شریکی برای او نیست. من به این امر شدهام. و از تسلیم شدگان خدایم. فرزندم حسن! تو و همه فرزندان و اهل بیتم و هر کس را که این نوشته من به او برسد، به امور ذیل توصیه و سفارش میکنم:
۱/ تقوای الهی را هرگز از یاد نبرید، کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقی بمانید.
۲/ همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید، و بر مبنای ایمان و خداشناسی متفق و متحد باشید، و از تفرقه بپرهیزید، پیغمبر فرمود : اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزی که دین را محو میکند فساد و اختلاف است.
۳/ ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم کنید که صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان میکند.
۴/ خدا را ! خدا را ! درباره یتیمان، مبادا گرسنه و بی سرپرست بمانند.
۵/ خدا را ! خدا را ! درباره همسایگان، پیغمبر آن قدر سفارش همسایگان را کرد که ما گمان کردیم میخواهد آنها را در ارث شریک کند.
۶/ خدا را ! خدا را ! درباره قرآن، مبادا دیگران در عمل به قرآن بر شما پیشی گیرند.
۷/ خدا را ! خدا را ! درباره نماز، نماز پایه دین شما است.
۸/ خدا را ! خدا را ! درباره کعبه خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک بماند مهلت داده نخواهید شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند کرد.
۹/ خدا را ! خدا را ! درباره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نکنید.
۱۰/ خدا را ! خدا را ! درباره زکات، زکات آتش خشم الهی را خاموش میکند.
۱۱/ خدا را ! خدا را ! درباره ذریه پیغمبرتان، مبادا مورد ستم قرار بگیرند.
۱۲/ خدا را ! خدا را ! درباره صحابه و یاران پیغمبر، رسول خدا درباره آنها سفارش کرده است.
۱۳/ خدا را ! خدا را ! درباره فقراء و تهیدستان، آنها را در زندگی شریک خود سازید.
۱۴/ خدا را ! خدا را ! درباره بردگان، که آخرین سفارش پیغمبر درباره اینها بود.
۱۵/ کاری که رضای خدا در آن است در انجام آن بکوشید و به سخن مردم ترتیب اثر ندهید.
۱۶/ با مردم به خوشی و نیکی رفتار کنید، چنانکه قرآن دستور داده است.
۱۷/ امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید، نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هر چه نیکان شما دعا کنند دعای آنها مستجاب نخواهد شد.
۱۸/ بر شما باد که بر روابط دوستانه میان خود بیفزایید، به یکدیگر نیکی کنید، از کناره گیری از یکدیگر و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید.
۱۹/ کارهای خیر را به مدد یکدیگر و اجتماعاً انجام دهید، و از همکاری در مورد گناهان و چیزهایی که موجب کدورت و دشمنی میشود بپرهیزید.
۲۰/ از خدا بترسید که، کیفر خدا شدید است.
خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد، و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما و احترام پیغمبر خود را حفظ کنند. همه شما را به خدا میسپارم. سلام و درود حق بر همه شما". پس از این وصیت دیگر سخنی جز « لا اله الا الله » از علی شنیده نشد، تا جان به جان آفرین تسلیم کرد.
"با عبارات بنده خدا موافقم.
دوست آن باشد که گیرد دست دوست --- در پریشان حال و درماندگی
این چه رفاقتی هست که
1- به هم سر نمیزنیم
2- به هم زنگ نمیزنیم
3- به گروه میل نمیزنیم
4- اینجا هم کامنت نمیذاریم
یعنی از هیچ وسیله ی ارتباطی برای ارتباط استفاده نمیکنیم و این یعنی "قطع صله رحم!!!"
البته احتمالا دوستان این روایت به گوششون خورده که اگه باکسی 20 سال دوست باشی اون جزء ارحام تو قرار میگیره و حداقل باید صله رحم رو به جا بیاری. برای همین خواستن همینجا سر و ته ش رو هم بیارن که به 20 نکشه
یه حرف کاملا جدی: متاهل شدن مگه باعث قطع ارتباط میشه؟ اصلا مگه عیبی داره متاهلها خانواده هاشون با هم آشنا بشن؟ عیبه؟ بده؟ زشته؟
نمیخواد بگید شما متاهل نیستید، مشکلات ما رو نمیفهمید. اندکی صبر "جمیع شما متاهلین" هنوز معنی مشکل و تلاش و دغدغه و ... رو "لمس نکردید". اینها بهانه س.
