تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

به نام خدا

سلام،

حدود يک ماه پيش يک سبد برای دوچرخه‌ام خريده بودم که دفعه‌ی سومی که ازش استفاده می‌کردم پايه‌اش شکست. حدود يک ماه بعد از خريد داشتم از دم فروشگاه رد می‌شدم، رفتم بهشون نشونش دادم و گفتم اين خيلی زود خراب شد. سبد رو پس گرفتند و ازم عذرخواهی کردند. گفتند تا نود روز اگر مشکلی در محصول پيش بياد يعنی محصول درست نبوده و ما پسش می‌گيريم!

بعضی محصولات خوراکی اينجا به اين ترتيب هستند که اگر دفعه‌ی اولی که می‌خريشون خوشت نياد يک نامه به شرکت سازنده می‌فرستی و شماره سريال و نام خودت رو ذکر می‌کنی و بعد از يک هفته چکی به اندازه‌ی ارزش اون محصول مياد دم در خونه‌ات.

عملا سيستم رقابتی به حدی شديده که کسی نمی‌تونه محصول خراب به مردم بندازه.

+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 20:1 توسط بابا نعیم |

خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره   (۲)

در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه

در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه  شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه

در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه

خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره

در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه

خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 18:0 توسط سردار |

به‌نام خدا


وَإِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ۚ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ


و اگر پیروی از اکثر مردم روی زمین کنی تو را از راه خدا گمراه خواهند کرد، که اینان جز از پی گمان (و هوا و هوس) نمی‌روند و جز اندیشه باطل و دروغ چیزی در دست ندارند.(ترجمه‌ی آقای الهی قمشه‌ای)

اگر از بیشتر کسانی که در روی زمین هستند اطاعت کنی، تو را از راه خدا گمراه می کنند؛ (زیرا) آنها تنها از گمان پیروی می‌نمایند، و تخمین و حدس (واهی) می‌زنند.(ترجمه‌ی آقای مکارم شیرازی)


