تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

بر چهره ی  گل  نسيم  نوروز  خوش است
بر طرف چمن  روی  دلفروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست
خوش باش و مگو ز دی که امروزخوش است
(خيام)

سال نو مبارک. اميدوارم همه سال خوبی داشته باشيد. يعنی داشته باشيم.
برای ما هم دعا کنيد. اميدوارم که هر چی خيرمونه همون پيش بياد. اميدوارم دعاهای خوب بکنيم و دعاهامون مستجاب بشه.

يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 17:41 توسط صادق |

براي من، همدان يعني حس نوستالژيک، شادماني، شوق و شور بچگي. يعني يه توپ پلاستيکي بندازي هوا، با يک سري آدم بيکار بدوي دنبال توپ. همدان يعني کودکي، يعني رها شدن از هاي و هوي زندگي، گوش کردن به حکايتهاي پدربزرگ و مادر بزرگ. زير حرارت سوزان کرسي، در شبهاي يخبندان و کوران.

اما، امان از گذر زندگي. اين بار همه چيز فرق داشت، همه جا رنگ تاريکي و مزه ي تلخي گرفته بود. گويا بازيگردان زندگي مي خواست تلنگري بزند به من، و شايد امثال من، که اين روياها رفتني است، روزي بايد با آن خداحافظي کرد... مثل همه ي روياهاي تلخ و شيرين ديگر.

دو رختخواب انداخته بودند، گوشه ي اتاق. هردويشان را بر روي آنها خوابانيده بودند، هم پدربزرگ و هم مادربزرگ را. هر کدام کلکسيوني بودند از مريضي، سرطان و بيماري قلبي و پوستي و گوارشي و... نمي دانم چرا اين قدر مطمئنم که طنابي نامرئي و بسيار محکمي بينشان وجود داشت. يعني جز اين نمي شد. هر روز صبح، با طلوع آفتاب، يکي از ديگري حال و احوال مي کرد، و چه شگفت آور اينکه با بدشدن يکي، ديگري هم مريض احوال تر مي شد. با ناله هاي يکي از درد، آه ديگري نيز به ناله بلند مي شد. با انواع و اقسام مسکن و قرص و آمپول و ... سرحال نگه شان مي داشتند، اما کسي از حال آنها خبري نداشت. چقدر عذاب آور بود وقتي که از رفتن حرف مي زدند، و عجب بازي آزاردهنده اي بود، وقتي که به نظر مي رسيد مشغول تنظيم کردن قول و قرارهايشان قبل از رفتن به مسافرت هستند.

اعصابم به هم مي ريخت، وقتي از همسايه اي، دوستي و يا آشنايي مي شنيدم که به راحتي مي گفتند که اين نفس هاي آخرين است که مي کشند. مي خواستم بزنمشان، فحش بدهم، که چقدر پليدند که درباره ي آنان چنين ظالمانه مي گويند. اما حقيقت تلخ است، بسيار تلخ. منطق سرد و بي احساسي وجود دارد که با مشاهده ي وضعيت بغرنج ظاهري آنها نتيجه مي گيرد که شايد حق با آنها باشد. نمي توانم آنها را در اين حال ببينم، عرضه و توانش را ندارم. فکري بعضي اوقات به ذهنم مي زند که "شايد اين آخرين باري باشد که آنان را مي بيني" و بعد از اين فکر، ساعتها با خودم کلنجار مي روم.

تف به اين دنياي نامرد هفت خط. در ابتدا کاري مي کند که با ذره ذره ي وجودت به همه ي جوانب آن عادت کني، بعد آرام آرام خوبي هايي را که با آن عجين شده بودي، با بي رحمي و خونسردي منحصر به فردي تارومار مي کند.

