تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

موزه ي لوور، وسط تعطيلات سال نو، پر توريست ترين شهر جهان، چه شود! شلوغ و غلغله. بي شمار بازديدکننده از گوشه و کنار و از فرهنگ هاي گوناگون. من بودم به همراه چند نفر از دوستان. مشغول گشت و گذار بوديم. پس از صرف نهار در بوفه ي داخل موزه شاد و خرامان مي رفتيم که ناگهان اي دل غافل! فهميديم يک ساعتي تا غروب آفتاب بيشتر نمانده است. راه هم تا هتل زياد بود، چند خط مترو بايد عوض مي کرديم و چه و چه. به سرعت حرکت کرديم و وارد حياط اصلي موزه شديم، حياطي با بنايي شيشه اي عظيم و زيبا، که مدخل ورودي به موزه است. چشممان دنبال ايستگاه مترو بود که هر چه زودتر سوار شويم و راه بيفتيم.

يکي گفت:

"آقا هر کاري کنيم به نماز نمي رسيم، بياين برگرديم داخل بقيه جاها رو ببينيم".

"فوقش قضا مي شه، مي ريم خونه شب مي خونيم".

"عمراً تو يه ساعت نميشه به خونه رسيد".

"آره، منم سجاده رو جا گذاشتم".

...

ذهنم جاي ديگري بود. نماز خواندن... "بگذار قضا شود"... مردم از جلوي چشمانم مي آمدند و مي رفتند. همه جور قيافه: چيني، بلوند، سياه پوست، ... "بگذار قضا شود".... روز عرفه چند روز قبل بود. دلم مي خواست مشهد بودم... "بگذار قضا شود"... از خودم بدم آمد. او ايستاد، جلوي تير دشمن هم ايستاد. نماز را خواند، آن هم به جماعت. جان او و يارانش در خطر بود، از هر چه گذشت از آخرين نمازش نگذشت. حالم داشت از خودم به هم مي خورد. آفتاب داشت مي رفت، من، هم نام او، ايستاده بودم و نظاره گر. تف به رويت، اگر امروز نمازت قضا شود! غيرتم به جوش آمده بود، مثل سماور قل قل مي کرد. داغ شده بودم. اگر نماز قضا مي شد خودم را تا آخر عمر ملامت مي کردم. اين همه نماز صبح خواب مانده بودم، ولي قضا شدن اين يکي به کنار. نبايد. همين.

...

کاپشن را در آوردم، آستينها را بالا زدم. رفتم به سمت آب نماي وسط حياط. سرماي زير صفر هوا، و آب تگري. پاشيدم به صورت و بسم الله. به سبک و سياق حوضهاي حرم، چه فرقي مي کند؟ آب نماي لوور باشد، يا يکي از حوضهاي حرم. تازه اين يکي تميزتر به نظر مي رسيد! م.ج. هم آمد، دمش گرم. وضو ساختيم. همان جا، کنار موزه، در ميان درختان پارک، نقشه هاي موزه را به عنوان سجاده پهن کرده و نماز خوانديم. که اگر نمي خوانديم، شايد خاطره اش سالها آزارم مي داد. نماز نخواندن به دليل خجالت کشيدن.

 

او جلوي تير ايستاد، ولي من مي خواستم جلوي نگاه مردم نايستم.

شرم بر من باد، که اگر خود را شيعه ي علي بنامم.

+ نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 1:30 توسط سردار |

يک رسم ديرينه ي هلندي، خوردن بيسکويت کره اي به همراه موش است. مراد از موش در اينجا جانور کوچک اندام و موذي نيست، بلکه به دانه هاي شکري و رنگي اطلاق مي شود، که شباهتي به موش دارند. هرگاه که فرزندي در خانواده اي متولد شود، جشن هايي برگزار مي کنند و بر روي تکه هاي نان کره و موش مي مالند و مي خورند. اگر فرزند پسر باشد، موشها رنگ آبي دارند، و اگر فرزند دختر باشد، موش ها صورتي اند.

امروز، يکي از بچه هاي گروه صاحب فرزندي شده بود، و مراسم موش خوري راه انداخته بود. به همراه موش، نوعي کيک ميوه اي هلندي با نام "فلاي" هم خريده بود، که اين کيک ها واقعاً خوشمزه اند. برخلاف مردمان اينجا از مزه ي موش زياد خوشم نمي آيد، براي ناراحت نشدن صاحبخانه تکه اي خوردم.

باري به هر جهت پس از صرف کيک و قهوه و موش، مرد جوان لپتاپ را باز نموده و فولدر عکس هاي آنرا باز کرد.

معععع...

