شب بیست و هفتم ماه صفر 1430 قمری. شب شهادت پیامبر اکرم و امام حسن مجتبی علیه السلام
برای اولین بار راهی میشی به سمت "مرکز اسلامی انگلیس" که با دیدن آدمهای بیرون و کسانی که وارد میشن و بیرون میان و حرفهایی که میزنن و ... از کلمه اسلامی همون مفهوم "دانشگاه آزاد اسلامی" برات تداعی میشه
سخنران داره صحبت میکنه و بعد از چندتا مثال در کمتر از 10 دقیقه باعث میشه که بیام بیرون و چند دقیقه ای هم از بیرون گوش کنم. اما با دیدن اطراف و ... تصمیم میگیرم که برم و قدم بزنم و بعد از این دو هفته حضورم اولین بار در تاریکی شب توی پیاده روهای شهری که مجلسش چه نقشه ها برای ما نکشیده. قدم زدنی تنها، به همراه صدای نوحه باصم که روی موبایل داشتم و صداش رو بلند کرده بودم. نیم ساعتی میرم و بر میگردم و میبینم نوحه خونی و سینه زنی هم شروع شده.
و من، کسیکه سالهاست دائم در سرم میگرده که امام حسن ع چقدر مظلومه که حتی در انتخاب کردن اسمش برای فرزندانشون هم شیعه ها رغبت خاصی ندارن، میبینم حتی در این سینه زنی اشاره ای نمیشه به این امام، به کسی که مقدمه راه امام حسین ع هست و ...
و داغی بیش از همیشه روی دلم میمونه و در تاریکی آلوده اینجا بر میگردیم خونه
شهادت امام حسن علیه السلام و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رو به همه تسلیت میگم. انشاء الله از دعای فراموشمون نمیکنید
صدايم کن که صدايت برايم لالايي شبهاست...
بگو ميشنوي
صدايم کن صدايم کن
صدايم کن، آخر ستاره ي شبهاي من در پشت ابر هاي غم پنهان شده است
در اين شبهاي بي ستاره تو برايم بمان و بدان اي خوب من... بدان بزرگترين عشقم
بدان تنها تو در تنهايي شبهاي ابري بي ستاره ام مي درخشي
عشق من...
در اين شبها يادم کن
بدان بدون عشقت مي ميرم...
بيا ، يادم کن ، بخوان مرا
پس بگو اي زيباي من
بگو برايم مي ماني که تو فرشته ي نجات مني...!
بدان باران عشقت کوير دل مرا به دشت سرسبز تبديل ميکند...
عشقم.........
پی نوشت: پزشکان برای افرادی که دچار مسمویت معده و روده میشوند و نیاز دارند که سریعا با بالا آوردن اندکی از سموم را دفع کنند، میتوانند از این متن استفاده کنند
این مطلب رو از دو منبع شنیدم که نقل میکنم. شاید با خوندن مطلب غزه به ذهنم اومد که بیان کنم. از یک فرمانده ایرانی که در جنگهای 33 روزه در ستاد فرماندهی حزب الله بود و از طرف دیگه هم به نقل از فرمانده مستقیم عملیات از خود فرماندهان حزب الله که هردو نقل کننده از معتمدین هستن که از زبان این دو نفر نقل کردن
یادم نیست کدوم روز جنگ بود. اما اگه خاطرتون باشه اخبار اعلام کرد که اسرائیل زمانی که میخواست نیروهای خودش رو پشت سر حزی الله پیاده کنه و از پشت قیچی شون کنن، شکست خرد.
داستان این بود. اول به نقل از اون فرمانده ایرانی:
نیروهای حزب الله به شدت درگیر بودن. متوجه میشن که اسرائیل در حال پیاده کردن نیرو پشت سرشون با هلیکوپتر هستش. با مقر تماس میگیرن و جریان رو تعریف میکنن و در خواست میکنن پشت سرشون رو با توپخانه بزنن. بعد از قطع تماس اون فرمانده ایرانی تعریف میکنه و میگه ما حتی "یک" خمپاره برای شلیک نداشتیم. فردای اون روز، مجدد نیروها تماس میگیرن و میگن: از بابت دیشب خیلی ممنون، تمام شلیکها به هدف خورد و موقعیت سالم شد!
اما از بخشی از داستان از زبان فرمانده:
وقتی تماس قطع شد به حضرت زهرا سلام الله علیها گفتم: دیگه نمیدونم، خودتون درستش کنید ...
-----------
مطلب دیگه ای هم که خود حزب الله گفتن و اونهایی که اونجا بودن این بوده که تعداد زیادی از کشته های اسرائیلی با دست و پای قطع شده بودن که محل قطع نشان از برخورد ضربه شمشیر بوده، و این موارد بسیار زیاد بین کشته ها مشاهده میشده ...
جایی شنیدم، البته در مورد سند چیزی نمیدونم اما جایی نشنیدم که رد کرده باشن. وقتی روز عاشورا شد یادم نیست چند هزار ملک اومدن تا به امام حسین علیه السلام یاری بدن و آماده جنگ بودن. اما حضرت رد کردن ...
وَنَصَرْنَاهُمْ فَكَانُوا هُمُ الْغَالِبِينَ (و آنها را یاری کردیم تا بر دشمنان خود پیروز شدند) صافات - آیه 37
ایها القلب الحزین المبتلا --- فی طریق العشق انواع البلا
لیکن القلب العشوق الممتحن --- لا یبالی بالبلایا و المحن
سهل باشد در ره فقر و فنا --- گر رسد تن را تعب، جان را عنا
رنج راحت دان، چو شد مطلب بزرگ --- گرد گله، توتیای چشم گرگ
کی بود در راه عشق آسودگی؟ --- سر به سر درد است و خون آلودگی
تا نسازی بر خود آسایش حرام --- کی توانی زد به راه عشق، گام؟
غیر ناکامی، دراین ره، کام نیست --- راه عشق است این، ره حمام نیست
ترککان، چون اسب یغما پی کنند --- هرچه باشد، خود به غارت میبرند
ترک ما، برعکس باشد کار او --- حیرتی دارم ز کار و بار او
کافرست و غارت دین میکند --- من نمیدانم چرا این میکند؟
نیست جز تقوی، در این ره توشهای --- نان و حلوا را بهل در گوشهای
نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو --- باغ و راغ و حشمت و اقبال تو
نان و حلوا چیست؟ این طول امل --- وین غرور نفس و علم بیعمل
نان و حلوا چیست؟ گوید با تو، فاش --- این همه سعی تو از بهر معاش
نان و حلوا چیست؟ فرزند و زنت --- اوفتاده همچو غل در گردنت
چند باشی بهر این حلوا و نان --- زیر منت، از فلان و از فلان؟
برد این حلوا و نان، آرام تو --- شست از لوح تو کل نام تو
هیچ بر گوشت نخورده است، ای لیم! --- حرف «الرزق علی الله الکریم»
رو قناعت پیشه کن در کنج صبر --- پند بپذیر از سگ آن پیر گبر
فردوسي .
سوم منزل آن شاه آزادمردفردوسي .
عنصري .
امير معزي (ديوان چ اقبال ص 265).
امير معزي (ايضاً ص 76).
امير معزي .
سنائي (ايضاً ص 498).
شيخ احمد جام .
خاقاني .
نظامي .
نظامي .
عتيقي سمرقندي .
سعدي .
سعدي (گلستان ).
سعدي (کليات چ مصفا ص 522).
واله هروي (از آنندراج ).
فردوسي .
ناصرخسرو (ديوان چ تقوي ص 524).
ع ع: آقا شماره منزل رو میدی که این منزل ما تماس
بگیره منزل با منزل در مورد منزل آینده صحبتی کنه؟
ح ح: منزل الان منزل نیست. انشاء الله وقتی برگشت
منزل میگم زنگ بزنه منزل شما با منزلتون صحبت کنه
ع ع: منزل رو نمیخوای عوض کنی؟
ح ح: بیخیال بابا، کار دست ما نده
ع ع: دیوونه منظورم منزل بود نه منزل
ح ح: آهان، نه خدا رو شکر خوبه، فعلا هم توان بیشتر
رو ندارم
ع ع: برو خدات رو شکر کن، منزل من اجاره ای هستش
ح ح: هههههههههه، دیوونه، خانومت هم میدونه منزل
اجاره ای داری؟
ع ع: دیوونه این منزل رو نمیگم بابا، اون منزل
منظورمه
ح ح: دوباره آهان. واقعا منزل اجاره ای سخته. همه ش
منزل به دوش از اینور به اونور
ع ع: خاک تو سر زن ذلیلت کنم. منزلت رو قلم دوش
میکنی؟ ما رو باش رو دیوار کی یادگاری مینویسیم
ح ح: تو تعطیلی مثل خودم. این منزل رو نمیگم اون
منزل رو میگم
ع ع: آهان. از اون زاویه. آره خب. اما خدایی منزل
های الان با قدیم خیلی فرق دارن. رشد کردن
ح ح: آره. بابام تعریف میکنه از منزلشون که حیاط
داشت و خیلی با صفا بود. قیمتش هم واقعا رشد کرده
ع ع: خدایا توبه. بابا تو آخه کیمدی؟ منظورم اون
منزل نیست این منزله که رشد فکری بیشتری کردن.
