مرحوم دهخدا "غيبت" را در لغتنامه اينطور معنا ميکند:
ناپديد شدن . دور شدن . جدايی . غايب شدن . ضد حضور. غياب
آيا غيبت مهدي با هيچ کدام از اينها جور در ميآيد؟ مگر نه اينکه او در ميان ماست، با ما زندگاني ميکند و مردم او را ميبينند اما نميشناسند؟
از اطلاق واژهي "غيبت" به وضعيت امام زمان خوشم نميآيد. غلط انداز است.
يک شرکت معتبر به يک زاگال مهندس با شرائط زير نيازمند است:
- مدرک دکترا از يک دانشگاه بسيار عالي دولتي شناخته شده و مدرک فوق دکترا از يک دانشگاه خوب شيک مناسب
- حداقل ده سال تجربه ي کار در بهترين شرکتهاي عالي و خوب
- خوش تيپ و خوش سيما
- آشنايي با حداقل شش زبان از زبانهاي دلفي، سي پلاث پلاث، جاوا، فرطرن، سي شارپ، وي بي داط نت، پاسکال دات نط، جاوا دات نت، اسمبلي داط نط، جاوا (قبلاً گفتم؟)، اسنوبول، ايدا
- داشتن حداقل چهار پارتي کلفت در صنعت
- توصيه شده توسط حداقل هجده و حداکثر بيست و سه آدم باسواد خوب
- داشتن ماشين گران قيمت از ماکسيما و سوناتا به بالا
- مشمول نبودن در خدمت مقدس سربازي
- حداقل بيست پروژهي موفق و سودآور در فناوري اطلاعات
- نداشتن سوء پيشينه در قواي سه گانه
- داشتن سرسپردگي به حداقل پانزده سال کار در شرکت
- روزي حداقل سيزده ساعت کار مفيد به جز ساعت نهار و نماز، از قبل گفتم بعداً دبه در نياري
- انعطاف پذيري در تغيير پست و مقام
- نداشتن همسر، اگر هم دارد بچه نداشته باشد (شرکت هيچ مسئوليتي در قبال بيمهي فرزند و مهدکودک و ... ندارد)
- ساير شرائط خوب با توافق کارفرما
دارايندگان شرائط فوق خواهشمند است خودشان را به نزديکترين نمايندگي اين شرکت معتبر و عالي معرفي نمايند.
مدرک دکتري از بهترين دانشگاه آمريکا، فوق دکتري از بهترترين دانشگاه آمريکا، استادي در آن دانشگاه...
و...
و او رها کرد اين همه اسم قلمبه سلمبه را، برگشت به ايران. باورش براي خيليها سخت است. جهش از اوج قلههاي ترقي به وطن، جايي که در آن ريشه دارد.
آرام و بيصدا، طبقهي سوم ساختمان آيپيام. همانجا نشسته است، کسي که وجودش براي من آرامش است. کسي که مرامش الگوست براي من. لذت ميبرم از بزرگ بودن و در عين حال افتاده بودنش. خدا حفظش کند.
وقت صحبت اينقدر سربهزير است که گاهي مجابم ميکند که اين جوان 28 ساله هماني نيست که چند کيلو مدال طلاي المپياد درو کرده است. و مرا ميترساند، که گاهي به خاطر خرده پيشرفتهايم اينقدر فخرفروشي کردم.
چقدر لذت دارد، وقتي در اتاقش هستم و او مثل هميشه با آرامش و وقارش از زندگي و بودن ميگويد. وقتي چاي ميريزد و با وجود حجم کار بالا هنوز هم مرا در دفتر کارش نگاه ميدارد.
قلب بزرگي دارد.
"ايمان"ش پايدار، "افتخار"آفرينياش افزون.
ديروز بالاي پانصد دفعه اين شعر باباطاهر را خواندم.
سه درد آمو به جونم هرسه یکبار غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره غم یار و غم یار و غم یار
ميلاد علمدار کربلا، حضرت ابالفضل مبارک باد.
