موزه ي لوور، وسط تعطيلات سال نو، پر توريست ترين شهر جهان، چه شود! شلوغ و غلغله. بي شمار بازديدکننده از گوشه و کنار و از فرهنگ هاي گوناگون. من بودم به همراه چند نفر از دوستان. مشغول گشت و گذار بوديم. پس از صرف نهار در بوفه ي داخل موزه شاد و خرامان مي رفتيم که ناگهان اي دل غافل! فهميديم يک ساعتي تا غروب آفتاب بيشتر نمانده است. راه هم تا هتل زياد بود، چند خط مترو بايد عوض مي کرديم و چه و چه. به سرعت حرکت کرديم و وارد حياط اصلي موزه شديم، حياطي با بنايي شيشه اي عظيم و زيبا، که مدخل ورودي به موزه است. چشممان دنبال ايستگاه مترو بود که هر چه زودتر سوار شويم و راه بيفتيم.
يکي گفت:
"آقا هر کاري کنيم به نماز نمي رسيم، بياين برگرديم داخل بقيه جاها رو ببينيم".
"فوقش قضا مي شه، مي ريم خونه شب مي خونيم".
"عمراً تو يه ساعت نميشه به خونه رسيد".
"آره، منم سجاده رو جا گذاشتم".
...
ذهنم جاي ديگري بود. نماز خواندن... "بگذار قضا شود"... مردم از جلوي چشمانم مي آمدند و مي رفتند. همه جور قيافه: چيني، بلوند، سياه پوست، ... "بگذار قضا شود".... روز عرفه چند روز قبل بود. دلم مي خواست مشهد بودم... "بگذار قضا شود"... از خودم بدم آمد. او ايستاد، جلوي تير دشمن هم ايستاد. نماز را خواند، آن هم به جماعت. جان او و يارانش در خطر بود، از هر چه گذشت از آخرين نمازش نگذشت. حالم داشت از خودم به هم مي خورد. آفتاب داشت مي رفت، من، هم نام او، ايستاده بودم و نظاره گر. تف به رويت، اگر امروز نمازت قضا شود! غيرتم به جوش آمده بود، مثل سماور قل قل مي کرد. داغ شده بودم. اگر نماز قضا مي شد خودم را تا آخر عمر ملامت مي کردم. اين همه نماز صبح خواب مانده بودم، ولي قضا شدن اين يکي به کنار. نبايد. همين.
...
کاپشن را در آوردم، آستينها را بالا زدم. رفتم به سمت آب نماي وسط حياط. سرماي زير صفر هوا، و آب تگري. پاشيدم به صورت و بسم الله. به سبک و سياق حوضهاي حرم، چه فرقي مي کند؟ آب نماي لوور باشد، يا يکي از حوضهاي حرم. تازه اين يکي تميزتر به نظر مي رسيد! م.ج. هم آمد، دمش گرم. وضو ساختيم. همان جا، کنار موزه، در ميان درختان پارک، نقشه هاي موزه را به عنوان سجاده پهن کرده و نماز خوانديم. که اگر نمي خوانديم، شايد خاطره اش سالها آزارم مي داد. نماز نخواندن به دليل خجالت کشيدن.
او جلوي تير ايستاد، ولي من مي خواستم جلوي نگاه مردم نايستم.
شرم بر من باد، که اگر خود را شيعه ي علي بنامم.
يک رسم ديرينه ي هلندي، خوردن بيسکويت کره اي به همراه موش است. مراد از موش در اينجا جانور کوچک اندام و موذي نيست، بلکه به دانه هاي شکري و رنگي اطلاق مي شود، که شباهتي به موش دارند. هرگاه که فرزندي در خانواده اي متولد شود، جشن هايي برگزار مي کنند و بر روي تکه هاي نان کره و موش مي مالند و مي خورند. اگر فرزند پسر باشد، موشها رنگ آبي دارند، و اگر فرزند دختر باشد، موش ها صورتي اند.
