تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

پيغمبر بر فاطمه، دختر محبوبش، بسيار سخت مي‌گرفت. او اين رفتار را از خدا آموخته بود. در قرآن، هيچ پيامبري به اندازه‌ي محمد، عتاب‌ها و انتقادهاي سخت نشده است. چه، هيچ پيامبري نه به اندازه‌ي او در چشم خدا محبوب بوده است و نه به اندازه‌ي او در ميان خلق خدا مسئول.

به گفته‌ي شاندل: « عشق و ايمان، در اوج پروازش، از سطح ستايش‌ها مي‌گذرد و معشوق در انتهاي صعودش در چشم عاشق، سراپا غرقه‌ي سرزنش مي‌شود و اين هنگامي است که دوست، استحقاق بخشوده شدنش را، در چشم دوست از دست مي‌دهد».

يک بار همچون هر روز پيغمبر وارد خانه‌ي فاطمه مي‌شود. ناگهان چشمش به پرده‌اي مي‌افتد، نقش‌دار. بي‌درنگ ابرو در هم مي‌کشد و بي‌آن که سخني بگويد ننشسته باز مي‌گردد.

فاطمه احساس مي‌کند مي‌داند گناهش چيست. و مي‌داند که توبه‌اش چه؟ بلافاصله پرده را از در اتاق گلينش مي‌کند و براي پدرش مي‌فرستد تا آن را بفروشد و پولش را به نيازمندان مدينه انفاق کند. چرا اين همه سخت‌گير و خشن؟ زينب در خانه‌ي ابوالمعاص غرق در نعمت و تجمل است، خواهران ديگرش، رقيه و ام‌کلثوم، هميشه در خانه‌ي ثروت و راحت بودند، اول در خانه‌ي فرزندان ابولهب تاجر و اکنون يکي پس از ديگري در خانه‌ي عثمان اشرافي و مجلل، و هرگز فاطمه نشنيده است که خواهرانش را که از او بسيار مسن‌ترند به ثروت و زينت سرزنش کرده باشند.

از لحن سخن و شيوه‌ي رفتار پيغمبر با فاطمه، يا درباره‌ي فاطمه، پيداست که فاطمه ديگر است و دختران ديگر وي ديگر.

 

دکتر علي شريعتي

+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 8:20 توسط سردار |

پرسپولیس قهرمان شد. بوی سوختگی به مشام میرسه. خیلیها دردشون گرفت. حالا اسم نمیبریم داداش



اما حال کردید. امتیاز کم کردن. به بهانه باشگاههای آسیا، برای روحیه دادن! به سپاهان بهشون امتیاز دادن. به همون بهانه بازیهاشون رو عقب و جلو میکردن که اذیت نشن.
آقا آب بریز خاموش شه. ته میگیره ها :)





+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 11:56 توسط علیرضا |

قبلاً می‌گفتيم:
ضعيفه
هيچ چی نيستيد
شينگول (قريب به اين مضمون)
مادر بچه‌ها
يوتيپارتی
دکتر راشد محصل
دانشگاه تهران
ددلاين تمرين مدار منطقی
باگ
اونر فرزانه
ياسمنگولا
مهلت پروژه ديتااستراکچر
خاتمی
اسپانسر آموز
توروحت

حالا می‌گيم:
خانم
اختيار داريد
هيچ چی نميگيم. البته کوچولو هنوز ميگه
منزل
يوتيپارتی
پروفسور مونيکا مکنيل
يونيورسيتی آو ايلينوی ات اربانا چمپين
ددلاين کنفرانس فلان
کفش
هادی
کجايی بابا ياسر خبری ازت نيست...
مايلستون پروژه اتوماسيون وزارتخونه
احمدی‌نژاد
مهندس آموزگار
از شما توقع نداشتم

زمونه عوض شده. ما هم عوض شديم. اما زياد نه.

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12:52 توسط صادق |

بعضي وقت‌ها، سوتي‌هايي رخ مي‌دهند که از عهده‌ي هيچ صاف‌کاري تميز کردن آنها بر نمي‌آيد.

