تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

قبلا به به ان سبک نوشته بودم. باز هم در ذهنم وول میخوره:

من میخورم، تو میخوری، او نگاه میکند --- ما میخوریم، شما میخورید، آنها شب زود میخوابند

من اپلای میکنم، تو اپلای میکنی، او خرج ثبت نام ندارد --- ما اپلای میکنیم، شما اپلای میکنید، آنها مجبورند ترک تحصیل کنند

من ازدواج میکنم، تو ازدواج میکنی، او پول لباس عروس هم ندارد --- ما ازدواج میکنم، شما ازدواج میکنید، آنها هر روز قسطش را میدهند

من گریه میکنم، تو گریه میکنی، او به ما دستمال میفروشد --- ما گریه میکنیم، شما گریه میکنید، آنها ما را دلداری میدهند

من عیدی میگیرم، تو عیدی میگیری، او عیدها کار میکند --- ما عیدی میگیریم، شما عیدی میگیرید، آنها عیدها عزا میگیرند

من زندگی میکنم، تو زندگی میکنی، او زندگی میکند --- ما زندگی میکنیم، شما زندگی میکنید، آنها زندگی میکنند


ما برای چی گریه میکنیم و خیلیها برای چی. ما برای جور نشدن فلان دانشگاه و کار و ویزا، و خیلیها برای جور نشدن پول برای دادن بدهی
ما چه عیدیهایی اعم از هزاران و گاهی صد هزار و گاه بیشتر میگیریم و اونها دست بچشون یه هزار تومنی میدن که دلش خوش باشه
ما میشینم پشت فرمون و غر میزنیم به عالم و آدم. هر روز یه برنامه برای سفر و یه رستوران برای شام. خیلیها تو صف اتوبوس میایستن و سوار اتبوس پولی نمیشن تا اتوبوس بلیطی بیاد.
ما دنبال جمع و جور کردن پول واسه خریدن ماشین و وسیله بهتر، خیلیها دنبال قرض تا صاحبخونه بیرونشون نکنه
ما چه راحت ازدواج میکنیم و میریم سر زندگی و خیلیها ندارن برای یه جشن ساده، برای جهیزیه، برای اجاره 40 متر خونه. خودشون توافق میکنن که جشن عروسی نگیرن اما یه احمقی میگه من آرزو دارم دخترم رو توی لباس عروسی ببینم و اشک یه جوون یتیم رو در خفا در میاره که حالا این چندین میلیون رو از کجا بیارم.
چه راحت میخندیم به شلوار پاره آدمها، خودمون رو جمع میکنیم تا لباس اون زباله جمع کن بهمون نخوره که خدایی نکرده از فقر اون با نرسه یا از خوشی ما به اون. چه راحت شیشه ها رو میدیم بالا و کولر ماشین رو روشن میکنیم و گل فروش سر چهار راه رو دزد خطاب میکنیم.
چقدر آسون مردم رو دهاتی و چوپون خطاب میکنیم، انگار دهاتی بودن جرمه. یا یادمون میره چوپانی شغل انبیاء بوده. یا شاید فکر میکنیم کار پر درآمد چند میلیون در ماه ما شرف میاره.
و ما میخندیم و خوش هستیم، چشم میبندیم و به روی خودمون نمیاریم و همه چیز رو میندازیم گردن دیگران که اونها باید درست کنن. یادمون میره علی یاد داد. در عمل یاد داد. جایی نگفت من امیر و فرمانروا هستم. بین مردم بود از نوع مردم. غذا دهان کور میذاشت و یتیم پشتش سوار میکرد و با بچه ها بازی میکرد.
و ما، هنوز فکر میکنیم اگه پولی رو صدقه بدیم از جیبمون کم شده و اگه خمس بدیم مالمون ناقص شده



آه چه خسته میکند تنگی این قفس مرا
+ نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 18:54 توسط علیرضا |


يا الهی و ربّی من لی غيرک     يا عليماً بضرّی من لی غيرک

يا من عليه معوّلی يا مولای      استجب لی دعائی من لی غيرک

(تابستان 87)

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 19:9 توسط صادق |


میکل آنژ : چه غصه هایی به خاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگیم پیش نیامد خوردم...


