تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

پدري همچو علي، مادري همچو فاطمه، فرزند بي‌همتايي همچون شما را مي‌طلبد...

خانم جان! تصور بلاهايي که بر شما رفته است مو را بر تنم سيخ مي‌کند. اشک بر چشمانم جاري مي‌شود، ديگر چه مصيبتي مي‌توانست در کربلا بر شما جاري شود... مرگ برادر، تاختن بر بدن نازنين رفتگان... الله اکبر.

آن ملعون، آن از خدا بي‌خبر، مردان زيادي از خاندانتان را شهيد کرد، سر برادر عزيزتان را در جلوي چشمانتان گذاشت، اما نمي‌دانست که خاندان پيغمبر همان صبر و استقامتند. و چه تجسم زيبايي بوديد شما، از مادر بزرگوارتان. شک ندارم، نه، اصلاً بگذاريد بگويم که قلبم گواهي مي‌دهد که من اگر در شرائط شما قرار مي‌گفتم، در آن جلسه، در مقابل يزيد کافر، به در و ديوار ناسزا مي‌دادم، اما ... خداي من! چه بردبار بوديد شما، چه شکيبا بوديد و استوار.

نمي‌توان وضعيت شما را درک کرد، به خدا برايم دشوار است... جگرتان از سوز برادر سوخته بود، حالي ايمانتان آن قدر عظيم، آن قدر صاف و بلند بود که در برابر آن نجس‌خواران اينچنين بزرگمنشانه ايستاديد:

"و اى يزيد! براى تو همين بس كه حاكم در آن روز خداوند، و دشمن تو پيامبر خدا، و ياور و پشتيبان اهل بيت جبرئيل باشد. و به زودى كسى كه اين مقام را براى تو زينت داده و تو را بر گردن مسلمين سوار كرده است، خواهد دانست كه چه جانشين بدى براى خود تعيين كرده و در روز جزا درخواهيد يافت كه بدترين مكان از آنِ كيست؟ و بدبختى و ضعف و زبونى شامل چه افرادى خواهد شد."

جملات به قدري بلندند که در ذهن نمي‌گنجد، که زني جلوي قاتل عزيزانش زده باشد... اسوه‌ايد شما، چه بزرگيد، بي‌نظيريد.

اي بانوي بزرگوار، گوشه چشمي به من داشته باشيد مگر بتوانم بخش ناچيزي از ايمان بلندتان را داشته باشم.

يا زينب.

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 16:24 توسط سردار |

دو مرد بر سر قطعه زمینی نزاع داشتند.
هر یک میگفت این زمین از آن من است.
نزد عیسی(ع) رفتند تا قضاوت کند.
عیسی گفت: زمین چیز دیگری میگوید.
گفتند : چه میگوید؟
گفت : میگوید این دو مرد، هر دو از آن منند...

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 10:22 توسط صادق |

وقتی اومدم اینجا سر بزنم یاد اون لحظه فیلمهای وسترن افتادم که یه بیابون هست و باد میاد و چندتا تیکه خار و اشغال رو داره اینور اونور میبره


صادق، من و تو هستیم و دوتا کبوتر عاشق که دیگه به هم گیر نمیدن. نمیدونم کارشون به وصال کشید یا فصال. گرچه وبلاگ جای این چیزا نبود



امشب تمام انبیاء یکسر همه یا هو کنند --- امشب زمین و آسمان ذکر خدا با او کنند
عالم سراسر نور گشت وقتی علی منت نهاد --- شاید خجل ابلیس نیز بر زیر لب یا هو کند
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 11:42 توسط علیرضا |

وقال ربکم ادعوني استجب لکم.

پروردگار شما گفته است: مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم.

 

چند بار از روي تضرع، از روي خلوص خواندمش؟ نمي‌دانم.

اما مي‌دانم که بايد خواندش، بايد يادش کرد، بايد او را همه جا مقدم دانست. راهي جز اين نيست، همه‌ي عالم به دست اوست، و خداست کليد و راه‌حل همه‌ي مشکلات.

