صندلی جلو مردی نشسته بود که زنی خارجی داشت و بالطبع بچه هایش هم فارسی صحبت نمی کردند یا به سختی می فهمیدند. گویا تنها خودش بود که معنی آوازها را متوجه می شد، اما او هم علاقه ی چندانی نشان نمی داد. مرتب ساعت نگاه می کرد و خمیازه می کشید.
در آن جلو صدای جادویی استاد با تکنوازی کمانچه مخلوط می شد و معجونی بی نظیر می ساخت.
و عجب از این تماشاچی های عصا قورت داده ای که محظوظ این جادو نمی شدند. گویا لذت بردن تنهایی نمی شود: دلم می خواست تماشاچی ها عوض می شدند.
یک لحظه چشمانم را بستم. در صندلی های جلو صادق الای اکبرای و منزل جدیدالتاسیس را تجسم کردم. در سمت چپم نعیم بود و فهیمه خانم. سلمان هم نشسته بود. احسان هم بود، با فاطمه خانم آمده بود. رویایی تر نهال بود که آنجا در دست راستم نشسته بود؛ سالم و سرحال ... همه با دقت تماشا می کردیم. این قدر محو کنسرت شده بودیم که دهان خیلی هامان باز مانده بود!
صدای شجریان همان بود که بود، اما لذتش برای منی که تنها افتاده بودم دو چندان شده بود. دلم نمی خواست کنسرت تمام شود. دلم نمی خواست کسی این رویای شیرین را از من بگیرد.
چه شبی بود.
سيندرلا در اتاقش حبس شده بود. صداهايي از بيرون ميآمد. در قفل بود و کليد آن به دست نامادري بدجنس بود.
ماموران حاکم در طبقهي زيرين مشغول آزمايش کردن کفش بلورين بر پاي آناستازيا و درزيلا، دو ناخواهري زشت بودند.
داروغهي شهر، از آناستازيا تقاضا کرد که بر روي صندلي بنشيند و کفش را امتحان کند.
"مادام، لطف کنيد و پاي مبارک را بر روي دستان اين حقير بگذاريد تا ..."
آناستازيا بيحوصله دستان داروغه را کنار زد و کفش را امتحان کرد. کفش تا انگشت او بيشتر فرو نرفت. آناستازيا تلاش کرد که کفش را بيشتر به جلو ببرد، اما موفق نشد.
"بانوي بزرگوار، گويا شما گمشدهي شاهزادهي شهر ما نيستيد."
سپس رو به درزيلا کرد و از او خواست که بر روي صندلي بنشيند. درزيلا هم بدون رغبت نشست تا کفش را امتحان کند. کفش را در دست گرفت و آنرا در پايش هل داد.
همگان يک لحظه به پاهاي او نگاه کردند، گويا در شوک فرو رفته بودند. اتفاق شگفتي افتاده بود: کفش کاملاً اندازهي پاي درزيلا بود.
نامادري ليوان آبي را که در دست داشت رها کرد و بر روي زمين انداخت. دهانش باز مانده بود.
درزيلا من من ميکرد.
"در داستان نوشته شده بود که اين کفش به پاي من نميخورد."
داروغه که از شدت تعجب کمي سفيد شده بود گفت:
"بله بانوي من... خيلي عجيب است. غلط نکنم بچههاي روابط عمومي قصر اشتباه کردند، يک لنگه کفش اشتباه دادهاند. نظر تو چيست؟"
به مسئول تدارکات اشاره کرد.
"ممم... چه عرض کنم قربان. اين کفش شبيه لنگه کفش پيتر نيست، از بچههاي تکنيسين برق؟"
با نگاه خشمآلود داروغه مسئول تدارکات ساکت شد.
نامادري خيلي عصباني بود. مرتباً راه ميرفت و مطالبي زير لب ميگفت.
"آخر قرار نبود اين طور بشود. قرار بود که سيندرلا با شاهزاده ازدواج کند...".
طبق قرار قبلي، چون لنگه کفش اندازهي پاي درزيلا نبود، يک قرار خواستگاري براي هفتهي بعد گذاشته شده بود. پسر سوپري محله به اتفاق اقوام براي خواستگاري درزيلا ميآمدند. با اين اتفاق عجيب، خواستگاري به هم ميخورد. درزيلا هم گويا بسيار ناراحت بود، به نظر ميرسيد که علاقهاي به شاهزاده نداشته باشد.
داروغه رو به درزيلا کرد و گفت:
"بدين ترتيب بانوي من، شما با ما به قصر ميآييد."
درازيلا جواب داد:
"عمراً فکرش را هم نکنيد. من با اين شاهزادهي سوسول ازدواج کنم؟ صد سال. فقط پول بابايش را به رخ ميکشد."
