یک سال پیش در چنین روزی، پریدم.
سوار بر یک هواپیمای کی ال ام، با دو چمدان سنگین پر از لباس و کتاب، ایران را ترک کردم. رفتم به هلند تا تنهایی در غربت را تجربه کنم. کتابها را بردم که در تنهایی حوصله ام سر نرود، لباسها را بردم که تحمل سرمای هلند برایم سهل شود.
یادم می آید که قبل از بلند شدن هواپیما، دعا کردم، که بلاد کفر دین و ایمانم را از من نگیرد. به هیچ چیز دیگری فکر نکردم. تجربه ای بود جدید، و اصلا در مخیله ام نمی گنجید که چه چالش هایی پیش رو دارم و باید به چه فکر کنم.
الان یک سال گذشته است. چقدر سریع یک سال گذشت. مثل فرفره می گذرد.
اگر پارسال وقتی هواپیما می پرید کسی می گفت که سال بعد همین موقع نه تنها باز هم اروپا هستی بلکه ازدواج هم کرده ای، او را پیش گویی ناتوان می نامیدم. ولی چه می توان کرد، فیلمنامه نویس زندگی انسان اینقدر اتفاقات را سریع می نویسد که انسان گاهی به گرد پایش نمی رسد.
و اما روزی نیست که خدا را به خاطر فراهم آوردن شرایط آن سفر شکر نکنم. سفری بود بس آموزنده برای من، حاوی نکات و آموزه های بیشمار.
پست های قبلی این وبلاگ خاطرات زیادی از آن روزها را در خود جای داده است.
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 13:22 توسط سردار
|
«فابین» که ادمین گروه است، شتابزده وارد اتاق شد و گفت: حسین دست نگه دار!
پرسیدم چی شده؟
در طی چند ساعت گذشته یک سری فایل بزرگ را به پرینترهای مختلف دانشکده فرستاده ای، و همگی از کار افتاده اند! لطفاْ دست نگه دار!
از او معذرت خواهی کردم و گفتم دیگر تکرار نمی شود.
جدا از وضعیت شبکه و کامپیوترها، در کشوری که از امن ترین کشورهای جهان است، همه ی رفتار و اعمالت «لاگ» می شوند. هیچ راه فرار از کاری که انجام داده ای نداری. فکر کنم لیست تمامی فروشگاه هایی که از آنها خرید کرده ام، لیست مکان هایی که بازدید کرده ام، لیست آدمهایی که با آنها صحبت کرده ام و همه و همه در بایگانی آنها ذخیره شده باشد.
به عنوان یک نمونه ی عجیب، در اینجا هرکس رادیو روشن کند از طریق دستگاه های پیشرفته ردیابی می شود، و آخر ماه خرج استفاده از امواج رادیو از او گرفته می شود.
+
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 12:25 توسط سردار
|
توي يکي از اون شبهاي بي قراريم، يکي از همون شبهايي که از همه التماس دعا داشتم، همون وقتايي که با عجز و لابه در خونه ي خدا رو مي زدم و التماس مي کردم که بازم دستم رو بگيره، يکي از شبهاي قدر، اس ام اسي بهم رسيد که به فکرم برد:
« وقتي زندگي ات برات سخت شد، يادت باشه که درياي آروم ناخداي قهرمان نمي سازه.»
خيلي سوالها تو ذهنم ايجاد شد. چرا من بايد ناخداي قهرمان باشم؟ چرا بايد زندگي ام سخت بشه؟ چرا اصلاً بايد ناخداي کشتي من باشم، چرا نبايد در نقش يه خدمه ي کوچيک باشم و نبض زندگيمو به بقيه ندم؟ آيا بايد قهرمان باشم؟
سوالهاي زيادي در ذهنم بودند. بعضي از آنها هنوز هم ذهنم را مشغول مي کنند.
+
نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 22:37 توسط سردار
|
سپيدهدم اومد و وقت رفتن
حرفی نداريم ما برای گفتن
هرچی که بوده بين ما تموم شد
این جا برام نیست دیگه جای موندن
گوش کنيداز روزی که با حسين رح خداحافظی کردم، مدام دارم اين آهنگ رو ميخونم. معمولاً وقتی از استاد يساری آهنگی رو گوش ميکنم بايد سعی کنم جلوی خندهام رو بگيرم. اما ديروز گريهام گرفته بود. البته بيشتر تقصير بهروز بود که احساساتی شده بود، ما هم شديم. خوب شد با حسين حجت و بابانعيم و بقيه خداحافظی اساسی نکردم.