سوره‌ی مبارکه‌ی انعام - آیه‌ی ۱۱۶

+ نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 6:15 توسط اونر محترم |

به نام خدا

سلام،

برام جالب بود که بدونم چرا اقتصاد آمريکا يک دفعه اينجوری کرفس شد. يکی از دوستام توی پروژه‌های بانکی بود و بنابراين آدم‌های زيادی رو توی اين زمينه می‌شناخت ازش سئوال کردم. نتيجه رو توی دو قسمت براتون توضيح می‌دم.
توی ايالات متحده و شايد بقيه ی جاهای دنيا يه چيزی وجود داره به نام اعتبار که وصله به شماره‌ی ملی. برای گرفتن کار، خونه، ماشين، اتصال آب، برق، تلفن، موبايل و .... اين شماره لازمه. يعنی عملا تويی و شماره‌‌ی مليت. اگر يک بار دست از پا خطا کنی و مثلا يکی از قبض‌هاتو پرداخت نکنی توی سوابقت ثبت می‌شه و آدم بدحسابی نام می‌گيری. وقتی می‌خواهی يک کار مالی انجام بدی طرفت می‌تونه با اجازه‌ی تو از سوابق مالی تو با خبر بشه و بفهمه که چه جور آدمی هستی. مردم با همين اعتبار به هم اعتماد می‌کنند. يه چيزی هم به نام کارت اعتباری مثل کارت بانکی ما روی همين اعتبارت بهت می‌دهند با اين تفاوت که می‌تونی باهاش خريد کنی بدون اين‌که پول داشته باشی به شرطی که بعدا پولش رو بدی (مثل قبض موبايل می‌ياد در خونه‌ات). ميزان توانايی خريدت با توجه به خوش حساب بودنت معلوم می شود.
توی همه جای دنيا رسمه که وقتی به يک نفر وام می‌دی مطمئن بشی که می‌تونه اونو پس بده. مثلا علاوه بر اين‌که يک ضمانت مثل خونه ازت می‌خواهند، سابقه‌ی مالی تو رو بررسی می‌کنند. مشخصه که با توجه به بحثی که در مورد اعتبار کردم با استفاده از شماره‌ی ملی در ايالات متحده به راحتی می‌شه اين کار رو کرد. برای به اجرا گذاشتن ضمانت هم معمولا اهرم‌های اجرايی و قضايی بسيار قوی‌ای ايجاد می‌شوند.
بعضی جاهای دنيا از جمله ايران!! و ايالات متحده روی وام اعطا شده سود دريافت می کنند. يعنی اگر بانک يا موسسه‌ای بهت وام می‌ده در عوض يه چيزی بيش‌تر از اون مقداری که بهت وام داده ازت پس می‌گيره. و اين يعنی تعريف کلاسيک ربا (کاری نداريم که چرا تو ايران اين رو حرام نکردن). معمولا هرچی تو ديرتر پول را برگردونی اين ميزان افزوده بيش‌تر می‌شه. يعنی مثلا اگر سررسيد بازگشت وامت برسه و نتونی پرداخت کنی بايد بعدا بيش‌ترشو پرداخت کنی. اين چرخه ادامه پيدا می‌کنه تا تو يا بانک ديگه مطمئن بشين عمرا نمی‌شه وام رو پرداخت کرد. اينجاست که اون ضمانت اوليه به اجرا گذاشته می‌شه و خونه يا هر ضمانتی که دادی رو حراج می‌کنند. مقدار وامت رو بر می‌دارند و بقيه‌اش رو بهت پس می‌دهند. در اينجا به اين می‌گويند ورشکستگی و تا ده سال توی سابقه‌ی وصل به شماره‌ی ملی می‌مونه. بدترين چيزی که می‌تونه توی سابقه‌ی يک شخص باشه ورشکستگيه و عمرا کسی ديگه بهش اعتماد نمی‌کنه. روش‌های ديگری نيز برای ورشکست شدن وجود داره که به اين بحث بی‌ربطه.
توی کشوری که تورم خيلی کمه به نفع وام دهنده است که وام گيرنده نتونه پول رو بده و سررسيدهای وامش به عقب بيافته. اين باعث می‌شه که سرمايه‌ی وام دهنده روی کاغذ بيش‌تر بشه. عملا يه جورايی براش يه تجارت سودآور می‌شه. بانک‌های آمريکا اينو کشف کردند و يواش يواش شروع کردند به عدم چک کردن سابقه‌ی افراد و کاهش محدوديت‌ها برای اعطای وام. فقط ضمانته رو می‌گرفتند و براشون مهم نبود که آدمه چی‌کاره هست. عملا برای اون‌ها روی کاغذ (ياد بهروان به خير؟!) هرچی طرفشون بدحساب‌تر باشه بهتره چون در نهايت پول بيش‌تری گيرشون می‌ياد. اين باعث شد تعداد آدم‌های بدحساب که وام گرفته‌اند زياد بشه.
يک ضربه‌ی اقتصادی کوچک به عنوان اثر پروانه‌ای (مثل افزايش مقطعی قيمت نفت) کافی بود که آدم‌ها نتونند وامشون رو پس بدهند. چون خيلی‌هاشون هم بدحساب بودند سريعا اعلام ورشکستگی کردند. بانک‌ها هم شروع کردند به اجرا گذاشتن ضمانت‌ها. ولی چون تعداد بالا رفت، بر اثر قانون عرضه و تقاضا به تدريج ارزش ضمانت‌ها که عمدتا املاک بود از مقدار بازگشتی که بانک‌ها روی کاغذ پيش بينی می‌کردند کم‌تر شد و اين يعنی ضرر. در نتيجه سهام بانک‌ها که تا آن روز به شدت افزايش می‌يافت درگير قانون جاذبه شد و با سرعت بيش‌تری شروع به سقوط کرد. وقتی ارزش سهام بانک‌های يک کشور سقوط می‌کند، همه‌ی تجارت‌های ديگر نيز مانند دومينو درگير می‌شوند چون بانک‌ها ديگر نمی‌توانند تسهيلات مالی لازم رو فراهم کنند.
نتيجه مشخصه، همه ضرر می‌کنند. چه کسی سود کرد؟ اونايی که از توليد سود روی کاغذ چه با خريد سهام بيش‌تر يا به عنوان مدير ارشد پشتيبانی کردند و در زمان رسيدن به نقطه‌ی اکسترمم، اين پشتيبانی رو با فروش سهام يا استئفا قطع کردند. ولی تعداد افرادی که سود کردند بسيار کم‌تر از اونايی بود که ضرر کردند.
کسانی که از اين کار پشتيبانی کردند عملا به صورت غير مستقيم از ربا پشتيبانی کردند.