امروز، يکي از بچه هاي گروه صاحب فرزندي شده بود، و مراسم موش خوري راه انداخته بود. به همراه موش، نوعي کيک ميوه اي هلندي با نام "فلاي" هم خريده بود، که اين کيک ها واقعاً خوشمزه اند. برخلاف مردمان اينجا از مزه ي موش زياد خوشم نمي آيد، براي ناراحت نشدن صاحبخانه تکه اي خوردم.
باري به هر جهت پس از صرف کيک و قهوه و موش، مرد جوان لپتاپ را باز نموده و فولدر عکس هاي آنرا باز کرد.
معععع...
از تمامي مراحل به دنيا آمدن بچه و شير دادن مادر به بچه و چه و چه عکس گرفته بود. چند بار ناخودآگاه به زبانم آمد که "مرتيکه، غيرت داشته باش، آدم که همه چيز رو نشون نمي ده". اما طرف عين خيالش نبود، عکس ها را آرام آرام رد مي کرد و سر فرصت براي هر کدام توضيحي مي داد.
داشتم فکر مي کردم، دور از ذهن به نظر مي رسد که غيرت يک ايراني به او اجازه ي چنين کاري بدهد. اما در اين راستا که هر چه مردمان اروپا و آمريکا مي کنند بر مبناي عقل سليم است و ما نبايد اجازه دهيم که رسم و رسوم گذشتگان و نيز اقوام عرب جلوي پيشرفت ما را بگيرند، بنابراين ممکن است روزي چنين عادتي به ما هم رسوخ کند. کسي چه مي داند.
"هر پايان نامه اي، يک داستان شخصي دارد. در حالي که بسياري از نويسندگان ترجيح مي دهند که اين داستان را از قسمت تقدير و تشکر خود حذف کنند، من احساس مي کنم که مجبورم مال خودم را شرح دهم.
من تحصيلات عالي را در استنفورد در پاييز 1993 آغاز کردم. دو سال بعد، پزشکان تشخيص دادند که همسرم دبي نياز به پيوند ريه دارد. من هميشه مديون "منپريت خايرا" و شرکت اينتل خواهم بود، که به من يک پيشنهاد شغل شامل مزاياي پزشکي دادند. مجبور شدم که در اواخر 1995 استنفورد را ترک کنم. دبي يک پيوند ريه ي مضاعف در اوايل سال 1997 در بيمارستان استنفورد انجام داد. حدود يک سال بعد، بدن او شروع به رد کردن ريه هاي پيوند زده شده نمود. بعد از چندين ماه تلاش هاي ناموفقيت آميز، او را در بيست و يکم جولاي 1998 در خانه مان از دست دادم.
توسط کلمات نمي توانم احساساتم را نسبت به دبي شرح دهم. همواره برايم اين سوال پيش مي آيد که آيا دبي با ادامه دادن دوره ي دکترايم موافقت مي کرد يانه، اگر مي دانست که چه موجباتي دارد. در هر حال، پشتيباني او از من، پايان ناپذير بود، و او بود که مي خواست من اين پايان نامه را ادامه دهم. و لذا من بايد اين کار را مي کردم. اشک از چشمانم سرازير مي شود، وقتي فکر مي کنم که اين چقدر موجب آسيب رساني به او شده است. من هميشه تو را دوست خواهم داشت و تو را از دست مي دهم، دبي لي شلتون. اين بهترين کار برای من است.
اين موضوع را به این خاطر شرح دادم، تا مشخص شود که در چنين شرائطي بدون کمک خيلي آدم ها نمي توانستم تحصيلات عالي را ادامه دهم. بعد از مرگ دبي، تقريباً يک سالي را با والدينم، برنت و مريبث جونز در منزلشان در ايداهو گذراندم. از آنها به خاطر پشتيباني عاطفي و عشقشان در بدترين شرائط زماني من، سپاسگزارم. برادرم کلينت، بهترين دوستم در آن دوران بود، و معمولاً بخاطر تاثير و تشويق او بود که موجب ادامه ي مسير مي شد..."
برگرفته از پايان نامه ي رابرت جونز، دانشگاه استنفورد، آگوست 1999
امروز بعدازظهر، جلوي دفتر کار دايکسترا، مرد محبوب سالهاي نوجواني ام قدم زنان راه مي رفتم و فکر مي کردم. جايي که چهل سال پيش، استادي از همين اتاق زيربناهاي دانش کامپيوتر را تنظيم مي کرد، و چون مردي مغرور و خودخواه بود حتي جلوي اتاقش بناي يادبودي هم نگذاشته بودند.
