اينجا به پايان مي رسد، مرحله، مرحله ي آخر است. نشان دادن کارت و عزيمت براي سوار شدن.
ديگر دست کسي به آنان نمي رسد.
چند قدم بيشتر نمانده.
تمام شد، به هواپيما رسيدند.
ديگر اينجا متعلق به خاک ايران نيست.
حجاب پر، امل بازي پر.
تمام.
دستشويي ها مرتباً پروخالي مي شوند. روسري به سر وارد شده، بزک کرده در مي آيند.
از کل سرنشينان، اگر خيلي خوشبين باشيم، به تعداد انگشتان دست محجبه مي مانند...
تضاد، به مفهوم واقعي کلمه: چند دقيقه قبل پوشيده، اکنون بي حجاب. به خاطر اجبار پوشيده بودند؟ وقتي پايشان به هواپيما رسيد، بال در آوردند!
نزديک سي سال است که تربيت اسلامي ديده اند، چه بسا اگر بپرسي حداقل يک بار درس معارف گذرانيده باشند. اکثرشان جوانند، ته مانده ي طاغوتي هاي زمان شاه خائن نيستند.
تضاد.
کمتر کسي را مي توان يافت که در اين مورد تئوري هاي علمي ندهد:
"حکومت آخونديه ديگه آقا، مردمو از دين زده کردن"،
"آقا اينا تقصير سياستاي دولته، مردمو گشنه نيگر مي دارن اينا هم اينجوري مي شن"،
"نخير، تخسير مسئولين فرهنگيه، اونا بايد آموزش هاي لازمه رو بدن"،
و هزار تفسير و تعبير شکمي و مزخرف ديگر.
تضاد، اين قدر واضح.
تلاشي که مي کنيم تا چشمهايمان را بر روي آن ببنديم:
تضاد.
تا حالا خودتون روخندوندين؟ تا حالا شده يه چيزی برای
خودتون تعريف کنيد خندتون بگيره؟ تاحالا شده وسط خيابون يا تو تاکسی يه دفعه ياد
يه چيزی بيافتيد و نيشتون وا بشه؟ من زياد اين جوری میشم. جلوی آينه خيلی وقتا برای خودم دست تکون میدم. مادرجون
ميگه اينها همه نشونههای اسکيزوفرنی فرم هستند. من چه ميدونم شايدم راست ميگه. ديروز داشتم
به آثار فاخر استاد يساری فکر میکردم، همينجوری الکی برای خودم گفتم : «مرغک بیپروا در لامينور از
جواد يساری» . خندم گرفت بدجور. خندهام بند نميومد. خونواده نگرانم شدن. ميخوان
شوهرم بدن...
ملافه را به جاي جانماز روي زمين پهن مي کنم و زانو مي زنم، سرم را پايين مي اندازم و اشک هايم ملافه را خيس مي کند. رو به قبله به سجده مي روم. بعد يادم مي افتد بيش از پانزده سال است که نماز نخوانده ام. از خيلي وقت پيش ذکرش را فراموش کرده ام. ولي مهم نيست، همان چيزهايي را که يادم مانده مي خوانم، لااله الا الله، محمد رسول الله. حالا مي بينم بابا اشتباه مي کرده. خدايي هست، هميشه بوده. اينجا مي بينمش، در چشم مردمي که توي اين راهروهاي نااميدي هستند. خانه ي راستين خدا اينجاست، در اينجاست که هر کس خدا را گم کرده باشد پيدايش مي کند، نه در آن مسجد سفيد با چراغهاي درخشان الماس گون و مناره هاي سربه فلک کشيده. خدايي هست. بايد باشد، بايد باشد، و حالا من نماز مي خوانم، نماز مي خوانم تا مرا که اين همه سال از او غافل بودم ببخشد، ببخشد که خيانت کرده ام، دروغ گفته ام، گناه کرده ام بي آنکه مجازات شوم و تنها در اين ساعت که نيازمندم به سويش رو آورده ام، نماز مي خوانم چون که او همان طور که کتابش گفته رحيم، کريم و مهربان است. رو به قبله به سجده مي روم و زمين را مي بوسم و عهد مي بندم که زکات بدهم، نماز را به جا بياورم، در ماه رمضان روزه بگيرم و بعد از ماه رمضان هم به روزه داري ادامه دهم. عهد مي بندم آخرين کتاب آسماني اش را کلمه به کلمه حفظ کنم، و براي زيارت به آن شهر گرم و سوزان وسط بيابان بروم و در مقابل کعبه هم سر تعظيم فرود بياورم. همه ي اين کارها را انجام مي دهم و از اين به بعد هر روز يادش مي کنم، فقط اگر اين تنها خواسته ام را اجابت کند: دست هاي من به خون حسن آلوده است، از خدا مي خواهم نگذارد دست هايم به خون پسر او هم آلوده شود.