اگر بخواهيم کمی هم پا توی کفش اونر فرزانه بکنيم:

وَأَخْذِهِمُ الرِّبَا وَقَدْ نُهُوا عَنْهُ وَأَكْلِهِمْ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ ۚ وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا (نساء 161)
و [به سبب‌] ربا گرفتنشان - با آنكه از آن نهى شده بودند - و به ناروا مال مردم خوردنشان، و ما براى كافرانِ آنان عذابى دردناک آماده كرده‌ايم. (فولادوند)
+ نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 4:43 توسط بابا نعیم |

بهش می گفتیم «ای سی ام». چون اولین کسی بود که هرازچند گاهی سر به دانشکده فنی بالا می زد، با حسین شیخ آشنایی به هم زده بود و خبررسان گروه دانشجویی ای سی ام شده بود. پسر! از همان روزهای اول روابط عمومی خوبی داشت، نماینده ی هشتادی ها هم شده بود. خوب یادم می آید که یک روز زمستانی بعد از کلاس ریاضی یک بچه ها را نگاه داشت تا برنامه ی کوه و تفریحات بریزد.

در درس خواندن محکم و جدی بود، درسها را با ولع و اشتیاق می خواند و با نمرات بالا پاس می کرد. همیشه اولین کسی که پروژه های مبانی را تمام می کرد خودش بود. کارهای درسی را همیشه کامل انجام می داد، و گرفتن نمره ی کامل پروژه از عادتهایش بود.

از همان روزهای اول با هم دوست شدیم. یک بار مرا با خودش به دبیرستانشان برد، و مرا به مدیر و دوستانش معرفی کرد. هفت سال قبل بود. کلی با هم نزدیک شده بودیم. به دلم نشسته بود. باید رفیق صمیمی می شدیم. همه جا با هم بودیم، مسافرت ها با هم بودیم، سنگ صبور هم بودیم، به درددل های هم گوش می دادیم. خوب یادم می آید، وقتی که پروژه ی یکی از درسها را با یکی غیر از من انجام داد؛ خیلی ناراحت شدم. گویا با انجام دادن پروژه با او خو گرفته بودم.

الان هر دو سه هفته یک بار ایمیلی بین ما ردوبدل می شود. سالها قبل امضای پایین ایمیلش آیه ی قرآن بود. الان اسم یک دانشگاه را نوشته است، که می گویند در آنسوی آتلانتیک است. خیلی دورتر از من. خیلی دورتر از ایران. شاید یکی دو روز طول بکشد که بشود به آنجا رفت.

روز عروسی اش بود. پدرش از من پرسید که چرا فقط می خواهد به آن کشور برود، مگر دیگر کشورهای دنیا دانشگاه خوب ندارند. خندیدم، گفتم پسر خودتان است، خودتان بهتر از من او را می شناسید. تصمیمش راسخ است و مو لای درزش نمی رود. همانجا می رود که تصمیمش شده، ولا یستطیع تغیر العادات.