به تقدير فکر مي کردم... که چطور مرا به اين مکان کشيد، جلوي اتاق دايکسترا. چه شد که وارد گروه م.س. شدم؟ چرا موضوع تز فوق ليسانسم اين شد؟ چرا با ي.ف. آشنا شدم؟ چه شد که پايم به آيندهون کشيده شد؟ و در آخر، اينکه آيا چهار سال ديگر هم بايد همينجا، کنار دفتر کار دايسکترا بمانم؟ آيا نبايد برگردم ايران؟ چرا بلندپروازي نکنم؟ نبايد مثل خيلي از دوستانم به تنها چيزي که فکر کنم آمريکا و درس خواندن در ام آي تي و استفورد باشد؟ چرا بايد دکترا گرفت؟ بهتر از اين نمي شود زندگي کرد؟ آيا حتماً در بيرون از ايران بايد دکترا گرفت؟
چقدر با اعتماد به نفس برخي از بچه ها حال مي کنم. وقتي از آنها سوال مي کني که براي آينده چه تصميمي دارند، بلافاصله جواب مي دهند "اپلاي مي کنيم، مي ريم دانشگاه هاي خفن آمريکا". من هنوز نمي توانم دليلش را بيابم. چرا بايد رفت، چرا اصلاً بايد دکترا گرفت، چرا فقط از آمريکا،...
خيلي قاط زدم، نه؟
آن روز صبح، روز من نبود. خودم نبودم. همه ي مساله ها را قبلاً با آموز، نعيم و ام دشت در دانشکده متالوژي مرور کرده بوديم، اما نمي دانم چرا مغزم جفتک مي انداخت. از کروي بودن شکل مساله به وضوح مي شد برداشت کرد که انتگرال بايستي در مختصات قطبي گرفته مي شد و نه کارتزين، اما چرا اين طور رفتم يادم نيست. کلاً رياضي 2 را درست پاس نکرديم، نصف درس ها را سر کلاس دکتر استادباشي بوديم و نصف ديگر را سر کلاس دکتر حشمتي. کلاس دکتر حشمتي هم که اين قدر پر و مملو از دانشجويان بود که از ته کلاس ديدن تخته و استاد تلسکوپ مي طلبيد.
باري دست از پا درازتر، از امتحان بيرون آمديم. بيرون جلسه دکتر کرامتي رويت شد، با ظاهر هميشگي اش: پيراهن سفيد روي شلوار مشکي. کمي در مورد "گادهند" که ظاهراً لقب يکي از بچه هاي تخس کلاس بود حرف زديم، و من به سمت حياط دانشکده رفتم.
از بخت و اقبال بد، من و آموز و ام دشت بعد از ظهر آن روز امتحان ديگري داشتيم، درس معارف2. جزوه هاي آموز و کتاب سبز کلف را برداشتيم و راهي شديم بلکه قدري درس بخوانيم و حداقل امتحان اين درس را درست بدهيم. آموز به من و ام دشت روحيه مي داد، که اگر قبلي را بد کرديد فکر امتحان الان باشيد و خودتان را پر انرژي حفظ کنيد و چه و چه. شکلاتهايي خريده بود که نوش جان کنيم و با ذهن باز کتاب معارف را از بر کنيم. شب قبل، به دليل تقارن با امتحان رياضي 2 هيچ کدام نرسيده بوديم که مطالب را دور کنيم.
آموز جزوه اش را در آورد، جزوه هايي متشکل از يک سري کاغذ کلاسور، با خط خاص خودش و مرتب و تميز. براي اينکه محيط درس خواندن شادتر شود رفتيم و در چمن هاي جلوي مسجد دانشگاه جلوس کرديم. آماده ي خواندن مي شديم که فيشششش... باغبان فواره ي آبدهي به چمن ها را باز کرد و زندگيمان به فنا رفت. آبچکان و خندان بلند شديم و به کنار جوي آب نقل مکان کرديم.