از تمامي مراحل به دنيا آمدن بچه و شير دادن مادر به بچه و چه و چه عکس گرفته بود. چند بار ناخودآگاه به زبانم آمد که "مرتيکه، غيرت داشته باش، آدم که همه چيز رو نشون نمي ده". اما طرف عين خيالش نبود، عکس ها را آرام آرام رد مي کرد و سر فرصت براي هر کدام توضيحي مي داد.

داشتم فکر مي کردم، دور از ذهن به نظر مي رسد که غيرت يک ايراني به او اجازه ي چنين کاري بدهد. اما در اين راستا که هر چه مردمان اروپا و آمريکا مي کنند بر مبناي عقل سليم است و ما نبايد اجازه دهيم که رسم و رسوم گذشتگان و نيز اقوام عرب جلوي پيشرفت ما را بگيرند، بنابراين ممکن است روزي چنين عادتي به ما هم رسوخ کند. کسي چه مي داند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 14:31 توسط سردار |

"هر پايان نامه اي، يک داستان شخصي دارد. در حالي که بسياري از نويسندگان ترجيح مي دهند که اين داستان را از قسمت تقدير و تشکر خود حذف کنند، من احساس مي کنم که مجبورم مال خودم را شرح دهم.

من تحصيلات عالي را در استنفورد در پاييز 1993 آغاز کردم. دو سال بعد، پزشکان تشخيص دادند که همسرم دبي نياز به پيوند ريه دارد. من هميشه مديون "منپريت خايرا" و شرکت اينتل خواهم بود، که به من يک پيشنهاد شغل شامل مزاياي پزشکي دادند. مجبور شدم که در اواخر 1995 استنفورد را ترک کنم. دبي يک پيوند ريه ي مضاعف در اوايل سال 1997 در بيمارستان استنفورد انجام داد. حدود يک سال بعد، بدن او شروع به رد کردن ريه هاي پيوند زده شده نمود. بعد از چندين ماه تلاش هاي ناموفقيت آميز، او را در بيست و يکم جولاي 1998 در خانه مان از دست دادم.

توسط کلمات نمي توانم احساساتم را نسبت به دبي شرح دهم. همواره برايم اين سوال پيش مي آيد که آيا دبي با ادامه دادن دوره ي دکترايم موافقت مي کرد يانه، اگر مي دانست که چه موجباتي دارد. در هر حال، پشتيباني او از من، پايان ناپذير بود، و او بود که مي خواست من اين پايان نامه را ادامه دهم. و لذا من بايد اين کار را مي کردم. اشک از چشمانم سرازير مي شود، وقتي فکر مي کنم که اين چقدر موجب آسيب رساني به او شده است. من هميشه تو را دوست خواهم داشت و تو را از دست مي دهم، دبي لي شلتون. اين بهترين کار برای من است.

اين موضوع را به این خاطر شرح دادم، تا مشخص شود که در چنين شرائطي بدون کمک خيلي آدم ها نمي توانستم تحصيلات عالي را ادامه دهم. بعد از مرگ دبي، تقريباً يک سالي را با والدينم، برنت و مريبث جونز در منزلشان در ايداهو گذراندم. از آنها به خاطر پشتيباني عاطفي و عشقشان در بدترين شرائط زماني من، سپاسگزارم. برادرم کلينت، بهترين دوستم در آن دوران بود، و معمولاً بخاطر تاثير و تشويق او بود که موجب ادامه ي مسير مي شد..."


برگرفته از پايان نامه ي رابرت جونز، دانشگاه استنفورد، آگوست 1999

+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 14:10 توسط سردار |

امروز بعدازظهر، جلوي دفتر کار دايکسترا، مرد محبوب سالهاي نوجواني ام قدم زنان راه مي رفتم و فکر مي کردم. جايي که چهل سال پيش، استادي از همين اتاق زيربناهاي دانش کامپيوتر را تنظيم مي کرد، و چون مردي مغرور و خودخواه بود حتي جلوي اتاقش بناي يادبودي هم نگذاشته بودند.

به تقدير فکر مي کردم... که چطور مرا به اين مکان کشيد، جلوي اتاق دايکسترا. چه شد که وارد گروه م.س. شدم؟ چرا موضوع تز فوق ليسانسم اين شد؟ چرا با ي.ف. آشنا شدم؟ چه شد که پايم به آيندهون کشيده شد؟ و در آخر، اينکه آيا چهار سال ديگر هم بايد همينجا، کنار دفتر کار دايسکترا بمانم؟ آيا نبايد برگردم ايران؟ چرا بلندپروازي نکنم؟ نبايد مثل خيلي از دوستانم به تنها چيزي که فکر کنم آمريکا و درس خواندن در ام آي تي و استفورد باشد؟ چرا بايد دکترا گرفت؟ بهتر از اين نمي شود زندگي کرد؟ آيا حتماً در بيرون از ايران بايد دکترا گرفت؟

چقدر با اعتماد به نفس برخي از بچه ها حال مي کنم. وقتي از آنها سوال مي کني که براي آينده چه تصميمي دارند، بلافاصله جواب مي دهند "اپلاي مي کنيم، مي ريم دانشگاه هاي خفن آمريکا". من هنوز نمي توانم دليلش را بيابم. چرا بايد رفت، چرا اصلاً بايد دکترا گرفت، چرا فقط از آمريکا،...