هر از چند گاهی دلم برایش تنگ می شود. الان هر کدام در گوشه ای از دنیا هستیم. از خودم می پرسم دفعه ی بعد که ببینمش چه وضعیتی داریم، و چند سال گذشته است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 17:55 توسط سردار |

بعضی تغييرات آن‌قدر سريع رخ می‌دهند که آدم نمی‌فهمد که کِی اتفاق افتاده‌اند. و تا مدتی باورش نمی‌شود. مثل از دست دادن يک عزيز، يا (گاهی) ازدواج.

و بعضی تغييرات آن‌قدر کند اتفاق می‌افتند که آدم اين قدر تغيير را باور نمی‌کند. مثل گذر عمر.

و بعضی تغييرها آن‌قدر مهم هستند که آدم جلويشان مقاومت می‌کند، چون باور نمی‌کند که می‌تواند چنين تغييری را تحمل کند. مثل تغيير در عقايد و بايدها و نبايدها.

و بعضی تغييرات آن قدر بديهی هستند، که آدم حوصله فکر کردن به آنها را ندارد. مثل مرگ.

و بعضی اوقات آدم آن‌قدر سرش به چيزی گرم است که اصلاً متوجه تغييرات نمی‌شود. مثل زندگی.

و آدم هر روز تغييرات را می‌بيند و تجربه می‌کند، ولی هنوز دچار روزمرگی است... تا اين که سرش محکم به يک چيزی بخورد. و به خودش بيايد. اگر شانس بياورد، هنوز زنده‌ست...

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 16:19 توسط صادق |

به نام خدا

وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا

و هرگز در مورد کاری نگو: «من فردا آن را انجام می‌دهم»...

إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ ۚ وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَىٰ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَٰذَا رَشَدًا

مگر اینکه خدا بخواهد! و هرگاه فراموش کردی، (جبران کن) و پروردگارت را به خاطر بیاور؛ و بگو: «امیدوارم که پروردگارم مرا به راهی روشنتر از این هدایت کند!»


انشاء الله فراموش نشود!

آیات ۲۳ و ۲۴ از سوره‌ی مبارکه‌ی کهف - ترجمه‌ی آقای مکارم شیرازی

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت 6:19 توسط اونر محترم |

سلام
به قول معروف قصد سياه نمايي ندارم، اما می خواهم چيزی را که برای من اتفاق افتاده است، برای شما هم تعريف کنم. چند وقت قبل برای ارسال يک مقاله برای کنفرانس کامپيوتر ايران سوالی داشتم.  روی سايت شماره تلفن تماس و ايميلی برای ارتباط با کميته برگزاری وجود داشت. سوالم را ايميل کردم. در ضمن چند باری هم روزهاي مختلف زنگ زدم اما کسی جواب نمی داد. خلاصه زمان ارسال مقالات گذشت و ايمل من هم جواب داده نشد.
ديروز هم برای ارسال مقاله به کنفرانس NAACL سوالی برای من پيش آمد. ايميل زدم و سوال را پرسيدم. با کمال تعجب بعد از فقط 2 دقيقه جواب ايميل من اومد. جالب اينکه کسی که جوابم را داد Michael Collins يکی از اعضای کميته برگزار کننده و استاد جوان دانشگاه MIT بود.
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
+ نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 20:17 توسط خیام |

نمی دانم اول بار چه کسی بود که گفت ایرانی جماعت کار گروهی بلد نیست. حرف بدی زد، شاید به بعضی ها هم بر خورد.
اما حس می کنم که از اساس درون ما چیزی هست، که چنین واکنش هایی را موجب می شود. کاری هم نمی توان کرد.
این ترم درسی داریم که کارهای آن در گروه های سه نفره هستند، و یکی از از اعضای این گروه هم از بد (یا خوب!) روزگار، یک ایرانی است.
دوست خوب ما یک روز تماماْ جنجال و قیل و قال است، که خیلی «شبها بیدار می ماند» و وقت بسیاری برای پروژه ها می گذارد. بعد به بقیه امر می کند که بایستی کار بیشتر بکنند تا اوضاع مساوی شود. یک روز می آید و می گوید که اصلاْ از این درس خوشش نمی آید، و به نظر او وقت گذاشتن بر روی پروژه ها وقت تلف کردن است. و به راحتی از انجام دادن کارها سر باز می زند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 13:56 توسط سردار |