ح ح: واقعا شرمنده، راستی آهان. سختی زندگی حواس
نمیذاره برای آدم که
ع ع: میفهمم. خلاصه انشاء الله یه منزل در دنیا صد
منزل در آخرت خدا قسمتت کنه برادر
ح ح: این یکی رو خودت بگو منظورت چی بود. دوباره اشتباه
نگم
ع ع: D: ا
شریکی برای او نیست. من به این امر شدهام. و از تسلیم شدگان خدایم. فرزندم حسن! تو و همه فرزندان و اهل بیتم و هر کس را که این نوشته من به او برسد، به امور ذیل توصیه و سفارش میکنم:
۱/ تقوای الهی را هرگز از یاد نبرید، کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقی بمانید.
۲/ همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید، و بر مبنای ایمان و خداشناسی متفق و متحد باشید، و از تفرقه بپرهیزید، پیغمبر فرمود : اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزی که دین را محو میکند فساد و اختلاف است.
۳/ ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم کنید که صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان میکند.
۴/ خدا را ! خدا را ! درباره یتیمان، مبادا گرسنه و بی سرپرست بمانند.
۵/ خدا را ! خدا را ! درباره همسایگان، پیغمبر آن قدر سفارش همسایگان را کرد که ما گمان کردیم میخواهد آنها را در ارث شریک کند.
۶/ خدا را ! خدا را ! درباره قرآن، مبادا دیگران در عمل به قرآن بر شما پیشی گیرند.
۷/ خدا را ! خدا را ! درباره نماز، نماز پایه دین شما است.
۸/ خدا را ! خدا را ! درباره کعبه خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک بماند مهلت داده نخواهید شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند کرد.
۹/ خدا را ! خدا را ! درباره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نکنید.
۱۰/ خدا را ! خدا را ! درباره زکات، زکات آتش خشم الهی را خاموش میکند.
۱۱/ خدا را ! خدا را ! درباره ذریه پیغمبرتان، مبادا مورد ستم قرار بگیرند.
۱۲/ خدا را ! خدا را ! درباره صحابه و یاران پیغمبر، رسول خدا درباره آنها سفارش کرده است.
۱۳/ خدا را ! خدا را ! درباره فقراء و تهیدستان، آنها را در زندگی شریک خود سازید.
۱۴/ خدا را ! خدا را ! درباره بردگان، که آخرین سفارش پیغمبر درباره اینها بود.
۱۵/ کاری که رضای خدا در آن است در انجام آن بکوشید و به سخن مردم ترتیب اثر ندهید.
۱۶/ با مردم به خوشی و نیکی رفتار کنید، چنانکه قرآن دستور داده است.
۱۷/ امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید، نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هر چه نیکان شما دعا کنند دعای آنها مستجاب نخواهد شد.
۱۸/ بر شما باد که بر روابط دوستانه میان خود بیفزایید، به یکدیگر نیکی کنید، از کناره گیری از یکدیگر و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید.
۱۹/ کارهای خیر را به مدد یکدیگر و اجتماعاً انجام دهید، و از همکاری در مورد گناهان و چیزهایی که موجب کدورت و دشمنی میشود بپرهیزید.
۲۰/ از خدا بترسید که، کیفر خدا شدید است.
خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد، و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما و احترام پیغمبر خود را حفظ کنند. همه شما را به خدا میسپارم. سلام و درود حق بر همه شما". پس از این وصیت دیگر سخنی جز « لا اله الا الله » از علی شنیده نشد، تا جان به جان آفرین تسلیم کرد.
خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم
دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم
بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم
پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم
ما کشتهی نفسیم و بس آوخ که برآید
از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت
ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم
دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست
نامرد که ماییم چرا چرا دل بسرشتیم
ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت
ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
واماندگی اندر پس دیوار طبیعت
حیفست دریغا که در صلح بهشتیم
چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند
یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم
ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز
کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم
کر خواجه شفاعت نکند روز قیامت
شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم
باشد که عنایت برسد ورنه مپندار
با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم
سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان
یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم



ثمره ازدواج مبارك علي عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام پنج فرزند به نام هاي حسن، حسين، زينب، ام كلثوم و محسن است.
بنابر آنچه كه از امام صادق عليه السلام رسيده است «محسن» كه آخرين فرزند زهرا بود، بر اثر تجاوز و هجوم دشمنان اسلام به خانه آن حضرت، در شكم مادر جان داد و به دنبال اين حادثه دردناك و صدماتي كه بر جسم فاطمه عليها السلام وارد آمد، آن حضرت بيماري شديد پيدا كرد و به شهادت رسيد.
زينب، سومين فرزند مهد ولايت است كه به احتمال قوي در سال ششم هجرت در مدينه چشم به جهان گشود.
زينب، يعني زينت پدر و اين نامي است كه خداوند براي دختري انتخاب كرد ، كه با انجام رسالت خويش زينت بخش تاريخ شد و موجب افتخار و سرافرازي خاندان وحي و ولايت گشت. و اين است كه نام زينب در تاريخ كربلا كه تاريخ جاودانگي اسلام و تشيع است، به خاطر فداكاريهايش، زيبا،درخشان و جاوداني است.
مراسم نامگذاري اين درّ ولايت را در تاريخ اين گونه ميخوانيم:
هنگام ولايت زينب كبري، چون رسول خدا در سفر بود، فاطمه از همسرش علي درخواست كرد كه نامي براي فرزندشان انتخاب كند. علي عليه السلام در جواب فرمود: من بر پدرت سبقت نميگيرم، صبر ميكنيم تا پيامبر از سفر برگردد. چون پيامبر بازگشت و خبر ولادت نوزاد زهرا را از زبان علي سلام شنيد فرمود: فرزندان فاطمه فرزندان منند ولي خداوند در باره آنان تصميم ميگيرد.
بعد از آن جبرئيل نازل شد و پيام آورد كه خداوند سلام ميرساند و ميفرمايد: نام اين دختر را زينب بگذاريد كه اين نام را در لوح محفوظ نوشتهام. آن گاه رسول خدا زينب را گرفت و بوسيد و فرمود: توصيه ميكنم كه همه اين دختر را احترام كنند، كه او مانند خديجه كبري است.
نشسته ای و صحبت میکنند. ابتدا حرف از سهمیه بندی بنزین
میشود و شرایط و خرید لیزینگ خودرو و قسط و ...
خب، بد و بیراه به دولت و مجلس و غیره که در این موارد
طبیعی به نظر میاد، شرح ما وقع نمیخواهد. اما توضیح میده از کارش. البته شغل دوم.
یه پژو آردی مدل 85 رو از ایران خودرو با شرایط لیزینگ
میخری. قیمت اولیه 6.7 میلیون بوده، اما چون سود 17 درصد داشته برای تو 10.4 آب
میخوره و با خرجهایی که برای از بین بردن آثار آردی بودن میکنی میکنه به عبارتی 11
چوق. عصره، بعد از شغل اول میرن (یا بهتره بگم میرفتن) یه آژانس حوالی پاسداران. در
ابتدای کار 800 لیتر بنزین در کارت مبارک قرار داشته، صاحب آژانس میگه اگه شماره
از سازمان بگیرم هر ماه 600 تا میاد تو کارتت. پس به کوب کار میکنه. اما چی کار؟
زنگ میزنه، میگه بیا، میری میگه این کارتون رو ببر فلان جا،
کی میرسی؟ مپرسه چی هست توش؟ میگه تو ببر، کی میرسی؟ با اصرار که چی هست؟ باز
میکنه و بله، مشروب. پس هزینه چندین برابر میشه، "چون خطر حمل زیاده"
چرا؟ چون یه جایی در زعفرانیه منتظر این آب شنگولی ها هستن به جهت احتمالا آمپول
زدن! و الی ماشاء الله
اینکه مشکلات میخوره به زندگی من، به سهمیه بندی بنزین
مربوط میشه یا ربا در خریدهای لیزینگ، حمل مشروب که مال حرام به یقین هست و ...؟
میگن وقتی مشکلی بهتون خورد، نماز استغفار بخونید چون ممکنه
گناهان کوچکی کرده باشید که بدون استغفار مونده باشن و زیاد شده باشن، یا مثلا به
خدا بگید من از تمما کسایی که به نظرم به من بدی کردم میگذرم، تو هم از من بگذر و
مشکلم رو حل کن و ...
قضاوت با خودتون
و ما را چه شد؟ قیلوله ی نیمروز کجایمان برده است؟ نه از گذشته درس گرفتیم و نه بر آینده طرح زدیم. آرزوهایمان چرتی بر چشمان آورده است که پریدن در حوض خانه مادر بزرگ هم دیگر بیدارمان نمیکند. آفتاب روز از خواب بیدارمان میکند و دعای سحر آزارمان میدهد.
بر خود غافلیم، همانطور که بر اعمالمان. نه طرحی داریم برای برگشت و نه برنامه ای هرچند بلند مدت برای آخرت. نه گناهی کنار میزنیم و نه حسنه ای پیش میکشیم. غرغر شکم را ترجیح میدهیم بر نماز اول وقت و چَه چَه استاد را بر ندای حی علی الصلاة منادی. کتاب فلانک را آنقدر ورق میزنیم تا جواب کاهش هزینه ی متد فلان را بیابیم ولی چشم میبندیم بر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ.