آخرين سکانس من از حسين رح : حسين رح توی پيادهرو ايستاده، من کنار دست راننده (بهروز) نشستم، حسين رح را از آيينه ماشين نگاه ميکنم و برايش دست تکون ميدم، حسين هم دست تکون ميده. کمکم دور ميشيم، تصوير fade ميشه به سياه. نمای بعد، تصوير کلوزآپ از راننده (بهروز) که غمگينه...
(اين مطلب رو اوايل آبان نوشتم که اون موقع به دلايلی دچار خودسانسوری شده بود)
+
نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 16:30 توسط صادق
|
خدایا! دانشی به من بده که بتوانم نعمت هایی را که به من ارزانی می داری درک کنم،
خدایا! توانی به من بده که بتوانم شکرگزار نعمت های بی کرانت باشم.
آمین یا رب العالمین.
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 13:38 توسط سردار
|
دبستان که بوديم همهي درس و مشقمان در "خانم معلم" يا "آقا معلم" خلاصه ميشد. صبح معلم سر کلاس ميآمد، در هر زنگ مطالب گوناگوني درس ميداد، يک زنگ ديکته، يک زنگ علوم، يک زنگ تاريخ و.... فوق فوقش يک معلم ورزش يا معلم قرآن هم کنار معلم اصلي داشتيم. در طول کل سال با نام همان معلم شناخته ميشديم، مثلاً من دانشآموز خانوم هاشمي بودم، آن يکي دانشآموز آقاي رضايي بود و آن ديگري دانشآموز خانوم اسماعيلي.
گذشت تا به راهنمايي رسيديم، کم کم درسها دشوارتر شدند و معلمها جدا شدند. يکي معلم علوم شد، يکي معلم رياضي، ديگري معلم علوم اجتماعي. کمي هم مغرور شديم، که درسهايمان به قدري دشوار شدهاند که يک معلم از پس همهي آنها بر نميآيد!
در دبيرستان معلمها بيشتر جدا شدند، و ديگر حتي معلم علوم هم نبود: معلم فيزيک و شيمي و زيست داشتيم. عجيب نبود که در ليسانس که درسها تخصصيتر بودند استادها هم بيشتر شدند، دکتر بهمان فقط درس "رياضي يک" را ميداد و دکتر فلان "رياضي دو" را.
اين همه را گفتم که به اينجا برسم که نظير خيلي از خصائل و خصوصيات بشر، دورهي دکترا يک بازگشت بزرگ به عقب است. در دکترا همهي درس و علمت ميشود يک استاد، چهار يا پنج سال تو را به عنوان دانشجوي "دکتر" (يا اگر استادت خيلي اسم و رسم در کرده باشد "پروفسور") ايکس ميشناسند، همهي دانشت مثل بچهي کلاس اولي ميشود يک نفر، صبح را با ديدن جمال او آغاز ميکني و شباهنگام با او خداحافظي ميکني و به خانه ميروي.
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 9:14 توسط سردار
|
ولادت امام رضا را به دوستی تبریک گفتم.
خنده ای کرد، برایش عجیب بود که در غربت بتوان به این مطالب هم فکر کرد. گویا اینجا فقط باید روز شکرگذاری و کریسمس و ... مد نظر باشد.
انشاالله هر چه زودتر قسمت شود و بتوانم زیارتش کنم.
یا امام رضا(ع)، سلام بر امام غریب.
+
نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 15:30 توسط سردار
|
بهنام خدا
وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ
قَائِمًا فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنَا إِلَىٰ
ضُرٍّ مَسَّهُ
ۚ كَذَٰلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفِينَ
مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ
هنگامی که به انسان زیان (و ناراحتی) رسد، ما را (در هر حال:) در حالی که به پهلو
خوابیده، یا نشسته، یا ایستاده است، میخواند؛ امّا هنگامی که ناراحتی را از او
برطرف ساختیم، چنان میرود که گویی هرگز ما را برای حل مشکلی که به او رسیده بود،
نخوانده است! این گونه برای اسرافکاران، اعمالشان زینت داده شده است (که زشتی این
عمل را درک نمیکنند)!