ديروز مشغول چت کردن با يک استاد ايراني بودم، که در آن به دليل رودربايستي کلماتي محترمانه ردوبدل مي‌شدند. چون کامپيوتر طرف فارسي نداشت، زبان چت فينگليش بود.

باري در اوساط چت، زبان صفحه کليد من از انگليسي به فارسي تبديل شد، و متأسفانه خودم متوجه نشدم. در تأييد يکي از حرف‌هاي استاد، نوشتم aha و پيغام را فرستادم.

از حرف رکيکي که در صفحه‌ي مربوط به چت آمد دود از سرم بلند شد، اين ديگر چه بود؟ مشخص گرديد که aha در چيدمان صفحه کليد فارسي به لغت ناپسندي تبديل مي‌شود، و چون صفحه کليد من فارسي شده بود اين اتفاق ناخواسته روي داد.

خر بيار و باقالي بار کن.

خودم را به آب و آتش زدم و هر چه معذرت‌خواهي به ذهنم مي‌رسيد فرستادم. و از باقيمانده‌ي بحث چيزي دستگيرم نشد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 17:41 توسط سردار |

- فکر مي‌کنم کار غلطي کرديم.

-نه بابا، دزدي نبود، فوقش يک سي‌دي از آزمايشگاه "دودر" کرديم.

 

-فکر مي‌کنم ما نبايد اين‌طور حرف مي‌زدیم.

- قضيه غيبت نبود، خود طرف هم مي‌داند که اين اشکالات را دارد.

 

-فکر مي‌کنم به شکل بدي با او صحبت کرديم.

- ناراحت نشد، عادت دارد، همه او را مسخره مي‌کنند.

 

- فکر مي‌کنم حرف بدي زديم.

- دروغ نبود، خالي‌بندي کرديم، چيز مهمي نبود.

 

- فکر مي‌کنم... اصلاً ما فکر نمي‌کنيم، بي‌خيال.

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 14:32 توسط سردار |

ثمره ازدواج مبارك علي عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام پنج فرزند به نام هاي حسن، حسين، زينب، ام كلثوم و محسن است.
بنابر آن‌چه كه از امام صادق عليه السلام رسيده است «محسن» كه آخرين فرزند زهرا بود، بر اثر تجاوز و هجوم دشمنان اسلام به خانه آن حضرت، در شكم مادر جان داد و به دنبال اين حادثه دردناك و صدماتي كه بر جسم فاطمه عليها السلام وارد آمد، آن حضرت بيماري شديد پيدا كرد و به شهادت رسيد.
زينب، سومين فرزند مهد ولايت است كه به احتمال قوي در سال ششم هجرت در مدينه چشم به جهان گشود.

 
زينب، يعني زينت پدر و اين نامي است كه خداوند براي دختري انتخاب كرد ، كه با انجام رسالت خويش زينت بخش تاريخ شد و موجب افتخار و سرافرازي خاندان وحي و ولايت گشت. و اين است كه نام زينب در تاريخ كربلا كه تاريخ جاودانگي اسلام و تشيع است، به خاطر فداكاري‌هايش، زيبا،‌درخشان و جاوداني است.
مراسم نام‌گذاري اين درّ ولايت را در تاريخ اين گونه مي‌خوانيم:


هنگام ولايت زينب كبري، چون رسول خدا در سفر بود، فاطمه از همسرش علي درخواست كرد كه نامي براي فرزندشان انتخاب كند. علي عليه السلام در جواب فرمود: من بر پدرت سبقت نمي‌گيرم، صبر مي‌كنيم تا پيامبر از سفر برگردد. چون پيامبر بازگشت و خبر ولادت نوزاد زهرا را از زبان علي سلام شنيد فرمود: فرزندان فاطمه فرزندان منند ولي خداوند در باره آنان تصميم مي‌گيرد.
بعد از آن جبرئيل نازل شد و پيام آورد كه خداوند سلام مي‌رساند و مي‌فرمايد: نام اين دختر را زينب بگذاريد كه اين نام را در لوح محفوظ نوشته‌ام. آن گاه رسول خدا زينب را گرفت و بوسيد و فرمود: توصيه مي‌كنم كه همه اين دختر را احترام كنند، كه او مانند خديجه كبري است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 13:33 توسط علیرضا |