خيلي قاط زدم، نه؟

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 19:47 توسط سردار |

يکی از سروده هایی که ماهیت و حوادث و چهره ها را در قیام عاشورا ترسیم کرده است ، از حبیب الله قاآنی شیرازی ( م 1208 ) است. اين شعر را دکتر ولايتی در برنامه دو قدم مانده به صبح (به زيبايی) خواند و صالح ‌علا به اشتباه گمان کرد که ساختار آن مشابه شعر نو است، که اين گونه نيست.(با وزن مفعول فاعلات مفاعيل فاعلن بخوانيد)

بارد چه ؟ خون! که ؟دیده ، چه سان ؟روز و شب ! چرا ؟
ازغم ، کدام غم ؟ غم سلطان کربلا !

نامش چه بد ؟ حسین ! زنسل که ؟ از علی !
مامش که بود ؟ فاطمه ! جدش که ؟ مصطفی

چون شد ؟ شهید شد ! به کجا ؟ دشت ماریه
کی؟عاشر محرم!پنهان؟ نه،برملا

شب کشته شد ؟ نه ، روز ، چه هنگام ؟ وقت ظهر
شد از گلو بریده سرش ؟ نی ، نی ، از قفا !

سیراب کشته شد ؟ نه ، کس آبش نداد ؟ داد !
که ؟ شمر ، ازچه چشمه ! زسرچشمه فنا !

مظلوم شد شهید ؟ بلی !جرم داشت ؟ نه !
کارش چه بد ؟ هدایت ! یارش که بد ؟ خدا

این ظلم را که کرد ؟ یزید ! این یزید کیست؟
ز اولاد هند ، ازچه کس ؟ از نطفه زنا

خود کرد این عمل ؟ نه ، فرستاد نامه ای
نزد که ؟ نزد زاده مرجانه دغا

ابن زیاد ، زاده مرجانه بد ؟ نعم
از گفته یزید تخلف نمود ؟ لا !

این نابکار کشت حسین را به دست خویش ؟
نه ، او روانه کرد سپه سوی کربلا

می رسپه که بد ؟ عمرسعد ! او برید
حلق عزیز فاطمه ؟ نه ، شمر بی حیا

خنجر برید حنجر او را نکرد شرم ؟
کرد ، از چه پس برید ؟ نپذرفت از او قضا

بهر چه ؟ بهر آنکه شود خلق را شفیع
شرط شفاعتش چه بود ؟ نوحه و بکا *

کس کشته شد هم از پسرانش ؟ بلی ، دو تن
دیگرکه ؟ نه برادر ! دیگر که ؟ اقربا

دیگر پسر نداشت ؟ چرا داشت ، آن که بود ؟
سجاد !چون بد او ؟ به غم و رنج ، مبتلا

ماند او به کربلای پدر ؟ نی ، به شام رفت
باعز و احتشام ؟ نه ، باذلت و عنا !

تنها ؟ نه بازنان حرم ، نامشان چه بود ؟
زینب ، سکینه ، فاطمه ، کلثوم بینوا

برتن لباس داشت ؟ بلی ، گرد روزگار
برسر عمامه داشت ؟ بلی ، چوب اشقیا

بیمار بد ؟ بلی ! چه دوا داشت ؟ اشک چشم
بعد از دوا غذاش چه بد ؟ خون دل غذا

کس بود همدمش ؟ بلی اطفال بی پدر
دیگر چه بود ؟ تب ، که نمی گشت از او جدا

از زینت زنان چه به جا مانده بد ؟ دو چیز
طوق ستم به گردن و خلخال غم به پا !

