تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 4:7 توسط بابا نعیم |

در مسجد محل، بعد از برگزاری نماز رسم بر این بود که اسم چند نفر را می گفتند که جمع برایشان دعا کنند. مثلاً برای دختر حاج آقای الف دعا کنید که مریضی سختی دارد. برای پسر فلانی دعا کنید که این طور شده است. و مانند این. الحمدلله هیچ وقت جز این افراد نبودم، ولی از خدا می خواستم که آنها را کمک کند.

آن روز وقتی در هیات اهل بیت ژنو برای دختری دعا می کردند که همگی او را سالم و سرحال در هیات دیده بودند ولی اکنون بیمار بود، ناخودآگاه ذهنم به این نکته اشاره کرد که مستقیماً برای من یا نزدیکان من دعا می کنند. آقای ش. که سخنران مجلس بود بعد از دعا حرف قشنگی زد. گفت برای ما هم حتماً روزی خواهد رسید که نیازمند کمک خدا و شفاعت اهل بیت می شویم، پس بیایید صاحب مجلس را با خلوص نیت بخوانیم:

یا مولای ما... یا صاحب الزمان.

+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 22:16 توسط سردار |

...اردیبهشت رفت و تو ماندی برای من
اردیبهشت من!
گاهی به چشم منتظر من سری بزن
تا این خزان خسته‌ی دلتنگیم کمی
رنگی بگیرد از دو بهارانه چشم تو...

دلتنگی من از، روی بهانه نیست
دلتنگیم ترانه‌ی فریاد قلب ساکت یک مرد عاشق است...

گفتی صبور باش، عاشق عجول نیست
«راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست»
حرفت همه درست، راست، عاقلانه بود
اما عزیز من
این حرفها دوای دل تنگ من نبود
عشق عاقلانه نیست
این عادلانه نیست...

(خرداد ۸۸)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 19:51 توسط صادق |

آخرین باری که خانم س. را دیدم، هیچ کدام وضعیت مشخصی نداشتیم.
من بنا بود که برای دکترا به سوییس مسافرت کنم، و او نیز قرار بود که در ایسلند استاد شود. هنگام خداحافظی، تصمیم گرفتیم احساساتی نشویم. باید یک آرزو می کردیم. آرزو کردیم که اگر قسمت بر این باشد که همدیگر را در آینده در هر نقطه ای از دنیا ببینیم، انشاالله در آن لحظه خوشحال و سلامت باشیم. هیچ کدام نمی دانستیم که کجا و کی قرار است ملاقات کنیم (اگر اصلاً قرار بر این باشد که همدیگر را ببینیم).

امروز محسن را تا ایستگاه قطار مشایعت کردم. می خواست سوییس را برای همیشه ترک کند، و به آمریکا برود. در شش ماه گذشته محسن و خصوصاً همسرش ن. کمک بسیاری برای ما بودند. در هنگام ترک کردن نیز خانه و تمامی وسایلشان را به ما دادند. تقدیر این بود که محسن یک سال در اینجا در کنار ما باشد و کمک من، والان نیز با اینکه یک سال از دکترایش در اینجا می گذشت همه ی داشته ها را رها کرد و به کشور آرزوهایش رفت.

در هنگام خداحافظی در ایستگاه، آرزوی خداحافظی را تکرار کردم. محسن عینکش را از چشم درآورد و ... . لحظه ای اوضاع احساساتی شد. سعی کردم بخندم و خندیدم و کمکش کردم که سوار قطار شود. او هم حلالیت خواست. رفت.

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 16:36 توسط سردار |

ما هنگام ازدواج رسم داریم که قسم یاد کنیم. حتما شما هم این کار را می کنید. قسم به فرانسوی است، ترجمه اش حدوداً اینطور می شود که «در شادی ها و ناراحتی ها با هم شریک هستیم، آنها را باهم قسمت خواهیم کرد». تقسیم شادی کار سختی نیست. خیلی ها هستند که در شادی ها به راحتی با هم سهیم می شوند. این سختی ها هست که محک اندازه ی عشق دو نفر به یکدیگر است. در سختی است که معلوم می شود هر نفر چقدر حاضر است بار سختی و مشکلات دیگری را بکشد، در هنگام دشواری است که نشان می دهد چقدر علاقه بین دو نفر هست.

این ها را لورنس در جلسه ی مشاوره به من می گفت.

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 20:16 توسط سردار |

به نام خدا

سلام،

سر ناهار بود. جان از نَن در مورد چين سئوال می‌کرد. بحث به اقتصاد رسيد و صادرات و اين‌که شاخص توليد خالص ملی چين در اين شرايط بد اقتصاد جهانی کاهش نداشته و بلکه افزايش يافته. نَن گفت اما مهم اينه که چين هنوز کشوری در حال توسعه است و زيرساخت‌های لازم رو نداره و بنابراين نمی‌شه اين رقم رو با کشورهای توسعه يافته مقايسه کرد. مقدار زيادی از سودهای توليدات بايد خرج ايجاد زيرساخت‌ها بشه.

من از اقتصاد خيلی سرم نمی‌شه. اما ياد جملاتی از کتاب ادبيات افتادم: ايران سرزمين نهرهای جاری است ايران سرزمين معادن و ...، ياد نوجوانی که هسته‌ی ويندوز رو فارسی کرد، ياد استقبال از تيم روبوکاپ که مقاله‌اش اول شده بود و ياد خيلی چيزهای ديگه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 18:31 توسط بابا نعیم |