شعبان را با شربت نیمهاش شناختیم و رمضان را با جوشن قدرش. خدا را شکر که این را شناختیم. اما بس است؟ حق است علی در شعبان ندا دهد اِلهی اِن اَخَذتَنی بِجُرمی اَخَذتُکَ بِعَفوِک و ما افسوس بخوریم بر دیگران در حالیکه چرک نفسمان زخم دل را آنچنان احاطه کرده که هیچ طبیبی جز خدایمان درمانش نداند؟ چه میشود ما را که علی ندا دهد اِلهی لا تَقطَع مِنکَ رَجائی و ما بر خدا تند شویم که چرا آن که خواستم نشد؟
ای کاش نابینای ظاهر بودیم و اینچنان بر ذلت خود چشم نمیبستیم. برای قهقه و ملودی و هوای گریه استادک ساعتها وقت اگر گذاشتیم ای کاش به الله اکبر فرشته ها نیز لبیکی میگفتیم و صورتی خیس میکردیم و الله اکبری میگفتیم. نمازمان رها شدن از فنر نبود و کلاممان نیش بر دیگران نمیشد. تفریحمان بر جایش بود و عبادتمان با برنامه تر.
میدانم، هم نماز میخوانیم و هم روزه میگیریم. صدقه میدهیم و بر مصیبت حسین اشک میریزیم. همه را میدانم. اما حق بندگی "فقط" همین است؟ خدایی که از خلوت ما از خودمان بیشتر آگاه است پرده کنار نمیزند، اما ما را چه شد که فقط (که خدا کند حداقل همین باشد) وقت بلا العفو گو میشویم؟
نمیتوانم بگویم میشنوم ندای رمضان را وقتی گشوهایم پر است از خنده ی شیطان. اما یک چیز را میدانم. خدایی که پرده از من کنار نزد همانی است که یوسف از عشقش چشم بر زلیخا بست و علی سَریعَ الرِضا خواندش. به ندا و توبه و برگشتی میپذیرد و به اشکی نوازشت میکند. کودکی کارمان شده، اما پدری صفت خدایمان است. دل بریدن آرزوی شیطان است و دل بستن به مغفرتش مسبب خشم او.
میخواهم یکبار شده قبل از قدر (اگر عمری باقی باشد) پرونده ام را باز کنم و حساب و کتابی کنم. این بار دوست ندارم به وسوسه ی شیطان به امید قدر چشم بر بندم و کتاب همچنان بسته نگاه دارم و بگویم العفو برای بعد. دیگر دوست ندارم سجده نماز مغرب را در چرت نمیه شب تمام کنم و قنوت صبحم را با خمیازه و درخشش آفتاب همراه کنم. میخواهم عهدی ببندم.
خدایا آنقدر تهی هستم و دون که از سخن عاجزم مگر آنکه کلام بهترین بنده ات را به سویت روانه سازم که گفت اِن دَنا اَجَلی و لَم یُدنِنی مَنکَ عَمَلی فَقَد جَعَلتَ الاِقرارَ بّالذَنبِ اِلَیکَ وَسیلَتی (اگر اجلم نزدیک شد و اعمالم مرا به تو نزدیک نساخت من نیز اقرار به گناهانم را وسیله قرار میدهم)
اما آقا خداییش عجب زاگالها دارن به خاموشی سیر میکنن - بابا بیاید حداقل همون کامنتهای خوشگل خودتون رو با اسم اونر بذارید
<وب قشنگی داری. لینکت کردم>
نه مفهوم وبلاگ و وب رو یدونه نه لینک رو. تازه خود آدم لینک میکنه. فک کن. آدم لینک بشه![]()
سفرنامه شمال رو که رفتید بنویسید. منتظر داستانها زیابی شما و شما و البته شما هستیم. (من و حسین البته)
اینجا هنوز تعطیل نشده
ما هنوز فعالیم
پس نتیجه میگیریم هنوز ...
![]()
![]()
![]()
Little John came into the kitchen and told his mom, "Mom, i want a bike for my birthday". Mom said, "John, go to your room and think about how
you behaved this year. Then write a letter to God and tell him why you deserve a bike for your birthday". John sat down to write a letter to God.
Letter No.1 : Dear God, I have been a very good boy this year and i would like a bike for my birthday, and i want a Red one, Your friend, John.
John knew he had not been a good boy that year, so he tore up that letter and started a new one.
Letter No.2 : Dear God, I have been an "OK" boy this year. I still would like a bike for my birthday.
He knew that was not true either, so he tore up that one and started another.
Letter No.3 : Dear God, I know i have not been a good boy this year. But i promise i will be a good boy if you give me a bike for my birthday.
He knew he can never be a good boy and that letter wont get him a bike. So, he tore up that one too.
He went out of the house, walked down the street to the church and went up to the altar. He looked around to see if anyone was watching him. He bend down and picked up the statue of the Virgin Mary, slipped it under his shirt, ran out of the church, down the street, into his house and up to his room. He began a new letter to God :
Dear God, I HAVE GOT YOUR MOM. IF YOU WANT TO SEE HER AGAIN, SEND ME A RED BIKE. Signed, YOU KNOW WHO! ![]()
خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!
پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای تابیده و صدای کُرَ اش مرا به یاد سرندی پیتی می اندازد!
مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب حیف نون ببینی! جیش کنی تو شلوارت!
مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!
آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.
آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!
نمیدونم چی شد یهو رفتم به وبلاگ قبلی. یهو چشمم افتاد به عبارت انباری که میگفت اینجا خبرهایی از قدیما داره. رفتم و دو تا پست اول وبلاگ رو دیدم. فکر میکنید چی دیدم؟ ببینید:
پست اول: (همزمان با تولد من
)
يكشنبه، 28 اردیبهشت، 1382
یه وبلاگ خوب
با سلام خدمت دوستان سرداری
از امروز وبلاگ یوتی پارتی شروع به کار می کند.
هادی فرقانی - اونر محترم(زرشک)
¤ نوشته شده در ساعت 15:1 توسط utparty
پست دوم:
سه شنبه، 30 اردیبهشت، 1382
ما ثوثول بازی نداريم
اين وبلاگ يه فرق اساسی با بقيه وبلاگ ها دارد د اون اينه که اين وبلاگ برای يک نفر نيست بلکه برای يه گروهه. يعنی همه گروه می تونن در اين وبلاگ بنويسن و مانعی نداريم و شايد اولين وبلاگی باشه که توی اون ميشه نظرات تعداد زيادی رو ديد و مطلب بيشتری نسبت به ديگر وبلاگها پيدا کرد.
با پای دلم قدم زدن ، آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر هميشه من ثبت می شود
آن لحظه ها ، عزيزترين يادگار تو
يا علی
هادی - اونر محترم
¤ نوشته شده در ساعت 0:18 توسط utparty
چندبار شعر رو بخونید. فکرش رو بکنید. یه زمانی هادی این رو برای یه سری زاگال نوشته بوده. الان داره همین شعر رو واسه ...
این هم کامنتهای پست اول:
گفتگويي که واقعا روی فرکانس اضطراری کشتيرانی روی کانال 106 سواحل Finisterra (Galicia) ميان اسپانيياييها و آمرييکائييا در 16 اکتبر 1997 ضبط شده.
اسپانيائييا ( با سر و صدای متن): A-853 با شما صحبت ميکند. لطفا 15 درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب کنيد. شما داريد مستقيما بطرف ما می آييد. فاصله 25 گره دريايي.
آمريکائييها ( با سرو صدای متن): ما بشما پيشنهاد ميکنيم 15 درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکيد.
اسپانيائييا : منفی. تکرار ميکنيم. 15 درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد.
آمريکائييها ( يک صدای ديگر) : کاپيتان يک کشتی ايالات متحده آمريکا با شما صحبت ميکند. بشما اخطار ميکنيم 15 درجه بشمال بچرخيد تا تصادف نشود.
اسپانيائيها : اين پيشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه. بشما پيشنهاد ميکنيم 15 درجه به جنوب بچرخيد تا باما تصادف نکنيد.
آمريکائيها (با صدای عصبانی) : کاپيتان ريچارد جمس هاوارد فرمانده ی ناو هواپيما بر يو اس اس لينکلن با شما صحبت ميکند . دو رزمناو 6 ناو منهدم کننده 5 ناوشکن 4 زير دريايي و تعداد زيادی کشتی های پشتيبانی ما را اسکورت ميکنند. بشما پيشنهاد نمی کنم. بشما دستور ميدهم راهتان را 15 درجه بشمال عوض کنيد. در غير اينصورت مجبور هستيم اقدامات لازمی برای تضمين امنيت اين ناو اتخاذ کنيم. لطفا بلافاصله اطاعت کنيد و از سر راه ما کنار رويد!!!