سورهی مبارکهی یونس (ع) - آیهی ۱۲ - ترجمهی آقای مکارم شیرازی
لطفا اندکی تامل بفرمایید.
+
نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 5:13 توسط اونر محترم
|
فکر کنم سال دوم راهنمايی بودم که معلم تاريخمون برای کلاس تاريخچه ی ضرب المثل "مگه شهر هرته" رو تعريف کرد. نمی دونم چقدر واقعيه يا نه ولی داستان به اين قراره:
سال ها پيش توی شهر هرت يه دزدی می ره خونه ی يه نفر دزدی. وقتی از ديوار می پره پايين چون ديوار بلند بوده دستش شديد می شکنه جوری که قابل درمان نبوده. فرداش می ره شکايت و طرف رو به دادگاه می کشونه که چرا ديوارت استاندارد نبوده و به من صدمه زده حالا ديگه من با اين دست ناقص چه جوری برم دزدی؟! صاحب خونه هم می گه به من ربطی نداره من فقط دستور ساخت اين خونه رو دادم. معمارش ديوار رو اين جوری ساخته. معمار رو ميارن می گه راستشو بخواين من وقتی داشتم طرح اين خونه رو می کشيدم يه خانمی دوان دوان از کوچه رد شد منم حواسم پرت شد! اندازه ی آجرها را يک و نيم برابر زدم و بنابراين ديوار يک و نيم برابر شد. خانمه رو ميارن که چرا تو کوچه می دويدی؟! هرچی باشه اينجا شهر هرته! جواب می ده که معلم مدرسه بچه مو تنبيه کرده بود داشتم می رفتم مدرسه. معلم رو ميارن و اون ديگه جوابی نداشته. رای بر اين می شه که دست معلمه رو هم عوض دست دزده بشکنن. ولی چون اون تنها معلم شهر بوده رضايت می دهند يکی از چشماش که برای تدريس لازم نبوده رو کور کنند!!
اين داستان برای من خيلی جالب بود. قسمتی از اين داستان که خيلی خالی بندی به نظر می آيد شکايت اون دزده هستش. اگه اونو باور کنی، باور بقيه ی داستان کار سختی نيست! من تا چند وقت پيش اون قسمت رو باورم نمی شد ولی يواش يواش داره دستگيرم می شه که خيلی هم خالی بندی نيست!!
ديدگاه مردم اينجا نسبت به جنگ عراق اينه که بچه هامون اونجا دارن کشته می شن، داريم اونجا پول خرج می کنيم برای برقراری دموکراسی. عوضش اين عراق های نامرد، بهمون حمله می کنند سربازهای زن تا دندون مسلح ما رو تنها گير می يارند و با دست خالی .... هيچکی در مورد بديهی شدن شنيدن خبر مرگ دويست نفر عراقی در يک روز و با يک بمب صحبتی نمی کنه، اتفاقی که در زندان ها افتاد ياد هيچکی نمی مونه. بديهيه که سربازها (که بچه های خودشونن) آدم های خير خواه و خوبی هستند پس عراقی ها بدند.
برای اين که بتونيد داستان شهر هرت رو باور کنيد بايد با استفاده از منطق دزده سيستم رو تحليل کنيد.
+
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 22:25 توسط بابا نعیم
|
در خط جدید متروی لوزان، راننده ی مترو حذف شده است.
برای این کار از تعداد بسیار زیادی وسایل اتوماتیک شامل چشم های الکترونیکی و درهای اتوماتیک و ابزارهای کنترلی پیشرفته استفاده کرده اند.
مهندسان و طراحان آخرین تکنولوژی های روز را به کار گرفته اند، تنها برای حذف یک راننده.
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 16:39 توسط سردار
|
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم /ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره /پر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم /اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل دلیل است، آوردهایم /اگر داغ شرط است، ما بردهایم
اگر دشنه دشمنان،گردنیم /اگر خنجر دوستان، گردهایم
گواهى بخواهید، اینک گواه /همین زخمهایى که نشمردهایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر /از این دست عمرى به سر بردهایم
خیلی با این شعر حال میکنم
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 7:40 توسط اونر محترم
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 15:55 توسط صادق
|
يکشنبه، از کنار کليساي محل رد مي شوم.