چند تا پست از عليرضا در وبلاگ‌هاي مختلفش ديده‌ام که با اين عنوان شروع شده: "يک دو سه امتحان مي‌کنيم". نمي‌دانم چه چيزي را مي‌خواهد امتحان کند، صفحه کليدش را، مونيتورش را، اتصال به اينترنت را، درست بودن به روزرساني وبلاگش را و يا... هر چه باشد عبارت بامزه‌اي است. تصميم گرفتم پست امروز را عليرضايي شروع کنم:

"يک دو سه امتحان مي‌کنيم..."

 

مشغول خواندن ضرب‌المثل‌هاي کشورهاي مختلف از اين لينک بودم.

ضرب‌المثل ايراني زير در آن سايت آمده است:

"Marriage is an uncut watermelon"

"ازدواج يک هندوانه‌ي نبريده است"

کوته بينانه نيست؟ نگريستن به ازدواج به شکل يک هندوانه. هندوانه‌اي که از پوسته قابل ارزيابي نيست، که خوب است يا بد.

هندوانه اگر از داخل گنديده باشد، به راحتي آنرا در سطل زباله مي‌توان انداخت و از شر آن راحت شد.

آيا همسر هم اينچنين است؟ آيا همسرتان را مثل هندوانه‌ي فاسد در سطل زباله شوت مي‌کنيد؟!

خدا آخر و عاقبت همه‌ي مجردان بالاخص عليرضا را به خير بگذارند.

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 12:15 توسط سردار |

بيست و پنج سال پيش، وقتي جواني به خواستگاري مي‌رفت؛ احتمال داشت که از ابتدا براي خانواده‌ي دختر شرط کند که مي‌خواهد به جبهه برود.

چه بسا خيلي از ازدواج‌ها به دليل همين مسأله منتفي مي‌شدند.

امروز، اگر جواني  مثل آن روزها به خواستگاري برود، به احتمال زياد از ابتدا شرط مي‌کند که مي‌خواهد اپلاي کند و در ايران نماند.

چه بسا خيلي از ازدواج‌ها به دليل همين مسأله منتفي مي‌شوند.

 

بغل‌دستي‌ام مي‌گويد که متن نوشته‌ام به شدت لحن شعاري دارد و بو مي‌دهد. او نمي‌گذارد که باقي را بنويسم. به من مي‌گويد که نظرش نسبت به من عوض شده است.

ولي من، بويي از اين متن احساس نمي‌کنم.

و شايد، چشمان خودم را به واقعيت‌ها بسته‌ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 18:6 توسط سردار |