با توجه به مسائلی که امروز در غزه شاهد آن هستیم دیدن این آیات به نظرم جالب آمد
به نام خدا

وَقَضَيْنَا إِلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا
ما به بنی اسرائیل در کتاب (تورات) اعلام کردیم که دوبار در زمین فساد خواهید کرد، و برتری‌جویی بزرگی خواهید نمود.

فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَيْكُمْ عِبَادًا لَنَا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّيَارِ ۚ وَكَانَ وَعْدًا مَفْعُولًا
هنگامی که نخستین وعده فرا رسد، گروهی از بندگان پیکارجوی خود را بر ضدّ شما میانگیزیم (تا شما را سخت در هم کوبند؛ حتی برای به دست آوردن مجرمان)، خانه‌ها را جستجو می‌کنند؛ و این وعده‌ای است قطعی!

ثُمَّ رَدَدْنَا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ وَأَمْدَدْنَاكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَجَعَلْنَاكُمْ أَكْثَرَ نَفِيرًا
سپس شما را بر آنها چیره می‌کنیم؛ و شما را به وسیله داراییها و فرزندانی کمک خواهیم کرد؛ و نفرات شما را بیشتر (از دشمن) قرارمی‌دهیم.

إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ ۖ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا ۚ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِيُتَبِّرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِيرًا
اگر نیکی کنید، به خودتان نیکی می‌کنید؛ و اگر بدی کنید باز هم به خود می‌کنید. و هنگامی که وعده دوم فرا رسد، (آنچنان دشمن بر شما سخت خواهد گرفت که) آثار غم و اندوه در صورتهایتان ظاهر می‌شود؛ و داخل مسجد (الاقصی) می‌شوند همان گونه که بار اول وارد شدند؛ و آنچه را زیر سلطه خود می‌گیرند، در هم می‌کوبند.

سوره‌ی مبارکه‌ی اسراء آیات ۴ الی ۷ - ترجمه‌ی آقای مکارم شیرازی
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 5:36 توسط اونر محترم |

‌رفتن دوستانم به خارج از کشور، و ترديد من در رفتن، باعث ميشه هر از چند گاهی در اين باره فکر کنم و گاهی با کسانی که رفته‌اند و کسانی که نرفته‌اند، در اين باره صحبت کنم.
به نظر من اين قضيه اپلای کردن يا فرار مغزها يا نشت نشا يا هر چی که اسمش رو بزاری، يک سفره. و سفر کلاً چيز خوبيه. سفر آدم رو عوض ميکنه، و سرعت تکامل و پيشرفت و خودشناسی رو بالا ميبره. گاهی هم اين سفر به يک کوچ تبديل ميشه. و جديداً اين موضوع کمی برعکس شده : گاهی اين کوچ به سفر تبديل ميشه.
فکر ميکنم که دو جور سفر، خيلی به آدم کمک ميکنند. يکی سفرهايی مثل اپلای کردن و زندگی کردن موقتی (سه چهارساله) در يک کشور پيشرفته‌تر. و يکی هم سفر به مناطق محروم. مثل اردوهای تدريس در مناطق محروم، يا تيپ اردوهای جهادی. يک نکته مشترک توی هر دوی اين سفرها اينه که تا حدودی عدم قطعيت در اين سفرها وجود داره. يعنی قبل از اين که سفر شروع بشه، مسافر ديد دقيقی از اتفاقاتی که قراره بيافته نداره. فقط هدف خودش رو از سفر ميدونه. و گاهی هم اين هدف نقض ميشه... ولی اين عدم قطعيت چيز خوبيه. تجربه‌ی مفيد و سازنده‌ايه...
در عين حال، اگه يه چيزی خوبه، دليل نميشه که آدم به هر قيمتی بهش برسه. مثلاً اين که در يک اردوی جهادی تعدادی از بچه‌ها در بيابان گم بشن و از تشنگی در مرز مرگ قرار بگيرند، يا عده‌ای آسيب بدنی ببينند، خيلی بده. و اين که بعضی‌ها هم برن خارج و دپرس بشن و زندگی براشون بيمعنا بشه و راه پس و پيش نداشته باشند، باز هم بده. و البته اينها دليل نميشه که «سفر» خوب نباشه...