گبر این ستم کند ؟ نه ، یهود و مجوس ؟ نه
هندو ؟ نه ! بت پرست ؟ نه ! فریاد از این جفا

/ قاآنی / است قایل این شعرها ؟ بلی
خواهدچه ؟ رحمت ، از که ؟ زحق ! کی ؟ صف جزا

--------------------------------------------------------------------------

* البته اين بيت (بهر چه ؟ بهر آنکه شود خلق را شفیع شرط شفاعتش چه بود ؟ نوحه و بکا ) به نظر من بسيار بيت بديست و کج فهمی و خرافه را می رساند. مصرع اول عقيده ‌ای مانند اعتقاد مسيحيان را تداعی می ‌کند که می ‌گويند مسيح کشته شد تا گناهان قوم بخشيده شود. مصرع دوم هم شرط شفاعت را نوحه و بکا می ‌داند که البته شرط ضعيف و ساده ‌انگارانه ‌ايست.
ببخشيد طولانی شد

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 0:30 توسط صادق |

آن روز صبح، روز من نبود. خودم نبودم. همه ي مساله ها را قبلاً با آموز، نعيم و ام دشت در دانشکده متالوژي مرور کرده بوديم، اما نمي دانم چرا مغزم جفتک مي انداخت. از کروي بودن شکل مساله به وضوح مي شد برداشت کرد که انتگرال بايستي در مختصات قطبي گرفته مي شد و نه کارتزين، اما چرا اين طور رفتم يادم نيست. کلاً رياضي 2 را درست پاس نکرديم، نصف درس ها را سر کلاس دکتر استادباشي بوديم و نصف ديگر را سر کلاس دکتر حشمتي. کلاس دکتر حشمتي هم که اين قدر پر و مملو از دانشجويان بود که از ته کلاس ديدن تخته و استاد تلسکوپ مي طلبيد.

باري دست از پا درازتر، از امتحان بيرون آمديم. بيرون جلسه دکتر کرامتي رويت شد، با ظاهر هميشگي اش: پيراهن سفيد روي شلوار مشکي. کمي در مورد "گادهند" که ظاهراً لقب يکي از بچه هاي تخس کلاس بود حرف زديم، و من به سمت حياط دانشکده رفتم.

 از بخت و اقبال بد، من و آموز و ام دشت بعد از ظهر آن روز امتحان ديگري داشتيم، درس معارف2. جزوه هاي آموز و کتاب سبز کلف را برداشتيم و راهي شديم بلکه قدري درس بخوانيم و حداقل امتحان اين درس را درست بدهيم. آموز به من و ام دشت روحيه مي داد، که اگر قبلي را بد کرديد فکر امتحان الان باشيد و خودتان را پر انرژي حفظ کنيد و چه و چه. شکلاتهايي خريده بود که نوش جان کنيم و با ذهن باز کتاب معارف را از بر کنيم. شب قبل، به دليل تقارن با امتحان رياضي 2 هيچ کدام نرسيده بوديم که مطالب را دور کنيم.

آموز جزوه اش را در آورد، جزوه هايي متشکل از يک سري کاغذ کلاسور، با خط خاص خودش و مرتب و تميز. براي اينکه محيط درس خواندن شادتر شود رفتيم و در چمن هاي جلوي مسجد دانشگاه جلوس کرديم. آماده ي خواندن مي شديم که فيشششش... باغبان فواره ي آبدهي به چمن ها را باز کرد و زندگيمان به فنا رفت. آبچکان و خندان بلند شديم و به کنار جوي آب نقل مکان کرديم.

بعدازظهر همان روز يکي از بهترين امتحان هاي دروس پايه ي ليسانس را دادم، نمره ي بيست از درس حاج آقا رحيميان. او مابين بچه ها اصلاً خوشنام نبود چراکه ترم قبل خيلي از بچه ها را در معارف 1 انداخته بود. پشت سرش حرف ها در مي آوردند. چيزي که از او هيچ گاه يادم نمي رود، اين بود که سر کلاس هر وقت صحبت از علي ابن ابيطالب (ع) مي شد خيلي تلاش مي کرد جلوي گريه اش را بگيرد، اما به طرز نماياني بغض گلويش را مي گرفت.

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 1:57 توسط سردار |

اعصابم به هم ریخته. نه تمرکز فکری دارم نه تمرکز فکری
نه داداش، به ازدواج و ... مربوط نمیشه. شایدم میشه. نمیدونم. اما فکر میکنم نمیشه
نمیشه؟ فکر میکنم؟ مگه من میتونم فکر کنم؟ ...
خب این نشون داد تا اینجا که خیلی اعصابم خورده


هی . دیشب هم دوستان در فراق ما رفتن سورچرونی. نامردا این متاهلین دقیقا یه تاریخی گذاشتن که نتونیم بریم. ییهو گفتن سه شنبه ساعت 7. نمیگن ما برنامه مون روی هواس، یه کم زودتر بگید خب :)
باشه، حالا نوبت ما هم میشه، میشه؟ نمیشه. میشه؟ نمیشه و الی آخر

