تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
خانم سیر. یک مثال خیلی قشنگ دارد: می گوید که آیا بهتر است آدم یک ماهی بزرگ باشد در حوض کوچک، یا یک ماهی کوچک در دریا؟ بارها این سوال را مطرح کرده، و هر بار برای جواب دادن به آن سروکله زده ایم.
آیا شما ترجیح می دهید که در یک شرکت خیلی بزرگ مثل اینتل یک مهندس جزء باشید، یا مدیرعامل یک شرکت متوسط اما موفق باشید؟ شاید در هر دوحالت حقوق و مزایای شما یکسان باشد، اما کدامیک؟
من فکر می کنم اکثر انسانها دل دریایی دارند. مثلاْ همین قضیه ی اپلای کردن را در نظر بگیرید: همه می خواهند از بهترین دانشگاه آمریکا پذیرش بگیرند، و بانفر اول رشته ی خود در آن دانشگاه کار کنند. هر چند که احتمال زیادی هست که آن استاد بزرگ نتواند برای آموزش آنها وقت زیادی صرف کند، و یا این قدر دانشجوی مشابه آنها در دانشگاه باشد که اصلاْ کارشان به چشم نیاید.
+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 21:25 توسط سردار |


چه سخته، آدم از دست کسی ناراحت باشه که خيلی دوستش داره...


+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 21:22 توسط صادق |

شب بود، آرام و ساکت.
شاید ساعتی بعد از زمان غروب خورشید، و افطار.
هر ده دقیقه ای ماشینی، عابری، چیزی عبور می کرد و آرامش شب را به هم می زد.
به هم ریخته بودم. خسته بودم، از کار دنیا. از دردسرها و مشکلات آن. از اتفاقاتی که رخ می دادند و تحملم را کاسته بودند.
احساس می کردم که طاقتم تمام شده است.
خسته و تنها، فقط می رفتم. افکار پراکنده ای در ذهنم پیچیده بودند که وضعیت بغرنجی برایم ساخته بودند. فقط راه می رفتم، بی هدف. پاها بودند که کار می کردند و بدن خسته ام را جلو می بردند. حوصله ی خودم را هم نداشتم.
پلی بود، بر روی ریل های راه آهن. کمی روی آن ایستادم، قطارهای ساکت و آرام را در نور مهتاب نگاه کردم. صحنه ی عجیبی بود، سخت بشود آنرا بیان کرد. ماه روشن و زیبا، قطارها زیر آن آرمیده بودند تا فردا صبح از نو شروع به کار کنند.
جرقه ای، اتفاقی، حادثه ای. تلنگری محکم و کارساز. نمی دانم چه شد، اما در خلال نگرانی ها و ناراحتی ها ناگهان با تمام قلبم حضور قدرت مطلقی را احساس کردم که اقرب من حبل الورید. به خودم آمدم، یادم آمد که کسی است در کنار من، که اگر بخواهد می شود و اگر نه، زمین آسمان بیاید و آسمان زمین نمی شود. گمشده ام همینجاست، چه حواس پرت بودم که قدرت لایزال او را کمرنگ دیده بودم. توانمندی است بزرگ و رئوف، همیشه و همواره در کنار من. هر چه بد کنم باز هم هست، از من دوری نمی کند.
شرمنده شدم از ندیدنش؛ از اینکه بدون دیدن او مشکلات دنیا را اینقدر بزرگ کردم. قطرات اشک بودند که می ریختند، و منی که در کنار پل ایستاده بودم و با صدای بلند می خواندمش.

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 21:24 توسط سردار |


زندگی زنگ تفريح کوتاهيست.

                ساعت بعد، حساب داريم...