امروز صبح، امشال پريد. رفت. رفيق عزيزي که در طي سه يا چهار سال گذشته صبحها را با هم وارد آزمايشگاه ميشديم و شبها به همراه هم در را قفل ميکرديم، رفت. باروبنديلش را بست و به ينگهي دنيا رفت. به همين سادگي. شايد تا چهار سال ديگر نبينمش، شايد هم بيشتر. قبل رفتن از اين لحن حرف زدن من آزرده شد، گفت که من هم ممکن است به خاطر کنفرانسي پايم به آنجا باز شود و تجديد ديدار کنيم و ... ولي فاصلهاي است بين اين اما و اگرها و واقعيت.
چه سخت و گريهآور بود، وقتي حلاليت ميخواست. وداع با دوست کلاً دشوار است، مخصوصاً اگر بداني براي مدتي است طولاني.
امروز امشال من، روبروي من در آزمايشگاه ننشته بود. آزمايشگاه با هميشه فرق داشت. امشالي نبود که با هم نهار بخوريم. امشالي نبود که با کمک هم آزمايشگاه را روي سرمان بگذاريم. امشالي نبود که سرزده داخل آزمايشگاه بپرد و با لحن خاصي "سوم عليکوم" بگويد. امشالي نبود که هر از چندگاهي سربهسرش بگذارم. چه سنگين بود امروز جو اينجا. اه.
اي بابا، حال که اتفاقي نيفتاده است، رفته درس بخواند. اين را نيمهي بالغ وجودم ميگويد. نبايد اين قدر ناراحت باشم و خدا را شکر بگويم و...
امشال. انشاالله سلامت باشي و موفق در درس و کار. و نيز اينکه، زودتر ازدواج کني، و از تنهايي غربت در بيايي.
امشال رفت، به زودي نعيم هم. جلال هم. من هم. و ديگران نيز. همگي ميروند، همگي ميرويم، به غربت، براي تحصيل. چه ميکشند پدران و مادران از دوري ما. و بگذاريد بنويسم پدرخانم و مادرخانم و پدربزرگ و مادربزرگ و ... و بقال سرکوچه و ...
بسم الله الرحمن الرحيم
خدمت حضار گرامي، اصناف، کسبه و تجار عرض خير مقدم دارم. دوستان عزيز لطف کردند و از اينجانب دعوت نمودند که در حضور شما سخنراني با عنوان "علل سقوط و انحطاط زاگاليسم" داشته باشم. قبل از هر چيز، برخود لازم ميدانم که از مدير محترم وبلاگ برادر عليرضا که به اينجانب اجازه دادند که در اين جمع دوستانه سر شما را به درد بياورم کمال تشکر و قدرداني را بنمايم. البته بعيد به نظر ميرسد که نامبرده اينجا را مطالعه نمايند، کافيست به آمار پستهاي قبلي ايشان که هر شش ماه يکبار ارسال شده توجه کنيد تا متوجه عرائض بنده بشويد. همچنين ضروري است که از بانوان گرامي که اينجا را با نظرات خود مزين مينمايند، خانمها زاگاله و نينيفتري تشکر کنم. هرچند پس از اينکه مدير وبلاگ به جميع آنان لفظ رکيکهي "ضعيفه" را اطلاق نمود گويا از اين وبلاگ قهر نمودهاند. حضرت آقاي فلاني نيز جاي خود را دارند، که با نظرات و تکهپرانيهاي خود جو وبلاگ را شاد مينمودند. از ايشان هم قدرداني ميکنم با اينکه اخيراً دپرس شدهاند و گويا از وبلاگ خداحافظي نمودهاند. جا دارد که به آقاي کوچولو که با اشعار زيباي خود اينجا را مزين ميفرمودهاند خداقوتي بگويم که مدتي است کمپيدا شدهاند.
خوب صلواتي بفرستيد تا بحث را ادامه دهيم.
اللهم صل علي محمد و آل محمد.