در انتها از تمامی دوستانی که ما رو در تهیه این مجموعه یاری کردن سپاس فروان را برای شادی روح آن از دست رفته و باقیمانده های آن خواستگاری میکنیم




یه کم جدی: دوباره محرم رسید. امشب میشه شب اول محرم. دوباره یه سال از این عمر گذشت. عمری که نمیدونم چطوری باید اون دنیا دوبار جواب پس بدیم. یه بار میپرسن عمرتون رو چطور گذروندید و یه بار هم اینکه جوونیتون رو چطور. خودم شرمم میشه از نگاه کردن خودم در آینه.
وقتی یاد شب اول قبر و تنهایی و تاریکی و فشار قبر و ... میافتم، هـــــــــی
درد یکی دوتا نیست.
غم زمانه خورم یا فرق یار کشم --- به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
...
نه دست صبر که در آستین صبر برم --- نه پای عقل که در دامن قرار کشم
 
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 15:15 توسط علیرضا |

يک - نوک حمله ي تيم، پسري کوتاه قد بود که مثل پلنگ مي دويد. اصلاً و ابداً فوتبال بلد نبود، فقط مي دويد. نمي دانم اين همه انرژي را از کجا تامين مي کرد.

کنار زمين، چاق سلامتي کرديم. از کجا آمدي؟ از ايران. تو از کجا آمدي؟ اوگاندا.

اوگاندا. از اوگاندا چه مي دانستم؟ اسم "شورشيان اوگاندا" را چند بار از تلويزيون شنيده بودم، اما نمي دانستم براي چه شورشي هستند و چه مي خواهند. همچنين در جغرافي خوانده بوديم که رودخانه ي نيل از اوگاندا در مي آيد. ديگر چه؟ احتمالاً هوايش گرم است، به دليل نزديکي به خط استوا.

با خودم فکر مي کردم، اکنون که همه ي مردم جهان به دليل برنامه ي اتمي کشور ما را مي شناسند، بايد اطلاعات خودم را نسبت به بقيه ي کشورها افرايش بدهم، که اگر در مورد کشورم صحبت کردند کم نياورم.

دو- پيرزن بامزه اي بود، که انگليسي را خوب حرف مي زد. در محله ي "بيخين هوف" از شهر بروخ. با دوستان وارد خانه اش شديم. به گرمي تحويلمان گرفت، و پرسيد که از کجا آمده ايم؟ گفتيم ايران.

- ايغان؟ اين کشور کجا ميشه؟ شما به چه زباني صحبت مي کنيد؟ "اسپانيايي"؟

جواب داديم که نه، پرشيان.

پرسيد که اين زبان "پرزيان" که گفتيم به چه زباني نزديک است؟ مايه هاي اسپانيايي و انگليسي دارد؟

مستاصل جواب داديم که نه، با اينها تفاوت دارد.

فرق بادنجان را با ايران نمي دانست.

+ نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 23:30 توسط سردار |

يکشنبه شب، بيکار و بي عار در دانشگاه نشسته بودم و با سدکلا چت مي کردم.

ناگهان رييس گروه وارد اتاق شد. او بي شک يکي از خل ترين و در عين حال باحال ترين و باسوادترين آدم هايي است که تاکنون در آکادمي ديده ام. و او تنها کسي است که در اين دانشگاه يکشنبه ها هم کار مي کند.

- حسين! حسين! من يک مساله ي لاينحل را حل کرده ام.

شروع کرد به شرح دادن. يک سري دايره و رابطه کشيد و به اين اميد که من از راه حل او به شوق بيايم تند تند مطالبي را توضيح داد. داغ داغ بود، کلي سر شوق آمده بود. کمي بعد متوجه شد که من در باغ نيستم، بنابراين کمي توضیح راه حلش را سنبل کرد و در آخر گفت: مطمئن بودم که اگر مي خواستم اين مساله را در خانه حل کنم عمراً نمي توانستم. توصيه مي کنم هر وقت مساله ي بغرنجي را خواستي حل کني، در یک جاي ساکت و  آرام بنشيني و با آرامش کار را جلو ببري.

و ناگهان بدون توجه به نگاه هاي تعجب زده ي من، در حالي که مثل بچه هاي دوم دبستان بالا پايين مي پريد و مي خنديد رفت.

+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 20:29 توسط سردار |

- آقا اين قطار داره کجا ميره؟

- فلانجا.

عجيب بود. من اينجا نمي خواستم برم. يعني چه؟ مدتي بود که شک کرده بودم که آيا قطار درست مي رود يا خير. ولي من که درست سوار شده بودم.