+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 14:26 توسط صادق |

کی کجاس؟
سردار بی منزل در بلاد کفری از نوع اروپایی، نعیم با منزل در بلاد کفر از نوع آمریکایی، اکبر در پی منزل در بلاد کفر، خیام در پی بلاد کفر، سردار سابق گیرکرده پشت درهای بلاد کفر

صادق هم صادقانه با زبون بی زبونی فریاد زد که منزل دار شد

ای دل اگر عاشقی --- در پی شلوار باش


یاد مشهد 82 افتادم، توی اون خونه سرد و اون جمعیت. لبو و والیبال نشسته و محسن جنا و ...
اونهمه آدم در مشهد و امروز نمیتونیم حتی یه افطاری جمع و جور کنیم
هـــــــــــــی روزگار


دلم پر شد از ظرف پر از پشمک --- بیار اندک برایم باقلوا کمتر بزن چشمک
+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:31 توسط علیرضا |

فکر میکردم سردار قبل از رفتن شاید بنگارد. یا شاید من زود فکر کردم نمینویسه. اما میدونم سرش حسابی شلوغه و درگیر کارهای شاید در هم پیچیده. انشاء الله که هرجا هست موفق باشه

اینم هفتمین روز ماه رمضون. داره تموم میشه. شبیه یک پروگرس بار الان داره از 24 درصد میگذره و هنوز فکر میکنیم در حال اینیت کردن هست.
هر سال ماه رمضون خیلی وقتها در این فکر هستم که میگن دست شیطون رو خدا در رمضان میبنده و نگاه میکنم به اطراف و خودم و شهر و دنیا و میبینم آره، همینه. و چقدر آرامتر و قشنگتر میشه اطرافم. و البته این هم به ذهنم میاد که ما آدمیزاد، برترین بنده خدا اونقدر قدرت داریم که دست شیطون که خدا میبنده برامون رو باز میکنیم و میندازیمش به جون خودمون.
رمضان، یه بهونه برای بخشیدن. خدا که همیشه میبخشه. اما توی این ماه عشقش کشیده کرور کرور ببخشه. فرط فرط ثواب بنویسه. وقتی برای هر خُرپف یه سبحان الله مینویسه و برای نفس کشیدن تسبیح و برای یه آیه خوندن ختم قرآن و ... یعنی بنده ی من یه نگاهی بنداز. خدایی هست! اشتباه کردی؟ برگرد و بیا. خودم میبخشم

هرسال دور هم افطاری جمع میشدیم و نون و پنیر و آش. حرف میزدیم و میخندیدیم. اما امسال، بلاد کفر و علم و عیال و منزل انگار نمیذاره. وقتی سدکلا زنگ زده بود که چیکار کنیم گفتم: سخته، من هستم اما فکر نکنم کسی وقت بده براش. چون اگه بخوایم مجردی دعوت کنیم نمیان و اگه متاهلی بگیم بیان که جا نداریم

و یاد آخرین افطاری بخیر. اونجا که قول دادیم ما سه نفر زیرآبی نمیریم و میگیم. یادته؟


نمیدونم، شاید سال دیگه اینجا یکی بنویسه یاد علیرضا بخیر، یه فاتحه براش بخونیم

اما اگه کسی هم ننوشت و یادتون افتاد، جان من بخونید. میدونم که گیرم
مرام بذارید و بخونید ...
+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 18:41 توسط علیرضا |

فرشته قسمت : ميبخشيد جوان، شما چی ميل داريد؟
جوان : مممممممم. خوب من يک همسر ايده‌آل ميخواستم.
فرشته قسمت : لطفاً دقيقتر بگين. منظورتون از همسر ايده‌آل چيه؟
جوان : همسری که خوب باشه ديگه. نميدونم... ميشه شما کمکم کنيد؟
فرشته قسمت : البته! بفرماييد اين منوی همسرهاست. يکی را انتخاب کنيد.
جوان : بذار ببينم: 1) خوشتيپ خوش‌اخلاق نامهربان 2) مهربان خوش‌اخلاق بدتيپ 3)خوشتيپ بداخلاق مهربان. مممم، ببينم خانم فرشته‌ی قسمت، چرا شما همسر خوشتيپ خوش‌اخلاق مهربان توی منو نداريد؟
فرشته قسمت : نداريم ديگه. از وقتی من مشغول به کار شدم همچين همسری توی منو نبوده. خوب اگه هم بود به وسع شما نميخورد. اين طور که من ميبينم شما آدم بدتيپ بداخلاق مهربانی هستيد. درسته؟
جوان : بله همينطوره. خوب... عيبی نداره. لطفاً يکی از گزينه ... قسمت من کنيد. اون پنجمی از سمت چپ لطفاً.
فرشته قسمت : تبريک ميگم. سليقتون خيلی خوبه. شما آدم بدتيپ بداخلاق مهربان خوش‌سليقه‌ای هستيد.
جوان : ممنونم. اين نظر لطف شماست.
فرشته قسمت : نفر بعد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 23:36 توسط صادق |