بياييد با هم بخوانيمش: يا الله، يا الله، يا الله ...

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 16:0 توسط سردار |

سرکار خانم منزل. آيا بنده وکيلم شما را به قرار يک سي‌دي قرآن، يک دست مانيتور ماديران و به قرار هفتصد لپ تاپ ال‌جي طرح جديد و سفر سياحتي از مايکروسافت به عقد دائمي آقاي زاگال در آورم؟ بنده وکيلم؟

 

... و قلب زاگال تاپ تاپ مي‌تپيد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 19:23 توسط سردار |


عقلم بدزد لَختی٬ چند اختیار دانش

            هوشم ببر زمانی٬‌ تا کِی غم زمانه...



+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 17:5 توسط صادق |

توفان سخت کشنده و کوبنده بود. هر آن احتمال مي‎رفت که کشتي به دو نيم شود. رعد و برق گويا تمامي نداشت، و به نظر نمي‌رسيد هيچ جنبنده‌اي بتواند جان سالم به در برد.

اما، کاپيتان کشتي گويا جان خود را به معامله گذاشته بود.

جزاير باهاما، درياي آتلانتيک. گوشه‌اي دورافتاده از دنيا، جايي که توفان‌هاي سخت آن شهره‌ي عام و خاص است. شمال کشور کوبا.

همه‌ي خدمه‌ي کشتي با قايق فرار کرده بودند. فقط او بود، تنهاي تنها. با تمام وجود مي‌جنگيد. شکست در قاموس لغات او نيامده بود. اين بار نيز بايستي موفق مي‌شد.

"امشال"، جوان بي‌باک ايراني، کاپيتان کشتي "رودابه" بود. کشتي‌اي که آن شب تنها نام کشتي را يدک مي‌کشيد، و بسياري از قسمت‌هاي آن شکسته شده بودند. آن شب، جز خودش کسي نمي‌دانست که چه غوغايي در دلش بپاست. هيچ‌کدام از زيردستانش نفهميدند که اين چه رازي بود که امشال راضي شد براي آن اينچنين به دريا بزند. زمزمه‌ها و پچ‌پچ‌هايي بود، که گويا کاپيتان به دنبال "نينفتري" است.

اين که نينفتري چه بود، که بود، بزرگترين راز امشال باقي ماند. کسي نمي‌دانست، و به نظر نمي‌رسيد به اين راحتي اين مطلب فاش شود.

آن پيرمرد مرموز، که هر از چندگاهي از اتاق خود بيرون مي‌آمد و حرف‌هاي عجيب مي‌زد، در اين مورد نيز نظر خاصي داشت. او مي‌گفت که نينفتري يک پريزاده‌ي مخفي در عمق درياست، که گهگاهي از آب بيرون مي‌زند و چند بچه را با خود به اعماق آب مي‌برد. باري به هر جهت از هفته‌ي قبل پيرمرد مرموز ناپديد شد، ديگر کسي او را نديد.

پسرک ديده‌بان همواره پيرمرد را مسخره مي‌کرد. به نظر او، نينفتري نام گياه بزرگي بود که در درياي کارائيب مي‌روييد.

راز نينفتري، در دل امشال بود، او بود که به خاطر نينفتري به آب زده بود.

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 15:34 توسط سردار |

اتريشي.

- سلام، خوش آمديد. اقامت خوبي را براي شما آرزو مي کنيم.

سوئدي.

- اميدوارم که از ديدن مناظر زيباي اين فصل لذت ببريد.

آمريکايي.

- به کشور ما خوش آمديد، و اميدوارم که اين آخرين بازديد شما از ما نباشد.

ايراني.

- اريک، لطفاً اگر وقت داري بيا اين آقا را بازرسي کن.