صداي دانگ دانگ ناقوس به گوش مي رسد.
به ياد نقاره هاي حرم مي افتم.
وقتي رد مي شوم، احساس مي کنم که پلک هايم مرطوب شده اند.
+
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 12:9 توسط سردار
|
در قسمتي از فيلم "بيمار انگليسي"، پرستار از هموطن کانادايي خود که تخم مرغ آورده دعوت ميکند تا پيش او و بيمارش بماند. در اينجا بيمار به پرستار جملهاي ميگويد که جالب است:
" چرا هميشه مردم وقتي با هموطن خود برخورد ميکنند خوشحال ميشوند؟ اگر در مونترآل از کنار مردي در خيابان ميگذشتي، آيا او را دعوت ميکردي که با تو زندگي کند؟!"
انسانها در خارج از وطن با هموطنان خود احساس نزديکي و آشنايي خود ميکنند، و با آنها گرم و صميمي ميشوند. در صورتي که اگر همينها در مملکت خودشان بودند، شايد هرگز اينطور با هم دوست نميشدند. شايد اصلاً اخلاق و خلقياتشان به هم نميخورد.
اينجا دوستاني دارم که هيچکدامشان براي من جاي نعيم، احسان، صادق، عليرضا، سلمان، سدکلا، خيام، حميد، ... را پر نمی کنند.
دليل اصلي اينکه با آنها دوست هستم اين است که همزبان من اند و به يکجا تعلق داريم.
+
نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت 0:41 توسط سردار
|
بی تو ای صاحب زمان
بی قرارم هر زمان
از غم هجر تو من دل خسته ام
همچو مرغی بال و پر بشکسته ام
کی شود آیی نظاره بر دل اندازی تو یارا
بر دل خسته که دم سازی تو یارا
ده مدال دیده بانی ز عنایت
به منو از مهر و عشق بازی خدایا
ای تو شور عشق من
روشنی انجمن
بی تو در دام بلا افتاده ام
بر تو یارا جان و دل را داده ام
از فراق تو شده حال من خسته پريشانكی ميايی منجی و سلطان امكانعقده ها را وا كنی با يك نگه ، ای نور يزدانبين چه كرده با دل من سوز هجران یابن الحسن آقا بیا
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 14:4 توسط علیرضا
|
یکی از تاثیر گذارترین سکانس های فیلم محبوب من، خیلی دور خیلی نزدیک، جایی است که دکتر عالم از بهبودی پسرش ناامید شده است. با چهره ای غم بار و اشک آلود به دیوار تکیه می زند، و با ناله به نسرین می گوید:
«خدا خیلی بزرگه. خودمون ساختیمش که هر وقت توی دردسر افتادیم یکی از سراه برسه و بگه خدا بزرگه. اشکالش اینه که زیادی بزرگه...
آخه تو از زندگی چی می دونی؟ من با همین دستهام خیلی ها رو از مرگ حتمی نجات دادم، ولی هیچ وقت ندیدم سروکله ی خدا اون طرفا پیداش بشه. اونایی هم که زیر دستام مردن، آدمهایی مثل تو انداختن گردن خدا.
خدا خواسته، خدا ارحم الراحمینه.
خدا چرا به من کمک نمی کنه؟
الان که این بچه به کمک احتیاج داره، چرا از این دستها کاری بر نمیاد؟»
نسرین، به آرامی به سمت خروجی می رود. به آرامی و با لهجه ی شیرین مشهدی می گوید:
«ببخشید استاد... مو فکر موکنوم که این آقا سامان نیست که به کمک احتیاج داره...»
و دکتر عالم را تنها می گذارد.
دکتر تا انتهای مرزهای دانش جلو رفته است، اما در درک فلسفه ی زندگی جلوی پرستاری ساده در یک روستای دورافتاده کم می آورد.
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 13:19 توسط سردار
|
بهنام خدا
وَإِنْ يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ ۖ وَإِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ فَلَا رَادَّ لِفَضْلِهِ ۚ يُصِيبُ بِهِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ ۚ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ
و اگر خداوند، (برای امتحان یا کیفر گناه،) زیانی به تو رساند، هیچ کس جز او آن را
برطرف نمیسازد؛ و اگر اراده خیری برای تو کند، هیچ کس مانع فضل او نخواهد شد! آنرا
به هر کس از بندگانش بخواهد میرساند؛ و او غفور و رحیم است!»
