براي من، همدان يعني حس نوستالژيک، شادماني، شوق و شور بچگي. يعني يه توپ پلاستيکي بندازي هوا، با يک سري آدم بيکار بدوي دنبال توپ. همدان يعني کودکي، يعني رها شدن از هاي و هوي زندگي، گوش کردن به حکايتهاي پدربزرگ و مادر بزرگ. زير حرارت سوزان کرسي، در شبهاي يخبندان و کوران.
اما، امان از گذر زندگي. اين بار همه چيز فرق داشت، همه جا رنگ تاريکي و مزه ي تلخي گرفته بود. گويا بازيگردان زندگي مي خواست تلنگري بزند به من، و شايد امثال من، که اين روياها رفتني است، روزي بايد با آن خداحافظي کرد... مثل همه ي روياهاي تلخ و شيرين ديگر.
دو رختخواب انداخته بودند، گوشه ي اتاق. هردويشان را بر روي آنها خوابانيده بودند، هم پدربزرگ و هم مادربزرگ را. هر کدام کلکسيوني بودند از مريضي، سرطان و بيماري قلبي و پوستي و گوارشي و... نمي دانم چرا اين قدر مطمئنم که طنابي نامرئي و بسيار محکمي بينشان وجود داشت. يعني جز اين نمي شد. هر روز صبح، با طلوع آفتاب، يکي از ديگري حال و احوال مي کرد، و چه شگفت آور اينکه با بدشدن يکي، ديگري هم مريض احوال تر مي شد. با ناله هاي يکي از درد، آه ديگري نيز به ناله بلند مي شد. با انواع و اقسام مسکن و قرص و آمپول و ... سرحال نگه شان مي داشتند، اما کسي از حال آنها خبري نداشت. چقدر عذاب آور بود وقتي که از رفتن حرف مي زدند، و عجب بازي آزاردهنده اي بود، وقتي که به نظر مي رسيد مشغول تنظيم کردن قول و قرارهايشان قبل از رفتن به مسافرت هستند.
اعصابم به هم مي ريخت، وقتي از همسايه اي، دوستي و يا آشنايي مي شنيدم که به راحتي مي گفتند که اين نفس هاي آخرين است که مي کشند. مي خواستم بزنمشان، فحش بدهم، که چقدر پليدند که درباره ي آنان چنين ظالمانه مي گويند. اما حقيقت تلخ است، بسيار تلخ. منطق سرد و بي احساسي وجود دارد که با مشاهده ي وضعيت بغرنج ظاهري آنها نتيجه مي گيرد که شايد حق با آنها باشد. نمي توانم آنها را در اين حال ببينم، عرضه و توانش را ندارم. فکري بعضي اوقات به ذهنم مي زند که "شايد اين آخرين باري باشد که آنان را مي بيني" و بعد از اين فکر، ساعتها با خودم کلنجار مي روم.
تف به اين دنياي نامرد هفت خط. در ابتدا کاري مي کند که با ذره ذره ي وجودت به همه ي جوانب آن عادت کني، بعد آرام آرام خوبي هايي را که با آن عجين شده بودي، با بي رحمي و خونسردي منحصر به فردي تارومار مي کند.
اين اولين بار در زندگي ام است که همدان، چيزي جز اندوه برايم نگذاشت. لحظه شماري مي کنم که برگردم، تا با تصوير بيمار آنها تنها نمانم. دلم نمي خواهد که چهره ي بشاش و پرانرژي آنها را با اين تصوير رنجيده حال و بيمار عوض کنم. نمي توانم (يا نمي خواهم) بپذيرم که بزرگتر شده ام، و گويا جا را براي بزرگترها تنگ تر کرده ام.
يادداشت الحاقي. سالها بود که "جام بلا"نويسي در اينجا نکرده بودم. مدتها بود که اکثراً از ربکا و مسخره بازي و شنگول بازي مي نوشتم. اين بار از دستم در رفت. نمي دانم چرا مي نويسم، شايد براي اينکه درددل وبلاگي کنم و شايد قدري از فکر کردن به احوالات اينجا دربيايم. بچه هايي که جام بلا مي نويسند مي دانند که بعضي وقت ها نوشتن ناراحتي ها تسلابخش است. متاسفم، که اگر جو اينجا را تلخ کردم.
ديروز يکصدويازدهمين 111 سالمرگ سيد جمال الدين اسدآبادي بود.
ديروز دو سه ساعتي در خيابان يوسف آباد (سيدجمال الدين اسدآبادي) پياده روي کردم! به نظرتان کسي مي دانست که 111 سال پيش، صاحب خانه ي آن خيابان به ديار باقي رفته بود؟
سوال مسخره اي است.
بخوانيد آخرين نوشته اي که از سيدجمال به جا مانده است:
«دوست عزيز! من در موقعي اين نامه را به دوست عزيز خود مي نويسم كه در محبس محبوس و از ملاقات دوستان خود محرومم. نه انتظار نجات دارم و نه اميد حيات، نه از گرفتاري متألم و نه از كشته شدن متوحش. خوشم بر اين حبس و خوشم بر اين كشته شدن.