فقط کاش کسی از مسؤولين هم بود که گاهی به اين سؤالها فکر کنه:
چرا اين قدر همه دارند از اين مملکت «فرار» ميکنند؟
اين عطش بچه‌ها به رفتن، و اين «عدم کفايت» مملکت به داشتن اينها، از کجا ناشی شد؟
چرا توی اين چند سال اخير، و در واقع اين دو سه سال اخير، اين قدر حجم کوچيدگان زياد شده؟
چرا کسانی که اپلای ميکنند، جاهايی را انتخاب ميکنند که بعد از اتمام درس، بتونن همونجا اقامت بگيرند؟
چرا برای معضلاتی به اين گستردگی، به راه حلهای احمقانه‌ای مثل بنياد نخبگان فکر ميشه؟ مگه نخبگان حيوانات در حال انقراض هستند که از آنها حمايت بشه؟
اصلاً مگه فقط نخبه‌ها دارند ميرن؟ چند درصد از آدمها ميتونن برن و نميرن؟ اگه 5 سال پيش يکی به من ميگفت «نخبه» بهش ميگفتم خودتو مسخره کن، پس چرا الان اپلای نکردن من اين قدر عجيب به نظر ميرسه؟
آخه چرا ين جوريه؟ دنیا چرا این‌طوری می‌شه مرتضی؟ کی به کیه؟ من تاوون چی‌رو باید پس بدم؟ چی رو؟

بگذريم...
+ نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 20:27 توسط صادق |

استاد می گفت مقاله های شما باید بیشترین سودمندی ممکن را به جامعه ی علمی داشته باشد.
می گفت دانشگاهی که او از آن فارغ التحصیل شده (استنفورد) از دانشجوی دکترا کلا سه مقاله ی کنفرانس در کل دوران دکترا می خواسته اند.
می گفت که از دادن مقاله های بسیار بر روی یک ایده خودداری کنید. ایده ی خود را بین چند مقاله تقسیم نکنید، یک مقاله ی قوی بدهید که دیگران با خواندن آن اطلاعات خوب و زیادی کسب کنند.
می گفت دنبال گرفتن نمره ی خوب نباشید، روی تحقیق خود تمرکز کنید، دیگر از دورانی که نمره برای شما اهمیت داشته باشد دور شده اید.
می گفت که بعد از تمام شدن تحصیل چیزی که از شما می ماند کیفیت کار شماست، نه اینکه چند تا مقاله چاپ کرده اید. چه معدلی داشته اید.
می گفت که تا می توانید در مقاله هایتان همکار داشته باشید، با آدمهای متفاوت آشنا شوید و آنها را در کار خود دخیل کنید. مقاله با تعداد نویسندگان کم نشانه ی برتری شما نیست.
هر چه می گفت، متناقض بود با استانداردهای دانشگاه های ایران.
چه بسا بهتر باشد که این استانداردها را وقتی در اینجا هستیم رعایت کنیم، و وقتی برگشتیم همه را فراموش کنیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 13:56 توسط سردار |