اسپانيائيها : خوان مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت ميکند. ما دو نفر هستيم و يک سگ دو وعده غذا 2 قوطی آبجو و يک قناری که فعلا خوابيده ما را اسکورت ميکنند. پشتيبانی ما ايستگاه راديوئی زنجيره ی ديال ده لا کورونيا و کانال 106 اضطراری دريائی است. ما به هيچ طرفی نمی رويم زيرا ما روی زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايی A-853 Finisterra روی سواحل سنگی گاليسيا هستيم و هيچ تصوری هم نداريم که اين چراغ دريايي در کدام سلسله مراتب از چراغ های دريای اسپانيا قرار دارد. شما ميتوانيد هر اقدامی که به صلاحتان باشد را اتخاذ کنيد و هر غلطی که ميخواهيد بکنيد تا امنيت کشتی کثافتتان را که بزودی روی صخره ها متلاشی ميشود تضمين کنيد. بنابراين بازهم اصرار ميکنيم و بشما پيشنهاد ميکنيم عاقلانه ترين کار را بکنيد و راه خودتان را 15 درجه ی جنوبی تغيير دهيد تا از تصادف اجتناب کنيد.
آمريکائيها : آهان باشد. گرفتيم. ممنون.
تمام شد. ماه خدا، ماه برکت، ماه مغفرت، ماه رحمت خاصة خدا، همه تمام شد. شبهای قدر چه خواب و چه بیدار گذشتند. آنهمه ثواب برای خواندن هر آیه رفت. دعای بی مشقت اجابت شدن، گذشت. دیگر هنگام اذان مغرب میلیون میلیون بخشیدن مردم، گذشت.
کجا رفتند بک یا الله، چه شدند الهی العفو، کی میرسد دوباره خواندن انا الفقیر الذی ...، چه شدند اللهم طهر قلبی من النفاق و عملی من الریا و لسانی من الکذب و عینی من الخیانة
عید رمضان آمد و کاه رمضان رفت --- صد شکر که این آمد و صد آه که آن رفت
این دفعه دومی بود که با تمام وجود حس آدمی رو که وقت مرگش رسیده و به پشت سرش نگاه میکنه، و گذشته ی خراب رو میبینه و افسوس میخوره. یکبار روزهای آخر حج بود که چشمم به خونه خدا افتاد و یک لحظه فاصله خودم رو تا کعبه تجسم کردم و ...
و یکبار هم امروز بود دم افطار. وقتی احساس کردم که ممکنه فردا عید باشه فقط دوست داشتم زار بزنم. چه حس سنگینی بود. وقتی فکر میکنم نکنه وقت جون دادن، بر گردم و ببینم جوونیم به غفلت گذشت و میان سالی به جهل و پیری به ضعف (تازه اگه عمری باشه و اینها رو ببینم) دستهام رو بالا میبرم و میگم: خدایا اگه قراره بقیه عمرم هم همین باشه، بگیر که بیشتر از تو دور نشم.
فکر میکنم و میبینم علی اخوان رفته یه کشور دیگه، بجه ها مثل قبل سراغش رو نمیگیرن. تازه اون گاهی یه شکلک رو روشن میکنه و بچه ها یادش میافتن. اما وقتی دیگه علیرضایی نباشه، کی میگه خدا بیامرزدش. ممصادق فقط یه زن گرفت دیگه خبری ازش نیست، سلمان رو بگو که میخواد بترکونه. دیگه شوخی و جدیم مسخره شده، نه؟ چی بگم. بیاید بیشتر همدیگه رو دعا کنیم. نه واسه اینکه دنیای بهتری داشته باشیم. نه. این حرف خدا بد به دلم نشست که شما کار آخرت خودتون رو اصلاح کنید، من کار دنیاتون رو اصلاح میکنم. دعا کنیم علیرضا ی امسال با سال پیش فرق داشته باشه. سلمان اون سلمان نباشه. صادق همون صادق نباشه. نمیگم ما بدیم (و البته هرگز نمیگم خوبیم) ولی دعا کنیم از بهترینها باشیم. نه اینکه نمک بخوریم و نمکدون بشکونیم. نه مثل الان تو بغل مولا باشیم و به صورتش چنگ بزنیم. وقت درد و گرفتاری هم سر کج کنیم و بریم بگیم: خدا شرمنده. و صد هزار مرتبه شکر که خدا هنوز توفیق این سر کج کردنها رو بهمون میده.
دوست دارم یکبار هم که شده برم پیش خدا، چشم تر کنم و بگم خدا اومدم برای خودت، اومدم فقط از عبد و مولا بگم. نه از درد و غم و غصه و اعتراف گناهانی که قومها بابتش عذاب شدن.
میگن کسیکه شب قدر رو درک نکرد، بالاترین امیدش در روز عرفه است برای بخشیده شدن (نه اینکه وقتهای دیگه در خدا به روش بسته س، نه. منظور اینکه روز عرف خدا بی بهونه میبخشه. کافیه بگیم خدا!). اما اگه غفلت کنیم و فکر کنیم عمرمون حتما تا اون موقع قد میده ......
بچه ها، زاگالهای با مرام، میدونم مسخره بازی هم حدی داره. اما چطور بگم دعام کنید که وقتی رسید به ته نوشته بگید خدایا هدایتش کن. چطور بنویسم که از ته قلب بگید خدایا عاقبت به خیرش کن. چی بگم که درموندگی یه بدبخت که تو راه خدا مونده رو ببینید و بگید خدایا دستش رو بگیر. فقط میگم، دعا کنید. نه من رو، همه رو. حداقل همین زاگالها رو. دعا کنید
|
چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم |
|
گه از آن سوی کشندم، گه از این سوی کشندم |
|
ز کشاکش چو کمانم، به کف گوش کشانم |
|
قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم |
|
مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی |
|
به نحوسیش بگریم، به سعودیش بخندم |
|
به سما و به بروجش، به هبوط و به عروجش |
|
نفسی همتک بادم، نفسی من هلپندم |
|
نفسی آتش سوزان، نفسی سیل گریزان |
|
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم |
|
نفسی فوق طباقم، نفسی شام و عراقم |
|
نفسی غرق فراقم، نفسی راز تو رندم |
|
نفسی همره ماهم، نفسی مست الهم |
|
نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم |
|
نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم |
|
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم |
|
بزن ای مطرب قانون، هوس لیلی و مجنون |
|
که من از سلسله جستم، وتد هوش بکندم |
|
به خدا که نگریزی، قدح مهر نریزی |
|
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم |
|
هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر |
|
که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم |
|
بده آن باده جانی ز خرابات معانی |
|
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم |
|
بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی |
|
که نمییابد میدان بگو حرف سمندم |
سفيان ثوری كه در مدينه میزيست، بر امام صادق وارد شد. امام را ديد جامعهای سپيد و بسيار لطيف مانند پرده نازكی كه ميان سفيده تخم مرغ و پوست آن است و آن دو را از هم جدا میسازد - پوشيده است. به عنوان اعتراض گفت:"اين جامه سزاوار تو نيست. تو نمیبايست خود را به زيورهای دنيا آلوده سازی، از تو انتظار میرود كه زهد بورزی و تقوی داشته باشی وخود را از دنيا دور نگهداری."
امام:"میخواهم سخنی به تو بگويم، خوب گوش كن كه از برای دنيا و آخرت تو مفيد است. اگر راستی اشتباه كردهای و حقيقت نظر دين اسلام را درباره اين موضوع نمیدانی، سخن من برای تو بسيار سودمند خواهد بود. اما اگر منظورت اين است كه در اسلام بدعتی بگذاری و حقايق را منحرف و وارونه سازی، مطلب ديگری است. و اين سخنان به تو سودی نخواهد داد. ممكن است تو وضع ساده و فقيرانه رسول خدا و صحابه آن حضرت را در آن زمان، پيش خود مجسم سازی و فكر كنی كه يك نوع تكليف و وظيفهای برای همه مسلمين تا روز قيامت هست كه عين آن وضع را نمونه قرار دهند، و هميشه فقيرانه زندگی كنند. اما من به تو بگويم كه رسول خدا در زمانی و محيطی بود كه فقر و سختی و تنگدستی بر آن مستولی بود. عموم مردم از داشتن لوازم اوليه زندگی محروم بودند. وضع خاص زندگی رسول اكرم و صحابه آن حضرت مربوط به وضع عمومی آن روزگار بود. ولی اگر در عصری و روزگاری وسائل زندگی فراهم شد، و شرائط بهره برداری از موهبتهای الهی موجود گشت، سزاوارترين مردم برای بهره بردن از آن نعمتها نيكان و صالحانند، نه فاسقان و بدكاران، مسلمانانند نه
كافران."تو چه چيز را در من عيب شمردی ؟ ! به خدا قسم من در عين اينكه میبينی كه از نعمتها و موهبتهای الهی استفاده میكنم، از زمانی كه به حد رشد و بلوغ رسيدهام، شب و روزی بر من نمیگذرد مگر آنكه مراقب هستم كه اگر حقی در مالم پيدا شود فورا آن را به موردش برسانم."
سفيان نتوانست جواب منطق امام را بدهد، سرافكنده و شكست خورده بيرون رفت، و به ياران و هم مسلكان خود پيوست، و ما جرا را گفت، آنها تصميم گرفتند كه دسته جمعی بيايند و با امام مباحثه كنند.جمعی به اتفاق آمدند و گفتند:"رفيق ما نتوانست خوب دلائل خودش را ذكر كند، اكنون ما آمدهايم با دلايل روشن خود تو را محكوم سازيم."
امام:"دليلهای شما چيست ؟ بيان كنيد".
جمعيت:"دليلهای ما از قرآن است".
امام:"چه دليلی بهتر از قرآن ؟ بيان كنيد آماده شنيدنم".