همیشه به سلمان میگفتم، دوست دارم این "رفقا" برام بمونن. چون کسایی بودن که "واقعا" با هم بودن. اما گویا "بودن" - متاسفانه"
-کوتوله: شاهزاده از شما معذرت ميخواهم، قصد ناراحت کردن شما را نداشتم. دوستان به دکتر ارنست ايميل زدهاند، قرار شده که خود را با اولين پرواز به اينجا برساند.
شاهزاده قدري شگفتزده به کوتوله نگاه کرد.
-زاگال: پرواز؟ جزيرهي دورافتاده؟ تا آنجا که يادم ميآيد دکتر ارنست ابتداييترين امکانات را هم در جزيره نداشت.
- کوتوله: آن قضيه مربوط به بيست سال پيش ميشود. دکتر ارنست بعد از اينکه از طريق رسانهها معروف و محبوب شد، امتياز راهاندازي دو شاپينگسنتر، يک هتل ده ستاره و همچنين دو استخر را در جزيره گرفت. موزهاي هم از محصولات دستسازي که در جزيره ساخته بوده به راه انداخته است. الان هم يکي از ده مرد ثروتمند دنياست. اصلاً به همين بود که نگران هزينهي اينترنشيپ بوديم. خوشبختانه دکتر ارنست قبول کرد که به اينجا بيايد، به شرط اينکه براي انتخابات بعدي شوراي جزيره از او حمايت کنيم.
- زاگال: خوب است. انشاالله مشکلات ما هم حل ميشود.
شاهزاده زاگال هنوز حرفي براي گفتن داشت. قدري مکث کرد، گويا مشغول فکر کردن بود که چگونه مطلبش را با کوتولهها در ميان بگذارد.
- زاگال: ببينيد، من فکر ميکنم که ما از اول اشتباه کرديم.
کوتولهها با هم آه کشيدند.
- زاگال: مگر قضيهي بوسه زدن و بيدار شدن مربوط به داستان زيباي خفته نبود؟
- کوتوله: خوب چرا. ولي طبق قرار قبلي همان قضيه اينجا هم بايد تکرار بشود.
- زاگال: دوستان. ما چقدر قصهي تکراري بايد تحويل مردم بدهيم. بياييد از زاويهاي ديگر به ماجرا نگاه کنيم. اگر والت ديسني تنها همين يک شيوهي ازدواج را بلد است- که دختر به خواب برود و پسر او را ببوسد- ما ميتوانيم روشهاي جديدتري را اشاعه بدهيم. هم فرهنگيتر باشد، هم بر منطبق بر نيازهاي امروزهي جوانان باشد.
اينبار به نظر ميرسيد که کوتولهها تحت تاثير حرف منطقي شاهزاده زاگال قرار گرفتهاند، و باسکوت به حرفهاي او گوش ميدهند.
- کوتوله: بد هم نميگويد. ما اصلاً چرا بايد مستقيماً از داستان زيباي خفته کپي بزنيم؟
- زاگال: آفرين.
- کوتوله: خوب چه پشنهادي داريد؟
- زاگال: شما فيلم شيدا را ديدهايد؟ در آن فيلم دختري با خواندن قرآن-که يک کتاب مذهبي است- مرد زندگي خود را از خواب ابدي بيدار ميکند. روشهاي بسياري براي بيدار کردن سفيدبرفي هستند، بياييد با هم همفکري کنيم.
کوتولهها قدري پچ پچ کردند، بعد پيشنهادهايي براي بيدار کردن سفيدبرفي دادند.
- کوتوله: ما ميتوانيم سفيدبرفي را از بالاي دره به پايين پرت کنيم. شدت ضربات مطمئناً به قدري هست که از خواب بيدار شود.
- کوتوله: من وقتي که خواب آلوده هستم با آب خنک بيدار ميشوم. ميتوانيم سفيدبرفي را در دريا بيندازيم، تا خودش بيدار شود.
- کوتوله: ما هر شب مقداري آبميوه در حلق سفيدبرفي ميريزيم تا انرژي بدنش تامين شود. ميتوانيم جيره غذايي را قطع کنيم، بلکه از شدت گرسنگي بيدار شود.
در هنگامي که مشغول بحث و جدل بودند، سواري از دور ميآمد. سرعت بالايي داشت، و گردوخاک بسياري بلند کرده بود. کوتولهها آنقدر سرگرم بحث با شاهزاده زاگال بودند که متوجه او نشدند.