زمين، گاهواره زندگي انسان و تمام موجوداتِ زنده است، كه با تمام كوه‏ها، درياها، دره‏ها، جنگل‏ها، چشمه‏ها، رودخانه‏ها، معادن و منابع گران‏بهايش، نشانه‏اي از نشانه‏هاي آفريدگار به شمار مي‏آيد كه آن را گسترانيده است.
روز دحوالارض ـ روز گسترش زمين ـ روز بسيار مباركي است و آداب و اعمال ويژه‏اي دارد؛ از جمله :
1- روزه داشتن كه ثواب 70 سال عبادت را دارد .
2- احيا و شب‏زنده‏داري شب دحوالارض كه برابر با يك‏سال عبادت است .
3- ذكر و دعا.
4- انجام غسل به نيت روزِ دحوالارض و نماز مخصوص آن .

*روز دحو الارض
شب : 25
اين شب، شب دحوالارض و از ليالى شريفه است كه رحمت خدا در آن نازل مي‌شود و قيام به عبادت در آن اجر بسيار دارد.
روايت است كه امام هشتم حضرت رضا (ع) فرموده‌اند: در شب 25 ماه ذى‌القعده حضرت ابراهيم و حضرت عيسى متولد شده‌اند و زمين از زير كعبه پهن شده است؛ پس هر كه روزش را روزه بدارد چنان است كه 60 ماه روزه داشته باشد و به روايتي ديگر "در اين روز حضرت قائم عليه السلام، مهدي موعود(عج) قيام خواهند فرمود.

روز : 25
روز دحوالارض،‌يعنى روزي كه زمين‌ها از زير خانه خدا كشيده و پهن شدند، چه آنكه اول موضعى كه از زمين خلق شد، موضع خانه كعبه بوده و لهذا كعبه را "ام القرى" مى‌گويند و اينروز از آن چهار روز است و هركه اين روز را روزه بدارد و شبش را به عبادت بسر آورد از براى او عبادت 100 سال نوشته شود و از براى روزه دار اينروز، هر چه در ميان آسمان و زمين است، استغفار كند و اين روزيست كه رحمت خدا در آن منتشر گرديده و از براى عبادت و اجتماع بذكر خدا در اين روز، اجر بسيار است و از براى اين روز به غير روزه و عبادت و ذكر خدا، دو عمل وارد است:

1. نمازى كه در كتب شيعه قميين روايت شده و آن دو ركعت است در وقت چاشت، در هر ركعت بعد از "حمد" پنج مرتبه سوره "والشمس" بخواند و نماز را تمام كند و بعد از نماز بخواند:
"لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم."
پس دعا كنيد و بخواند:
"يا مقيل العثرات اقلنى عثرتى يا مجيب الدعوات اجب دعوتى يا سامع - الاصوات اسمع صوتى و ارحمنى و تجاوز عن سيئاتى يوما عندى ياذا الجلال و الاكرام."
2. خواندن اين دعا است كه شيخ روايت كرده "الهم داحى الكعبه" الخ . و محقق داماد در رساله اربعة ايام خود در اعمال روز دحوالارض گفته كه زيارت "حضرت امام رضا" (ع) در اين روز افضل اعمال مستحبه واكد آداب مسنونه است.
و بدانكه در اين روز يا روز بعد و بقولى در روز 23، خروج فرمود رسول خدا صلى‌الله عليه و آله، بحجة الوداع از مدينه با 104 هزار يا 124 هزار و حضرت فاطمه (ع) و تمامى زوجات نيز همراه بودند و از راه شجره حركت فرمود و در ذوالحليفه "محمد‌بن ابى بكر" متولد شد، اسماء بخدمت آن حضرت فرستاد كه با "نفاس" چكنم ؟ حضرت دستورالعمل براى او فرمود.
و در اين روز بنابر قولى در سنه 145، شهادت "ابراهيم بن عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب" عليه السلام، در "باخمرى" واقع شد.
و در اين روز، سنه 387، "ابومحمد حسن بن ابراهيم" معروف به "ابن زولاق مصرى" صاحب تاريخ، وفات كرد.