اگر چه چند روزی از روز معلم ميگذره. ميخواستم چيزکی درباره معلمها بنويسم.
واقعيتش اينه که معلمها بيشتر از اون چيزی که به نظر ميرسه روی بچه‌ها تأثير ميگذارند. من هر از چند گاهی بر حسب يک اتفاق ميشينم و يادی از معلمهای خودم ميکنم. مثلاً از خودم ميپرسم «کدوم معلمها بهترين معلمهای عمر تو بودند» و به راحتی سه تا معلم را نام ميبرم که خيلی دوستشون دارم و روی من، و حتی روی مسير زندگيم تأثيرگذار بودند.
نميدونم چرا، ولی خيلی دوست دارم دربارشون بنويسم.
1. معلم دوم دبستان، اصفهان، خانم ترکيان. عجيب معلمی بود. همه پارامترهای يک معلم فوق‌العاده رو داشت. نماز خوندن رو با تشويق خانم ترکيان ياد گرفتم. جالبه که فقط 6 ماه معلممون بود و بعد از عيد به خاطر به دنيا اومدن بچه‌اش، ديگه نيومد. يادمه که با چند نفر رفتيم عيادتش. وقتی رفتيم خونه‌شون روسری سرش نکرد، کلی خجالت ميکشيديم... نميدونی چه اعتماد به نفسی بهمون ميداد. به بچه کلاس دومی آنچنان بهايی ميداد که توی دانشگاه کسی اونقدر تحويلمون نگرفته... هر جا که هست، سلامت و سرزنده باشه.
2. معلم رياضی کل دوره راهنمايی، مدرسه اسوه، آقای قاسمی. فوق‌العاده بود. خيلی دلم براش تنگ شده. روزهايی مشق نمينوشتم يه نگاه ميکرد، طوری که کسی نفهمه. تأثيرگذارترين تنبيه برای من همون نگاه بود.
3. معلم قرآن دوره راهنمايی، مدرسه اسوه، آقای کارخانه‌ای. کلی چيز ازش ياد گرفتم. هنوز هم ماهی يک بار می‌بينمش. اون موقع که پدر و مادرم عمراً اجازه نميدادند با مدرسه اردو برم، چند بار با آقای کارخانه‌ای مشهد رفتيم.
هميشه گفته‌ام که بهترين دوران تحصيل من دوره راهنمايی بود. بدون شک. نه دبيرستان، نه ليسانس و نه فوق که اسم جايی که خوندمشون دهن پرکنه. همکلاسيهای اون موقع من هم اين حرف رو تأييد ميکنند. فقط به خاطر معلمهای فوق‌العاده‌ای که داشتيم.

خلاصه. شما هم اگه دوست داشتين يادی از معلمهاتون بکنيد و کامنت بگذارين...

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 14:6 توسط صادق |

چند وقت پيش کتابي را باز کردم که نويسنده‌ي آن يک استاد ايتاليايي بود. مقدمه‌ي کتاب آن‌قدر زيبا نوشته شده بود که به خود جذبم کرد. در ابتداي کتاب آمده بود:

" به خاطره‌ي محبوب پدرم، کارملو،

که مرگ او به من کمک کرد تا ديدگاه‌هايم را نسبت به زندگي گسترش دهم.

 به مادرم، آگاتا،

که از دست دادن بينايي‌اش به من کمک کرد تا آن ديدگاه‌ها را به کانوني متمرکز سازم."

زيباست، که فردي به بدترين رخدادهاي زندگي‌اش، نگرشي مثبت و اينچنين انرژي‌بخش داشته باشد.

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 10:20 توسط سردار |

در شگفتم، از آفريننده بي همتا، به خاطر آفرينش عشق مادر، همان عشق بي منتهايي که قابل توصيف نيست.
در شگفتم، از ناتواني و ناداني خويش، که هيچ گاه نتوانستم گوشه اي از آنرا درک کنم.
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 13:37 توسط سردار |

يک سري پسر و دختر دانشجو با قيافههاي "آنچناني" (نمي‌دانم واژه‌ي آنچناني از کجا آمده و چه معنا دارد، ولي فکر کنم همه مفهوم آنرا خوب مي‌دانند) جلوي در دانشکده جمع شده بودند. در وسط آنها يک گربه بود، گويا بهانه‌ي تجمع به خاطر گربه بود. پسرها از بوفه براي گربه مواد غذايي خريداري مي‌کردند، و دخترها هم دائماً دلشان براي گربه ضعف مي‌رفت. فکر کنم سه چهار ساعتي دور آن حلقه زده بودند، هر وقت که از دانشکده بيرون مي‌آمدم چشمم به جمال آنها روشن مي‌شد.