+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 15:24 توسط صادق |

دوره ی فوق لیسانس، استادی داشتیم بس دودر. نامبرده درسش را سنبل می داد، زود تعطیل می کرد، تمرین و پروژه اساساْ در کار نبود و در آخر کار نمرات کیلویی خیرات می شدند.
کمتر دانشجویی بود که از سیستم کاری استاد ناراضی باشد، اخلاق و سیرت خوبی هم داشت و مورد پسند همه بود.
گذشت، تا گذرمان به جایی خورد که اساتیدش اصولاْ با کسی شوخی ندارند، و بر روی جزء جزء نکات حساس اند. امروز وقتی حس کردم که حتی بعد از گرفتن نمره ی بیست از آن درس هنوز هم تفاوت حلقه ی مارکوف زمان گسسته و زمان پیوسته را خوب درک نکرده ام، خوشی درس فوق لیسانس از دماغم در آمد.
حسرت روزهایی را می خوردم که سر کلاس استاد سرسری از روی مطالب رد می شد.
این شاید تفاوت جو آکادمیک ایران با جاهای دیگر باشد، که در اولی  استادی مطلوب تر است که کمتر اذیت کند و راحت تر دانشجو درس را پاس کند، و دردیگری استادی مطلوب است که بیشتر یاد دانشجو دهد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 21:10 توسط سردار |

استادم مرجان خانوم اصطلاحی دارن که بارها تو کله ی من فرو کردن :‌Do not judge people soon
شاید صد بار، شاید هزار بار اینو به من گفته باشن.
همیشه وقتی اینو می گفتن که از کسی ناراحت بودم، ازش بد می گفتم. م.س. در می آمد که: زود قضاوت نکن، شاید این طوری نباشه. بیشتر تحقیق کن. شاید این طور باشه. شاید اون طور باشه. شاید تو بد فهمیدی. شاید اون مقصر نبوده. شاید...

به نقل از خاطرات حجی کلا در فرنگ. دفتر هشتم

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 8:4 توسط جلال++

امسال هشتادوهفتی ها وارد دانشکده شدند. فاصله ی ما با جدیدالورودها کم کم درحال نزدیک شدن به عددی دو رقمی است.
جدیدالورودها احتمالاْ یک بار هم با مفهومی به نام «یوتی پارتی» آشنا نمی شوند. شاید هرگز نفهمند که لفظ «امشال» به چگونه جانوری اطلاق می شود. شاید صبح تا شب مشغول به کارهای «اسنوبول» باشند. یا اصلاْ «کنترل جی» نباشند، و درسها را به خوبی پاس کنند. مرامی «زاگالی» داشته باشند. شاید ندانند که «بانک نرم» و «آموز» چه نسبتی دارند. یا اینکه چرا «سدکلا» از «جلی قاچاق» بودن در آمده است. جدیدالورودها با خبرگزاری های دانشجویی از قبیل «حح.آسس» غریبه اند، نمی دانند وقتی زیر ایمیلها کسی می نویسد «پوست اصکحلیفت» چه منظوری داشته است. مسلماْ نمی دانند چرا زاگالهایی در این دانشکده درس می خوانده اند که برخی از همکلاسی های خود را با الفاظ عناصر شیمیایی نظیر «سزیم»، «آرگون»، «سدیم» و «کلر» می خوانده اند. و اینکه «منطقیون» و «معماریون» چه افرادی بوده اند. این جماعت تازه ورود، از شنیدن لفظ «ساکری» فکرهای بدی به ذهنشان می رود، و اصلاْ از روبوکاپ چیزی سر در نمی آورند.
و در آخر اینکه، چقدر زود گذشت. شر و شوری دوران نوجوانیمان را می گویم.
+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 20:34 توسط سردار |

