لااله الاالله... به عزت و شرف لااله الاالله...
حاجي بپا! گوشه ي برانکارت به تيفال گير نکنه، مواظب باش...
لااله الاالله... به عزت و شرف لااله الاالله...
اي خدا! اينکه جوون بود، آخه چرا...
يکي زير دست نرگس خانوم رو بگيره... بنده ي خدا غش کرد...
لااله الاالله... به عزت و شرف لااله الاالله...
خدا رحمتش کنه... جوون خوبي بود... مي گن دانشجو بوده... خدا به مامان باباش صبر بده...
آقا آمبولانس دم در منتظره... عجله کنين... ميت رو زمين زياد بمونه بو مي گيره...
لااله الاالله... به عزت و شرف لااله الاالله...
حاجي... بو مي گيره چيه... هنوز نيم ساعت نشده که مرحوم شده... صلوات بفرس...
سلام، تسليت عرض مي کنم، خواستم بگم اگه کاري بود در خدمتم...
برادرا خاهرا! اتوبوس دم در حاضره... لطف کنين جلوي در تجمع نکنين...
بيچاره... ديشب مي گفت که دلش درد مي کنه ها...
آقا اين وصيت نامه اي چيزي نداشته؟...
سيد از شما بعيده... اينکه جوون بوده... وصيت نومچه نمي نويسه که...
لااله الاالله... به عزت و شرف لااله الاالله...
آقا برو کنار... بذار ميت رد شه!...
يکي صداي قرآن رو ببره بالا، انشاالله با خوبها محشور بشه...
کي فاميل ميته؟ من دويست هزار تومن مي گيرم، بعد مي برمش بهشت زهرا... اينو گفتم بعداً دبه در نيارين...
خلاصه مهشيد جون... پسره عاشق نامزدش بوده، مي گن اصلاً هم دوست دختر نداشته و اصلاً اهل دختربازي نبوده... والا کمه تو اين دوره زمونه...
لااله الاالله... به عزت و شرف لااله الاالله...
يک دست دختر بر روي ماوس قرار دارد، و با دست ديگر گوشي موبايل را گرفته و با دوستش حرف مي زند.
- آره، مي گن تازه سه چهار تا پارک بزرگ هم داره. از دانشگاه تا خوابگاه ده دقيقه راه بيشتر نيست. استاده بهش مي گفت تازه ممکنه فاندش رو بيشتر هم بکنن.
کمي مکث، ادامه مي دهد:
- نه، کيانوش که نتونست از "کالگري" پذيرش بگيره، اما احتمالاً از "اس اف يو" براش پذيرش مياد. آره. راستي شنيدم که يه موسسه ي جديد تو ايران جي آر اي مي گيره، سايتشو برات مي فرستم. فعلاً برو. باي باي.
موبايل را کنار گذاشته، و مدتي به مانيتور خيره مي شود.
پسري که پشت کامپيوتر بغلي نشسته مي گويد:
- شما از کجا ادميشن گرفتين؟
گويا منتظر بود که کسي از اطراف چنين سوالي بکند. با ناز و کرشمه به سمت او برگشته و مي گويد:
- از کلتک. البته گزينه هاي خيلي بهتري هم داشتم، ولي خوب آخر سر اينو انتخاب کردم.
معلوم نيست که چرا وقتي گزينه هاي بهتري هم بوده ايشان به چنين انتخابي دست زده اند. باري به هر جهت، پسر که گويا شرمنده شده پاسخ مي دهد:
- خوب من از يک دانشگاه خوب در سنگاپور پذيرش گرفتم...
در اينجا دختر که گويا فحش بدي شنيده است به سمت مانيتور خود برمي گردد و مي گويد:
- خوب البته دانشگاه بدي نيست، هر چي باشه بهتر از ايرانه.
و منتظر مي نشيند، تا ديگري از او بپرسد که کجا "ادميشن" گرفته است.
رفته بوديم فيلم "هميشه پاي يک زن در ميان است"، آخرين ساخته ي کمال تبريزي.
قسمت هايي از فيلم مربوط به دست انداختن نيروي انتظامي مي شد، از قضيه ي جمع آوري ماهواره ها گرفته تا گير دادن هاي چپ و راست به مردم. تماشاگران با تمام وجود دست مي زدند، هورا مي کشيدند. از خنده ريسه رفته بودند.
اما چه خوب گفت هر آنکه گفت، که جوجه را آخر پاييز مي شمارند.
پس از اتمام فيلم که مردم شادان و خندان از در سينما بيرون مي آمدند با صحنه اي غير منتظره مواجه شدند: ماشين هاي گشت ارشاد جلوي سينما ايستاده بودند. گشتي ها مشتري هاي بسياري در خيل جمعيت داشتند، و مردمان بدظاهر را به داخل ماشين هدايت مي کردند. بردنشان تا "ارشادشان" کنند، که بدحجاب نباشند. غافل از اينکه، همين ساعتي قبل، در داخل سينما همين ها به ريش آنان مي خنديدند.