حدس زدم حرفهايي که تندتند به زبان هلندي در بلندگوي قطار گفته شد، اين بوده که بايستي در جايي قطار را عوض مي کردم. و اين قطار، مرا به اتاقم در آيندهون نمي رسانيد.

منطقي ترين تصميم اين بود که در اولين ايستگاه پياده شوم.

صحنه اي را که ديدم تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد، نمي دانم چطور آنرا توصيف کنم.

شب، همه جا تاريک. هوا سنگين و مه گرفته. ايستگاهي متروک. در ايستگاه را باز کردم. عده اي ماري جوانا مي کشيدند. آن طرف، پسري با چشمان قرمز روي دختري خم شده بود و مشغول کثافت کاري بود. در کنار ماشين نوشابه، يک فروند آدم علاف ايستاده بود و به دستگاه لگد مي زد. اتاقک اطلاعات و بليط فروشي تاريک بود، گويا سالها کسي از آن استفاده نکرده است. جاي من داخل آن ايستگاه نبود. خدايا! من چطور به آنجا رسيدم؟ فقط مي دانستم جايي هستم در شرق بلژيک، به مرز هلند بايستي نزديک بودم. چطور اينجا سردرآوردم؟ کاش نقشه داشتم. نقشه؟ نقشه به چه دردم مي خورد؟ آخر از خدا بي خبرها، مي مرديد يک کلمه انگليسي در سيستم قطارهايتان به کار مي برديد؟

در ايستگاه را به هم کوبيدم، از آن محيط استرس آور خارج شده و وارد شهري ناشناخته شدم.

کمي جلوتر ايستگاه اتوبوس بود، خالي. شهر به طرز عجيبي ساکت بود، روز تعطيل، اين وقت شب، چه کسي در شهر است؟

تک و تنها، ايستگاه قطاري ساکت و شهري تعطيل. شباهنگام، تاريک. آدم هايي که ايستگاه خالي را براي بدمستي و فسق و فجور مناسب ديده بودند. سرماي لامصب چه نفوذي در بدم مي کرد. گويا درجه ي حرارت هوا کلي پايين تر آمده بود. من کجا، اينجا کجا؟

الان که فکر آن لحظه را مي کنم تمامي بدنم مورمور مي شود. من بودم و خداي خودم. يک زنگي در سرم مدام دينگ دانگ مي کرد که ساعت دوازده شب سيستم قطار مي خوابد، و شايد تا پنج شش صبح قطار به شکل منظم از اينجا رد نشود. چه مي شد کرد؟ کمي بي هدف دور خودم چرخيدم. فکر پولهايم بودم که در جيبم گذاشته بودم، و قيافه ي م.ج که مي گفت حمل کردن پول نقد خطر دزدي دارد.

شايد اغراق نباشد، يکي از معدود دفعاتي در زندگي ام بود که واقعاً از روي عجز و لابه "امن يجيب" مي خواندم... لحظه ي بي مانندي بود، اين حس عجيب که تمامي ذرات بدن انسان دلش مي خواهد که خدا به کمکش بيايد، دلش مي خواهد کسي در کنارش باشد که راهي به او نشان دهد... لحظه اي که تمامي گناهانت جلويت رژه مي روند و به خدا مي گويي که بي خيال آنها شود و تو را از ميان مخمصه نجات دهد.

کمي آرام تر شدم. به خودم دلداري مي دادم که در بدترين حالت، ماشيني پيدا مي کنم، آنرا دربستي کرايه مي کنم، به نزديک ترين هتل مي روم و با هر قيمتي اتاق مي گيرم، تا فردا تصميم بگيرم چگونه برگردم.

باترس و لرز به داخل ايستگاه برگشتم.

اميدي نداشتم که در روز تعطيل کسي پشت باجه ي اطلاعات باشد. از زير کرکره نگاهي انداختم.

پيرمردي را ديدم، که در آن پشت ها مشغول جمع کردن وسايلش بود. واقعاً که براي من فرشته ي نجات بود، در آن وقت شب، در آن ايستگاه کوچک که يک سکو بيشتر ندارد، کسي اضافه کار ايستاده باشد! سرم را خم کردم، و صدايش زدم.

يادم نيست چه به او گفتم، مسلماً که نفهميد من به او چه گفتم. ولي از نگاه پدرانه اش متوجه شدم که وضعيتم را درک کرده است.

ابتدا گفت که وقت خوبي را براي مسافرت به کشور ديگر انتخاب نکرده ام! بعد گفت که يک ساعتي بايستم، قطاري مي آيد. بعد به شهر ديگري بروم. بعد آنجا يک قطار ديگر بگيرم، بعد در شهر ديگر سوار قطار ديگر شوم، در آن شهر نيز سوار ديگري و ...