خدايا يه مدرسه خوب قبول بشم. اگه برم فلان مدرسه حتماً دانشگاه خوبی قبول ميشم. خدايا...
خدايا دوست دارم توی کنکور، يه رشته خوب قبول بشم. کسی که دانشگاه و رشته‌ی خوبی قبول بشه، آينده‌اش تضمينه و خيلی از مشکلاتش خودبه‌خود حل ميشه. خدايا...
خدايا مادرم بدجوری مريض شده. شفاشو از خودت ميخوام خدايا...
خدايا ازدواج خيلی اتفاق مهميه. آينده آدم به اين تصميم بستگی داره. به خودت توکل ميکنم. خدايا...
خدايا خيلی لحظه‌ی سختيه. امروز قراره دخترم به دنيا بياد. فقط ازت سلامتيشون رو ميخوام. هر دو شون را از خودت ميخوام. خدايا...
اين بيماری عفونی لعنتی ديگه از کجا پيدا شد؟ آخه چرا دختر من؟ خدايا اين کار رو با من نکن. من تحملش رو ندارم. خدايا دخترم رو به تو سپردم. خدايا...
خدايا اين خواستگار دخترم آدم درستيه؟ نکنه آدم ناتويی باشه؟ نکنه بالاتر از گل به دخترم بگه؟ خدايا کمکمون کن. دختر ما عزيزترينمونه. ما طاقت ناراحتي وشکستش رو نداريم. خدايا...

و هر بار با خودم ميگفتم: اين بزرگترين و مهمترين خواسته من از خداست که تا حالا ازش خواستم. و از ته دل ازش ميخواستم و بیصبرانه توقع داشتم برآورده بشه. و خدا همه‌ی آنها را برآورده کرد...

خدايا پدرم... ميدونم پير شده و اين قانون طبيعته. ميدونم. ميدونم که مريضه. خدايا شفاش بده. خدايا...
اما پدر رفت...
خدايا مادرم...
ای وای مادرم...
خدايا اين چه تصادفی بود؟ خدايا زنم رو به من برگردون.  اين چه کاريه که با من ميکنی؟ من که به جز اون ديگه کسی رو ندارم. خدايا من تنهای تنهای ميشم. خدايا...
اما زنم هم رفت...

من تنهام. پدر و مادرم و همسرم رفتند. ديگه پير شدم. برای ديدن اشياء دور و نزديک دائم عينک عوض ميکنم، فايده‌ای هم نداره. به سختی ميتونم کتاب بخونم. دخترم سرش خيلی شلوغه. يکی از نوه‌هام سنگينی گوشم را دست ميندازه و به جای حرف زدن برام پانتوميم بازی ميکنه. نوه کوچکترم هم ازم ميترسه. البته من خيلی دوستشون دارم. خيلی بانمک و باهوش هستند.

من صادق هستم. امروز تولد شصت سالگی منه.


+ نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 15:40 توسط صادق |

سه زن در يک حادثه‌ي رانندگي جان باختند و به بهشت رفتند.

هنگامي که به بهشت رسيدند، نگهبان آنجا گفت: "ما اينجا يک قانون بسيار مهم داريم، بر روي اردک‌ها پا نگذاريد!".

با اينکه اين هشدار کمي غيرعادي به نظر مي‌رسيد، اما پس از وارد شدن به بهشت زن‌ها متوجه شدند که همه جا پر از اردک است. پس از مدتي تلاش براي وفادار ماندن به قانون، اولين زن به طرز کاملاً اتفاقي پايش را بر روي يک اردک قرار داد.

نگهبان بهشت به همراه مردي نزد آن زن آمد. آن مرد زشت ترين مردي بود که تاکنون ديده بود.