- سوار تازهوارد: سلام بر شما! ببخشيد که دير کردم.
کوتولهها متوجه تازه وارد نشدند. با صداي بلندتري فرياد زد:
- سوار تازهوارد: گفتم سلام!
مدتي تازهوارد را نگاه کردند. يکي از کوتولهها با خوشرويي به او نگاه کرد و گفت:
- کوتوله: سلام دکتر! ما فکر نميکرديم اينقدر زود بياييد.
- سوار تازهوارد: عجب... ولي من قرار بود ديروز بيايم.
کوتولهها همگي با هم خنديدند. براي اولين بار در چند روز گذشته بود که اينطور ميخنديدند.
- کوتوله: ولي ما که تازه به شما خبر داديم.
- سوار تازهوارد: فکر ميکنم اشتباه شده... من شاهزادهي سرزمين "خيلي دور خيلي نزديک" هستم. والت ديسني با من قراردادي امضا کرده بود که به اينجا بيايم، و با بوسيدن سفيدبرفي او را از خواب بيدار کرده با خود ببرم.
شدت خنديدن کوتولهها بيشتر شد.
- سوار تازهوارد: من سر پيچ ورودي اشتباه کردم، و به جاي مسير کلبهي شما از مسير درياچه رفتم. اين شهرداري جنگل هم که واقعاً با اين کار کردنش اعصاب براي آدم نميگذارد. در مسير درياچه گم شدم، و بعد از کلي زحمت به اينجا رسيدم. خوب حالا سفيدبرفي کجاست؟
کوتولهها شکم خود را گرفته بودند، و بر روي زمين ميغلتيدند.
- کوتوله: نميدانم کيستي و از کجا آمدهاي، ولي شاهزادهي اصلي مدت زيادي است که اينجاست.
- سوار تازهوارد: من خسته هستم، و اصلاً حوصلهي شوخي ندارم.
تازهوارد شمشيري بيرون کشيد، و آنرا جلوي کوتولهها گرفت. همه ترسيدند.
- کوتوله: خوب ببينيد، اگر واقعاً شاهزاده هستيد، شمارهي کدملي، شمارهي ده رقمي کدپستي، شمارهي شاسي اسب به همراه بيمهي بدنه، شمارهي شناسنامه، کپي مدرک ليسانس، کارت معافيت سربازي، گواهينامهي شاهزادگي، اصل و سه کپي از قرارداد بوسه زدن و همچنين گواهي عدم ازدواج قبلي را به ما بدهيد تا آنرا بررسي کنيم. اين اطلاعات را قبلاً والت ديسني برايمان فاکس کرده است.
تازهوارد مدارک خواسته شده را به يکي از کوتولهها داد، و او هم به کلبه رفت تا آنها را چک کند. در اين مدت تازهوارد با بيحوصلگي به اطراف نگاه کرد، گويا خسته بود.
پس از مدتي کوتوله با تعجب برگشت.
- کوتوله: مدارک کاملاً صحيح هستند. عجيب است، دو شاهزاده با مدارک کاملاً يکسان.
- کوتوله: راستي ما مدارک شاهزادهي اول را چک کرديم؟
همه با هم فرياد زدند:
- نه!
و بعد همه با هم فرياد زدند:
- کجا غيبش زد؟
...
صدها متر آنطرف تر، شاهزاده زاگال در حالي که صورتش از اشک خيس شده بود، با اسب به سرعت حرکت ميکرد. زمزمه ميکرد:
- زاگال: خدايا! اينبار دلم خوش بود که ازدواج ميکنم، باز هم نشد... چرا اين اتفاقات براي من ميافتد؟ يک بار که خوشحال شدم که زني خوب نصيبم شده، آن وقت بايد اشتباهي باشم؟! اين است بخشايش و رحمانيت تو؟ پس کي نوبت به من ميرسد؟
و با لحني غمبار خواند:
هركه در اين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش مي دهند
پايان
من عاشق شوخیهای پرآیکیو هستم. اصلاً یک استعدادی است: خلق
یک شوخی که برمبنای هوش مخاطب کار کند. من این مدل خلاقیت را خیلی دوست دارم.
خلاقیت و تبحر آدمها وقتی مشخصتر میشود که بدون اینکه زور
بزنند و سعی در طراحی شوخیهای پیچیده کنند، همین طور فیالبداهه این کار را میکنند.
از بروبچی که میشناسم چند نفر هستند که در این زمینه خبرهاند.