امروز بعد از ظهر، با رییس دپارتمان ارتباطات و علوم کامپیوتر قرار ملاقات داشتم. با پیرمردی که یکی از عوامل پیشرفت این دانشگاه بوده است. مردی که سالها قبل، موقعیت استاد تمامی در دانشگاه ییل را رها کرد، بلکه در وطنش کاری انجام دهد کارستان.
با تصور چهره ای خشک و جدی همچون رییس دانشکده ی خودمان، با ترس ولرز، قدم در دفتر «ویلی» بزرگ نهادم. دفتری در طبقه ی آخر.
ابتدا باورم نشد، که در ساختمانی به این بزرگی و با این امکانات اتاقی اینچنین به او داده باشند.
منشی در زد، ویلی مرا به داخل خواند. دست داد. نشستیم، در کنار هم. همچون پدربزرگی مهربان سر صحبت را باز کرد. از وضعیت زندگی ام پرسید، از اینکه همسرم چه کار می کند. از اینکه خانه پیدا کرده ام یا خیر. از اینکه دانشگاه را چطور دیده ام. از خیلی چیزهای دیگر. برخلاف انتظارم نگفت که درس بخوانم، نخواست که جدی کار کنم، نخواست. از رابطه ام با استاد راهنمایم پرسید. از اینکه دانشجویانش را می شناسم یا خیر.
وقت رفتن، می گفت که چون رییس دانشکده است، وقت اش معمولاْ پر است اما هرگاه مشکلی داشتم، تنها در اطاقش را بکوبم و ببینم که وقت دارد یا خیر.
پیرمرد خاکی بود، مرا به نام صدا می زد، مرا تا در همراهی می کرد، در هنگام صحبت می خندید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 17:45 توسط سردار |

چند روز پيش يه فيلمی ديدم به نام «باکت ليست» که فيلم قشنگی بود. درباره دو تا آدم بود که يک ليستی تهيه کردند از کارهايی که ميخواهند قبل از مرگ انجام بدهند. به اين ليست ميگفتند «باکت ليست».
داشتم فکر ميکردم آيتمهای باکت ليست من چه چيزاييه؟ واقعاً چه کارهايی هست که ميخواهم قبل از مردن انجامشون بدم؟ آرزوهای من چه چيزهايی هستند؟‌ اين آرزوها چقدر بزرگ، واقعی يا باارزش هستند؟
شما چطور؟ باکت ليست داريد؟ اگه قرار باشه يه باکت ليست داشته‌باشيد توش چيا مينويسيد؟ (اگه خواستيد بعضی آيتمهای باکت ليستتون رو کامنت بزارين)