اين اولين بار در زندگي ام است که همدان، چيزي جز اندوه برايم نگذاشت. لحظه شماري مي کنم که برگردم، تا با تصوير بيمار آنها تنها نمانم. دلم نمي خواهد که چهره ي بشاش و پرانرژي آنها را با اين تصوير رنجيده حال و بيمار عوض کنم. نمي توانم (يا نمي خواهم) بپذيرم که بزرگتر شده ام، و گويا جا را براي بزرگترها تنگ تر کرده ام.

 

يادداشت الحاقي. سالها بود که "جام بلا"نويسي در اينجا نکرده بودم. مدتها بود که اکثراً از ربکا و مسخره بازي و شنگول بازي مي نوشتم. اين بار از دستم در رفت. نمي دانم چرا مي نويسم، شايد براي اينکه درددل وبلاگي کنم و شايد قدري از فکر کردن به احوالات اينجا دربيايم. بچه هايي که جام بلا مي نويسند مي دانند که بعضي وقت ها نوشتن ناراحتي ها تسلابخش است. متاسفم، که اگر جو اينجا را تلخ کردم.

+ نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت 22:54 توسط سردار |

حاضرم هر کاری بکنم اما اين کار نه.
حاضرم همه فرشها را تنهايی بشورم، اما اين کار را نکنم.
حاضرم همه‌ی ديوارهای خانه را با دستمال تميز کنم، اما اين کار را نکنم.
حاضرم همه جا را گردگيری کنم، کف زمين را طی بکشم (شايد هم تی بکشم)، تمام جايگشتهای وسايل خانه را برای رسيدن به دکوراسيون مطلوب آزمايش کنم، اما اين کار را نکنم.
خوب آخه اين کار سخته، يعنی من سختمه، گردنم کج ميشه، خون به مغزم نميرسه، دستام درد ميگيره، انگار که دوسال مداوم کار کرده باشم.
دعا ميکنم امروز که ميرم خونه برادرم اين کار را کرده باشه. يعنی ميشه؟
حالا گيرم برادرم پرده‌ها رو درآورد... دوباره وصل کردنش که ميافته گردن خودم...
ای خدا!!!!!!!

پس نوشت: هر کی ندونه فکر می‌کنه که حالا من شبانه‌روزی تو خونه کار می‌کنم! يا اينکه زبونم لال فکر می‌کنه متأهلم! بلا به دور!
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 17:26 توسط صادق |

ناگفته‌های جنگ با حضور علی شمخانی
دانشگاه صنعتی شريف، دوشنبه ساعت 13
اما من ناگفته‌ای نشنيدم. خودم ناگفته‌های بيشتری بلد بودم...
سؤال و جواب. سؤالهای تکراری، جوابهای تکراری. سؤالها را می‌فهميدم، اما جوابها را نمی‌فهميدم. در پاسخ به هر سؤال متناقضهای زيادی می‌شنيدم. لااقلش اين بود که اين جوابها جايش در دانشگاه نبود، تلويزيون شايد، موزه شهدا شايد، اما دانشگاه نه.
من اطلاعات زيادی ندارم، مطالعات زيادی هم ندارم، نسبت به استعداد و هوشم هم مطمئن نيستم. اما يک چيز را می‌فهمم : اجتماع نقيضين محاله. من تناقض را می‌فهمم. همين کافيه...

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 14:50 توسط صادق |

ديروز يکصدويازدهمين 111 سالمرگ سيد جمال الدين اسدآبادي بود.

ديروز دو سه ساعتي در خيابان يوسف آباد (سيدجمال الدين اسدآبادي) پياده روي کردم! به نظرتان کسي مي دانست که 111 سال پيش، صاحب خانه ي آن خيابان به ديار باقي رفته بود؟

سوال مسخره اي است.

بخوانيد آخرين نوشته اي که از سيدجمال به جا مانده است:

«دوست عزيز! من در موقعي اين نامه را به دوست عزيز خود مي نويسم كه در محبس محبوس و از ملاقات دوستان خود محرومم. نه انتظار نجات دارم و نه اميد حيات، نه از گرفتاري متألم و نه از كشته شدن متوحش. خوشم بر اين حبس و خوشم بر اين كشته شدن.