سید جمال اینجوریه. سردار(ربکا) هم این جوریه.
یک بار با سردار داشتیم حرف میزدیم، کلی فکر کردیم، اسم «لئوناردو
دیکاپریو» یادمون نمیآمد. بعدش که از هم جدا شدیم اسم اون خبیث یادم اومد. به
سردار پیامک زدم : «لئوناردو دیکاپریو!» بلافاصله جواب داد:«جمشید هاشمپور». از بس
خندیدم دلم درد گرفت. هنوز هم هر وقت یادم میافته خندهام میگیره.
الان هم که این قصه «زاگال و سفیدبرفی» را شروع کرده کارش
از همین مدله. شروع که میکنه به نوشتن کسی جلودارش نیست...
فتشوخی
همه منتظر کشيش بودند، اما به نظر ميرسيد که انتظار بيش از اندازه طول کشيده است. يکي از کوتولهها رفت تا دوباره با کشيش تماس بگيرد. هنگام بازگشت، چهرهاش درهم بود.
-کوتوله: نه، نمياد. ميگويد مشغول اعتراف گرفتن از گناهکاران است، نميرسد که به اينجا بيايد.
ناخودآگاه همگي با هم "آه" بلندي کشيدند.
ناگهان يکي از کوتولهها که به نظر ميرسيد ايدهي جالبي به ذهنش رسيده است با صداي بلند گفت:
- حاج آقاي ژپتو!!
همگي هاج و واج به يکديگر نگاه کردند. کوتولهي ديگري با شعف گفت:
- آره، خودشه. حاجي ژپتو. آدم بسيار خير و نيکوکاريست. هميشه امر به معروف و نهي از منکر ميکند. حتي با دروغ گفتن عروسکها هم مشکل دارد. راستي اسم عروسکش چه بود؟
کوتولهها همه با هم گفتند:
- آسد پينوکيو.
کوتولهها براي شاهزاده زاگال توضيح دادند که حاجي ژپتو در همين حوالي کارگاه عروسکسازي دارد و قسمت زيادي از درآمدش را صرف خيريه ميکند.
باري به هر جهت، حاجي ژپتو براي جاري ساختن صيغهي عقد آمد.
- ژپتو: زوجت موكلتى دوشيزه خانم سفيدبرفي على الصداق المعلوم.
همه مدتي صبر کردند.
- ژپتو: اين دوشيزه خانم حرف نميزند؟ الان بايد به من وکالت بدهد.
- کوتوله: عروس رفته گل بچينه!
و همگي با خوشحالي دست زدند. ژپتو لبخند مليحي زد و دوباره شروع به خواندن خطبه کرد، ولي اين بار هم پاسخي نشنيد.
- ژپتو: چرا اين صبيهي محترمه باز هم سکوت کرده است؟ به او بگوييد که ما جاهاي ديگر هم قرار داريم.
- کوتوله: عروس رفته داروي ضدخواب بخره!
و همگي با خوشحالي هورا کشيدند.
ژپتو سر جمع دويست و چهل و سه بار خطبه را خواند، و هر بار از سفيدبرفي پاسخي نشنيد.
- ژپتو: مع ذالک من خسته شدم. اگر عروس خانم وکالت به بنده نميدهند مرا عفو کنيد، پول شيريني هم حلالتان.
- زاگال: حاجي! قضيه اين است که عروس خانم فعلاً صحبت نميکنند، مگر اينکه من ايشان را ببوسم.
- ژپتو: استغفرالله ربي و اتوب اليه. امان از جوانهاي اين دوره و زمانه. جوان دهانت را آب بکش!
- زاگال: حاجي سوء تفاهم شده... به خدا منظور من آن نبود که شما برداشت کرديد...
- ژپتو: شما بگذاريد خطبه جاري شود، فبعد إتمام ذلک شما حتي اگر خواستيد ميتوانيد با آن خانم... لاالهالاالله. دوستان خدا نگهدارتان، ما را با شما کاري نيست.
مانند لشکر شکست خورده، هفت کوتوله و شاهزاده زاگال نشستند و بيحوصله اطراف را نگاه کردند. دو تا از کوتولهها نيز از شدت خستگي خوابيدند. ناگهان زاگال با صداي بلندي گفت:
- زاگال: آها، خودشه!
کوتولههاي خواب از جا پرت شدند و فرياد بلندي بر سر زگال کشيدند.