بعدازظهر همان روز يکي از بهترين امتحان هاي دروس پايه ي ليسانس را دادم، نمره ي بيست از درس حاج آقا رحيميان. او مابين بچه ها اصلاً خوشنام نبود چراکه ترم قبل خيلي از بچه ها را در معارف 1 انداخته بود. پشت سرش حرف ها در مي آوردند. چيزي که از او هيچ گاه يادم نمي رود، اين بود که سر کلاس هر وقت صحبت از علي ابن ابيطالب (ع) مي شد خيلي تلاش مي کرد جلوي گريه اش را بگيرد، اما به طرز نماياني بغض گلويش را مي گرفت.
يک - نوک حمله ي تيم، پسري کوتاه قد بود که مثل پلنگ مي دويد. اصلاً و ابداً فوتبال بلد نبود، فقط مي دويد. نمي دانم اين همه انرژي را از کجا تامين مي کرد.
کنار زمين، چاق سلامتي کرديم. از کجا آمدي؟ از ايران. تو از کجا آمدي؟ اوگاندا.
اوگاندا. از اوگاندا چه مي دانستم؟ اسم "شورشيان اوگاندا" را چند بار از تلويزيون شنيده بودم، اما نمي دانستم براي چه شورشي هستند و چه مي خواهند. همچنين در جغرافي خوانده بوديم که رودخانه ي نيل از اوگاندا در مي آيد. ديگر چه؟ احتمالاً هوايش گرم است، به دليل نزديکي به خط استوا.
با خودم فکر مي کردم، اکنون که همه ي مردم جهان به دليل برنامه ي اتمي کشور ما را مي شناسند، بايد اطلاعات خودم را نسبت به بقيه ي کشورها افرايش بدهم، که اگر در مورد کشورم صحبت کردند کم نياورم.
دو- پيرزن بامزه اي بود، که انگليسي را خوب حرف مي زد. در محله ي "بيخين هوف" از شهر بروخ. با دوستان وارد خانه اش شديم. به گرمي تحويلمان گرفت، و پرسيد که از کجا آمده ايم؟ گفتيم ايران.
- ايغان؟ اين کشور کجا ميشه؟ شما به چه زباني صحبت مي کنيد؟ "اسپانيايي"؟
جواب داديم که نه، پرشيان.
پرسيد که اين زبان "پرزيان" که گفتيم به چه زباني نزديک است؟ مايه هاي اسپانيايي و انگليسي دارد؟
مستاصل جواب داديم که نه، با اينها تفاوت دارد.
فرق بادنجان را با ايران نمي دانست.
يکشنبه شب، بيکار و بي عار در دانشگاه نشسته بودم و با سدکلا چت مي کردم.
ناگهان رييس گروه وارد اتاق شد. او بي شک يکي از خل ترين و در عين حال باحال ترين و باسوادترين آدم هايي است که تاکنون در آکادمي ديده ام. و او تنها کسي است که در اين دانشگاه يکشنبه ها هم کار مي کند.
- حسين! حسين! من يک مساله ي لاينحل را حل کرده ام.
شروع کرد به شرح دادن. يک سري دايره و رابطه کشيد و به اين اميد که من از راه حل او به شوق بيايم تند تند مطالبي را توضيح داد. داغ داغ بود، کلي سر شوق آمده بود. کمي بعد متوجه شد که من در باغ نيستم، بنابراين کمي توضیح راه حلش را سنبل کرد و در آخر گفت: مطمئن بودم که اگر مي خواستم اين مساله را در خانه حل کنم عمراً نمي توانستم. توصيه مي کنم هر وقت مساله ي بغرنجي را خواستي حل کني، در یک جاي ساکت و آرام بنشيني و با آرامش کار را جلو ببري.
و ناگهان بدون توجه به نگاه هاي تعجب زده ي من، در حالي که مثل بچه هاي دوم دبستان بالا پايين مي پريد و مي خنديد رفت.
- آقا اين قطار داره کجا ميره؟
- فلانجا.
عجيب بود. من اينجا نمي خواستم برم. يعني چه؟ مدتي بود که شک کرده بودم که آيا قطار درست مي رود يا خير. ولي من که درست سوار شده بودم.