آیهي ۱۰۷ از سورهي مبارکه یونس (ع) - ترجمهی آقای مکارم شیرازی
**لطفا کمی تامل نمایید
+
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 11:51 توسط اونر محترم
|
بهنام خدا
وَلَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنَّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْنَاهَا مِنْهُ
إِنَّهُ لَيَئُوسٌ كَفُورٌ
و اگر از جانب خویش، نعمتی به انسان بچشانیم، سپس آن را از او بگیریم، بسیار نومید
و ناسپاس خواهد بود!
وَلَئِنْ أَذَقْنَاهُ نَعْمَاءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ
السَّيِّئَاتُ عَنِّي ۚ إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ
و اگر بعد از شدّت و رنجی که به او رسیده، نعمتهایی به او بچشانیم، میگوید:
«مشکلات از من برطرف شد، و دیگر باز نخواهد گشت!» و غرق شادی و غفلت و فخرفروشی
میشود...
سورهی مبارکهی هود - آیات ۹ و ۱۰ - ترجمه : آقای مکارم شیرازی
+
نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 4:37 توسط اونر محترم
|
مادربزرگ : (با خنده) اون موقعا هر وقت محسن رو ميديدم، بهش ميگفتم : «تو که ميری دانشگاه، دست يه دختر رو بگير با خودت بيار!» خوب تو هم که حالا ميری دانشگاه، سر بچرخون يه دختر خوب پيدا کن ديگه!
مادر : (با طعنه) آخرش هم که محسن رفت آمريکا يه زن لبنانی گرفت!
من : (توی دلم) خوب چه بهتر...
هر سه تامون شوخی ميکرديم...
+
نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 14:28 توسط صادق
|
غم غربت، بی حوصلگی. حس نوستالژیک، دلتنگی برای خانواده و دوستان. اینها همگی نشانگر یک موضوع واحدند: اینکه تو هنوز به کشور خارجی متعلق نیستی، هنوز احساس می کنی که به جای دیگر تعلق داری. هنوز نفس کشیدنت به فرم وطن است، هنوز خارجی نشده ای.
و اما این دلتنگی نمودار نزولی دارد. روزهای اول نفس گیر است، هفته های بعد آهسته آهسته کمرنگ میشود. ماه ها می گذرد و نقش آن در کارهای روزمره ات کم می شود.
و سالها می گذرد، تا اینکه تو در کشور جدید «جا» می افتی. آن وقت است که بالقوه توان آنرا داری که وطن و گذشته ات را به عنوان یک خاطره ی دور فراموش کنی. خاطره ای که در زمان بچگی و جوانی روی داده است، و تمام شده است.
و من دلتنگی های غربت را -اگرچه گاهی دشوار و سخت هستند- دوست دارم، چون هنوز نشان می دهند که ایرانی هستم.
دلم نمی خواهد روزی برسد که وطنم برایم یک خاطره ی دور باشد.
صد البته که این حرف، برای خیلی از هم وطنانم که سودای فرنگ دارند عجیب و غیرواقعی است.
+
نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 12:51 توسط سردار
|
به نام خدا
اولين روزی از ماه رمضون بود که توی دانشگاه بودم. دم اذان ظهر خواستم برم نماز بخونم. از احمد پرسيدم که نماز کجا می خونند. يه جايی تو کتاب خونه رو بهم معرفی کرد.
قبله ی اينجا يکم عجيبه (شمال شرق، از روی قطب!) و من مثل ايران نمی تونستم از خورشيد قبله رو پيدا کنم. با دانشگاه هم هنوز اشنا نبودم. رسيدم اونجا. ديدم يه محوطه ای هست که فرش انداختند به طرف قبله. خيالم راحت شد. از اون روز نمازهام توی دانشگاه رو اونجا می خونم.
از اون روز تا حالا توی اين نماز خونه نشده کسی رو ببينم که دست به سينه نماز نخونه. می دونم که ايرانی توی دانشگاه زياد هست. دم اذان هم نمازخونه تقريبا شلوغ می شه.
+
نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 1:28 توسط بابا نعیم
|