 

حَبسم براي ازادي نوع، كشته مي شوم براي زندگي قوم. ولي افسوس مي خورم از اين كه كِشته هاي خود را ندرويدم. به آرزويي كه داشتم كاملاً نايل نگرديدم. شمشير شقاوت نگذاشت بيداري ملل مشرق را ببينم. دست جهالت فرصت نداد صداي آزادي را از حلقوم امم مشرق بشنوم. اي كاش من تمام تخم افكار خود را در مزرعه ي مستعد افكار ملت كاشته بودم. چه خوش بود تخم هاي بارور و مفيد خود را در زمين شوره زار سلطنت فاسد نمي نمودم. آنچه در آن مزرعه كاشتم، به نمو رسيد. هر چه در اين زمين كوير غرس نمودم فاسد گرديد. در اين مدت هيچ يك از تكاليف خيرخواهانه ي من، به گوش سلاطين مشرق فرو نرفت.

 

اميدواري ها به ايرانم بود. اجر زحماتم را به فراش غضب حواله كردند. با هزاران وعده و وعيد به تركيه احضارم كردند. اين نوع مغلول و مقهورم نمودند. غافل از اين كه انعدام صاحب نيّت، اسباب انعدام نيّت نمي شود. صفحه ي روزگار، حرف حق را ضبط مي كند.

 

باري، من از دوست گرامي خود، خواهشمندم اين آخرين نامه را به نظر دوستان عزيز و هم مسلكهاي ايراني من برسانيد و زباني به آن ها بگوييد: شما كه ميوه ي رسيده ي ايران هستيد و براي بيداري ايراني دامن همت به كمر زده ايد، از حبس و قتال نترسيد، از جهالت ايراني خسته نشويد، از حركات مذبوحانه ي سلاطين متوحش نگرديد، با نهايت سرعت بكوشيد با كمال چالاكي كوشش كنيد، طبيعت با شما يار است و خالق طبيعت، مددكار.

 

سيل تجدد، به سرعت به طرف مشرق جاري است. بنياد حكومت مطلقه متعدم شدني است. شماها تا مي توانيد در خرابي اساس حكومت مطلقه بكوشيد، نه به قلع و قمع اشخاص. شما تا قوه داريد در نسخ عاداتي كه ميانه ي سعادت و ايراني سد سديد گرديده، كوشش نماييد، نه از نيستي صاحبان عادات. هر گاه بخواهيد اشخاص را مانع شويد، وقت شما تلف مي گردد. اگر بخواهيد به صاحب عادت سعي كنيد، باز آن عادت، ديگران را بر خود جلب مي كند. سعي كنيد موانعي را كه ميانه ي الفت شما و ساير ملل واقع شده رفع نماييد. گول عوام فريبان را نخوريد.»

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 9:36 توسط سردار |

آنچه مي خوانيد مکالمه ي من با يکي از اساتيد دانشگاه "فراي" آمستردام است.

 

و.ف.: ببين "خوسين"، من فکر مي کنم که اگر تو همينجايي که بودي، دانشگاه آيندهون، ادامه ي تحصيل بدي برات خيلي خوب باشه.

من: ممنون، البته اسم درست من "حسين" هست، يعني اينکه وقتي ما فارسي زبونا...

و.ف.: گروهي هم که تو الان داري توش کار ميکني، مي دوني "خوسين"، گروه معروفيه.

من: البته، داشتم مي گفتم، ما مثل شما هلندي ها نيستيم که حرف "خ"...

و.ف.: "خوسين"، تو روي همين موضوعي که کار مي کني مي توني ادامه بدي. هم تجربه شو کسب کردي، هم اعضاي گروه مي شناسنت.

من: خوب درسته، ولي "خ" در زبان فارسي...

و.ف.: هلند هم در زمينه دانش کامپيوتر تئوري از بهترين کشورهاست. "خوسين"، خوب فکرهاتو بکن.