حدس زدم حرفهايي که تندتند به زبان هلندي در بلندگوي قطار گفته شد، اين بوده که بايستي در جايي قطار را عوض مي کردم. و اين قطار، مرا به اتاقم در آيندهون نمي رسانيد.
منطقي ترين تصميم اين بود که در اولين ايستگاه پياده شوم.
صحنه اي را که ديدم تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد، نمي دانم چطور آنرا توصيف کنم.
شب، همه جا تاريک. هوا سنگين و مه گرفته. ايستگاهي متروک. در ايستگاه را باز کردم. عده اي ماري جوانا مي کشيدند. آن طرف، پسري با چشمان قرمز روي دختري خم شده بود و مشغول کثافت کاري بود. در کنار ماشين نوشابه، يک فروند آدم علاف ايستاده بود و به دستگاه لگد مي زد. اتاقک اطلاعات و بليط فروشي تاريک بود، گويا سالها کسي از آن استفاده نکرده است. جاي من داخل آن ايستگاه نبود. خدايا! من چطور به آنجا رسيدم؟ فقط مي دانستم جايي هستم در شرق بلژيک، به مرز هلند بايستي نزديک بودم. چطور اينجا سردرآوردم؟ کاش نقشه داشتم. نقشه؟ نقشه به چه دردم مي خورد؟ آخر از خدا بي خبرها، مي مرديد يک کلمه انگليسي در سيستم قطارهايتان به کار مي برديد؟
در ايستگاه را به هم کوبيدم، از آن محيط استرس آور خارج شده و وارد شهري ناشناخته شدم.
کمي جلوتر ايستگاه اتوبوس بود، خالي. شهر به طرز عجيبي ساکت بود، روز تعطيل، اين وقت شب، چه کسي در شهر است؟
تک و تنها، ايستگاه قطاري ساکت و شهري تعطيل. شباهنگام، تاريک. آدم هايي که ايستگاه خالي را براي بدمستي و فسق و فجور مناسب ديده بودند. سرماي لامصب چه نفوذي در بدم مي کرد. گويا درجه ي حرارت هوا کلي پايين تر آمده بود. من کجا، اينجا کجا؟
الان که فکر آن لحظه را مي کنم تمامي بدنم مورمور مي شود. من بودم و خداي خودم. يک زنگي در سرم مدام دينگ دانگ مي کرد که ساعت دوازده شب سيستم قطار مي خوابد، و شايد تا پنج شش صبح قطار به شکل منظم از اينجا رد نشود. چه مي شد کرد؟ کمي بي هدف دور خودم چرخيدم. فکر پولهايم بودم که در جيبم گذاشته بودم، و قيافه ي م.ج که مي گفت حمل کردن پول نقد خطر دزدي دارد.
شايد اغراق نباشد، يکي از معدود دفعاتي در زندگي ام بود که واقعاً از روي عجز و لابه "امن يجيب" مي خواندم... لحظه ي بي مانندي بود، اين حس عجيب که تمامي ذرات بدن انسان دلش مي خواهد که خدا به کمکش بيايد، دلش مي خواهد کسي در کنارش باشد که راهي به او نشان دهد... لحظه اي که تمامي گناهانت جلويت رژه مي روند و به خدا مي گويي که بي خيال آنها شود و تو را از ميان مخمصه نجات دهد.
کمي آرام تر شدم. به خودم دلداري مي دادم که در بدترين حالت، ماشيني پيدا مي کنم، آنرا دربستي کرايه مي کنم، به نزديک ترين هتل مي روم و با هر قيمتي اتاق مي گيرم، تا فردا تصميم بگيرم چگونه برگردم.
باترس و لرز به داخل ايستگاه برگشتم.
اميدي نداشتم که در روز تعطيل کسي پشت باجه ي اطلاعات باشد. از زير کرکره نگاهي انداختم.
پيرمردي را ديدم، که در آن پشت ها مشغول جمع کردن وسايلش بود. واقعاً که براي من فرشته ي نجات بود، در آن وقت شب، در آن ايستگاه کوچک که يک سکو بيشتر ندارد، کسي اضافه کار ايستاده باشد! سرم را خم کردم، و صدايش زدم.