امروز، گربه را ديدم، اما با ديروز فرق داشت. تبديل به جسدي خون آلود شده بود، در کنار باغچه. گويا با ماشين اساتيد تصادف کرده بود. ديگر کسي کنار گربه نبود. کسي لوسش نمي‎‌کرد. به بهانه‌ي گربه، کسي عشق‌بازي نمي‌کرد. امروز، حتي يک نفر هم نبود که حاضر باشد جسد او را جمع کند، و در گوشه‌اي به خاک بسپارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 16:45 توسط سردار |

نمي‌دانم چند ساله است. تمام موهاي سرش سفيد شده‌اند. هميشه صف اول نماز است، پشت امام جماعت.

بعد از تکبير نماز مغرب، مي‌ايستد، با صداي آرام و در عين حال محکم خود مي‌گويد: "دو رکعت نماز غفيله". و بعد، در حاليکه بلندگو را در يک دست گرفته است، نماز غفيله مي‌خواند، تا جماعت پشت سرش تکرار کنند. هيچ‌گاه به عقب برنگشته، که ببيند آيا کسي با او همراهي مي‌کند يا نه. هرشب، با همان حرارت و انرژي شب قبل مي‌خواند. مثل اينکه دفعه‌ي اول است که اين کار را مي‌کند.

و دردآور اينکه، شايد از هر صف دو سه نفر بيشتر همراهش نباشند. نمي‌دانم اين پشت‌کار را از کجا دارد، من اگر بي‌تفاوتي جماعت را مي‌ديدم خيلي زودتر نوميد مي‌شدم.

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:18 توسط سردار |

 

بعضي وقت‌ها خالي‌بندي‌هايي که در کتب تاريخ به خورد جماعت مي‌دهند اين‌قدر تابلو است که مايه‌ي خنده مي‌شود.

به عنوان مثال، به اين نکته از کتاب "سلمان فارسي استاندار مداين" دقت کنيد:

http://www.hawzah.net/Per/K/SalmanFar/12.htm#f2

در مورد جنگ خندق نوشته است:

"مسلمانان در اين دفاع مقدس، فداكارى زيادى نمودند، آن طور كه نوشته‏اند:حدود پنج و نيم كيلومتر فاصله را، كه عرض آن حدود ده متر و عمق آن پنج متربود، در حالى كه بعضى روزه‏دار هم بودند، و گاهى هم در اثر كمبود مواد خوراكى ازگرسنگى سخت رنج مى‏بردند  به مدت شش روز، به انجام رساندند."

طبق نوشته‌ي فوق، مسلمانان حجم 275000= 5500 * 10 * 5 مترمکعب خاک را در شش روز خالي کرده‌اند. اگر فرض کنيم که آنها بيست و چهارساعته کار مي‌کردند، و مقدار فوق را تقسيم بر 60 * 24 * 6 کنيم، به دست مي‌آيد که آنها ثانيه‌اي نيم تن (!) خاک را از زمين خارج کرده‌اند. فکر نکنم در آن زمان لودر و خاک‌بردار و نظير آن در اختيار مسلمانان بوده باشد، گرچه با اين دستگاه‌ها نيز نمي‌توان با چنين قدرتي زمين را کند.

اين خالي‌بندي به لطف رياضيات لو مي‌رود. واي بر ديگر خالي‌بندي‌هايي که چپ و راست در تاريخ وارد مي‌کنند، و ابزاري براي شناختن آنان نيست.

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 9:38 توسط سردار |

وقتی که يک چيزی توی خونه ميشکنه...


پدر خانواده: کی اينو شکسته؟ ميدونيد چقدر پولش بود؟ خودتون که کار نميکنيد ارزش پول رو بفهميد. فکر ميکنيد پول علف خرسه...

مادر خانواده: جز جيگر بزنی بچه. آخه چرا اين قدر ورجه وورجه ميکنی «اوتپار چاسی»...

دختر بزرگ خانواده: حالا من با چه رويی فردا برم مهمونی؟

پسر بزرگ خانواده: (عربده) باز کی دست به وسايل من زده؟!

مادربزرگ : قضا بلا بوده مادر، فدای سرت، خيره ايشاللا...