من: (در حالي که تو دلم فحش مي دم که آخه نامردمان، فاميلي مو که کردين "هويات"، اسم کوچيکمو چي کار دارين) البته، کاملاً حق باشماست...

و.ف.: راستي خوسين، مريان چطوره؟

من: مريان؟ آها اين مرجان تلفظ...

و.ف.: آره من براي يه کنفرانس ميام مي بينمش. فعلاً کاري نداري؟ من بايد برم سرکلاس.

من: خوب مي دوني، تلفظ حروف در زبان فارسي... اِ... اين کجا رفت؟!

+ نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 19:26 توسط سردار |

- خانم محترم! شما بسيار زيبا هستيد! از نگريستن در شما سير نمي شوم.

- بسيار متشکرم، نظر لطف شماست.

- آيا حاضريد که با مهر معين و شرائط متقن به عقد دائمي اينجانب در بياييد؟

- من شرائط بسيار دشواري دارم، که بايستي آنها را داشته باشيد.

- آيا بر بنده منت مي نهيد و آنان را بيان مي نماييد؟

- شما بايستي تارک الصلاه باشيد، روزه نگيريد، ترک زکات و خمس بنماييد.

- اکنون بر اينجانب مسجل گرديد که شما همانا ابليس هستيد که در اين سيما در آمده ايد و خواهان گمراهي من هستيد.

- واي واي چه رويدادي، عجب حادثه اي. لو رفتم.

- مرحبا، مرحبا! اينجانب به منابع غني آيکيو دست يافته ام.

+ نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 20:18 توسط سردار |

دوران کودکي، دبستان، از همان وقت دويدن شروع شد. دويدني که تا حالا ادامه دارد، و ادامه هم خواهد يافت.

خوب يادم مي آيد که آن روزها، پنج دبستان، کتابهاي کمک آموزشي را مي خوانديم و به زعم خودمان مسائل خفن رياضي را سه سوت کله هوا مي کرديم. بهمان مي گفتند که بايد مدرسه ي راهنمايي خوبي برويد، تا بعداً بتوانيد دبيرستان خوب برويد. در آزمون مدارس راهنمايي مشهور مثل روزبه و دکتر حسابي و علامه حلي شرکت کرديم و شکر خدا يکي از همين اسمهاي دهن پرکن نصيبمان شد. رفت تا سوم راهنمايي، که روز از نو، روزي از نو. دوباره قصه آغاز شد، دويدن و جنگ و دعوا براي جا خوش کردن در يک دبيرستان اسم پر کن، دبيرستان انرژي اتمي، روزبه، علامه حلي... که اينها کليد وارد شدن به دانشگاه را دارند.

اما جهش از دوره ي دبيرستان به دانشگاه شايد از همه سخت تر بود، يا اينکه برايمان سخت ترش کرده بودند. يک سري اسم ديگر جلوي چشمانمان رديف کردند، که اگر مي خواهيد آينده ي شغلي تان تضمين شود به اينها فکر کنيد: شريف، فني، پلي تکنيک، علم و صنعت، ... نشستيم و فرت فرت کتاب تست و آزمون آزمايشي به ميان فرق سرمان کوبيديم و باز هم به مدد خدا جاي ديگر. رفت تا چهار سال، کارشناسي ارشد. باز هم بدو، فوق را بگير، بدون فوق که نمي شود، آقا واي نستا.

نوزده سال دانش آموز بودن. باز هم دويدن ادامه دارد، دکترا بگير، آقا دکتر بشو، براي خودت کسي بشو. بعد از آن هم جا براي دويدن خيلي هست، جايي که شغل پيدا مي کني بايستي دهن پر کن باشد و در شان و منزلتت باشد.

آقا بدو، وقتتو نگيرم...