يادم نيست چه به او گفتم، مسلماً که نفهميد من به او چه گفتم. ولي از نگاه پدرانه اش متوجه شدم که وضعيتم را درک کرده است.
ابتدا گفت که وقت خوبي را براي مسافرت به کشور ديگر انتخاب نکرده ام! بعد گفت که يک ساعتي بايستم، قطاري مي آيد. بعد به شهر ديگري بروم. بعد آنجا يک قطار ديگر بگيرم، بعد در شهر ديگر سوار قطار ديگر شوم، در آن شهر نيز سوار ديگري و ...
مهم نيست که چطور زمانم را در آن ايستگاه کشتم تا قطار بعدي از راه برسد، چطور در ايستگاه هاي بعدي وقت تلف کردم تا به قطارهاي بعدي برسم، و يا باقي دردسرهايي که کشيدم تا به خوابگاه برگردم. که اگر به آن شکل مماسي به قطار آيندهون در ماستريخت نرسيده بودم، نمي توانم حدس بزنم الان کجا بودم و چه مي کردم.
وقتي که در بعد از نصفه شب آن روز، به خوابگاه رسيدم، و وقتي که به سجده افتاده بودم، واقعاً نمي دانستم که به چه شکل بايد از خدا تشکر کرد. کسي که در آن وضعيت اسف بار، بار ديگر آنطور به کمک آمده بود.
خدا را با تک تک ذرات وجودم حس مي کردم، که عجب بزرگوار است او، و چقدرعظيم و مهربان.
ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...
ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...
امروز تولد 79 سالگی محمد نوری است. محمد نوری خواننده. يادتون اومد؟
جان مريم چشماتو وا کن، سری بالا کن ...
در روح و جان مــــن ، مــی مانی ای وطن، بــه زیــر پا فــتد آن دلـی ، که بهر تو نلرزد...
گل و سکه ، نقل ونبات ، رو سرش غوغا می کنه، عروس با اون تور سفید ، بختشو پیدا می کنه...
البته که يادتون اومد
صدای پخته، قشنگ و کلاسيک، سرشار از احساس و واقعاً دوست داشتنی. نمیدونم «موسيقی پاپ» برچسب شايستهای برای جنس موسيقی او هست يا نه. ولی بدون شک موسيقی محمد نوری فراتر از موسيقی معمول پاپ است.
به نظر من موسيقی پاپ امروز محمد نوری بسيار سنتیتر و اصيلتر از موسيقی سنتی امروز عليرضا افتخاريست. (البته من هنوز يک موی گنديدهی افتخاری رو با صد تا محسن نامجو عوض نمیکنم) محمد نوری بسياری از ترانههای محلی رو خونده، گاهی با لهجه محلی میخونه، گاهی احساس میکنی داره رديف آواز ايرانی میخونه! به هر حال روی موسيقی و ترانههای ايرانی خيلی کار کرده. من ترانه «تولد» و ترانه «عروسيش» رو خيلی دوست دارم.
موسيقی محمد نوری، برخلاف موسيقی اکثر خوانندگان پاپ، به جای اين که مبتنی بر ريتم و (شايد) آهنگ باشه، مبتنی بر آوازه. هرگز از ريتمهای تند امروزی استفاده نمیکنه. بله، از سينتسايزر(ارگ) به کرات استفاده میکنه، ولی موسيقی او وابسته يا مبتنی بر سينتسايزر نيست.
در موسيقی محمد نوری کلام و آواز حرف اول رو میزنه. وقتی محمد نوری رو گوش ميکنی، غرق در صدای او ميشی و شعری که ميخونه.
اين چه ربطی به کور و کچلهای زاگال داره؟ ای کاش جای گوش کردن به محسن نامجو و حتی محمد اصفهانی، کمی هم محمد نوری گوش کنيم. اين قدر پيتزا خورديم که مزه فسنجون يادمون رفته... وقتی هم فسنجون ميگذارن جلومون، يه قاشق ميخوريم و ميگيم: اين چيه ديگه؟ چرا شيرينه؟!؟!
واقعاً حيفه...
محمد نوری عزيز... تولدت مبارک.