الان هم اسمهاشون رو در و دیوار این شهر هستش.*

حالا نکته اینه که ارزش آدما به اندازه دهنی هست که ازشون تو زندگی گچی میشه یا نه؟ خیلی از جوابش مطمئن نیستم. نمیدونم؛ ولی اگر اینطور باشه؛ باید اسم خیلی از خیابونها و ایستگاهها رو عوض کنیم.

از اون طرف هم صدالبته مساله به یه طریق دیگه مطرحه. مثلا ما تو بستگان یه بابایی را داریم که یکی دو سال از من کوچکتر هستش. ایشون در دوران نوزادی به علت یک اشتباه پزشکی، از گردن به پایین فلج شده. اگه الان ببینیاش؛ هیکلش شاید اندازه یه طفل 10 ساله باشه. هوش و حواس دارهها؛ ولی خوب، رشد نکرده دیگه. دهنی که از این بنده خدا و مادر و پدرش استاد شده چی؟ حالا شما بگو پدر و مادرش دارند امتحان میشند؛ یا تاوان گناههاشون رو میدهند؛ یا ... ولی خود بیچارهاش چی؟ این سختیای که تا حالا کشیده؛ این محرومیت عظیمی که تا حالا برده؛ در مقایسه با نعماتی که برای من همینطوری ریخته. چیزهایی که آنقدر پیشپاافتاده محسوب میشند که اصلا برام به حساب هم نمیآیند. چیزهایی که بعضی اوقات دیدم، داشتن یه روزش هم برای خیلیها آرزو است و من همیشه دارمشون.

 

رتبه واقعی من و شهید همت و این برادر فلجمون کجاست؟ چطور باهامون معامله میشه؟

یا ذاالجلال و الاکرام و الفضل و الانعام

 

* البته نامردها که همیشه بودهاند؛ بحثم مردونه است؛ در مورد مردها صحبت میکنم.

** رفقا حال کردند یه صلواتی برای شادی روح شهید همت بفرستند.

*** این هم یحتمل کمک کند به بحث.


+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 0:15 توسط حاجی |


امروز تو گودر سری به قسمت Explore زده بودم. ایشون چهار تا Recommended Source برای من داشت. اولی رو زدم یه وبلاگ مذهبی بود. دومی رو زدم یه وبلاگ سیاسی بود که خط و ربط‍‍ش از لحاظ سیاسی به من میخورد. سومی رو زدم یه وبلاگ فنی بود که راهنماییهای فنی در مورد اینترنت و ... داشت. چهارمی هم یه وبلاگ سیاسی-مذهبی بود که باز هم با ذائقه من جور بود.

اون وبلاگ فنیه رو Subscribe کردم. فوری از لیست حذفش کرد و یکی دیگه Recommend کرد. این یکی هم یه وبلاگ مذهبی-سیاسی* بود که باز هم همخط از آب دراومد.

خدا عاقبت ما رو با این گوگل به خیر کنه.

فکر کنم اگه امر پیدا کردن همسر مناسب رو از ماماناینا بگیرم و بدم دست ایشون، خیلی بهتر جواب بده.

 

*  وبلاگ سیاسی-مذهبی با وبلاگ مذهبی-سیاسی فرق میکنه.

** یه مدتیه خیلی تو نخ این موجود -گوگل- رفتم.


+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 16:20 توسط حاجی |

 

 امشب برای حاجیهای ما شب عرفه است؛ فردا شب هم برای ما تو ایران.

تو دعای شب عرفه قسم خیلی زیاده؛ قسمهای عجیب و غریب؛ قسمهای خیلی بزرگ؛ تو یه فرازش آمده:


... وَبِحَقِّ كُلِّ وَلِىٍّ يُناديكَ بَيْنَ الصَّفا وَالْمَرْوَةِ، وَتَسْتَجيبُ لَهُ دُعآئَهُ ...


فکر کن؛ حاجی باشی؛ امشب داری این دعا رو میخونی؛ به حق هر ولیای که بین صفا و مروه تو را صدا زند و تو دعایش را به اجابت رسانی؛

خوب در راس همشون ولی الله الاعظم (عج) هست دیگه ...


"آقا"؛ التماس دعا.


+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 23:5 توسط حاجی |


وَوَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقَالَ مُوسَىٰ لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ (اعراف، 142)

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 16:52 توسط حاجی |