فقط يک چيز: بيا قرار بگذاريم هر از چند گاهي بايستيم، به عقب نگاه کنيم، و اينکه با اين همه فرمول و مساله و ... که داخل مغزمان ريختيم، چه مشکلي از مشکلات دنيا را حل کرديم.

+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:16 توسط سردار |

یه بسته کبریت بخرید
یه بسته کبریت بخرید

فایل از اینجا قابل دسترسی است
+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 9:30 توسط احسان مموتی |

ايوب و همسرش پابه پا ناملايمات را تحمل مي کردند. مال و اموالشان پوچ شده بود. کشاورزي و دامداري آنها از بين رفته بود. دوستان ترکشان کرده بودند. سلامتي ايوب از او گرفته شده بود: ناتواني و بيماري همه ي وجودش را گرفته بود. از همه بدتر، اولاد آنها يک به يک جان داده بودند. هيچ بدبختي در دنيا قابل تصور نبود که برسر ايوب نيامده باشد. اما هنوز، بر ايمانش ايستاده بود. و زنش نيز، پابه پاي او، ايستاده بود.

تا اينکه، زنش کم آورد. تسليم شيطان شد، و سخن به اعتراض گشود، که چرا خدا با پيغمبرش چنين کرد. در اينجا ايوب سخني به زنش گفت که تاثير گذار و آموزنده است. ببينيد که چه گفت حضرت ايوب، و چرا "ايوب" بودن يعني صبور بودن، استقامت داشتن و تسليم محض بودن در برابر پروردگار يکتا.

ايوب از زنش پرسيد که چند سال در نعمت زندگي کرده است؟ زن پاسخ داد: "هشتاد سال". و ايوب پرسيد که چند سال را در بدبختي گذارنده است؟ زن پاسخ داد: "هفت سال".  و آنگاه ايوب گفت که شرم مي کند که از خداي خودش بخواهد که بدبختي ها را رفع کند، چون هنوز به مقدار مدت سلامتي در بلا نبوده است!

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 21:29 توسط سردار |

تو خونه ی ما - شاید مثل خونه ی خیلیا - گریه کردن کار ساده ای نیست. باید حساب پس بدی. همه نگران میشن. همه هول میکنن. چی شده؟ چرا گریه کردی؟ چشات قرمز شدن...
منم که این روزا - در واقع شبا - اشکم دم مشکمه...
حوصله ی جواب دادن رو هم ندارم
یه فایل گرفته بودم از پیام 4-5 ماه پیش. تو این مدت هر وقت حالم میره تو قوطی اینو گوش میدم و ...
خوبیش اینه که درد آدم قسمت میشه با درد امام حسین...
حساب هم که نداره گریه کردن واسه امام حسین
تو این مدت من از همه بریدم. حتی از خودم. از مامان و بابا. از همه. ولی از امام حسین نبریدم. آخر آخر دلتنگی که میشدم، یاد مصیبت آقا میفتادم...
اینا کار تو بود فکر کنم. میدونی چند بار تو این مدت خواب دیدم رفتم کربلا؟ رفتم حرم امام حسین، حرم حضرت عباس...

« بالاخره ما دو تا حسین گفتیم
یه وقتی گریه کردیم براشون

وقتی آدم میشنوه بعضی پیر غلامای امام حسین
لحظه ی آخر که نفس میخواد برسه به حلقوم
یه مرتبه از جا بلند میشه
ماهها تو بستر افتاده ها...
یهو بلند میشه میگه پاشید! مگه نمیبینید اربابم اومده؟ احترام کنید!

من اینو میگم...»