-کوتوله: چه خبره؟ نميتوانيم يک چرت راحت بزنيم؟ ما را از شر سفيدبرفي نجات ندادي، جلوي خوابمان را هم ميگيري؟
- زاگال: شرمنده. من داشتم به اين فکر ميکردم که اين استاد شما، والت ديسني، همهي ما را سرکار گذاشته است.
کوتولهاي تبرش را برداشت، و اگر کوتولهي کناري جلويش را نگرفته بود بيشک خونريزي ميشد.
- کوتوله: دهانت را آب بکش!
- زاگال: نه، باور کنيد. من ميگويم يک بوسه که نميتواند يک خفته را بيدار کند. اصلاً منطقي نيست. من فکر ميکنم اين داستان نويسها ما را بيجهت معطل کردهاند. اينها احتمالاً با يک روشي سفيدبرفي را به خواب مصنوعي فرو بردهاند. اگر اجازه بدهيد که يک پزشک او را معاينه کند، شايد او به راحتي بتواند مشکل را حل کند.
- کوتوله: مشکل شد دوتا. پزشک از کجا بياوريم؟
- زاگال: با دکتر ارنست آشنايي نداريد؟ هماني که با خانوادهاش رفته بود به جزيرهي دورافتاده؟
- کوتوله: اي واي بر شما شاهزاده، که اينقدر با قوانين ناآشناييد. دکتر ارنست که با والت ديسني قرارداد ندارد، او را چگونه بياوريم؟
زاگال که قدري از لحن تند کوتوله ناراحت شده بود، با قيافهاي درهم رويش را از کوتولهها برگرداند. کوتولهاي گفت:
- کوتوله: چارهي کار يک طرح اينترنشيپ بين کارتوني است. دکتر ارنست را جهت کارآموزي اينترنشيپ به اينجا انتقال ميدهيم.
کوتولهي ديگري نگاه عاقل اندر سفيه کرد و گفت:
- کوتوله: براي يک ماچ چقدر بايد هزينه کنيم؟ بس است ديگر. از کار و زندگي افتاديم. هر چيزي حدي دارد. اصلاً اي کاش وظيفهي محافظت از سفيدبرفي را به ما نداده بودند.
کوتولهها وقتي وضعيت بغرنج شاهزاده زاگال را ديدند، تصميم گرفتند براي آخرين قدم به دفتر نمايندگي والت ديسني در جنگلها و مراتع زنگ بزنند و بررسي کنند که آيا هزينهي اينترنشيپ انتقال دکتر ارنست قابل پرداخت هست يا خير.
اين داستان ادامه دارد.
خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم
دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم
بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم
پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم
ما کشتهی نفسیم و بس آوخ که برآید
از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت
ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم
دنیا که درو مرد خدا گل نسرشتست
نامرد که ماییم چرا چرا دل بسرشتیم
ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت
ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم
پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
واماندگی اندر پس دیوار طبیعت
حیفست دریغا که در صلح بهشتیم
چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند
یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم
ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز
کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم
کر خواجه شفاعت نکند روز قیامت
شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم
باشد که عنایت برسد ورنه مپندار
با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم
سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان
یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم
شاهزاده زاگال وسط نشسته بود، و هفت کوتوله او را احاطه کرده بودند. هر کدام از کوتولهها به نکتهاي از خوبيها و فضائل سفيدبرفي اشاره ميکردند.
- از خانوادهي محترمي است، پدرش يکي از سلطانهاي عادل روزگار بوده.
- دربدر شدنش تقصير نامادري بدجنس است، اگر سفيدبرفي را به عقد خودت درآوردي اول از همه سر نامادرياش را زير آب ميکني.
- در تمام مدتي که با ما بود فقط با پرندگان اطراف آواز ميخواند.
- کدبانوي خوبي هم هست. اين عدسپلويي که در قابلمه است، از دستپخت اوست. تا به حال در فريزر گذاشته بوديم، الان به خاطر تو در آورديم.
گفتند و گفتند. زاگال با علاقه نشسته بود و گوش ميکرد.
- زاگال: با اين همه فضائل، ديگر حرفي براي گفتن نميماند. به نظر ميرسد که شانس به من رو کرده باشد. اصلاً من فکر ميکنم که قسمت اينطور بوده که از اينجا به طور اتفاقي بگذرم، و با آبجي شما اينگونه آشنا بشوم. خدايا شکرت.
