تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

مرحوم دهخدا "غيبت" را در لغت‌نامه اين‌طور معنا مي‌کند:

ناپديد شدن . دور شدن . جدايی . غايب شدن . ضد حضور. غياب

آيا غيبت مهدي با هيچ کدام از اينها جور در مي‌آيد؟ مگر نه اينکه او در ميان ماست، با ما زندگاني مي‌کند و مردم او را مي‌بينند اما نمي‌شناسند؟

از اطلاق واژه‌ي "غيبت" به وضعيت امام زمان خوشم نمي‌آيد. غلط انداز است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 13:32 توسط سردار |

دلم تنگ است
    برای خودم
        برای روزهای بی‌دغدغه
            برای ديروز
                برای فردا

يادش به خير
    ديروز
        چقدر خنده‌ها خالص بود
            از ته دل
                بی‌رنگ نبود، بند نمی‌آمد

يادش به خير
    بچگی
        چقدر بی‌دغدغه بود
            غصه سطحی بود
                برای يک نمره، دعوا يا تنبيه، گريه می‌کرديم
                    و اين اوج غصه بود
        و من تا همين دو سه سال پيش
            بچه بودم

يادش به خير
    ديروز
        مادر جوان بود
        پدر دست به کمر نمی‌گرفت
        بی‌بی، بود


و چقدر دلم برای فردا تنگ می‌شود
    يادش به خير
        فردا روز خوبيست
        يادش به خير
            فردا...

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 21:25 توسط صادق |

يک شرکت معتبر به يک زاگال مهندس با شرائط زير نيازمند است:

 

- مدرک دکترا از يک دانشگاه بسيار عالي دولتي شناخته شده و مدرک فوق دکترا از يک دانشگاه خوب شيک مناسب

- حداقل ده سال تجربه ي کار در بهترين شرکتهاي عالي و خوب

- خوش تيپ و خوش سيما

- آشنايي با حداقل شش زبان از زبانهاي دلفي، سي پلاث پلاث، جاوا، فرطرن، سي شارپ، وي بي داط نت، پاسکال دات نط، جاوا دات نت، اسمبلي داط نط، جاوا (قبلاً گفتم؟)، اسنوبول، ايدا

- داشتن حداقل چهار پارتي کلفت در صنعت

- توصيه شده توسط حداقل هجده و حداکثر بيست و سه آدم باسواد خوب

- داشتن ماشين گران قيمت از ماکسيما و سوناتا به بالا

- مشمول نبودن در خدمت مقدس سربازي

- حداقل بيست پروژه‌ي موفق و سودآور در فناوري اطلاعات

- نداشتن سوء پيشينه در قواي سه گانه

- داشتن سرسپردگي به حداقل پانزده سال کار در شرکت

- روزي حداقل سيزده ساعت کار مفيد به جز ساعت نهار و نماز، از قبل گفتم بعداً دبه در نياري

- انعطاف پذيري در تغيير پست و مقام

- نداشتن همسر، اگر هم دارد بچه نداشته باشد (شرکت هيچ مسئوليتي در قبال بيمه‌ي فرزند و مهدکودک و ... ندارد)

- ساير شرائط خوب با توافق کارفرما

 

دارايندگان شرائط فوق خواهشمند است خودشان را به نزديک‌ترين نمايندگي اين شرکت معتبر و عالي معرفي نمايند.

+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 16:27 توسط سردار |

آقا این سوییس هم جای خوبیه ها! هم سرسبزه، هم مسلمون داره، هم دانشگاهش خوبه هم میتونی برگردی ایران. هم اچ اچ داره. دیگه چی میخای؟ پیشنهاد میشه با توجه به اینکه امریکا یکم بزرگه و نمیشه دوستان رو به راحتی دید، همه دوستان یا در سوییس یا در کلیفرنیا ساکن بشن تا بیشتر همدیگرو ببینیم. اینارو نوشتم که بگم منم مطالب وبگلاب رو می خونم. فقط با کمی تأخیر.
سلیمون آخرش تو این دنیا فکر نمی کنم چیزی جز خوشحال کردن آدم های بیچاره تورو خوشحال کنه. تو یکی آدم بشو نیستی. حالا ببین کی گفتم.
+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 19:22 توسط جلال++ |

مدرک دکتري از بهترين دانشگاه آمريکا، فوق دکتري از بهترترين دانشگاه آمريکا، استادي در آن دانشگاه...

و...

و او رها کرد اين همه اسم‌ قلمبه سلمبه را، برگشت به ايران. باورش براي خيلي‌ها سخت است. جهش از اوج قله‌هاي ترقي به وطن، جايي که در آن ريشه دارد.

آرام و بي‌صدا، طبقه‎ي سوم ساختمان آي‌پي‌ام. همانجا نشسته است، کسي که وجودش براي من آرامش است. کسي که مرامش الگوست براي من. لذت مي‌برم از بزرگ بودن و در عين حال افتاده بودنش. خدا حفظش کند.