جمعيت:"ما دو آيه از قرآن را دليل بر مدعای خودمان و درستی مسلكی كه اتخاذ كردهايم میآوريم، و همين ما را كافی است. خداوند در قرآن كريم يك جا گروهی از صحابه را اين طور ستايش میكند:"در عين اينكه خودشان در تنگدستی و زحمتند، ديگران را بر خويش مقدم میدارند. كسانی كه از صفت بخل محفوظ بمانند، آنهايند رستگاران". در جای ديگر قرآن میگويد:"در عين اينكه بغذا
احتياج و علاقه دارند، آن را به فقير و يتيم و اسير میخورانند."
همينكه سخنشان به اينجا رسيد، يك نفر كه در حاشيه مجلس نشسته بود و به سخنان آنها گوش میداد گفت:"آنچه من تاكنون فهميدهام اين است كه شما خودتان هم به سخنان خود عقيده نداريد، شما اين حرفها را وسيله قرار دادهايد تا مردم را به مال خودشان بی علاقه كنيد، تا به شما بدهند و شما عوض آنها بهرهمند شويد، لهذا عملا ديده نشده كه شما از غذاهای خوب احتراز و پرهيز داشته باشيد.
امام:"عجالة اين حرفها را رها كنيد، اينها فائده ندارد". بعد رو به جمعيت كرد و فرمود:"اول بگوييد آيا شما كه به قرآن استدلال میكنيد، محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ قرآن را تميز میدهيد، يا نه ؟ !
هركس از اين امت كه گمراه شد از همين راه گمراه شد كه، بدون اينكه اطلاع صحيحی از قرآن داشته باشد به آن تمسك كرد".
جمعيت:"البته فی الجمله اطلاعاتی در اين زمينه داريم، ولی كاملا نه".
امام:"بدبختی شما هم از همين است. احاديث پيغمبر هم مثل آيات قرآن است، اطلاع و شناسايی كامل لازم دارد". "اما آياتی كه از قرآن خوانديد: اين آيات بر حرمت استفاده از نعمتهای الهی دلالت ندارد. اين آيات مربوط به گذشت و بخشش و ايثار است. قومی را ستايش میكند كه در وقت معينی ديگران را بر خودشان مقدم داشتند و مالی را كه بر خودشان حلال بود به ديگران دادند، و اگر هم
نمیدادند گناهی و خلافی مرتكب نشده بودند. خداوند به آنان امر نكرده بود كه بايد چنين كنند، و البته در آن وقت نهی هم نكرده بود كه نكنند، آنان به حكم عاطفه و احسان، خودرا در تنگدستی و مضيقه گذاشتند و به ديگران دادند. خداوند به آنان پاداش خواهد داد. پس اين آيات با مدعای شما تطبيق نمیكند، زيرا شما مردم را منع میكنيد و ملامت مینماييد، بر اينكه مال خودشان و نعمتهائی كه خداوند به آنها ارزانی داشته استفاده كنند. "آنها آن روز آن طور بذل و بخشش كردند، ولی بعد در اين زمينه دستور كامل و جامعی از طرف خداوند رسيد، حدود اين كار را معين كرد. و البته اين دستور كه بعد رسيد ناسخ عمل آنهاست، ما بايد تابع اين دستور باشيم نه تابع آن عمل.
"خداوند برای اصلاح حال مؤمنين و به واسطه رحمت خاص خويش، نهی كرد كه شخص، خود و عائله خود را در مضيقه بگذارد، و آنچه در كف دارد به ديگران بخشد، زيرا در ميان عائله شخص، ضعيفان و خردسالان و پيران فرتوت پيدا میشوند كه طاقت تحمل ندارند. اگر بنا شود كه من گرده نانی
كه در اختيار دارم انفاق كنم، عائله من كه عهدهدار آنها هستم تلف خواهند شد. لهذا رسول اكرم (ص) فرمود:"كسی كه چند دانه خرما يا چند قرص نان، يا چند دينار دارد و قصد انفاق آنها را دارد، در درجه
اول بر پدر و مادر خود بايد انفاق كند، و در درجه دوم خودش و زن و فرزندش، و در درجه سوم خويشاوندان و برادران مؤمنش، و در درجه چهارم خيرات و مبرات". اين چهارمی بعد از همه آنهاست. رسول خدا وقتی كه شنيد مردی از انصار مرده و كودكان صغيری از او باقی مانده، و او دارايی
مختصر خود را در راه خدا داده است فرمود:"اگر قبلا به من اطلاع داده بوديد، نمیگذاشتم او را در قبرستان مسلمين دفن كنند. او كودكانی باقی میگذارد كه دستشان پيش مردم در از باشد !"
"پدرم امام باقر برای من نقل كرد كه رسول خدا فرموده است:"هميشه در انفاقات خود از عائله خود شروع كنيد، به ترتيب نزديكی، كه هر كه نزديكتر است مقدمتر است".
علاوه برهمه اينها، در نص قرآن مجيد، از روش و مسلك شما نهی میكند ، آنجا كه میفرمايد:
"متقين كسانی هستند كه در مقام انفاق و بخشش نه تند روی میكنند و نه كند روی، راه اعتدال و ميانه را پيش میگيرند". در آيات زيادی از قرآن نهی میكند از اسراف و تند روی در بذل و بخشش
، همان طور كه از بخل و خست نهی میكند، قرآن برای اين كار حد وسط و ميانه روی را تعيين كرده است، نه اينكه انسان هر چه دارد به ديگران بخشد، و خودش تهی دست بماند، آنگاه دست به دعا بردارد كه خدايا به من روزی بده. خداوند اين چنين دعايی را هرگز مستجاب نمیكند، زيرا پيغمبر اكرم فرمود: خداوند دعای چند دسته را مستجاب نمیكند.
الف - كسی كه از خداوند بدی برای پدر و مادر خود بخواهد.
ب - كسی كه مالش را به قرض داده از طرف، شاهد و گواه و سندی نگرفته باشد، و او مال را خورده است. حالا اين شخص دست به دعا برداشته از خداوند چاره میخواهد. البته دعای اين آدم مستجاب نمیشود، زيرا او به دست خودش راه چاره را از بين برده، و مال خويش را بدون سند و گواه به او داده است.
ج - كسی كه از خداوند دفع شر زنش را بخواهد، زيرا چاره اين كار در دست خود شخص است، او میتواند اگر واقعا از دست اين زن ناراحت است ، عقد ازدواج را باطلاق فسخ كند.
د - آدمی كه در خانه خود نشسته و دست روی دست گذاشته، و از خداوند روزی میخواهد، خداوند در جواب اين بنده طمع كار جاهل میگويد: "بنده من ! مگر نه اينست كه من راه حركت و جنبش را برای تو باز كردهام ؟ ! مگر نه اينست كه من اعضاء و جوارح صحيح به تو دادهام ؟ ! به تو دست و پا و چشم و گوش و عقل دادهام كه ببينی و بشنوی و فكر كنی و حركت نمايی و دست بلند كنی ؟ ! در خلقت همه اينها هدف و مقصودی در كار بوده. شكر اين نعمتها به اينست كه تو اينها را به كار واداری. بنابراين من بين تو و خودم حجت را تمام كردهام كه در راه طلب گام برداری، و دستور مرا راجع به سعی و جنبش اطاعت كنی، و بار دوش ديگران نباشی. البته اگر با مشيت كلی من سازگار بود، به تو روزی وافر خواهم داد، و اگر هم به علل و مصالحی زندگی تو توسعه پيدا نكرد، البته تو سعی خود را كرده وظيفه خويش را انجام دادهای و معذور خواهی بود.
ه - كسی كه خداوند به او مال و ثروت فراوان داده و او با بذل و بخششهای زياد آنها را از بين برده است، و بعد دست به دعا برداشته كه خدايا به من روزی بده، خداوند در جواب او میگويد: "مگر من به تو روزی فراوان ندادم ؟ چرا ميانه روی نكردی ؟ !". "مگر من دستور نداده بودم كه در بخشش بايد ميانه روی كرد ؟ !""مگر من از بذل و بخششهای بيحساب نهی نكرده بودم ؟"
و - كسی كه درباره قطع رحم دعا كند، و از خداوند چيزی بخواهد كه مستلزم قطع رحم است، ( يا كسی كه قطع رحم كرده بخواهد درباره موضوعی دعا كند.). "خداوند در قرآن كريم مخصوصا به پيغمبر خويش طرز و روش بخشش را آموخت، زيرا داستانی واقع شد كه مبلغی طلا پيش پيغمبر بود، و او
میخواست آنها را به مصرف فقرا برساند، و ميل نداشت حتی يكشب آن پول در خانهاش بماند، لهذا در يكروز تمام طلاها را به اين و آن داد. بامداد ديگر سائلی پيدا شد و بااصرار از پيغمبر كمك میخواست، پيغمبر هم چيزی در دست نداشت كه به سائل بدهد، از اينرو خيلی ناراحت و غمناك شد.
اينجا بود كه آيه قرآن نازل شد، و دستور كار را داد، آيه آمد كه:"نه دستهای خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش كه بعد تهيدست بمانی و مورد ملامت فقرا واقع شوی"
اينها است احاديثی كه از پيغمبر رسيده، آيات قرآن هم مضمون اين احاديث را تأييد میكند، و البته كسانی كه اهل قرآن و مؤمن به قرآنند به مضمون آيات قرآن ايمان دارند. به ابوبكر هنگام مرگ گفته شد راجع به مالت وصيتی بكن، گفت يك پنجم مالم انفاق شود و باقی متعلق به ورثه باشد، و يك پنجم كم نيست.