- کوتوله: شاهزادهي بزرگوار، اکنون که کار به اينجا رسيد خدمتتان عارض شوم که شما بايستي چهارهزار و هفتصد و بيست و سه ونيم سکهي طلا پشت قبالهي ازدواج سفيدبرفي بيندازيد.
شاهزاده زاگال بار ديگر شگفتزده شد. مدتي با تعجب آنها را نگاه کرد، و در آخر من من کنان پرسيد:
- زاگال: من به مهريهي سنگين اعتقادي ندارم. اگرچه من از تبار شاه سلطان زاگال هستم، و اين تعداد سکه براي خانوادهي اشرافياي نظير ما زياد نيست. ولي نگفتيد، اين عدد از کجا آمده است؟
- کوتوله: وا عجبا که شاهزادهاي اينقدر از مرحله پرت باشد... اين عدد معادل ابسد واژهي "سفيدبرفي" است (توضيح مترجم: ابسد معادل حروف ابجد در فرهنگ غرب است).
- زاگال: حرفي نيست. بگوييد عاقد بيايد.
اين بار نوبت کوتولهها بود که تعجبزده مدتي شاهزاده را نگاه کنند.
- کوتوله: اين عاقد ديگر کيست؟ پدرتان ميشود؟
- زاگال: عاقد کسي است که صيغهي عقد را جاري ميکند ديگر. سر اين يکي کوتاه نميآيم، بايد کسي باشد که رسماً ما را به همديگر محرم کند. مرا اگر بکشيد بدون حضور عاقد آبجيتان را نميبوسم.
شاهزاده در حرف خود جدي بود، و گويا چارهاي نبود.
- کوتوله: يکي از بچهها را فرستادم تا با دفتر نمايندگي والتديسني در جنگلها و مراتع تماس بگيرد، بلکه شخصي داراي تخصص در اين زمينه پيدا شد.
زاگال و باقي کوتولهها مدتي را بر روي زمين نشستند. در اين مدت زاگال در گوشهي زيگيل از دستگاه ازگيل به آوازخواني و چهچهزني پرداخت.
کوتولهاي در حالي که نفس نفس ميزد خود را به جمع رسانيد، و گفت:
- کوتوله: گفتند در قسمتي از فيلم "101 سگ خالدار" کشيشي بوده که زن و مردي را به عقد نکاح يکديگر درآورده است. قرار شد که با او صحبت کنند بلکه بتواند خودش را براي اين مراسم برساند.
- زاگال: اما من نميتوانم به عنوان عاقد يک کشيش را بپذيرم، چون ...
با نگاه خشمگين کوتولههاي ديگر، زاگال ساکت شد.
اين داستان ادامه دارد.
"شاهزاده زاگال" سوار بر اسب خود، تند و تيز حرکت ميکرد.
گويا عجله داشت، تحويل پروژه بود، يا شايد هم امتحان پايان ترم، آزمون تافل و از اين دست. باري به هر جهت، هنگامي که با سرعت حرکت ميکرد ناگهان سر يک پيچ تند متوجه يک تابوت شيشهاي شد.
شاهزاده زاگال قصهي ما، با اين که عجله داشت حس کنجکاوياش گل کرد. اسب خود را در کنار مسير پارک کرد و از آن پياده شد. نزديک تابوت رفت. تا نگاه شاهزاده زاگال به تابوت افتاد استغفرالله بلندي گفت و از آن دور شد. او زير لب زمزمه ميکرد: "ضعيفه خجالت نميکشد: دور از چشم شوهرش داخل تابوت شيشهاي خوابيده".
هنگامي که به اسب خود برگشت، کوتولهاي را مشاهده کرد که با سرعت به سمت او ميآيد.
- زاگال: سلام حاجي.
- کوتوله: سلام بر شاهزادهي بزرگوار. چرا وظيفهات را انجام ندادي؟
- زاگال: وظيفه؟ کدام وظيفه؟
- کوتوله: خوب پس يادم رفت خودم را معرفي کنم. من رييس هفت کوتوله هستم. بچهها بياييد و خودتان را به شاهزاده نشان دهيد.
شش کوتولهي ديگر از پشت درخت پديدار شدند. همگي خوشحال به نظر ميرسيدند، گويا سالهاست شاهزاده زاگال را ميشناسند.
- زاگال: بهبه... داداشها هستند؟ ماشاالله همهتون که در يک سايز هستيد. اموي هفت قولو زاييدهاند؟ خدا سايهاش را روي سرتان مستدام کند، اگر هم که رفته، خدا بيامرزدش.
