تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

دينگ دينگ دونگ...

پاسخ‌گوي هفتصد و بيست و سه بفرماييد.

- خانم هفتصد و بيست و سه، سلام.

-سلام.

-شماره ي آموز رو مي خواستم.

- شرکته؟

-نه، يکي از رفقاي قديميه... يعني راستش رو بخواين، يه زماني از رفقاي فابريکمون بود.

-آدرس.

- ااا... آدرس خودشو نمي دونم. ولي پدرش فکر کنم حوالي ماهدشت، اون طرفا خونه داشت.

-چنين شخصي ثبت نشده. تخ!

- الو؟ الو؟

دينگ دينگ دونگ...

پاسخ‌گوي سه مميز چهارده پانزده بفرماييد.

- خانم سه مميز چهارده پانزده، سلام.

-سلام.

-شماره ي ...

- تخ!

دينگ دينگ دونگ...

پاسخ گوي شانزده بفرماييد.

-سلام خانم. من شماره ي يکي از دوستانم رو مي خوام.

-سلام. خونه ي دوستتون کجاس؟

- مي دونين؟ اين رفيقمون برامون خيلي عزيز بود. سالها با هم نون نمک خورديم. با هم مسافرت رفتيم. تو غم و شادي با هم شريک بوديم. خلاصه..

- آخي... سيما جون بيا اين کيس رو گوش کن. خيلي رمانتيکه. خوب مي گفتي.

- آره، خيلي همديگه رو دوست داشتيم.

- دختره کي ازت جدا شد؟

- دختره؟ نه خانم، طرف يک پسره، يه پسره زاگال و بامعرفت.

- اه، سيما جون برو، طرف مزاحمه. خجالت بکش. صدوهجده رو گذاشتن براي کارهاي مهم. نه اينکه وقت مردم رو تلف کني... تخ!

دينگ دينگ دونگ...

پاسخ گوي نهصد و بيست و سه بفرماييد.

- سلام خانم نهصد و بيست و سه.

- سلام، من آقا هستم، نه خانم.

- خوب ببخشيد، دوباره مي گيرم. تخ!

دينگ دينگ دونگ...

پاسخ گوي دوميليون و هشتصد و بيست و سه هزار و صد و هجده بفرماييد.

- سلام خانم شماره ي بزرگ.

- سلام عليکم.

- من شماره ي آموز را مي خواستم.

(صدايي کامپيوتري) يادداشت بفرماييد: شش، هفت، صفر، دو، يک، منفي دو، سه، دو، چهارده، شش.

دينگ دينگ دونگ دونگ دينگ دينگ دونگ دونگ دينگ دانگ.

-الو سلام، منزل آموز؟

- قصابي دوستي بفرماييد.

- تخ!

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 9:33 توسط سردار |

به نظر من، يه ايميل مي تونه هر شکلي باشه.

مي تونه از استاد يه دانشجو باشه.

مي تونه از طرف يک اکانت ياهو که مال يه آشناي قديميه باشه.

مي تونه بزرگ، مي تونه کوچک باشه.

مي تونه براي هر کس مفهومي داشته باشه.

يا هر نوعي باشه.

مي تونه از سرويس اس ام تي پي، و يا از نوع پاپ ثري باشه.

مي تونه از آي مپ باشه يا ...

ولي من... يا بهتره بگم، ما زاگالها.

معتقديم ايميل هر چه که باشه،

بهتره از يک رفيق زاگال قديمي باشه.

بله،

زاگال، و هميشه زاگال.

 ...

اين مطلب را در راستاي ايميلي نوشتم که ديروز، پس از سالها از بابانعيم گرفتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 10:20 توسط سردار |

چند شب پيش داشتم راديو گوش ميکردم، مصاحبه با قطب الدين صادقی، کارگردان تئاتر. البته من اين آقا رو نميشناسم ولی حرفای قشنگی ميزد. يکی از حرفای اين آدم پنجاه و چندساله که خيلی من رو تحت تأثير قرار داد اين بود که ميگفت من بهترين سالهای عمرم الانه و اصلاً حاضر نيستم الانم رو مثلاً با 40 سالگی عوض کنم. ميگفت: ديد، دانش ( و از نظر من مهمتر از همه) لذتی که الان از زندگی ميبرم، هرگز نداشته‌ام. ميگفت وقتی 40 سالم بود هم همين حرف رو درباره 30 سالگيم ميزدم. و اين حرفهاش به نظر تعارف و گنده‌گويی نمی‌آمد.
من گاهی درباره زمان پيری خودم فکر ميکنم (اگه به اون زمان برسم) با خودم ميگم، من اون موقع چه حالی دارم؟ حسرت گذشته‌ام رو ميخورم؟ با هزار درد و مرض کلنجار ميرم؟ يا...
از اين ضرب المثل فرنگی‌ها هم خوشم اومد: زندگی از 40سالگی شروع ميشه...
+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 17:31 توسط صادق |