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 10:10 توسط سردار |

با توجه به ادامه فصل فلان که قبلا ذکر شد! و در راستای بالا بردن سطح دانش دوستان و منزل دار شدن بی منزلان، طرح کنترل امشال به مدت چند روز از هم اکنون برگزار میشود

نزدیک کردن امشال و نینیفتری
برقراری صلح بین این دو
ایجاد علاقه
و ...
از جمله اهداف این طرح میباشد

-----------------------------

به منزل رسيد آنکه پوينده بود
بهي يافت آن کس که جوينده بود.

فردوسي .

سوم منزل آن شاه آزادمرد
لب دجله و شهر بغداد کرد.

فردوسي .


هر که را راهبر زغن باشد
منزل او به مرزغن باشد.

عنصري .


چون شمردم يازده منزل ز راه روزگار
منزلي ديدم مبارک وز منازل اختيار.

امير معزي (ديوان چ اقبال ص 265).


ياد باد آن شب که يارم دل ز منزل برگرفت
بار دربست و ره منزلگه ديگر گرفت .

امير معزي (ايضاً ص 76).


نتوان گذشت از منزلي کآنجا نيفتد مشکلي
از قصه سنگين دلي نوشين لب و سيمين ذقن .

امير معزي .



راه دشوار است ، همره خصم و منزل ناپديد
توشه رنج است و ملامت مرکب اندوه و محن .

سنائي (ايضاً ص 498).



ديگران رفتند وما هم مي رويم
کيست کو را منزلي در پيش نيست .

شيخ احمد جام .


در اين منزل رصد جان مي ستاند
گنه بر رهنمون نتوان نهادن .

خاقاني .



غارتياني که ره دل زنند
راه به نزديکي منزل زنند.

نظامي .


راه يقين جوي ز هر حاصلي
نيست مبارکتر از اين منزلي .

نظامي .


هر ذره اي ز خاک جناب تو منزلي است
کآنجا بود قرارگه کاروان شکر.
کمال الدين اسماعيل (ديوان چ حسين بحرالعلومي ص 86).

همه مسافر و اين بس عجب که قافله اي
بر آنکه زود به منزل رسيده مي گريند.

عتيقي سمرقندي .


اي بسا اسب تيزرو که بماند
که خر لنگ جان به منزل برد.

سعدي .


اي که مشتاق منزلي مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز.

سعدي (گلستان ).


بار بيفکند شتر چون برسد به منزلي
بار دل است همچنان ور به هزار منزلم .

سعدي (کليات چ مصفا ص 522).


به انتها نرسد سير وادي خواهش
که منزلي دو سه آن سوي منزل افتاده ست .

واله هروي (از آنندراج ).


همي رفت منزل به منزل چو باد
سري پر ز کينه دلي پر ز داد.

فردوسي .


بدينسان مي رود منزل به منزل
گلش سوي گل آيد دل سوي دل .

ناصرخسرو (ديوان چ تقوي ص 524).

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 8:53 توسط علیرضا |

ع ع: آقا شماره منزل رو میدی که این منزل ما تماس بگیره منزل با منزل در مورد منزل آینده صحبتی کنه؟

ح ح: منزل الان منزل نیست. انشاء الله وقتی برگشت منزل میگم زنگ بزنه منزل شما با منزلتون صحبت کنه

ع ع: منزل رو نمیخوای عوض کنی؟

ح ح: بیخیال بابا، کار دست ما نده

ع ع: دیوونه منظورم منزل بود نه منزل

ح ح: آهان، نه خدا رو شکر خوبه، فعلا هم توان بیشتر رو ندارم

ع ع: برو خدات رو شکر کن، منزل من اجاره ای هستش

ح ح: هههههههههه، دیوونه، خانومت هم میدونه منزل اجاره ای داری؟

ع ع: دیوونه این منزل رو نمیگم بابا، اون منزل منظورمه

ح ح: دوباره آهان. واقعا منزل اجاره ای سخته. همه ش منزل به دوش از اینور به اونور

ع ع: خاک تو سر زن ذلیلت کنم. منزلت رو قلم دوش میکنی؟ ما رو باش رو دیوار کی یادگاری مینویسیم