ابوبكر به يك پنجم مال خويش وصيت كرد، و حال آنكه مريض حق دارد در مرض موت تا يك سوم هم وصيت كند. و اگر میدانست بهتر اينست از تمام حق خود استفاده كند، به يك سوم وصيت میكرد.
سلمان و ابوذر را كه شما به فضل و تقوی و زهد میشناسيد، سيره و روش آنها هم همين طور بود كه گفتم. سلمان وقتی كه نصيب سالانه خويش را از بيت المال میگرفت، به اندازه يك سال مخارج خود - كه او را به سال ديگر برساند - ذخيره میكرد. به او گفتند:"تو با اينهمه زهد و تقوی در فكر ذخيره سال هستی ؟ شايد همين امروز يا فردا بميری و به آخر سال نرسی ؟"او در جواب گفت:"شايد هم نمردم، چرا شما فقط فرض مردن را صحيح میدانيد. يك فرض ديگر هم وجود دارد و آن اينكه زنده بمانم، و اگر زنده بمانم خرج دارم و حوائجی دارم، ای نادانها شما از اين نكته غافليد كه نفس انسان اگر به مقدار كافی وسيله زندگی نداشته باشد، در اطاعت حق كندی و كوتاهی میكند، و نشاط و نيروی خود را در راه حق از دست میدهد، و همينقدر كه به قدر كافی وسيله فراهم شد آرام میگيرد".
و اما ابوذر، وی چند شتر و چند گوسفند داشت كه از شير آنها استفاده میكرد، و احيانا اگر ميلی در خود به خوردن گوشت میديد، يا مهمانی برايش میرسيد، يا ديگران را محتاج میديد، از گوشت آنها استفاده میكرد. و اگر میخواست به ديگران بدهد، برای خودش نيز برابر ديگران سهمی منظور میكرد. چه كسی از اينها زاهدتر بود ؟ پيغمبر درباره آنان چيزها گفت كه همه میدانيد. هيچ گاه اين اشخاص تمام دارايی خود را به نام زهد و تقوی از دست ندادند، و از اين راهی كه شما امروز پيشنهاد میكنيد كه مردم از هر چه دارند صرف نظر كنند و خود و عائله خود را در سختی بگذارند نرفتند.
من به شما رسما اين حديث را كه پدرم از پدر و اجدادش از رسول خدا نقل كردهاند اخطار میكنم، رسول خدا فرمود: "عجيبترين چيزها حالی است كه مؤمن پيدا میكند، كه اگر بدنش با مقراض قطعه قطعه بشود برايش خير و سعادت خواهد بود، و اگر هم ملك شرق و غرب به او داده شود باز برايش خير و سعادت است.
خير مؤمن در گرو اين نيست كه حتما فقير و تهيدست باشد ؟ خير مؤمن ناشی از روح ايمان و عقيده او است، زيرا در هر حالی از فقر و تهيدستی يا ثروت و بینيازی واقع شود، میداند در اين حال وظيفهای دارد و آن وظيفه را بخوبی انجام میدهد. اينست كه عجيبترين چيزها حالتی است كه مؤمن بخود
میگيرد، كه همه پيشامدها و سختی و سستيها برايش خير و سعادت میشود.
نمیدانم همين مقدار كه امروز برای شما گفتم كافی است يا برآن بيفزايم ؟
هيچ میدانيد كه در صدر اسلام، آن هنگام كه عده مسلمانان كم بود، قانون جهاد اين بود كه يك نفر مسلمان در برابر ده نفر كافر ايستادگی كند، و اگر ايستادگی نمیكرد گناه و جرم و تخلف محسوب میشد، ولی بعد كه امكانات بيشتری پيدا شد، خداوند به لطف و رحمت خود تخفيف بزرگی داد، و اين قانون را به اين نحو تغيير داد كه هر فرد مسلمان موظف است كه فقط در برابر دو كافر ايستادگی كند نه بيشتر.
از شما مطلبی راجع به قانون قضا و محاكم قضائی اسلامی سؤال میكنم: فرض كنيد يكی از شما در محكمه هست و موضوع نفقه زن او در بين است، و قاضی حكم میكند كه نفقه زنت را بايد بدهی. در اينجا چه میكند ؟ آيا عذر میآوردكه بنده زاهد هستم و از متاع دنيا اعراض كردهام ؟ ! آيا اين عذر موجه است ؟ ! آيا به عقيده شما حكم قاضی به اينكه بايد خرج زنت را بدهی، مطابق حق و عدالت است يا آن كه ظلم و جور است ؟ اگر بگوييد اين حكم ظلم و ناحق است، يك دروغ واضح گفتهايد، و به همه اهل اسلام با اين تهمت ناروا جور و ستم كردهايد، و اگر بگوييد حكم قاضی صحيح است، پس
عذر شما باطل است. و قبول داريد كه طريقه و روش شما باطل است. مطلب ديگر: مواردی هست كه مسلمان در آن موارد يك سلسله انفاقهای واجب يا غير واجب انجام میدهد، مثلا زكات يا كفاره میدهد، حالا اگر فرض كنيم معنای زهد اعراض از زندگی و مايحتاجهای زندگی است، و فرض
كنيم همه مردم مطابق دلخواه شما"زاهد"شدند، و از زندگی و ما يحتاج آن روگرداندند، پس تكليف كفارات و صدقات واجبه چه میشود ؟ تكليف زكاتهای واجب - كه به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و كشمش و غيره تعلق میگيرد - چه میشود ؟ مگر نه اينست كه اين صدقات فرض شده كه تهيدستان زندگی بهتری پيدا كنند، و از مواهب زندگی بهرهمند شوند ! اين خود میرساند كه هدف دين و مقصود از اين مقررات رسيدن به مواهب زندگی و بهرهمند شدن از آن است. و اگر مقصود و هدف دين فقير بودن بود، و حد اعلای تربيت دينی اين بود كه بشر از متاع اين جهان اعراض كند و در فقر و
مسكنت و بيچارگی زندگی كند، پس فقرا به آن هدف عالی رسيدهاند و نمیبايست به آنان چيزی داد تا از حال خوش و سعادتمندانه خود خارج نشوند. و آنان نيز چون غرق در سعادتند نبايد بپذيرند.
اساسا اگر حقيقت اين است كه شما میگوييد شايسته نيست كه كسی مالی را در كف نگاه دارد، بايد هر چه به دستش میرسد همه را ببخشد، و ديگر محلی برای زكات باقی نمیماند.
پس معلوم شد كه شما بسيار طريقه زشت و خطرناكی را پيش گرفتهايد، و به سوی بد مسلكی مردم را دعوت میكنيد. راهی كه میرويد و مردم ديگر را هم به آن میخوانيد، ناشی از جهالت به قرآن و اطلاع نداشتن از قرآن و از سنت پيغمبر و از احاديث پيغمبر است. اينها احاديثی نيست كه قابل تشكيك باشد، احاديثی است كه قرآن به صحت آنها گواهی میدهد. ولی شما احاديث معتبر پيغمبر را اگر با روش شما درست در نيايد رد میكنيد، و اين خود نادانی ديگری است. شما در معانی آيات قرآن و نكتههای لطيف و شگفت انگيزی كه از آن استفاده میشود تدبر نمیكنيد. فرق بين ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را نمیدانيد. امر و نهی را تشخيص نمیدهيد.
جواب مرا راجع به قصه سليمان بن داود بدهيد كه، از خداوند ملكی را مسألت كرد كه برای كسی بالاتر از آن ميسر نباشد خداوند هم چنان ملكی به اوداد. البته سليمان جز حق نمیخواست. نه خداوند در قرآن و نه هيچ فرد مؤمنی اين را بر سليمان عيب نگرفت كه چرا چنين ملكی را در دنيا خواسته. همچنين است داود پيغمبر كه قبل از سليمان بود. و همچنين است داستان يوسف كه به پادشاه رسما میگويد: خزانه داری را به من بده كه من هم امينم و هم دانای كار. بعد كارش به جايی رسيد كه امور كشورداری مصر تا حدود يمن به او سپرده شد، و از اطراف و اكناف - در اثر قحطی كه پيش آمد - میآمدند و آذوقه میخريدند و برمیگشتند. و البته نه يوسف ميل به عمل ناحق كرد و نه خداوند در قرآن اين كار را بر يوسف عيب گرفت. همچنين است قصه ذوالقرنين كه بندهای بود كه خدا را دوست میداشت و خدا نيز او را دوست میداشت. اسباب جهان در اختيارش قرار گرفت و مالك مشرق و مغرب جهان شد.
ای گروه ! از اين راه ناصواب دست برداريد و خود را به آداب واقعی اسلام متأدب كنيد. از آنچه خدا امر و نهی كرده تجاوز نكنيد، و از پيش خود دستور نتراشيد. در مسائلی كه نمیدانيد مداخله نكنيد، علم آن مسائل را از اهلش بخواهيد، در صدد باشيد كه ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه و حلال را از حرام باز شناسيد. اين برای شما بهتر و آسانتر و از نادانی دورتر است. جهالت را رها كنيد كه طرفدار جهالت زياد است، بخلاف دانش كه طرفداران كمی دارد. خداوند فرمود بالاتر از هر صاحب دانشی
دانشمندی است.