این نه، اون. نه اووون. اون عقبی
آره آره، همون
.
.
.
نه این جنسش خوب نیست، زود حشره میخوردش. میشه اون یکی رو هم بدید؟ آره
ممنون. چنده؟
...
آقا اشکال داره دوتا از اینا رو استفاده کنم؟ میگن نمیشه.
.
.
.
آقا مطمئن دیگه؟ دوست ندارم همون شب اول تمام تنم رو حشرات تو قبر بخورن، کفن ش خوبه دیگه؟
...
 
+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 22:46 توسط علیرضا |

برادر عزيزم، جناب آقاي داور اپليکيشن هاي رسيده به برکلي

 

اينجانب مي خواستم به اطلاع حضرتعالي برسانم که شما بايستي حتماً به من پذيرش بدهيد. مطمئناً الان داخل يک اطاق با چندين هزار اپليکيشن نشسته ايد و اکنون مي خواهيد که اپليکشين مرا نيز مانند خيلي هاي ديگر دور بيندازيد، اما، لطفاً قبل از دور انداختن به حرف دل ما گوش کنيد.

برادر من! من استعدادي دارم عجيب. نسل من به دايکسترا و کانوث مي رسد. خواستيم با تورينگ هم فاميل شويم، يعني حقيقتش دختر عمه ي پدربزرگ جد ما دنبال ازدواج کردن با او بود، ولي خودش نخواست، يعني آقا تورينگ مشکل اخلاقي داشت. خلاصه اينکه، من و آبا و اجدادم همگي به همه ي دانشمندان کامپيوتر مي رسيم. اصلاً همين الخوارزمي، که شما بهش مي گيد الگوريتم. جد هفتم من بوده.

تا اينجا خواندي؟ خوب صبرکن. من آخر ريسرچ و تحقيقات هستم. با اينکه يک مقاله بيشتر ندارم، ولي نذاشتن که. يعني اينجا دانشجوها را تحت فشار قرار مي دهند، هزار تا مشکل براي آنها درست مي کنند که پيپر توليد نکنند. همان يک مقاله را نگاه کن. خيلي خفن است. نه، با دقت نگاه کن. ديدي؟ پايم به برکلي رسيد برايت کامل شرح مي دهم. من خيلي کارم درسته، پايم برسد به برکلي، برکلي آباد مي سازم. 

من در دانشگاه تهران درس مي خوانم، الان ده تا شاهد کنار دستم دارم که اين دانشگاه بهترين دانشگاه خاورميانه است. اصلاً در آخرين رنکينگي که اصغرآقا در روزنامه ي معتبر "ورزش در خانواده" چاپ کرده با اختلاف بسياري بهتر از دانشگاه شريف و پلي تکنيک اينا است. اين رنکينگ اصغرآقا هم از يک الگوريتم شبکه عصبي تکاملي استفاده کرده، و مو لاي درزش نمي رود.

نه، صبر کن. د لعنتي صبر کن، دور ننداز. من بايد پذيرش بگيرم. داخل اپليکيشنم از دوازده تا استاد ريکامنديشن گرفتم، که الان ده دوازده تا شاهد هم دارم که بهترين اساتيد ايران هستند. همين دکتر "سقراط نژاد". خودش روزي در برکلي و استنفورد درس مي داده، وقتي ايشان مرقوم فرموده که من کارم درسته، شما که تازه يک استاد تازه به دوران رسيده هستيد چه حق اظهار نظر داريد؟

در دانشگاه ما، معدل همه ي بچه ها زير پانزده است. باور کن. معدل من الان بيسته، يعني بيست بيست که نه، حوالي بيست. اين نشان مي دهد که من خيلي درس خوان هستم. نه اينکه من فقط تا حالا درس خوانده باشم ها، اين حرفها نيست. من در کليه فعاليت هاي اجتماعي، فرهنگي، ورزشي دانشگاه هم اول نفر هستم. يعني سرجمع آخرشم، خودت يک جورايي متوجه شو.