حَبسم براي ازادي نوع، كشته مي شوم براي زندگي قوم. ولي افسوس مي خورم از اين كه كِشته هاي خود را ندرويدم. به آرزويي كه داشتم كاملاً نايل نگرديدم. شمشير شقاوت نگذاشت بيداري ملل مشرق را ببينم. دست جهالت فرصت نداد صداي آزادي را از حلقوم امم مشرق بشنوم. اي كاش من تمام تخم افكار خود را در مزرعه ي مستعد افكار ملت كاشته بودم. چه خوش بود تخم هاي بارور و مفيد خود را در زمين شوره زار سلطنت فاسد نمي نمودم. آنچه در آن مزرعه كاشتم، به نمو رسيد. هر چه در اين زمين كوير غرس نمودم فاسد گرديد. در اين مدت هيچ يك از تكاليف خيرخواهانه ي من، به گوش سلاطين مشرق فرو نرفت.
اميدواري ها به ايرانم بود. اجر زحماتم را به فراش غضب حواله كردند. با هزاران وعده و وعيد به تركيه احضارم كردند. اين نوع مغلول و مقهورم نمودند. غافل از اين كه انعدام صاحب نيّت، اسباب انعدام نيّت نمي شود. صفحه ي روزگار، حرف حق را ضبط مي كند.
باري، من از دوست گرامي خود، خواهشمندم اين آخرين نامه را به نظر دوستان عزيز و هم مسلكهاي ايراني من برسانيد و زباني به آن ها بگوييد: شما كه ميوه ي رسيده ي ايران هستيد و براي بيداري ايراني دامن همت به كمر زده ايد، از حبس و قتال نترسيد، از جهالت ايراني خسته نشويد، از حركات مذبوحانه ي سلاطين متوحش نگرديد، با نهايت سرعت بكوشيد با كمال چالاكي كوشش كنيد، طبيعت با شما يار است و خالق طبيعت، مددكار.
سيل تجدد، به سرعت به طرف مشرق جاري است. بنياد حكومت مطلقه متعدم شدني است. شماها تا مي توانيد در خرابي اساس حكومت مطلقه بكوشيد، نه به قلع و قمع اشخاص. شما تا قوه داريد در نسخ عاداتي كه ميانه ي سعادت و ايراني سد سديد گرديده، كوشش نماييد، نه از نيستي صاحبان عادات. هر گاه بخواهيد اشخاص را مانع شويد، وقت شما تلف مي گردد. اگر بخواهيد به صاحب عادت سعي كنيد، باز آن عادت، ديگران را بر خود جلب مي كند. سعي كنيد موانعي را كه ميانه ي الفت شما و ساير ملل واقع شده رفع نماييد. گول عوام فريبان را نخوريد.»
آنچه مي خوانيد مکالمه ي من با يکي از اساتيد دانشگاه "فراي" آمستردام است.
و.ف.: ببين "خوسين"، من فکر مي کنم که اگر تو همينجايي که بودي، دانشگاه آيندهون، ادامه ي تحصيل بدي برات خيلي خوب باشه.
من: ممنون، البته اسم درست من "حسين" هست، يعني اينکه وقتي ما فارسي زبونا...
و.ف.: گروهي هم که تو الان داري توش کار ميکني، مي دوني "خوسين"، گروه معروفيه.
من: البته، داشتم مي گفتم، ما مثل شما هلندي ها نيستيم که حرف "خ"...
و.ف.: "خوسين"، تو روي همين موضوعي که کار مي کني مي توني ادامه بدي. هم تجربه شو کسب کردي، هم اعضاي گروه مي شناسنت.
من: خوب درسته، ولي "خ" در زبان فارسي...
و.ف.: هلند هم در زمينه دانش کامپيوتر تئوري از بهترين کشورهاست. "خوسين"، خوب فکرهاتو بکن.
من: (در حالي که تو دلم فحش مي دم که آخه نامردمان، فاميلي مو که کردين "هويات"، اسم کوچيکمو چي کار دارين) البته، کاملاً حق باشماست...
و.ف.: راستي خوسين، مريان چطوره؟
من: مريان؟ آها اين مرجان تلفظ...
و.ف.: آره من براي يه کنفرانس ميام مي بينمش. فعلاً کاري نداري؟ من بايد برم سرکلاس.
من: خوب مي دوني، تلفظ حروف در زبان فارسي... اِ... اين کجا رفت؟!
- خانم محترم! شما بسيار زيبا هستيد! از نگريستن در شما سير نمي شوم.
- بسيار متشکرم، نظر لطف شماست.
- آيا حاضريد که با مهر معين و شرائط متقن به عقد دائمي اينجانب در بياييد؟
- من شرائط بسيار دشواري دارم، که بايستي آنها را داشته باشيد.
- آيا بر بنده منت مي نهيد و آنان را بيان مي نماييد؟
- شما بايستي تارک الصلاه باشيد، روزه نگيريد، ترک زکات و خمس بنماييد.
- اکنون بر اينجانب مسجل گرديد که شما همانا ابليس هستيد که در اين سيما در آمده ايد و خواهان گمراهي من هستيد.