اینو میگه و صدای ناله ی مردم بلند میشه...
گوش بدید اگه میخواید





+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 12:15 توسط اکبر آقا + اژدر آقا |

اصلا حالم خوش نیست. حال و حوصله درست و حسابی ندارم. شاید پناهگاهم مسجد باشه و منبر و نشستن پیش حاج آقا
باز پدر این خدا رو بیامرزن که این مسجد و محل و استاد رو به ما داد که یه چیزی باشه که یادمون نره کجا اومدیم و کجا میریم. باز دیدن صورت چارتا آدم که نور صورتشون هم دلت رو شاد میکنه و هم غمگین
شاد از دیدن چهره مومن و غمگین از شرمندگی خودم

حالم اصلا خوش نیست. گاهی به این عروسک گوسفند رو میزم نگاه میکنم و یاد خل و چل بازی های نچندان دورم میافتم. یاد اینکه مردم خودشون رو زیر و رو میکردن نمیتونستن حتی حدس بزنن که علیرضا ممکنه مسئله و غمی هم داشته باشه

حالم اصلا خوش نیست، یه جورایی حتی حال مردن رو هم ندارم. به اینجا پناه آوردم نمیدونم از سر چی. فقط اومدم بنویسم. دلم بدجور هوای جمع شدن بچه های یوتی پارتی رو کرده. بیست تا آدم با سر و صدا و خنده و قهقه. نگاه کردنشونم یه جور امیده برام. شکر این نعمت که خدا بهم داد
گاهی میشینم و عکسهای بچه ها رو نگاه میندازم و این وسط خنده های عجیب و غریب که دیگران ببین شک میکنن

حالم اصلا خوش نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 23:35 توسط علیرضا |

خانه تيمی، رمضان سال 82، منزل سردار
آموز: من اصلاً با اين وضعيت موافق نيستم. يک عده از بچه‌ها سعی می‌کنند روی ديگران تسلط داشته‌باشند و به‌جای آنها تصميم بگيرند. اصلاً کی گفته که شما به‌جای ما تصميم بگيريد؟ ما مستقل هستيم و تحت تأثير شما عمل نمی‌کنيم.
ام‌دشت: من البته قبول دارم که خيلی سريع از گروپ آنسابسکرايب کردم و شايد عجله کرده‌باشم، اما وضعيت فعلی هم خيلی بچه‌گانه است.
ياسر يه چيزی توی گوش حسين رح می‌گه و بعد تپ می‌زنن زير خنده.
احسان: به نظر من ما يک سيستم هستيم که فيدبک مثبت بستيم به خودمون و مدام ميگيم که چقدر ما خفنيم و هيچ گروهی مثل ما توی دنيا وجود نداره. غافل از اين که اين فيدبک مثبت باعث انحطاط ماست.
صادق: من معتاد نيستم و تقصير شماست که من معتاد شدم، اگه از همون دفعه اول حالتون رو ميگرفتم ديگه از اين حرفا نمی‌زديد.
حسين رح: شما باعث شديد که من بی‌ادب بشم، يعنی بی‌ادب که نشدم، ولی کلی حرف زشت می‌زنيد که اصلاً به گروه خون من نمی‌خوره، آخه من خيلی پاستوريزه هستم.
سلمان و ممصادق و هادی با هم يه چيزی پچ‌پچ می‌کنند و بعد می‌خندند. هادی چيز خاصی نمی‌گه.


+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 13:20 توسط صادق |

 

سلمان و صادق و حسين و نعيم و احسان قرار گذاشتند با هم به کوه بروند.

پنج معادله پنج مجهول زير را در نظر بگيريد:

يک. "الف" شب قبل به دو سه نفر ديگر از جمع اطلاع مي دهد که نمي تواند بيايد.

دو. "ب" ده دقيقه زودتر سر قرار مي آيد، و در داخل ماشين چرت مي زند.

سه. "پ" سر وقت به قرار مي رسد، و با "ب" گپ مي زند.

چهار. "ت" چهل و پنج دقيقه ديرتر سر قرار مي رسد.

پنج. "ث" نه تنها سر قرار نمي آيد، بلکه بعداً هم حتي معلوم نمي شود چرا نيامده است.

 

دنياي عجيبي شده است... مطمئنم اگر جزء يکي از اين پنج نفر نباشيد، عمراً نمي توانيد معادلات را حل کنيد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 15:50 توسط سردار |