- کوتوله: عرض کردم که شاهزاده. ما هفت کوتوله هستيم. ما مسئول بوديم که از سفيدبرفي محافظت کنيم تا شما بياييد.
- زاگال: خوب الحمدلله. از آبجيتون خوب محافظت کنيد، شايد داخل شيشه سرما بخورد. من بايد بروم، امري نيست؟
- کوتوله: شاهزاده! خواهش ميکنم!
- زاگال: ببين حاجي، من عجله دارم. امري باشد ايميل بزنيد، بعداً خدمت ميرسم.
- کوتوله: واي برمن! شما قرار است که سفيدبرفي را ببوسيد، که از خواب چندساله بيدار شود.
شاهزاده زاگال که اصلاً انتظار چنين حرفي را نداشت، چند ثانيهاي خشکش زد. مات و مبهوت کوتولهها را نگاه ميکرد که با چهرهاي جدي او را نگاه ميکردند، و اصلاً به نظر نميرسيد که قصد شوخي داشته باشند.
- زاگال: لاالهالاالله... من اين آبجي شما را نگاه هم نميکنم، ببوسم؟ به حق چيزهاي نشنيده. برادر معصيت است، نامحرم است، چه ميگوييد؟! نکند از بچههاي حراست جنگل هستيد، ميخواهيد من سوتي بدهم مچم را بگيريد؟ بيخيال حاجي، من شونصد تا کوتوله مثل شماها را رنگ ميکنم جاي گنجشکک اشيمشي ميفروشم...
- کوتوله: پس لطفاً حواستان جمع باشد، اگر سفيدبرفي را همين الان نبوسيد برايتان گران تمام ميشود. ما سالهاست که مشغول محافظت از او هستيم تا شما سربرسيد، اکنون که آمدهايد قصد فرار داريد؟ اين واي بر شما. با تمام احترامي که برايتان قائل هستم، به شما اخطار ميدهم. اگر او را نبوسيد، هفت نفره از خجالتتان در ميآييم. اين خط، اين هم نشان. ما بودجهي هنگفتي صرف نگهداري و محافظت از سفيدبرفي کردهايم. يا او را بيدار ميکنيد و با خود ميبريد، يا خسارت ما را پس ميدهيد. تراول يا چک هم قبول نميکنيم.
کوتوله در تصميم خود مصمم بود، به نظر نميآمد که شوخي داشته باشد. شاهزاده زاگال در بد مخمصهاي گير کرده بود. راه فراري هم نداشت. نيمنگاهي به سفيدبرفي انداخت، و با مشاهدهي زيبايي و سادگي او قدري نرم شد. مقداري راه رفت، وفکر کرد. در اين مدت کوتولهها ايستاده بودند و با خشم به او نگاه ميکردند. دو نفر از آنها افسار اسب را گرفته بودند که شاهزاده فرار نکند.
- زاگال: ببينيد، من که آبجي شما را نميشناسم. خانوادهاش را نميشناسم. اين آبجي شما دين و ايمان دارد؟ تحصيلات چطور؟ اصلاً ديپلمش را گرفته؟ خانوادهاش مال و املاک دارند؟ ببينم، چرا اين آبجي شما خوابيده؟ جلو چشم هزار جور کس و ناکس، نامحرم، وسط جنگل؟ حالا گيريم که خوابيده باشد، چرا موهاي سرش را نپوشيده؟ ها؟
کوتوله که انتظار اين برخوردهاي شاهزاده را نداشت متعجب بود. والت ديسني و دوستانش نوشته بودند که شاهزاده با اسب ميآيد و فيالفور سفيدبرفي را ميبوسد، اما به نظر ميرسيد که اين شاهزاده سمجتر از اين حرفهاست. بايد تصميم ديگري ميگرفت.
اين داستان ادامه دارد.
سه شنبه شب، مهمان برنامهي مثلث شيشهاي دکتر موسوي گرمارودي بود. بحث بسيار جالبي داشت در زمينهي شعر در ادبيات فارسي.
از زيباييهاي بحث که بگذريم، قسمتي از صبحتهاي گرمارودي براي من ناراحتکننده بود. ايشان که بدون شک يکي از نمادهاي ادبي ايران است، از لغت "ديالوگ" در حرفهايش استفاده کرد. بزرگترين استاد ادبيات هم اينقدر راحت ورود "ديالوگ" را در فارسي ميپذيرد، و گويا قبول دارد که واژهي "گفتگو" را ميتوان از ادب فارسي حذف کرد.