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 11:38 توسط صادق |

هوا مثل همیشه، مه آلود بود.
هر ده متریک بار چراغی روشن بود که راه را گم نکنم. نم هوا تنفس را سخت می کرد. راه می رفتم. ساعت حوالی دو صبح بود.
از دور، دو سایه را دیدم که در تعقیبم بودند. مرتباْ پچ پچ می کردند. زبانشان قطعاْ فرانسوی بود، تلاش نکردم که حرفهایشان را بفهمم.
سرعت آن دو بیشتر شد. نزدیک و نزدیک تر می شدند. صدایشان راحت تر به گوش می رسید.
یکی از آنها بلند فریاد کشید.
برگشتم.
برق چاقو را در شب دیدم.
فریاد زنان فقط می دویدم.
هیچ کس نبود. کجاست انسانی که به فریادم برسد؟
از راه اصلی منحرف شدم، وارد یکی از کوچه باغها شدم.
فقط می دویدم. لپتاپ را رها کردم، بلکه سرعتم بیشتر شود.
قطعاْ دور شده بودند. قطعاْ صدها متر با من فاصله داشتند. قطعاْ من نجات پیدا کرده بودم.
ناگهان، از انتهای کوچه، سایه ای دیگر پدیدار شد. می خندید. دیوانه وار می خندید.
به انگلیسی فریاد می زدم که پول ندارم، بلکه دست از سرم بردارد.
اما جلوتر می آمد. مجبور شدم که برگردم. ناامیدانه می دویدم.
اما، بازهم بودند. زیاد بودند. فرار ممکن نبود.
جلوتر آمدند.
هواسرد بود، برف همه جا را گرفته بود. در این سرما نمی شد درست فکر کرد. چه می خواستند.
جلوتر آمد. یکی از آنها بدنم را محکم گرفت. دیگری چاقو را روی گردنم گذاشت. قاه قاه می خندید. آماده ی ذبح شدن بودم...
آرام آرام چاقو را به داخل گردنم می کرد. ابتدا غضروف و سیاهرگهای اطراف حنجره را به نرمی برید.
وارد ابتدای نای شده بود. نفسم به سختی بالا می آمد. تا مرگ چند ثانیه بیشتر فاصله نبود. دنیا را نگاه می کردم، آخرین نگاه هایم قبل از رفتن.
چاقو اکنون در نای قرار گرفته بود. بدنم گرم شده بود، خون مثل فواره می پاشید. خون همه ی بدنم را گرم کرده بود. طرف می خندید. آخرین صدای انسان قبل از رفتن.
...
معکوس افتاده بر روی پارکت سرد، نفس نفس زنان، از خواب پریدم.
زندگی دوباره.
سلام زندگی.
+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 15:57 توسط سردار |

سر کلاس «تام» استاد راهنمایم بودیم.
قیافه ی تام مثل همه ی صبح ها بود، چشمهای پف کرده و موهای به هم ریخته. وارد کلاس شد، و هنوز کلاس را شروع نکرده بود که یک رومانیایی جوگیر دستش را بلند کرد.
تام با بی حوصلگی نگاهی به او کرد و از او خواست صحبت کند.
پسر که گویا کشف بزرگی کرده بود پای تخته آمد و با افتخاری گفت که از مقاله ای که تام برای خواندن داده ایراد پیدا کرده است.
گچ را گرفت و مقداری فرمول نوشت و گفت که اندیس فلان سیگما در فرمول بهمان خراب است.
در اینجا بود که تام درس مهمی به همه داد. بلند شد، با صدایی رو به عصبانیت گفت که پسر جان! ما که با این مقاله «ازدواج» نکرده ایم که همه ی جزییات آنرا بی کم و کیف بپذیریم!! مقاله یک ادعایی کرده است، یک ایده ی جدید برای حل مساله ارایه کرده است. اگر درست است ایده را بگیر و به شکل درست به کار ببر. اگر ایده درست نیست، مقاله را می اندازیم کنار.
پسر دست از پا درازتر، سر جایش نشست.
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 18:4 توسط سردار |

سه شنبه عصر، هنگامی که در سجده ی رکعت چهارم نماز عصر بودم، ناخودآگاه احساس کردم که توان بلند شدن ندارم.
باورم نمی شد، که این آخرین سجده ام با زبان روزه باشد.
شاید احساسی در من ریشه دوانده بود که اگر روزه داری تمام شود تحملم بیشتر می شود، راحت تر با مسایل و دشواریهای اطرافم کنار خواهم آمد.
اما آن روز، احساس نیاز شدیدی به رمضان می کردم. احساس می کردم که هنوز نیاز دارم مهمان باشم، هنوز می خواهم سر سفره ی کریمی باشم که می گوید در این ماه میزبان همه است، چه خوب و چه بد.
بلند شدن از سجده ی آخر خیلی مشکل بود.
اما مثل خیلی چیزهای دیگر، آن هم تمام شد.
رمضان امسال هم تمام شد، با کوله باری از خاطرات برای من.
+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 21:35 توسط سردار |