چهارصد و هفتاد و چهار مرتبه. تا همين دو سه شب پيش، حدود پنج هزار کيلومتر آن ورتر، کسي در خوابگاه دانشجويي خود نشسته بود که قسمتي از اوقات فراغت و تنهايي اش در اين وبلاگ خلاصه ميشد. تعداد دسترسيهاي به وبلاگ را نگاه ميکردم. تا هفتاد روز پيش، اصلاً نامي از هلند به عنوان يکي از کشورهاي دسترسي پيداکننده به وبلاگ نبود. بعد کم کم بالاتر آمد، بالا و بالاتر، و اکنون با چهارصد و هفتاد و چهار مرتبه در رتبه ي دوم است. و حتماً تا مدت ها در همين عدد باقي ميماند، که اکنون خوابگاه آن پسر متعلق به ديگري است که حتماً چيزي از وبلاگ زاگال هاي يوتي پارتي نميداند.
مسخره است: در همين چند ساعت، چقدر دلم براي آن خوابگاه و آرامش مطلقي که داشتم تنگ شده است! وقتي آنجا بودم و تنها، دلم براي برگشتن پر ميزد. براي سروصداي خانه، براي شلوغي تهران. اما اکنون که برگشتم، حال و حوصله ندارم و چند روزي يحتمل طول بکشد که دوباره به زندگي عادي خودم برگردم...
نمي دانم چرا باز هم دلم آرامش ميخواهد، و فرصت براي فکر کردن و انديشيدن. شايد به اندازهي يک سال در آن مدت فکر کردم، مطالعه کردم، مطلب نوشتم و جستجو کردم. اکنون که برگشتم، دلم براي آنجا پر مي زند.
گويي که دل آدم را براي پرزدن به جاهاي ديگر ساخته اند، آرام و قرار ندارد.
به خواست خدا، اين آخرين پستي است که از اينجا مي فرستم، تا چه پيش آيد.
در اين مدت سعي کردم ماجراها و اتفاقاتي که به نظرم جالب تر مي آمدند را برايتان بنويسم. از اينکه آنها را مي خوانديد و نظر مي داديد، متشکرم.
سفر کوتاهي بود، و حتماً زندگي کردن در غربت نکات و ريزه کاري هاي بيشتر از اين دارد، که من در اين مدت دريافتم.
به عنوان آخرين يادداشت بگذاريد قدري از فضاي اينجا بنويسم. اول اينکه، ما جماعت جو زده ايم، باور کنيد! خيلي ها قبل از آمدن به اينجا تصويري که برايم از هلند ساخته بودند معادل بود با مکاني آماده براي هر گونه فسق و فجور. آنچه که من در اين مدت ديدم، اين نبود... بجز خياباني مختص خوشگذراني در آمستردام (که با صداقت مي گويم آنجا پا نگذاشتم!) بقيه ي جاها عادي و مثل بقيه ي جاهاي اروپا بود، حتي امن تر و آرام تر. اول بار برايم عجيب آمد، خانه هايي بدون کوچکترين حصار، و شهري عاري از هر گونه گدا. مردمي که در آرامش عجيبي به سر مي برند. روزها سوار بر دوچرخه سرکار مي روند، و شب ها با غروب آفتاب به خانه بر مي گردند به شکلي که ساعت نه شب احدالناسي در خيابان نيست. يک دهم آرامش آيندهون را در پادوا نديدم، همان شهري که با دوستان در چهار سال پيش مدتي در آن بوديم. شدت آرامش اينجا به حدي براي من آزار دهنده بود که چندبار تصميم گرفتم به وسط شهر رفته و با تمام وجود داد بزنم، بلکه جماعت اينجا قدر سکوت را بدانند.
هلند يکي از پردانسيته ترين کشورهاي جهان است، حدود پانزده ميليون نفر را در مساحتي حدود يک چهلم ايران جا داده است. پس عجيب نيست که مرز بين دهاتي و شهرنشين اصولاً مشخص نباشد. و مردمي واقعاً خونگرم دارد و باسواد، طوري که ضعيفه ي پشت باجه ي سوپرمارکت آنچنان با لهجه اي زيبا انگليسي حرف مي زند که شرمنده ات مي کند. به نظر من براي ادامه ي تحصيل در اروپا، هلند يکي از بهترين گزينه هاست. علاوه بر اينکه در هلند دانشجوي دکترا بودن شغل است، تمام مزاياي کارمندي از قبيل خدمات اضافي به بچه و بيمه و ... را هم دارد.
صداقت دهاتي وار (!) در سرشت اکثر آدم هاي اينجا هست. هر چه در دل دارند مي گويند. باورم نمي شد، وقتي که در آن روزهاي اول استادي به من گفت اگر اين کار و آن کار را انجام دهم از دستم ناراحت مي شود! ولي پس از مدتي دريافتم که اصولاً اينان راحتند، هر چه دارند بيرون مي ريزند. و اين عادتي است که در خيلي از آدمهايي که مي شناسم نيست. به م.س. حق دادم که وقت سري به اينجا مي زند و به ايران بر مي گردد، مدتي زياده از حد (!) حرفهاي دلش را بگويد.
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مسـت
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
یاد باد آن که به اصلاح شما میشد راست
نـظـم هر گوهر ناسفته که حافـظ را بود