این قسمتی از خطبه اول نهج البلاغه است. به دقت بخونید و به جمله جمله اون دقت کنید و توقع هم نداشته باشید همه متن رو متوجه بشید.
اساس دین شناخت خداوند است و كمال شناخت او، تصدیق به وجود اوست و كمال تصدیق به وجود او، یكتا و یگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به یكتایى و یگانگى او، پرستش اوست . دور از هر شایبه و آمیزه اى و، پرستش او زمانى از هر شایبه و آمیزه اى پاك باشد كه از ذات او، نفى هر صفت شود زیرا هر صفتى گواه بر این است كه غیر از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر این است كه غیر از صفت خود است .
هركس خداوند سبحان را به صفتى زاید بر ذات وصف كند، برای او قرین و شبیه انگاشته و هر كه برای او قرینی انگارد، خدا را دوتا پنداشته و هر كه خدا را دوتا پندارد، او را به اجزایش تقسیم كرده و هر كه به اجزایش تقسیم كند، او را ندانسته و نشناخته است . و هر كه او را ندانسته به سوى اشارت كند و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد، او را بر شمرده است و هر كه گوید كه خدا در لكه داریست ، خدا را درون چیزى قرار داده و هر كه گوید كه خدا بر روى چیزى جاى دارد، دیگر جایها را از وجود او تهى كرده است .
خداوند همواره بوده است و از عیب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد؛ با هر چیزى هست ، ولى نه به گونه اى كه همنشین و نزدیك او باشد؛ غیر از هر چیزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد. كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها. به آفریدگان خود بینا بود، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند. تنها و یكتاست زیرا هرگز او را یار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشویش گردد. موجودات را چنانكه باید بیافرید و آفرینش را چنانكه باید آغاز نهاد. بى آنكه نیازش به اندیشه اى باشد یا به تجربه اى كه از آن سود برده باشد یا به حركتى كه در او پدید آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشویش شود. آفرینش هر چیزى را در زمان معینش به انجام رسانید و میان طبایع گوناگون ، سازش پدید آورد و هر چیزى را غریزه و سرشتى خاص عطا كرد. و هر غریزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد، پیش از آنكه بر او جامه آفرینش پوشد، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پیچ و خم هر كارى را مى دانست .
نیمه شعبان امسال داره میرسه، خیلی زود هم میگذره و اگه خدا عمری بده، شاید سال دیگه بهش برسیم. شما رو نمیدونم، اما من دیگه نمیتونم سال دیگه نیمه شعبان رو ببینم و بهم بگن شاید این جمعه بیاید، شاید --- پرده از رخ بگشاید، شاید. دیگه از اینکه دعای ندبه بخونم و بگم عُبیدُکَ المبتلی، و اَرِه سَیِدَهُ یا شَدید القُوی در حالیکه روزم رو به گناه سر میکنم و شب رو به خواب، خسته شدم. ولی همیشه دعا میکنم اللهم ارنی الطلعت الرشیده، شاید من لیاقت دیدن جمال امام رو ندارم، اما مطمئن هستم اگه بیاد همه چیز حله، همه چیز. وقتی فکر میکنم این چشمهایی که تو این شهر بی مایه که نمیدونم کدوم آدمی هر طرفش زده تهران، شهر اخلاق، هر روز باید به آدمهایی نگاه کنه که یا سینه ها رو باز کردن، یا پاچه ها رو بالا زدن، یا دست به دست یار! دارن قدم میزنن، وسط مردم لب میگیرن و تو پارک س-ک-س میکنن، چطور میتونه صورت آدمی رو ببینه که وعده ی خداست و وسیله روزی رسیدن از خدا به خلق خدا.
این عبارت رو بارها شنیدیم، شایدم کلی تست هم برای کنکور زده باشیم که پیامبر گفت:
من مات ولم يعرف امام زمانه فقد مات ميتة جاهلية
هرکس بمیرد و اما زمان خود را نشناسد، در جاهلیت مرده است.
دو تا نکته است، نکته اول اینکه خدا در قرآن میگه: کل نفس ذائقة الموت. تمام نفسها مرگ را خواهند چشید. چشیدن مرگ این نیست که جانها بمیرند و ار بین بروند. مثلا وقتی کسی آب رو میچشه خودش تموم نمیشه، این آب هست که چشیده شده و از بین رفته. مرگ هم همینه، وقتی جان مرگ رو میچشه، این مرگ هست که از بین میره و نفس هست که ابدی میشه.
نکته دوم در همون حدیثه، یادمون نره کسی که در جاهلیت مرده، یعنی در جاهلیت زندگی کرده، در جاهلیت عمرش رو سپری کرده و در نهایت در جاهلیت مرده.
وقتی میشینم فکر میکنم، میبینم اینهمه چراغونی، اینهمه نقل و نبات، اینهمه دست زدن و سوت کشیدن، چطور میتونه وجود داشته باشه و آقامون بگه من یار ندارم؟! وقتی فکر میکنم و دقت میکنم میبینم داستان، داستان همونهایی هست که داعیه ی حب امام زمان عج رو داشتن و وقتی فقط احساس کردن که اگه آقا بیاد، سر میزنه، همه پا به فرار گذاشتن. هرسال به اسم تولد ناجی عالم، همه جا روشن میشه و زیر این نور چه گناههایی که نمیشه. به قول بنده خدایی که میگفت: آقا بیا، نذار مثل عاشورا که بین بعضی انسانهای پست به حسین پارتی معروف شده، نیمه شعبانت به مهدی
پارتی تبدیل بشه. و من میترسم که شده باشه.
اون شعری که چندتا پست قبل گذاشتم رو بخونید، واقعا باید بگیم فتامل. خودم رو میگم، اونقدر که دعا کردم خدایا همسری بده که بتونم با اون به تو نزدیک بشم، اونقدر که اشک! ریختم خدا همسری میخوام که دستم رو بگیره، نه برای قدم زدن تو شهر، برای بالا بردن و رسیدن به تو، اگه برای امام زمان سلام الله علیه دعا میکردم، الان آقا رو دیده بودم. اونقدر که اینجا نوشتم ای خدااااااااااا من زن میخوام، اگه مینوشتم اللهم عجل لولیک الفرج، الان اینهمه نباید تو سر خودم میزدم که خدا من رو از گناه حفظ کن!.
نشناختیم، امام زمان خودمون رو نشناختیم، دیگه یقین پیدا کردم که امام زمان عج غریبه، خیلی غریب. اونقدر غریب که هنوز نتونسته بعد از 1400 سال، 313 تا یار برای رهبری سپاه جمع کنه.
این پرده ای که بین ما و خدا و امام هست، فقط از گناهه. وقتی پیش آیت الله بهجت میرن و میگن سفارشی کنید، اکثرا میگه ترک گناه. یه نگاه به خودمون بکنیم. دنبال بهونه هستیم بگیم فلان موسیقی مشکلی نداره، این فیلم که بابا صحنه ای نداشت فقط دو تا لب بود. حالا با فلان دختر هم هم گروه شدیم، مگه چی شد زیاد نگاهش نکردم که، آره یکی دوبار هم با هم خندیدیم.
نمیدونم میشه روزی باشه به خودمون بگیم امرزو پاک بودم؟؟!! اونقدر به خودم شک دارم که از خدا میخوام دیگه به این زندگی ادامه نده.
ترک گناه، ترک گناه، ترک گناه. همت میخواد، لیست کنیم گناهامون رو قسم بخوریم دونه دونه اونها رو ترک کنیم و در کنار اون فقط چندتا دونه فضیلت هم کسب کنیم. به جای اینکه بشینیم تا نصفه شب بازی یوونتوس رو نگاه کنیم، وقتی صدای الله اکبر اذان بلند شد، بگیم همه چیز تعطیل، فقط ده دقیقه بریم نماز بخونیم بلکی اون دنیا اولین سئوال رو که پرسیدن بگیم این از دستمون بر اومد، نزنید تو سرمون.
اللهم عجل لولیک الفرج بحق المضطر المنتظر المهدی
آقا، جاتون خالی. عجب جمعیتی تو عروسیه عبدالله بودن. وقتی چشم بچه ها (من و حاجی و حمید و علی) به جمعیت افتاد تقریبا فکها چسبید زمین. تازه عبدالله بعد از عروسی گفت همه رو نمیشد دعوت کنه!!!
عروسی یکطرف، رانندگی علی شکری یه طرف. آقا یه مسیر 1000 متری (مسیر که چه عرض کنم، بیشتر شبیه کوچه بود) از یه راه دیگه رفت، تمام شهر فومن رو اسکن کرد (عین تفنگ مونیتور) و بعد 45 دقیقه رسید اون سر کوچه. باید قیافه حاجی رو میدیدی. حمید که وقتی دید تو میدون نوشته به شهر فومن خوش آمدید خشکش زد.
شایان ذکر است که ما وجود امام زمان عج رو در لحظه لحظه سفر حس کردیم! اگه آقا و خدا و ... دست به دست هم نداده بودن، فکر نکنم چیزی از ما به تهران نمیرسید. حرکات مارپیچ حاجی، برگردوندن، سر اون هم 180 درجه با سرعت 100 کلیومتر در ساعت، سبقت از لاین مخالف و کله به کله کامبون شدن، ... همه صحنه های خارق العاده ای بود که تمام رو با چشم غیر مسلح دیدیم.