- واي واي چه رويدادي، عجب حادثه اي. لو رفتم.
- مرحبا، مرحبا! اينجانب به منابع غني آيکيو دست يافته ام.
دوران کودکي، دبستان، از همان وقت دويدن شروع شد. دويدني که تا حالا ادامه دارد، و ادامه هم خواهد يافت.
خوب يادم مي آيد که آن روزها، پنج دبستان، کتابهاي کمک آموزشي را مي خوانديم و به زعم خودمان مسائل خفن رياضي را سه سوت کله هوا مي کرديم. بهمان مي گفتند که بايد مدرسه ي راهنمايي خوبي برويد، تا بعداً بتوانيد دبيرستان خوب برويد. در آزمون مدارس راهنمايي مشهور مثل روزبه و دکتر حسابي و علامه حلي شرکت کرديم و شکر خدا يکي از همين اسمهاي دهن پرکن نصيبمان شد. رفت تا سوم راهنمايي، که روز از نو، روزي از نو. دوباره قصه آغاز شد، دويدن و جنگ و دعوا براي جا خوش کردن در يک دبيرستان اسم پر کن، دبيرستان انرژي اتمي، روزبه، علامه حلي... که اينها کليد وارد شدن به دانشگاه را دارند.
اما جهش از دوره ي دبيرستان به دانشگاه شايد از همه سخت تر بود، يا اينکه برايمان سخت ترش کرده بودند. يک سري اسم ديگر جلوي چشمانمان رديف کردند، که اگر مي خواهيد آينده ي شغلي تان تضمين شود به اينها فکر کنيد: شريف، فني، پلي تکنيک، علم و صنعت، ... نشستيم و فرت فرت کتاب تست و آزمون آزمايشي به ميان فرق سرمان کوبيديم و باز هم به مدد خدا جاي ديگر. رفت تا چهار سال، کارشناسي ارشد. باز هم بدو، فوق را بگير، بدون فوق که نمي شود، آقا واي نستا.
نوزده سال دانش آموز بودن. باز هم دويدن ادامه دارد، دکترا بگير، آقا دکتر بشو، براي خودت کسي بشو. بعد از آن هم جا براي دويدن خيلي هست، جايي که شغل پيدا مي کني بايستي دهن پر کن باشد و در شان و منزلتت باشد.
آقا بدو، وقتتو نگيرم...
فقط يک چيز: بيا قرار بگذاريم هر از چند گاهي بايستيم، به عقب نگاه کنيم، و اينکه با اين همه فرمول و مساله و ... که داخل مغزمان ريختيم، چه مشکلي از مشکلات دنيا را حل کرديم.
ايوب و همسرش پابه پا ناملايمات را تحمل مي کردند. مال و اموالشان پوچ شده بود. کشاورزي و دامداري آنها از بين رفته بود. دوستان ترکشان کرده بودند. سلامتي ايوب از او گرفته شده بود: ناتواني و بيماري همه ي وجودش را گرفته بود. از همه بدتر، اولاد آنها يک به يک جان داده بودند. هيچ بدبختي در دنيا قابل تصور نبود که برسر ايوب نيامده باشد. اما هنوز، بر ايمانش ايستاده بود. و زنش نيز، پابه پاي او، ايستاده بود.
تا اينکه، زنش کم آورد. تسليم شيطان شد، و سخن به اعتراض گشود، که چرا خدا با پيغمبرش چنين کرد. در اينجا ايوب سخني به زنش گفت که تاثير گذار و آموزنده است. ببينيد که چه گفت حضرت ايوب، و چرا "ايوب" بودن يعني صبور بودن، استقامت داشتن و تسليم محض بودن در برابر پروردگار يکتا.
ايوب از زنش پرسيد که چند سال در نعمت زندگي کرده است؟ زن پاسخ داد: "هشتاد سال". و ايوب پرسيد که چند سال را در بدبختي گذارنده است؟ زن پاسخ داد: "هفت سال". و آنگاه ايوب گفت که شرم مي کند که از خداي خودش بخواهد که بدبختي ها را رفع کند، چون هنوز به مقدار مدت سلامتي در بلا نبوده است!
سلمان و صادق و حسين و نعيم و احسان قرار گذاشتند با هم به کوه بروند.
پنج معادله پنج مجهول زير را در نظر بگيريد:
يک. "الف" شب قبل به دو سه نفر ديگر از جمع اطلاع مي دهد که نمي تواند بيايد.
دو. "ب" ده دقيقه زودتر سر قرار مي آيد، و در داخل ماشين چرت مي زند.
سه. "پ" سر وقت به قرار مي رسد، و با "ب" گپ مي زند.
چهار. "ت" چهل و پنج دقيقه ديرتر سر قرار مي رسد.
پنج. "ث" نه تنها سر قرار نمي آيد، بلکه بعداً هم حتي معلوم نمي شود چرا نيامده است.
دنياي عجيبي شده است... مطمئنم اگر جزء يکي از اين پنج نفر نباشيد، عمراً نمي توانيد معادلات را حل کنيد!