مهم نيست که چطور زمانم را در آن ايستگاه کشتم تا قطار بعدي از راه برسد، چطور در ايستگاه هاي بعدي وقت تلف کردم تا به قطارهاي بعدي برسم، و يا باقي دردسرهايي که کشيدم تا به خوابگاه برگردم. که اگر به آن شکل مماسي به قطار آيندهون در ماستريخت نرسيده بودم، نمي توانم حدس بزنم الان کجا بودم و چه مي کردم.

وقتي که در بعد از نصفه شب آن روز، به خوابگاه رسيدم، و وقتي که به سجده افتاده بودم، واقعاً نمي دانستم که به چه شکل بايد از خدا تشکر کرد. کسي که در آن وضعيت اسف بار، بار ديگر آنطور به کمک آمده بود.

خدا را با تک تک ذرات وجودم حس مي کردم، که عجب بزرگوار است او، و چقدرعظيم و مهربان.

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 20:23 توسط سردار |

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی من رمیده دل آن به که در سماع نیایم بیا به صلح من امروز در کنار من امشب مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل  
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم که تندرست ملامت کند چو من بخروشم سخن چه فایده گفتن چو پند می​ننیوشم و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 14:59 توسط صادق |

چند شب پیش بعد عمری زنگ زدم به یکی از بچه های مجرد. کلی شاکی بود، از همه. می دونم هرچی الان بنویسم بازم شاکی میشه ولی مهم نیست بزار بشه! شاکی بود چون بچه ها دیگه خبری از مجردها نمی گیرن. چون به این نتیجه رسیده که دلیل جمع شدن خیلی بچه ها دور هم این بود که یه سریشون ماشین داشتن و بقیه می تونستن با اونا برن تفریح کنن. و دوباره اینکه مدتهاست هیچ خبری از هم نمی گیرن. به نظرم همه رو با یه چوب می زد ولی به هر حال نتیجه اینه: دیگه بچه ها با هم نیستن. امروز صبح داشتن عکس مسافرت هایی که با هم رفتیم رو نگاه می کردم، شامهایی که تو باغ پردیس، طلاییه خوردیمو. مسافرتهایی که به مشهد رفتیمو مرور می کردم. خداییش ما خیلی رابطمون کم شده. یه بار به چند نفر متأهل پیشنهاد دادم آقا بیاین همدیگرو ببینیم اما همونطور که حدس می زدم جوابی نشنیدم. خودمم خیلی سرم شلوغه و به خیلی چیزا نمی رسم. اما سوال اینه که آيا واقعا نمی رسم هر فصل یه بار، یه شب بچه هارو ببینم؟ بعضی مواقع آدما به سادگی یه کاری رو انجام نمی دن. منظورم اینه که خیلی فکر نمی کنن که " حسن ! اینکارو انجام نده!". بعد از مدتی عادت می کنن به انجام ندادنش و بعد از مدتی انجام دادنش کار سختی به نظر میاد. بعد هم فراموش می شه و شاید سالها بعد صرفا به عنوان یه خاطره در حد یه جمله بهش اشاره کنند. حیفه دوستای به این خوبی رو فراموش کنم. مشغله زیاده ولی یه شب از 90 شب چیز زیادی نیست. در این نوشته اصلا نخواستم ریشه یابی کنم. فقط خواستم بنویسم آره، یکی از دوستان دلخوره. آره من رابطم با بچه ها کم شده. آره سرم گرم دویدن برای رسیدن به اهدافمه ولی آره، هنوزم دوست دارم با دوستام باشم. علیرضا اگه خواستی می تونی کنگره ملی آسیب شناسی روابط یوتی پارتی در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی رو برگزار کنی.
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 14:3 توسط جلال++ |

ممصادق قبل از ازدواج: ارسال میل، فروارد از گروههای مختلف، پاسخ به شبهات، شرکت در فوتمال، همراهی دوستان در ایران گردی
ممصادق بعد از ازدواج: تنها ارسال یک میل

هادی قبل از ازدواج: ارسال میل به هر بهانه، وبلاگ نویسی، جمع کردن بچه ها برای مسافرت، شرکت در فوتمال در هر جا و مکان، عربده کشی، کمک به زلزله زدگان، شرکت در تمامی مسافرتها، شرکت در تمامی شب نشینی ها و شامها و مهمانی ها و ...
هادی بعد از ازدواج: دعوت دوستان به ازدواج، مشاوره ازدواج، مشاوره خرید عروسی، واسط کاربری جهت ارتباط با بزرگان جهت خواندن خطبه عقد، ارسال معدود پستهایی در وبلاگ به منظور تشویق برای ازدواج