ح ح: تو تعطیلی مثل خودم. این منزل رو نمیگم اون منزل رو میگم

ع ع: آهان. از اون زاویه. آره خب. اما خدایی منزل های الان با قدیم خیلی فرق دارن. رشد کردن

ح ح: آره. بابام تعریف میکنه از منزلشون که حیاط داشت و خیلی با صفا بود. قیمتش هم واقعا رشد کرده

ع ع: خدایا توبه. بابا تو آخه کیمدی؟ منظورم اون منزل نیست این منزله که رشد فکری بیشتری کردن.

ح ح: واقعا شرمنده، راستی آهان. سختی زندگی حواس نمیذاره برای آدم که

ع ع: میفهمم. خلاصه انشاء الله یه منزل در دنیا صد منزل در آخرت خدا قسمتت کنه برادر

ح ح: این یکی رو خودت بگو منظورت چی بود. دوباره اشتباه نگم

ع ع: D: ا

+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 16:17 توسط علیرضا |

خوب یکی یه چیزی بنویسه دیگه...
علیرضا؟!‌ بنویس دیگه! آخ ببخشید٬ حواسم نبود. شما متأهل شدی وقت نداری...
اچ‌اچ دیگه نوبت خودته! وای معذرت میخوام. اصلاً یادم نبود. شما هم که سرت شلوغه دیگه...
جلال!‌
- نه...
فهمیدم!‌ هادی!
- آی کیو. اون که خیلی وقته استعفا داده.
سلمان!
- عمراً‌بنویسه.
ام‌اس!!!
- بی‌نمک!

خوب... اصلاً‌ولش کن. نخواستیم.

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 19:29 توسط صادق |

 من تا حالا  نشده این شعر رو بخونم و  بغض گلومو نگیره 

به نظر من یک بشکه احساس خالی کردن توش


ای وای مادرم

 

 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست  


در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم


هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل کوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست


هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها


او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت: 
 
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.  

 

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید

مادر به خاک رفت.
...

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
      
مادر بخواب، خوش  

منزل مبارکت  


آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

 

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه

وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:


تنها شدی پسر.


باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی


دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:


بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر


می خواستم به خنده درآیم به اشتباه


اما خیال بود

ای وای مادرم...

 استاد شهریار


+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 18:13 توسط احسان مموتی |

عظمتي است، فاطمه. اسوه‌ي صبر و تحمل. زندگي‌نامه‌اي از فاطمه زهرا باز کنيد، از هر نويسنده‌اي که باشد. همه‌اش رنج است، مصيبت است. غم‌نامه است. شگفتا که زني، در زمانه‌اي که زنان ارزشي نداشتند، چنين استوار و توانمند در تحمل ناملايمات باشد.

چه کشيده است مادر ائمه. شايد سنت الهي است که اسوه‌هايش را بر روي زمين اينچنين به سختي آزمايش مي‌کند...

از همان بچگي، زماني که نبي را در کوچه‌ها مي‌زدند و فاطمه خود را به بالاي سرش مي‌رسانيد،

از همان زماني که زماني که مادرش و ابوطالب همزمان به ديار باقي رفتند، و فاطمه يگانه تکيه‌گاه پدر شد،

وفات پيغمبر،

هجوم به خانه‌ي پيغمبر و درگيري با مهاجمان،

رنج شوهر از وضعيت خلافت،

بازپس گيري فدک،

رحلت در اوج تنهايي و به خاک سپردن پنهاني،

...

چه بيرحم بودند، مردم آن زمان. و شايد چه بيرحم هستيم، ما، مردم اين زمان. چه اسوه‌‌اي در مذهب و تاريخمان هست، ما چه تلاشي براي شناخت بيشتر و بهتر او کرديم.

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 8:36 توسط سردار |