عزيز من، برادر من! اشتباه نکن. با رد کردن پذيرش من، دانشگاه شما آسيب مي بيند، وگرنه من که الان پنجاه شصت تا پذيرش از بهتر از شما هم دارم. به شما هم اصلاً نيازي ندارم. چون دلم براي آزمايشگاه دکتر "سوباسا" سوخته و موضوع ريسرچ من عدل راست کار آنها است، گفتم که موجب پيشرفت شما بشوم. وگرنه فکر نکني که من کشته و مرده ي اين موقعيت هستم ها، نه. حواست باشه.

در مورد زبون انگليسي هم بگويم، من از زبان فارسي بهتر مي نويسم و حرف مي زنم. به لغات اين نوشته نگاه کنيد. همگي از خفن ترين هاي جي آر اي هستند، که مطمئنم خود تو براي فهميدنش به ديکشنري نياز داشتي. نه نداشتي؟

سر جمع اينکه، دلم مي خواد، همين الان يه فاندينگ خفن بهم بدي، يه نامه هم بدي که راحت ويزا بگيرم.

 

قربانت،

دانشجوي کاردرست

+ نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 16:36 توسط سردار |

گر من ز می مغانه مستم،‌ هستم،
گر کافر و گبر و بت‌پرستم، هستم،
هر طايفه‌ای به من گمانی دارد،
من زان خودم، چنان که هستم هستم.


پس نوشت : حرفهای مهم دنیا قبلاً زده شده اند، تنها باید آنها را پیدا کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 13:28 توسط احسان مموتی |

سيزدهم فروردين ماه سال يکهزار و سيصد و هشتاد و هفت. يعني از عمرت 9450 روز گذشته.
سکوت بلاگ به فکرم ميبرد که چي شد بچه ها نمينويسن. حتي سردار. البته باز سردار (اين مقام والا، اين عزيزتر از جان) سکوت رو شکوند، اما با حرفي از ته دل
------------
نميدونم چي شد رفتم تو يکي از سکانسهاي فيلم "زاگالها نميميرند". اون سکانسي که عليرضا توي حياط مسجد وايساده و نعيم جلوشه. در فاصله ي يکي دومتري و به چشم‏هاي هم خيره شدن. دوربين داره آهسته دورشون ميچرخه و عليرضا در فکر. سکوت رو عليرضا با يه صداي ارزان ميشکونه و ميگه: ن...، ن...، نعيم؟ و نعيم بلند فرياد ميزنه: شناخت، يادش اومد اسمم رو، يادش اومد. و بچه‏ها از خوشحالي اينکه عليرضا داره دوباره حافظه ش رو بدست مياره ميريزن تو حياط و بلندش ميکنن. هادي ميگه به افتخارش هورا، هورا و ميندازنش بالا.
صحنه پر از هيجان ميشه. اما يهو عليرضا از دست علي شکري در ميره و ميخوره زمين و ميره تو کما ...
-----------
از بهر يک ديدار تو منزل به منزل ميروم --- از خاطر چشمان تو از کاخ بر گِل ميروم
از دوري و فقدان تو ديوانه وار ميدوم --- چون ميرسم بر باغ گُل سلانه وار ميروم
بوي گريبانت چنان از دور مستم ميکند --- کز بهر يکدم بيشتر در نار خيزان ميروم
گوشه نشين مسجدم، ساکن به دنيا و دلم --- اما به وقت ديدنت رقصان به ميدان ميروم
بي تو عسل بر کام تلخ، بي تو جهان در چشم تار --- واي از شراب تلخ تو، مجنون و خندان ميرم
آ در ميان، گو با زبان، کن يک نگاه اي ساربان --- عمرم دگر کوتاه گشت، بي تو ز دنيا ميروم

ميدونم هيچ قاعده اي نداشت، ببخشيدش

+ نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 13:11 توسط علیرضا |

مدتها پيش از اين، زماني که هنوز سدکلا ازدواج نکرده بود، زماني که هنوز با پيژامه در دانشکده تردد مي کرد و مثل الان با لباس اتو کشيده و ادوکلن زده در انظار ظاهر نمي شد، گفت: داشتن زن خوب به خيلي چيزا مي ارزه، حتي اينکه دور خارج رفتن براي ادامه تحصيل رو خط بکشي.
اين حرف را سدکلايي مي زد که يکي از مهم ترين اهداف زندگي اش آمريکا رفتن بود، و هست.
اعتراف مي کنم، حرفش را آن موقع درک نکردم.
نقش مهم همسر خوب، در زندگي.
+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 19:30 توسط سردار |