حسین ک قبل از ازدواج: شرکت در مسافرتهای مذهبی
حسین ک بعد از ازدواج: ارتقاء به سمت مدیریت، خرید اتومبیل، سفر به خارجه

سدکلا قبل از ازدواج: ایجاد شبهه، طرفداری از یکی و زدن زیر آب همون طرف، شرکت در فوتمال، همراهی دوستان در ایران گردی، وبلاگ نویسی، اجاره ویلا، ایجاد محیط مناسب جهت تفریح دوستان برای سفر به شمال
سد کلا بعد از ازدواج: توجه به عیال، صحبت با عیال، رفتن سینما با عیال، ایجاد محیط مناسب برای مسافرت به شمال با عیال، عدم شرکت در فوتمال بخاطر عیال، وبلاگ نویسی برای عیال (بطور خصوصی)، اجاره ویلا برای تامین خرج زندگی با عیال

یاسر قبل از ازدواج: شرکت در تمامی برنامه ها با کمترین پول و بیشترین مصرف، خوابیدن شبیه خرس در زمستان
یاسر بعد از ازدواج: شرکت در تمامی برنامه هایی که همسر  معرفی میکنه با کمترین پول و بیشترین مصرف، خوابیدن شبیه خرس در زمستان

نعیم قبل از ازدواج: شرکت در فوتمال، شرکت در مسافرتها، شرکت در مهمانیها، سرپرستی زاگالها
نعیم بعد از ازدواج: دعا برای ازدواج زاگالها

مموتی قبل از ازدواج: اجرای کنسرت موسیقی، شرکت در تمامی مسافرتها، کوهپیمایی، شرکت در فوتمال، زدن میل، وبلاگ نویسی، شرکت در پیتزا خورون های هر وقت و بی وقت،
مموتی بعد از ازدواج: شما بگویید ...
 
+ نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 18:57 توسط علیرضا |

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
  چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
   چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
  رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
  خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...

امروز تولد 79 سالگی محمد نوری است. محمد نوری خواننده. يادتون اومد؟

جان مريم چشماتو وا کن، سری بالا کن ...
در روح و جان مــــن ، مــی مانی ای وطن، بــه زیــر پا فــتد آن دلـی ، که بهر تو نلرزد...
گل و سکه ، نقل ونبات ، رو سرش غوغا می کنه، عروس با اون تور سفید ، بختشو پیدا می کنه...

البته که يادتون اومد
صدای پخته، قشنگ و کلاسيک، سرشار از احساس و واقعاً دوست داشتنی. نمیدونم «موسيقی پاپ» برچسب شايسته‌ای برای جنس موسيقی او هست يا نه. ولی بدون شک موسيقی محمد نوری فراتر از موسيقی معمول پاپ است.
به نظر من موسيقی پاپ امروز محمد نوری بسيار سنتی‌تر و اصيل‌تر از موسيقی سنتی امروز عليرضا افتخاريست. (البته من هنوز يک موی گنديده‌ی افتخاری رو با صد تا محسن نامجو عوض نمی‌کنم) محمد نوری بسياری از ترانه‌های محلی رو خونده، گاهی با لهجه محلی می‌خونه، گاهی احساس می‌کنی داره رديف آواز ايرانی می‌خونه! به هر حال روی موسيقی و ترانه‌های ايرانی خيلی کار کرده. من ترانه «تولد» و ترانه «عروسيش» رو خيلی دوست دارم.
موسيقی محمد نوری، برخلاف موسيقی اکثر خوانندگان پاپ، به جای اين که مبتنی بر ريتم و (شايد) آهنگ باشه، مبتنی بر آوازه. هرگز از ريتمهای تند امروزی استفاده نمی‌کنه. بله، از سينتسايزر(ارگ) به کرات استفاده می‌کنه، ولی موسيقی او وابسته يا مبتنی بر سينتسايزر نيست.
در موسيقی محمد نوری کلام و آواز حرف اول رو میزنه. وقتی محمد نوری رو گوش ميکنی، غرق در صدای او ميشی و شعری که ميخونه.
اين چه ربطی به کور و کچلهای زاگال داره؟ ای کاش جای گوش کردن به محسن نامجو و حتی محمد اصفهانی، کمی هم محمد نوری گوش کنيم. اين قدر پيتزا خورديم که مزه فسنجون يادمون رفته... وقتی هم فسنجون ميگذارن جلومون، يه قاشق ميخوريم  و ميگيم: اين چيه ديگه؟ چرا شيرينه؟!؟!
واقعاً حيفه...

محمد نوری عزيز... تولدت مبارک.

+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 10:55 توسط صادق |