سفر هیجان انگیزی بود. خیلی حال داد.
یه نکته ی زیبا، یکی از دوستان من رو دعوت کرده عروسی و روی کارت این عبارت نوشته شده: "حضور محترم جناب آقای عابدینی باتفاق بانوی محترمه". ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
میگفت: من کارت رو با همسر مینویسم، اگه جواب بله رو از دختری گرفتی که با همسرت بیا اگه نه به درک، مجردی بیا. یکی نیست بگه آخه من چه کاره بیدم. هرچی هست باید رو من تست بشه. یکی نیست بگه آخه عامو زندگی تو، وقت و عمر تو، صبر و ... تو هم میتونه مهم و با ارزش باشه. (الان بغض کردم و دارم به آینده ی سیاهم با دقت نگاه میکنم اما تو این تاریکی هیچی نمیبینم)
خلاصه اینکه، برادران محترم، کسی توقع نداره اینهمه اوباش رو عروسی دعوت کنید، اما حداقل بگید امروز عروسیمونه، اما نمیتونیم شما رو دعوت کنیم. این رفقا بد رفقایی نیستن. کم روزهای سختی دستتون رو نگرفتنااااا (حال کردید از مطالب بالا چه نتیجه ی اخلاقی باحالی گرفتم)
|
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده |
کاری به کارش نداشته باش، احتمالا خر باز درآورده |
زندگي ، دفتري از خاطره هاست / خاطراتي شيرين ، خاطراتي مغشوش ./
خاطراتي که ز تلخي رگ جان مي گسلد
ما ز اقليمي پاک
که بهشتش نامند . به چنين رهگذري آمده ايم
گذري < دنيا > نام
که ز نامش پيداست مايه ي پستي هاست
ما ز اقليم ازل ، ناشناسانه بدين < دير خراب > آمده ايم
ما در آن روز نخست تک و تنها بوديم
خبري از زن و فرزند و معشوقه نبود
سخني از پدر و مادر دل بند نبود
يک زمان دانستيم
پدر و مادر و معشوقه و فرزندي هست
خواهر و همسر دل بندي هست
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي که ز تلخي رگ جان مي گسلد
روزي از راه رسيد
که پدر ، لحظه ي بدرودش بود
ناله در سينه تنگ
اشک در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانکاه، سينه اش سنگين بود
قوت آه نداشت
با نگاهي مي گفت
پس از آن خستگي و پيري و بيماري ها
دفتر عمر پدر را بستند...
اي پسر جان ، بدرود
لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه...
اثري هيچ نبود
پدرم چشم غم آلودي حيرانش را
بست و ديگر نگشود...
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي که ز تلخي ، رگ جان ميگسلد
روزي از راه رسيد ، که چنين روز ، مباد...
روز ويرانگر سخت، روز طوفاني تلخ
که به درياي وجودم ، همه طوفان انگيخت
زورق کوچک بشکسته ي ما
در دل موج خروشنده ي دريا افتاد
کاخ اميد فرو ريخت مرا...
مادر از پا افتاد
در نگاهش خواندم
مادر خسته تن خسته دلم
ز من آهنگ جدايي دارد...
حالت غمزده اش ... چشم ماتم زده اش ... با من گفت
که از اين بند گران ، عزم رهایی دارد
پيش چشمم ، افسرد ، باغ سرسبز اميدم پژمرد
اشک نه....هستي من... گشت در جانم و از ديده به رخسار دويد
مادرم رفت و به تاريکي شب ها گفتم... آفتاب ز لب بام ، پريد...
آفتابم ز لب بام پريد
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي که ز تلخي رگ جان مي گسلد
لحظه اي مي آيد
لحظه اي صبر شکن
زندگي دفتري از خاطره هاست
بارها ديده ام و ميبينم
مادري اشک آلود ، با نگاهي پردرد ، چشم در چشم غم آلوده پسر دوخته است
وز تهي دستي خويش ، بهر تنها فرزند ، سالها ، حسرت و ناکامي اندوخته ست
پشت سر ميبيند
دشت تا دشت غم و غربت و سرگرداني
پيش رو مي نگرد
کوه تا کوه ، پريشاني و بي ساماني
من به جز سکه اشک ؛ چه توانم که به پايش ريزم؟
نه مرا دستي هست ، که غمي از دل او بردارم نه دلي سخت کزو بگريزم
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين
که دو دلداده ي ساد!
دور از چشم حسود ، دست در دست و نگه در نگه و روي به روي ، بوسه ها از لب هم برگيرند
همه تن روح شوند
نغمه ي زندگي آغاز کنند
به جهاني که بود ، پاک تر از صبح بهار
بال دربال ، چو مرغان سحر
گرم پرواز کنند
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي که ز تلخي ، رگ جان مي گسلد
لحظه اي مي آيد ، لحظه اي محنت خيز
که شبي درد آلود
عاشق خسته دلي ، ناله ي غمناک کند
پيش چشمي که از آن اشک تعب ميريزد
يار دل خواهش را در دل خاک کند
يک زمان ، دانستيم
پدر و مادر و معشوقه و فرزندي هست
خواهر و همسر دل بندي هست
يک زمان مي بينيم ، پدر و مادر و معشوقه و فرزندي نيست
خواهر و همسر دل بندي نيست
ما همه همسفريم
کاروان مي رود و مي رود آهسته به راه
* مقصدش سوي خداست
همه از سوي خدا آمده ايم
باز هم رهسپر کوي خداييم همه
ما همه همسفريم. لیک در راه سفر ،غم و شادی به هم است
ساعتي در ره اين دشت غريب
ميرسد راهرويي ، خسته ، به خرم کده اي
لحظه اي در دل اين وادي پير
مي رسد ،همسفري شاد ، به ماتمکده اي
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين
خاطراتي مغشوش
خاطراتي که ز تلخي ، رگ جان ، مي گسلد
يک نفر د
غريبه نيستم از خودتونم
پنجشنبه 1/3/1382 - 1:6
مرامتون منو کشته ! شما که اينقدر مرام داريد که نام مقدس رو ذکر ميکنيد! يه کم بيشتر مايه ميذاشتيد و در مقابل حرف حق تحمل بيشتری از خودتون نشون ميداديد در ضمن سعی کنيد از اين به بعد برای صحبت کردن از واژگان بهتری استفاده کنيد در غير اين صورت: ميره تو پاچت گر چه تا حالاشم رفته تو پاچت ...
salman
دوشنبه 29/2/1382 - 18:49
خب جالبه...اين ۸۱ يکی ها عين قارچ يا شايد بهتر بگم انگل همه جا رشد و احتمالا تکثير پيدا ميکنن. مواظب باشيد آلوده نشيد چون گلاب ميخوره تو کل هيکلتون! در ضمن بنده يه پيشنهاد دارم بر خلاف همه وبلاگها که هيچ کس موظف نيست اسمشو فاش کنه بيايد ما قرار بذاريم هر کی نظری داشت مرامی اسمشو بگه که بعدا سوء استفاده نشه ما که با هم تعارف نداريم که! البته ميتونيم در باره دوستان انگلمون استثنا قائل بشيم قربان همه زاگالها سلمان
Httpim koja bood! -
Ehsan ( tall version)
دوشنبه 29/2/1382 - 11:6
اخه آدمهای بی ايده چرا همش از ما ۸۱ ای ها تقليد می کنيد؟ يک کمی از اون مخهای آکبندتون استفاده کنيد ! استفاده از این بخش بی استفاده در بین شما فايده ی زيادی داره ! سخته ولی تلاش خودتون رو بکنيد گل های رز خوبی باشيد
www.hayahoo81.persianblog.com
علی و احسان
دوشنبه 29/2/1382 - 7:51
سردار، ما جمعيت زاگال در پرتو فرمايشات و افاضات شما قرار گرفته و شما را به تهذيب هر چه بيشتر توصيه می کنيم. زاگالی باشيد. ;-)
geocities.com/res_eternity -
سردار
یکشنبه 28/2/1382 - 21:12
ابتداتاصيس اين وبلاگ ميمون را تبريك ميگويم. مويد باشيد. اميد مي رود كه از اين گروه براي اهداف والاو مبارزه با تهاجم دوشمنان و نابود كردن ان ديشه هاي خبط و طرويج فرهنگ استفاده شود. از شما جوانان دانشمند مي خواهم كه به جاي دامن ظدن به جرو بحث هاي پوچ و بي اثاث به صحبت هاي نكو و با فرجام روي بياوريد.
ece.ut.ac.ir/Sardar -
زاگال
یکشنبه 28/2/1382 - 16:53
تو چه جور زاگالی هستی که ان قدر مودب می نویسی اصلا خودتو زاگال حساب نکن
مهم نيست
یکشنبه 28/2/1382 - 15:44
آخه من نمی دونم تو رو چه حسابی خودتو اونر حساب می کنی زاگال!!
علیرضا
یکشنبه 28/2/1382 - 15:15
سلام به همه زاگالهای ایران گرچه من یه زاگاله حرفه ای نیستم ولی همه زاگالها رو دوست دارم