بسم الله الرحمن الرحيم

واذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قآئما فلما کشفنا عنه ضره مر کان لم یدعنا الی ضر مسه کذلک زین للمسرفین ما کانوا یعملون﴿سوره يونس آيه 12﴾
هنگامي كه به انسان زيان و ناراحتي رسد، ما را در حالي كه به پهلو خوابيده، يا نشسته ، يا ايستاده است، مي خواند اما هنگامی كه ناراحتي را از او برطرف ساختيم ، چنان مي رود كه گويي هرگز ما را براي حل مشكلي كه به او رسيده بود نخوانده است. اين گونه براى اسراف‌كاران آن‌چه انجام مى‏دادند زينت داده شده است.


واذا مسکم الضر فی البحر ضل من تدعون الا ایاه فلما نجاکم الی البر اعرضتم وکان الانسان کفورا ﴿سوره إسراء آيه 67﴾
و چون در دريا به شما صدمه‏اى برسد هر كه را جز او مى‏خوانيد ناپديد [و فراموش] مى‏گردد و چون [خدا] شما را به سوى خشكى رهانيد روی‌گردان مى‏شويد و انسان همواره ناسپاس است.


اگر دوست داشتيد يک سری هم به اينجا بزنيد. کلی آيه توی اين حال و هوا رو جمع کرده يک جا.

چون موج زد و کشتی راحت بشکست           بيتاب شدی و سوی رب بردی دست
چون رستی از آن مهلکه از يادت رفت            دستی که گرفت دست و دستی که گسست

اينها رو نوشتم که لااقل يک بار خودم بخونم.
التماس دعا

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 14:36 توسط صادق |

حوالی ظهر بود، یا شاید هم بعد از ظهر.
داخل دفتر نشسته بودم و مشغول فکر کردن به برخی مسایل اطراف بودم. حواسم روی درس جمع نمی شد.
حوصله ام سر رفت، مطابق عادت به وب گردی روی آوردم. به سایت praytime سری زدم، تا ساعت اذان بعدی دستم بیاید.
وای من، هنگامه ی اذان ظهر بود. صوت اذان موذن زاده در گوشم پیچید، که این سایت هنگام اذان خودبخود اذان پخش می کند. عجب قدرت نفوذی دارد صدای موذن زاده. الهی نور به قبرش ببارد. این صدا تا عمق جان آدمی رسوخ می کند و چهارستون بدن را می لرزاند.
مدتی بود که اذانش را نشنیده بودم.
وقتی ایران هستی، اینقدر دچار روزمرگی هستی که بارها با اینکه صدای اذان در حال پخش است آنرا نمی شنوی.
چه نوای دلنوازی.
+ نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 16:6 توسط سردار |

گويند که چون خزانه انوشيروان عادل را گشودند، در آن لوحی ديدند که در آن ۵ خط نوشته بود:
۱ هرکس برادر ندارد، پشت ندارد.
۲.هرکس مال ندارد، آبرو ندارد.
۳.هرکس زن ندارد، اميد ندارد.
۴.هرکس فرزند ندارد، ثمر ندارد.
۵.هرکس اين ۴ تا را ندارد، هيچ غم ندارد.

(با کمی تصرف)

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 12:14 توسط صادق |

هر وقت که از کنار دانشگاه رد می شوم، نگاهم به آن دو نفر می افتد. به دور از هیاهو و اتفاقات اطراف خود، همیشه در حال عشقبازی و نظربازی اند. در کنار هم می دوند، بلند بلند فریاد می زنند و ...
اسب نر، قهوه ای است و هیکل درشتی دارد. مادیان هیکل نحیف و ظریف تری دارد، و به دلیل سردی هوا، لباس بر او پوشیده اند. از بد روزگار زمین این دو را در کنار هم گذاشته اند، و بین آنها حصاری است که نمی گذارد که به یکدیگر برسند. اما، همیشه در آرزوی رسیدن به هم عشق بازی می کنند. اسب نر سرش را از بالای حصار وارد زمین مادیان می کند، و مادیان با مالیدن سرش به پوزه ی اسب نر خودشیرینی می کند.
بارها دیده ام که سبک بال و امیدوار، در راستای حصار جداساز می دوند، و هر گاه که به انتهای حصار می رسند، ناامید از نرسیدن به یکدیگر، راه خود را کج می کنند. در روز بارها این کار را می کنند، ولی هربار از نومید از وصال از هم دور می مانند. دور ماندنشان خیلی دردآور است.
شاید شبی، آچار به دست، وارد محل نگهداریشان شدم و حصار را شکستم.
+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 0:5 توسط سردار |