يکي از نگهبانها به طرف درازيلا حرکت کرد، اما با حرکت دست داروغه در جاي خود ميخکوب شد.
"بانوي من، سعي ميکنم سخن زشت شما را ناديده بگيرم. دفعهي بعد گذشتي در کار نيست."
در همين لحظه سيندرلا که از اين رويداد آگاهي نداشت طبق داستان با کمک دو فروند موش از اتاق گريخت و به سمت جمعيت آمد.
"صبر کنيد صبر کنيد بگذاريد کفش را من امتحان کنم."
سيندرلا با ديدن کفش در پاي درزيلا يکه خورد.
"حوصلهي شوخي ندارم، کفش اصلي کجاست؟"
داروغه در حالي که تلاش ميکرد او را آرام کند گفت:
"خانم سيندرلا، به اطلاع شما ميرسانم که کفش کاملاً مطابقت با پاي خواهر شما دارد."
و اين داستان ادامه دارد...
به نام خدا
سلام،
بحث کلاس در مورد انواع شبکههای صفبندی (Queueing Networks) بود. استاد پس از معرفی مدلی که در آن اشتراک يک صف برای چندين سرويس دهنده (server) وجود دارد، گفت:
"I remember mid 70s when from multiple queues, banks went to single queues. They realized it does not make sense to have several queues."
ای وای میهنم...
امام خمینی رحمت الله
دیروز صبح
به جرأت میتونم بگم وقتی اومد و گفت دارم میرم بغض رو توی چشمهاش دیدم
گفت: تازه دارم میفهمم که خیلی سخته - خیلی وابستگی دارم اینجا که مجبورم همه شون رو بگذارم کنار
بحثی ندارم که درسته کارش یا غلط - کاملا به آدمش، به شرایط و برنامه ی آینده ی فرد بستگی داره
ولی خب، عادل تنها کسی بود که وقتی گفت داره میره و من حالتش رو دیدم، واقعا ناراحت شدم
بچه های دیگه میرن، با مسئولیت خودشون میرن، اگر هم ماتحتشون خدای نکرده پاره بشه، خودشون اینجوری خواسته بودن. رو حساب رفاقت و نون و نمکی که باهم خوردیم، آدم براشون نگران میشه، دعا میکنه ولی...
ولی عادل...
ناراحتی من واسه عادل، از جنس دیگه ای بود.
میدونی، میفهمی که فهمیده، ولی چاره ای نداره جز اینکه بره
این دردناک تره
با قاطعیت میتونم بگم، بالای 50 درصد کسانیکه میرن، نمیفهمن که دارن میرن
از سر ناچاری نیست که میرن
ولی عادل همه چیز رو فهمیده بود و به خاطر همین هم ناراحت بود
------------------------------
آدمه دیگه، به بغل دستیش نگاه میکنه. همون کار رو تکرار میکنه
حالا این بغل دستی، برادرشه، دوستشه، رقیبشه، زنشه...
هر کی...
سلام،
مشت صادق یکم اونجا دعامون کن. اینجا اذان پخش نمیکنن. بدیش فقط همینه. حسین این پوست رو سیو کن تا وقتی دفعه بعد از اینجا شاکی بودم برام بفرستی. ;)
یک سال قطرات اشک در چشمانم جمع شده بودند. یک سال به چشم فرمان ایست دادم، مگر در اندک زمان تنهایی خودم. یک سال صبر کردم، مگر دیگران گریه ام را نبینند. یک سال خودم را نگاه داشتم، بلکه از آشوب درونم آگاه نشوند. یک سال مشکلات را کوچک نشان دادم، با اینکه در دل خودم به آن باور نداشتم. یک سال سنگ صبور بودم، برای خانواده ام. اما دیگر اینجا جای خالی شدن بود. اینجا دیگر کسی نبود که مرا بشناسد، جز امام و خدا. همان خدایی که توان تحمل بلا می دهد.
کنار پنجره فولاد بودم. چشمانم دیگر به فرمان من نبودند، بغض فروخورده را به بهترین شکل بروز می دادند. اگر می خواستم هم، جلوی اشک را نمی توانستم بگیرم. مردمان با فشار و زور مرا به کناری هل دادند تا مزاحم آنها در رسیدن به ضریح نباشم. در گوشه ای نشستم و گریستم.
چقدر گریه کردم یادم نیست. زمان و مکان از دستم در رفته بودند. فقط یادم می آید که وقتی به خودم آمدم، لباسم خیس اشک و عرق بود.
رها شدم.
من خودم نیستم
و این آزارم میده