چه ميکشد، مرحوم فردوسي از دست ما.
در راستاي اينکه هم اکنون بسياري از اقشار زاگاليه مشغول فرار مغزها بوده و يا در حال ستاندن حاجيه خانمي به عنوان همسر هستند، لازم ديديم که طالع بيني زاگالي را جهت روشن شدن افکار عمومي انتشار دهيم. اميد آن ميرود که اين قدم هر چند کوچک موجب راه گشايي باشد.
متولد فروردين:
يک روز که مشغول انجام دادن کارهاي خود هستيد، ناگهان يک اتفاقي براي شما ميافتد. شما بايد به آن اتفاق با دقت بيشتري توجه کنيد چون مطمئناً در آينده آن اتفاق موجب يک رويداد مهم برايتان ميشود.
متولد ارديبهشت:
هنگامي که بر روي برنامهي خود کار ميکنيد، ناگهان متوجه ميشويد که برنامهتان يک باگ دارد و درست کار نميکند. شما بايد آنرا رفع اشکال کنيد، چون بدون رفع آن نميتوانيد بقيهي کار را انجام دهيد.
متولد خرداد:
تولدتان مبارک! در جشن تولد ما را هم دعوت کنيد. از اين بيشتر هم طالعتان را در نميآوريم، همين که تولدتان را پيشبيني کرديم کافيتان است.
متولد تير:
شما سه حالت داريد: يا ازدواج نکردهايد، يا ازدواج کردهايد، يا مشغول خواستگاري رفتن هستيد.
متولد مرداد:
يک روز در حالي که خوشحال هستيد يک نفري را ميبينيد که از شما يک درخواستي دارد. شما آن درخواست را انجام ندهيد، و از او بخواهيد که همواره ذکر خدا کند چون برايش خوب است.
متولد شهريور:
شبي خسته از سر کار ميآييد، مادرتان به شما سلام ميکند و ميگويد نان بربري بخريد. به او بگوييد که ديروز نان سنگک خريدهايد، اگر کنار اجاق گاز را خوب نگاه کند زير سفره است.
متولد مهر:
فيلم متولد ماه مهر را ديدهايد؟ خوب اگر نديدهايد ببينيد. اگر هم ديدهايد، طالعتان پوچ است، ضايع شديد.
متولد آبان:
يک اتفاقي براي شما ميافتد که از آن ناراحت ميشويد. آخيي... ناراحت نباشيد، پايان شب سيه سفيد است.
متولد آذر:
شما وقتي حقوق آخر برجتان را ميگيريد خيلي خوشحال ميشويد.
متولد دي:
يک روز در هنگامي که چايي ميخوريد متوجه ميشويد که خيلي داغ است. قبل از هر چيز آنرا فوت کنيد، بعد بقيه را بخوريد. ميگويند چايي داغ ضرر دارد.
متولد بهمن:
راستي، اسم شوهر خانم س. بهمن هست! ميدانستيد؟ يک سر بهش بزنيد، و در مورد بازيهاي پرسپوليس با او صحبت کنيد.
متولد اسفند:
يک روز هنگامي که سوار تاکسي هستيد و با يک کسي مشغول رفتن به يک جايي هستيد، به يک امر مهم فکر ميکنيد. زياد سخت نگيريد، انشاالله درست ميشود.
"اميدي به زنده ماندن نداشتيم. مرگ را ميديديم، بچه ها توسط بيسيم شهادت نامه خود را مي گفتند و يك نفر پشت بيسيم يادداشت مي كرد. صحنه خيلي دردناكي بود، بچه ها مي خواستند شليك كنند، گفتم:"ما كه رفتني هستيم حداقل بگذاريد چندتا از آنها را بزنيم و بعد بميريم." تانكها همه اطراف را مي زدند و پيش مي آمدند. با رسيدن آنها به فاصله صد و پنجاه متر دستور آتش دادم. چهار آر پي جي ۷ داشتيم. با بلند شدن از گودال اولين تانك را بچه ها زدند. دومي در عقب نشيني بود كه به ديوار يكي از منازل بندر برخورد كرد. جيپ فرماندهي پشت سر، نيز دنده عقب گرفت. با مشاهده عقب نشيني تانك بلند شدم و داد زدم الله اكبر، الله اكبر، حمله كنيد، كه دشمن پا به فرار گذاشت. "
برگرفته از خاطرات محمد جهان آرا، قهرمان بي چون و چراي خرمشهر
يادش گرامي باد