نگهبان زن را توسط زنجيري به مرد زشت متصل کرد، و گفت: "سزاي تو براي لگد کردن اردک اين است که تا ابد به اين مرد زنجير شوي!".

با ديدن اين اوضاع، دو زن ديگر تمامي حواس خود را بر روي اردک‌ها متمرکز کردند.

روز بعد، زن دوم به طرز اتفاقي بر روي اردکي قدم گذاشت. نگهبان نکته‌سنج بهشت بلافاصله سررسيد. به همراه او مرد بسيار زشت و کريه منظر ديگري بود. نگهبان بهشت مانند زن اول آندو را به يکديگر زنجير کرد و برد.

زن سوم، با مشاهده‌ي همه‌ي اين اتفاقات، به دليل اينکه نمي‌خواست تا ابد اسير مردي زشت بشود، در قدم‌هايش بسيار بسيار دقت مي‌کرد.

ماه‌ها بدون لگد کردن اردکي گذشت. يک روز، نگهبان بهشت با يک مرد بسيار خوش‌تيپ و زيبا سررسيد. او زن سوم را با اين مرد خوش‌سيما زنجير کرد، اما هيچ چيزي نگفت.

زن خوشحال گفت: "مي‌توانم بپرسم که به چه دليل من مستحق زنجير شدن به چنين مردي هستم؟"

مرد خوش تيپ آهي کشيد، "من تو را نمي‌شناسم، اما چند دقيقه پيش يک اردک را لگد کردم!"

+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 15:5 توسط سردار |

چند سال پيش، در يک روز پاييزي، به يکي از دانشکده‌هاي اطراف سر زدم. با يکي از اساتيد در آنجا قرار ملاقات داشتم. اوائل ماه رمضان بود، و هواي نسبتاً گرم عطش را دوچندان مي‌کرد.

استاد محترم گويا مرا دودر نموده بودند، فلذا سرکي به داخل حياط دانشکده کشيدم. باغچه‌اي بزرگ در وسط بود. دختر و پسر دورتادور نشسته بودند و مشغول صحبت بودند. اوقات بيکاري دانشجويان و گپ زدن و خنديدن.

 در گوشه‌اي نشستم، کتابي درآورده و در نقش يک بچه مثبت شروع به خواندن کردم.

اتفاقي افتاد که حواسم را جمع کرد. در ميان جمع دانشجويان حاضر در حياط، ناگهان پسري سيگار روشن کرده به وسط جمع آمد. دخترها جيغ کشيدند و برخي از پسرها هورا کشيدند. او دود سيگارش را آنچنان فوت مي‌کرد که حتماً نظر همه را به خود جلب کند: "چرا در ماه رمضان اينطور واضح سيگار مي‌کشد".

هر کدام از دانشجوها با لحن مسخره‌آميزي شروع به صحبت کردند، يکي گفت:" روزه تو باز کردي، مبارک باشه!!". يکي گفت:" حاجي تا اذان که چهار ساعت مونده، به وقت کجا روزه رو باز کردي" و از اين تيپ حرف‌ها.

مدتي گذشت. گستاخي پسر باقي به باقي پسرها جرات داد که آنها نيز در روزه خواري آشکار روي آورند.

يکي ساندويچي مي‌خورد و ديگري دود سيگارش را فوت مي‌کرد. آن يکي تخمه مي‌شکست.

دخترها هم انگار خنده‌دارترين کمدي روز جهان را مي‌ديدند، نزديک بود از شدت خنده غش کنند.

خيلي ناراحت کننده بود، از بي‌غيرتي جمع کفري شدم.

بلند شدم و رفتم.

هميشه از خودم مي‌پرسم که در آن لحظه چه کار بايد مي‌کردم. بايد جلوي جمع مي‌رفتم و پسر گستاخ را نهي مي‌کردم؟ بايد خشونت به خرج مي‌دادم و يک سيلي محکم در صورت پسر گستاخ مي‌زدم؟ اگر اين طور مي‌کردم، شايد بقيه جرات چنين کاري نمي‌کردند.

آيا من کار درستي کردم؟ آيا بايد بدون هيچ تذکري از جمع دانشجويان فاصله مي‌گرفتم؟ نمي‌دانم.

+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 17:33 توسط سردار |