وقت صحبت اينقدر سربه‌زير است که گاهي مجابم مي‌کند که اين جوان 28 ساله هماني نيست که چند کيلو مدال طلاي المپياد درو کرده است. و مرا مي‌ترساند، که گاهي به خاطر خرده پيشرفت‌هايم اين‌قدر فخرفروشي کردم.

چقدر لذت دارد، وقتي در اتاقش هستم و او مثل هميشه با آرامش و وقارش از زندگي و بودن مي‌گويد. وقتي چاي مي‌ريزد و با وجود حجم کار بالا هنوز هم مرا در دفتر کارش نگاه مي‌دارد.

قلب بزرگي دارد.

"ايمان"ش پايدار، "افتخار"آفريني‌اش افزون.

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 17:48 توسط سردار |

ديروز بالاي پانصد دفعه اين شعر باباطاهر را خواندم.

سه درد آمو به جونم هرسه یک‌بار               غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره دیره                        غم یار و غم یار و غم یار

ميلاد علمدار کربلا، حضرت ابالفضل مبارک باد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 10:49 توسط سردار |

اون سال : علی
پارسال :‌ هوتن
امسال :‌ امشال٬ نعيم٬ سردار سابق٬ اچ‌اچ٬ اکبر٬ حسين رح٬ محمد٬ عماد
سال ديگه :‌ احسان٬ جلال٬ خيام٬ ميثاق٬ رضا
نبود؟ کسی ديگه تو صف نيست؟
تموم شديم رفت. خلاص.


+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 16:29 توسط صادق |

خب آره
این منم که دوباره مینویسم
 نمیدونم، شاید هم مثل خیلی دیگه از مطالب
وقتی به آخرش برسم
پاکش کنم

گاهی وقتها، از حماقت خودم خنده ام میگیره
و گاهی اشکم درمیاد از حماقت خودم

الان جفتش با همه
میتونم حدس بزنم کی چی میگه بعد از این پست

حح که کلا میاد زیراب همه چیو میزنه
کوچولو میاد ادای معشوقه ی منو در بیاره
علیرضا هم که دیگه دردی نداره که همدردی کنه!
ننیفتری و امشال هم که دیگه خاموش شدن

ولی این رو بگم
وقتی مدرسه میرفتم - راهنمایی و دبیرستان - همیشه اول ماه رجب که میشد، معلما و مسئولین مدرسه تو حرفاشون میگفتن که هر کس سه روز از ماه رجب رو روزه بگیره، بهشت برش واجب میشه
خیلی برام مسخره بود. یعنی چی؟ اینقدر کار سختیه یعنی؟
و واقعا اون موقع برام کار ساده ای بود. سالی میشد که من نصف ماه رجب رو روزه بودم

و امسال
برای بار اوله که من هیچ روزی از ماه رجب رو روزه نگرفتم

میدونی؟
قسمت تراژیک داستان زندگی ما، اونجاییه که نمیدونیم داریم به کدوم سمت میریم؟
و من نمیدونم دارم به کدوم سمت میرم.
بدتر اونه که نمیدونم به کدوم سمت میخوام برم.

چون از همه ی سمتهای زندگی بدم اومده
همه ی قسمتهاش برام تهوع آور شده
دنبال یه جهت جدیدم
یه بعد تازه

گفت آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست...
+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 10:54 توسط اکبر آقا + اژدر آقا |

امروز صبح، امشال پريد. رفت. رفيق عزيزي که در طي سه يا چهار سال گذشته صبح‌ها را با هم وارد آزمايشگاه مي‌شديم و شب‌ها به همراه هم در را قفل مي‌کرديم، رفت. باروبنديلش را بست و به ينگه‌ي دنيا رفت. به همين سادگي. شايد تا چهار سال ديگر نبينمش، شايد هم بيشتر. قبل رفتن از اين لحن حرف زدن من آزرده شد، گفت که من هم ممکن است به خاطر کنفرانسي پايم به آنجا باز شود و تجديد ديدار کنيم و ... ولي فاصله‌اي است بين اين اما و اگرها و واقعيت.

چه سخت و گريه‌آور بود، وقتي حلاليت مي‌خواست. وداع با دوست کلاً دشوار است، مخصوصاً اگر بداني براي مدتي است طولاني.

امروز امشال من، روبروي من در آزمايشگاه ننشته بود. آزمايشگاه با هميشه فرق داشت. امشالي نبود که با هم نهار بخوريم. امشالي نبود که با کمک هم آزمايشگاه را روي سرمان بگذاريم. امشالي نبود که سرزده داخل آزمايشگاه بپرد و با لحن خاصي "سوم عليکوم" بگويد. امشالي نبود که هر از چندگاهي سربه‌سرش بگذارم. چه سنگين بود امروز جو اينجا. اه.

اي بابا، حال که اتفاقي نيفتاده است، رفته درس بخواند. اين را نيمه‌ي بالغ وجودم مي‌گويد. نبايد اين قدر ناراحت باشم و خدا را شکر بگويم و...