پدر بزرگ: زمان ما اصلاً چيزی نميشکست، اگر هم ميشکست چينی بند زن ميومد بند ميزد. يادش به خير، رضا خان مملکت رو آباد کرد...

خواهر شوهر : از اولش هم معلوم بود اين دختره دست به سياه و سفيد نزده...

شوهر خواهر: ولش کن بابا، فردا بريم کوه؟!

همسايه : واللا اينها اصلاً رعايت ما رو نميکنند. حالا اگه يه شب ما بخوايم مهمونی بگيريم، هی ميگن صدای ضبط رو کم کنيد...

دکتر: مافيای شکستن در خانه  را به زودی به همه معرفی ميکنم، ناگفته نماند که اسراييل رو به نابوديست.

خوسين هويات: حالا که اينو شکستی من با چی جام بلا بخورم؟ خوبه باز برم با ربکا بگردم؟

بابانعيم: من فعلاً وقت ندارم.

ام دشت : اون گلابدونی که من ديدم تو چايي همديگه اون کار رو ميکنند، حالا يه کفش خورده شکسته ديگه...

ايسان ژرمن‌منش: اين شکستنها فايده نداره. مانيفست من اينه که برای احمد توکلی رأی جمع کنيم تا رأی دکتر بشکنه...

امير: توی اين مملکت خشتکمون رو سرمونه. شکستن اين چيزا مهم نيست...

خيام: راستی چی بود شکسته بود؟!؟

دلبرک خسته: وبلاگ خوبی داريد، لينکت کردم. خوشحال ميشم يه سری هم به من بزنی.

تابناک : رسوايی تازه دولت نهم در حفاظت از شکستنيهای مردم...

رجا نيوز : پيروزی بزرگ دولت خدمتگذار در حذف کالاهای بی ارزش.

بی بی سی : آيا دولت ايران به دارايیهای خصوصی مردم بها ميدهد؟ نظرات شما:

        جنيفر از دانمارک : به نظر من حکومت ايران خيلی به مردم فشار مياره...

        محسن از اهواز : وهههه، وولک اينا دهنمونو سرويس کردن...

 

اما بزار ببينم... اين که اصلاً نشکسته... سالمه...

+ نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 11:4 توسط صادق |

تا حالا شده که با تمام وجود چيزي را بخواهي، ولي اتفاق نيفتد؟ مثلاً کمال خودت را در اين ببيني که به فلان موقعيت برسي، با فلان شخص ازدواج کني، به فلان نمره برسي و... اما اي دل غافل، انجام نشود؟ هزار جور نذر مي‌کني که فلان شود، ولي روزگار گزينه‌ي ديگري را برمي‌گزيند، و آن طور نمي‌شود.

فکر و ذهنت، تمام زندگي‌ات، شده است رسيدن به آن چيز، وبعد، وقتي به آن نرسي، خودت را نابود شده فرض مي کني. انگار مي کني که يک مهره ي سوخته اي و با خودت و با خداي خودت قهر ميکني.

اما روزگار رسم عجيبي دارد. مواقعي هم هست که خدا پاسخ آن شکست را در همين دنيا نشانت مي‌دهد. خودت مي‌بيني که اگر آن اتفاق مي‌افتاد چه بلاها سرت مي‌آمد، بدبخت مي‌شدي، و ... و يا اينکه ممکن است که بدبخت نمي‌شدي، ولي خدا در حال حاضر راه ديگري را جلويت گذاشته که از آن کمال رضايت داري.

زماني بود که يک وبلاگ بي‌نام داشتيم. در 31 فروردين سال 1384، سه سال قبل، زاگالي مطلب زير را در آن نوشت. لحن نوشته به نحوي بود که بعد از خواندن آن بسيار ناراحت شدم. زاگال نويسنده خيلي غصه داشت.

خيلي دلم مي‌خواهد بدانم که الان آن زاگال چه احساسي دارد. آيا هنوز هم فکر مي‌کند که اگر خدا مي‌خواست، وضعش الان بهتر بود؟ آيا خدا مسير بهتري جلوراهش گذاشت؟ اميدوارم.