بوق... بوق...
من: سلام!
او: سلام...
من: فقط یه چیز می پرسم و خداحافظ، شارژ موبایم تمام میشه. تروبه خدا، دیشب خدا رو چطور صدا زدی؟ به خدا چی گفتی؟ به چه شکلی ازش حاجت خواستی؟ باورم نمی شه... فقط زودتر بگو.
او فقط خندید و شکر خدا گفت.
هر چه اصرار کردم که بگوید که چطور در خانه اش را زده، نگفت.
باورش برایم سخت بود.
از شدت هیجان قلبم تندتند می زد.
او هم مرتباْ شکر خدا می کرد.
چند ساعت بعد، به دوستی به شوخی می گفتم که کاش می شد به خدا ایمیل زد و التماس کرد که تعداد شبهای قدر را بیشتر کند...
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 14:57 توسط سردار |

جمعیت دانشجوهای جدیدالورود د‍‍‍پارتمان علوم کامپیوتر و ارتباطات در یک سالن بزرگ جمع شده بودند. مراسم آشنایی یا چیزی در همین مایه ها بود. برگزارکنندگان نام آنرا «رویداد پیتزا» نامیده بودند، که در آن چندین کیلو پیتزا خریداری می شود و جماعت همراه با خوردن پیتزا با یکدیگر آشنا می شوند.
باری در گوشه ای ایستاده بودم و مشغول رویت جماعتی بودم که چگونه با حرص و ولع قطعات پیتزا را با سرعت زایدالوصفی می بلعند و گویا برای مخترع پیتزا که غذای چنین راحت الحلقومی  ساخته فاتحه می فرستند. چه بسا اگر که روزه نبودم، من هم بین این جمع قطعه پیتزای وجترینی در دست داشتم و مشغول پر کردن معده.
دانشجویان بسیار زیاد بودند، شاید در حدود هفتاد یا هشتاد نفر. برای دپارتمانی به این بزرگی شاید غیرعادی نباشد که این تعداد دانشجوی دکترای جدیدالورود داشته باشد. قیافه ها هم به شکلی بود که می شد حدس زد که همگی آمده اند به این خیال که دیواره های علم را کج و راست کنند و به قولی، کله ی همگی بوی قرمه سبزی می داد.
در این میان، دختری رویت گردید که با بقیه فرق داشت. اگر اکثرجماعت قیافه های درس خوان و ظاهر خل و چلی به خود داشتند، این یکی با آرایش روز نامزدی آمده بود، آنطور که به نظر می آمد روزها و یا شاید هفته ها برای آراستن آن وقت گذاشته شده است. دختر همراه با پسری قدبلند و موبور قاطی جماعت شد.
از قرار مرسوم، جماعت ایرانی دور هم جمع شده بودند و بساط گپ زدن و بعضا دست انداختنشان به راه بود. گرم صحبت بودیم، بقیه می خوردند و من می نگریستم. در وسطهای صبحت یکی از ایرانی ها دلش سوخت و از من معذرتی خواست که روزه خواری می کند، لبخندی زدم و از او تشکر کردم.
مدتی بعد، دختر از جمع جدا شد، به سمت ما آمد، و به فارسی گفت: سلام، حالتون خوبه؟...
و این جا بود که دلیل ظاهر متفاوت دختر را فهمیدیم.

+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 20:58 توسط سردار |