* برخي وقايع روز دحوالارض
بدانكه در 25 ذى‌القعده، آدم صفى عليه السلام بدستيارى جبرئيل، خانه كعبه را برآورد و حجرالاسود را نصب كرد و اين خانه، محل اسعاف مطالب و مطاف قادم و ذاهب بود تا دو هزار و 242 سال از هبوط گذشته كه طوفان نوح، واقع شد و آب تمام عالم را فرو گرفت و اگر چه "بيت العتيق" از آسيب غرق، محفوظ ماند، اما چنانچه در تاريخ است بيشتر حائط آن بنا، عرصه هدم و انمحا گشت و بعد از طوفان آن موضع چون تل سرخى مي‌نمود و مردم از آن تل سرخ، حوائج خود مى‌خواستند و قربانى مي‌نمودند و اين بود تا سه هزار و 429 سال بعد از هبوط كه حضرت ابراهيم مامور به تجديد عمارت خانه مكه شد.
بس به مدد اسماعيل و ارشاد جبرئيل بساختن خانه پرداخت. پسر سنگ آوردى و پدر بر روى هم نهادى و چون به مقام حجرالاسود رسيد، اسماعيل در پى سنگ نيكوئى بود كه در خور آن موضع باشد كه صدائى از كوه ابوقبيس بر آمد كه اى ابراهيم! ترا نزد من وديعتى است و حجرالاسود را كه جبرئيل هنگام طوفان در آن كوه پنهان كرده بود، تسليم ابراهيم كرد و آن حضرت بجاى خودش استوار فرمود. و توليت آن بقعه شريفه را به اسماعيل تفويض نمود.

منبع : كتاب وقايع الايام حاج شيخ عباس قمي
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 22:21 توسط علیرضا |


اون پيرمرد مهروبونه بهم آبنبات‌قيچی داد، خيلی خوشمزه بود، کـُُرکای جيبشم بهش چسبيده بود... (کلاه‌قرمزی)
يکی از اتفاقات نادر توی دبيرستان، اولين روزی بود که حسين حجت شلوار لی پوشيده‌بود! همه به هم ميگفتند : ديدید حسين حجت شلوار لی پوشيده؟!! (پويا پوروقار)
آدم بعد از ازدواج صدوسی‌درجه عوض ميشه (جلال، نقل از هادی)
هر کسی توی زندگيش يه تعداد کوپن خوشی داره، آدم بايد کوپناشو خوردخورد خرج کنه (ميثاق)
 جذابيت و تازگی بعضی چيزا بايد برای آدم حفظ بشه... (نعيم)
هر سيستمی که به خودش فيدبک مثبت بده، ناگزير از انحطاطه (احسان)
گل بگيرن در اين م‌م‌ل‌ک‌ت‌ رو ... (امير م‌ق‌ی‌م‌ی)
عيبی نداره، خاطره ميشه! (هادی)
من که خوشبينم، هر چی ميخواد بشه، ميگم همون خوبه. اصلاً استرس ندارم که چی ميخواد بشه. رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست... (حسين رح)
خيره انشاءالله... (سيد جمال)
من ميخوام يه جايی برم که توش هشت ساعت کار کنم، هشت ساعت استراحت، هشت ساعت هم به زن و بچه‌م برسم (حميد فرخ‌نژاد، من)
اين که بخوای از مدرک و رشته‌ی تحصيليت استفاده کنی و پولداره بشی، اين حرفا کشکه، بزار لب کوزه آبشو بخور! (سلمان)
يک جوک خيلی خيلی ضايع که نميتونم اينجا بگم... (سردار مخلوع)
خطاب به دکتر سيف : من اين کار رو نميکنم، ولی از کلاس تو ميرم بيرون... (واتو واتو)

به ياد اين عزيزان، يک دقيقه سکوت...

+ نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 21:58 توسط صادق |