 

"من الان تعطيلم ! اگه خدا می خواست الان تعطيل نبودم. ولی نمی دونم بنا به چه مصلحتی بود که نخواست. اگه می خواست الان تعطيل نبودم.ولی شايد بعدا خيلی بيشتر تعطيل می شدم... البته فقط شايد. خدايا ما رو از تعطيلی در بيار. واقعا تعطيل شدم. و چه بده تعطيلی اگه بخواد طولانی مدت بشه... کاش ميشد آدم بفهمه که چرا خدا يه چيزی رو نمی خواد. چرا سرراست با آدم صحبت نمی کنه ؟ من ناراحتم."

http://utparty.persianblog.ir/1384_1_utparty_archive.html

+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 13:6 توسط سردار |

- به کالج وي اي خوش آمديد. اين مرحله، آخرين مرحله از پذيرش شما در کالج ما است. شما تمامي مراحل قبلي را با موفقيت سپري کرديد. لطفاً خودتان را معرفي کنيد.

- من آسد جيمي اميرکلائي هستم.

- عجب... اين اسم آمريکايي به نظر نمي‌آيد.

- بله، من اصلاً ايراني هستم. چون در آمريکا متولد شدم، اين نام برايم انتخاب شد. يعني غير از جيمي، بقيه ی نام ايراني است.

- آيا برادر و خواهري نيز داريد؟

- بله، يک خواهر کوچکتر با نام سد جسي اميرکلائي هم هست. البته او خيلي کوچکتر از کالج آمدن است، و الان در مهدکودک است.

- چقدر نامش شبيه شماست!

- بله، ما به طور نسل اندر نسل با جيم شروع مي‌شويم.

- نمرات شما بسيار خوب و قابل تقدير است. پدرتان به شما افتخار مي‌کند!

- آره، پاپا براي من خيلي زحمت کشيده است.

- نگفتيد چه کاره است؟

- رييس يکي از آزمايشگاه‌هاي علوم کامپيوتر در ويرجينيا تک است. مامان هم به تازگي در دانشگاه ويرجينيا استاديار شده است.

- تبريک مي‌گويم، خانواده‌ي شما سطح سواد بالايي دارد.

- تازه کجايش را ديديد. عمو آسد جليل، در پرينستون استاد رياضيات است. هر سال قرار است به او جايزه‌ي نوبل بدهند، ولي نامردها هميشه يکي از يک کشور ديگر را برنده مي‌کنند. عمو آسد جليل هم هميشه با خودش يک پرچم حمل مي‌کند، که وقتي جايزه را به محققي از آن کشور دادند اعتراض کند.

- کدام کشور؟

- پاپا گفته که حرف سياسي نزنم، چون ممکن است به من پذيرش ندهيد.

- بگذريم. در درس که عالي هستيد. در کنار درس، کار ديگري هم مي‌کنيد؟

- در بالتيمور يک سري ويلا خريده‌ام، آنها را به دوستان و اقوامشان اجاره مي‌دهم. علاوه بر اين تجارت کتاب هم مي‌کنم، کتاب از انتشارات مي‌خرم و بين دانشجويان پخش مي‌کنم.

- فکر تجاري خوبي هم داريد. از دبيرستان وي اي چه انتظاري داريد؟

- ببينيد، پاپا به من گفته که به کمتر از ام‌آي‌تي فکر نکنم. انتظار دارم که از کالج شما مستقيماً به ام‌آي‌تي بروم.

- مممم... خوب ببينيد... ام‌آي‌تي... ورود به آن خيلي مشکل است. در بيست سال گذشته فقط يک دانشجو از وي اي توانسته به آنجا راه بيابد.

- اين را از اول مي‌گفتيد! پس متاسفانه نمي‌توانم پيشنهاد شما را قبول کنم.

- آقاي سدجيمي! اجازه دهيد!

- متاسفم، خداحافظ.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 9:45 توسط سردار |