امشال. انشاالله سلامت باشي و موفق در درس و کار. و نيز اينکه، زودتر ازدواج کني، و از تنهايي غربت در بيايي.

امشال رفت، به زودي نعيم هم. جلال هم. من هم. و ديگران نيز. همگي مي‌روند، همگي مي‌رويم، به غربت، براي تحصيل. چه مي‌کشند پدران و مادران از دوري ما. و بگذاريد بنويسم پدرخانم و مادرخانم و پدربزرگ و مادربزرگ و ... و بقال سرکوچه و ...

+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387ساعت 19:55 توسط سردار |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

خدمت حضار گرامي، اصناف، کسبه و تجار عرض خير مقدم دارم. دوستان عزيز لطف کردند و از اينجانب دعوت نمودند که در حضور شما سخنراني با عنوان "علل سقوط و انحطاط زاگاليسم" داشته باشم. قبل از هر چيز، برخود لازم مي‌دانم که از مدير محترم وبلاگ برادر عليرضا که به اينجانب اجازه دادند که در اين جمع دوستانه سر شما را به درد بياورم کمال تشکر و قدرداني را بنمايم. البته بعيد به نظر مي‌رسد که نامبرده اينجا را مطالعه نمايند، کافيست به آمار پستهاي قبلي ايشان که هر شش ماه يک‌بار ارسال شده توجه کنيد تا متوجه عرائض بنده بشويد. همچنين ضروري است که از بانوان گرامي که اينجا را با نظرات خود مزين مي‌نمايند، خانم‌ها زاگاله و نينيفتري تشکر کنم. هرچند پس از اينکه مدير وبلاگ به جميع آنان لفظ رکيکه‌ي "ضعيفه" را اطلاق نمود گويا از اين وبلاگ قهر نموده‌اند. حضرت آقاي فلاني نيز جاي خود را دارند، که با نظرات و تکه‌پراني‌هاي خود جو وبلاگ را شاد مي‌نمودند. از ايشان هم قدرداني مي‌کنم با اينکه اخيراً دپرس شده‌اند و گويا از وبلاگ خداحافظي نموده‌اند. جا دارد که به آقاي کوچولو که با اشعار زيباي خود اينجا را مزين مي‌فرموده‌اند خداقوتي بگويم که مدتي است کم‌پيدا شده‌اند.

خوب صلواتي بفرستيد تا بحث را ادامه دهيم.

اللهم صل علي محمد و آل محمد.

+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 14:36 توسط سردار |

خب
انگار سکوت مرگبار کامل با اینجا خو گرفته و کسی نیست که اینجا رو تکونی بده.
منم بعد از سفر و مشهد و دعا برای دوستان، یاد کردن خیلیها و یه دعای دسته جمعی که کسی از قلم نیافته، گفتم بیام اینجا و یه فوتی به خاکهای نشسته بکنم. مثل کتابها و آلبومهای قدیمی که خاک روشون میشینه و وقتی فوت میکنی و کمی تمیز میشه آدم دلش میره به قدیما و خاطراتش

وقتی بچه ها دغدغه اپلای و ازدواج و خواستگاری و ... نداشتن
وقتی برنامه های مسافرتی میریختن و البته وقت داشتن و باز البته وقت میذاشتن (قبول دارم سخته مسافرت رفتن - خودم اونقدر مرخصی گرفتم که مونده اعدامم کنن :) )

نمیدونم سردار اینجاس یا اروپا (در ادبیات اروپا به دو معناست: یکی قاره ای سبز دارای کشورهایی مثل آلتاحاد شوری، آلاسکا، آلقیزستان و ... و دوم جایی جهت راحتی و آرامش که گاهی آن محل، گلابدونی، مستراح و ... نامیده میشه. اینجا منظور اروپا از نوع اول بود)
حمید که نامرده، هیچی
سلمان رو ازش خبر دارم. اونقدر که تلفنم رو جواب میده ;)
ممصادق رو پدرش رو مشهد دیدم!
صادق ازم امضاء گرفت. فکر کنم برای یادگاری
هادی چون تو یه اتقایم میبینمش
نعیم رو گفتن همزمان با من مشهد بود
سد جلال، سلام علیکم و رحمة الله


باد سردی میاد، تنم رو میلرزونه. و آینده در پیش است


وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبَىٰ وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالْجَنبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا (نساء - 36)

(1)و خدا را بپرستيد! و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيد! (2)و به پدر و مادر، نيكي كنيد؛ (3)و همچنين به خويشاوندان (4)و يتيمان (5)و مسكينان، (6)و همسايه نزديك، (7)و همسايه دور، و (8)دوست و همنشين (9)و واماندگان در سفر (10)و بردگاني كه مالك آنها هستيد، زيرا خداوند، كسي را كه متكبر و فخرفروش است، (و از اداي حقوق ديگران سرباز مي‏زند،) دوست نمي‏دارد
+ نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 11:2 توسط یوتی پارتی |