زمزمه اي مي شنوم و مي بينم مال خودم است، لبهايم از اشکهايي که از صورتم فرو مي غلتند شور شده. حس مي کنم چشم همه ي آدم هاي توي راهرو به من دوخته شده و من هنوز به سجده ام. دعا مي کنم. دعا مي کنم که گناهانم، آنطور که هميشه وحشت داشتم، گريبانم را نگيرند.
بادبادک باز، خالد حسيني
نشسته ای و صحبت میکنند. ابتدا حرف از سهمیه بندی بنزین
میشود و شرایط و خرید لیزینگ خودرو و قسط و ...
خب، بد و بیراه به دولت و مجلس و غیره که در این موارد
طبیعی به نظر میاد، شرح ما وقع نمیخواهد. اما توضیح میده از کارش. البته شغل دوم.
یه پژو آردی مدل 85 رو از ایران خودرو با شرایط لیزینگ
میخری. قیمت اولیه 6.7 میلیون بوده، اما چون سود 17 درصد داشته برای تو 10.4 آب
میخوره و با خرجهایی که برای از بین بردن آثار آردی بودن میکنی میکنه به عبارتی 11
چوق. عصره، بعد از شغل اول میرن (یا بهتره بگم میرفتن) یه آژانس حوالی پاسداران. در
ابتدای کار 800 لیتر بنزین در کارت مبارک قرار داشته، صاحب آژانس میگه اگه شماره
از سازمان بگیرم هر ماه 600 تا میاد تو کارتت. پس به کوب کار میکنه. اما چی کار؟
زنگ میزنه، میگه بیا، میری میگه این کارتون رو ببر فلان جا،
کی میرسی؟ مپرسه چی هست توش؟ میگه تو ببر، کی میرسی؟ با اصرار که چی هست؟ باز
میکنه و بله، مشروب. پس هزینه چندین برابر میشه، "چون خطر حمل زیاده"
چرا؟ چون یه جایی در زعفرانیه منتظر این آب شنگولی ها هستن به جهت احتمالا آمپول
زدن! و الی ماشاء الله
اینکه مشکلات میخوره به زندگی من، به سهمیه بندی بنزین
مربوط میشه یا ربا در خریدهای لیزینگ، حمل مشروب که مال حرام به یقین هست و ...؟
میگن وقتی مشکلی بهتون خورد، نماز استغفار بخونید چون ممکنه
گناهان کوچکی کرده باشید که بدون استغفار مونده باشن و زیاد شده باشن، یا مثلا به
خدا بگید من از تمما کسایی که به نظرم به من بدی کردم میگذرم، تو هم از من بگذر و
مشکلم رو حل کن و ...
قضاوت با خودتون
عصرهاي پنجشنبه سخنراني مشترکي بين سه گروه روشهاي صوري، طراحي و آناليز، و سيستمهاي اطلاعاتي برگزار مي شود. در اين سخنراني يکي از اعضاي گروه ها در مورد "کار در دست انجام" صحبت مي کند. منظورم از کار در دست انجام اين است که اين کار به نتيجه ي نهايي و به مرحله ي پختگي نرسيده است، و حداکثر در حد يک "گزارش تکنيکي" در دانشگاه منتشر شده است.
امروز سخنران يک جوان بشاش و شيطان بود که سه سالي است دکتراي خود را گرفته و استاديار شده است. وقتي که با ادا اطوارهاي عجيب غريب خود اسلايدها را بر روي ديوار انداخت، کلي تعجب کردم. او يکي از اساتيد ا.خ. بود. خانم ا.خ. با اصليت احتمالاً پاکستاني سه سالي مي شود که دانشجوي دکتراي گروه روشهاي صوري است و جالب اينکه حجاب خود را در حد تيم ملي و به شکل سفت و سختي حفظ مي کند. اصلاً باورم نمي شد که اين دختر با اين شنگول بتوانند با يکديگر کار کنند.
بحث که شروع شد، جوان شر و شيطان کلي از ا.خ. تعريف کرد، که توانسته است ال کند و بل. و حتي رييس گروه که بدون شک از رياضيدانان معتبر است چند باري نگاهي از سر تعريف به ا.خ. انداخت، که متوجه شدم احتمالاً آدم پرکاري است که اين طور تحويلش مي گيرند.
جوانک ادعاي بزرگي داشت، که اين دختر توانسته است از کار يکي از رياضيدانان بزرگ پيشين اشکال در بياورد. بحث به شدت رياضي زده بود، خيلي تمرکز کردم تا بتوانم سر از کارشان در بياورم. وسطهاي ارائه يک دستگاه غريبي از زير ميز درآورد که مي گفت ا.خ. براي توصيف موضوع ساخته است. اين وسيله از يک سري لوله درست شده بود که از بالاي آن تيله هايي وارد مي شد و بعد به صورت غيرقطعي تيله از يکي از لوله هاي پيراموني به بيرون پرت مي شد!
خلاصه اينکه تا توانست به ريش رياضيداناني که اين طور اشتباه کرده بودند خنديد. مقاله ي آنها را جلويش گذاشته بود و به شکل خاصي جملات آنها را مي خواند، و بقيه را به خنده وا مي داشت.
داشتم فکر مي کردم، که با منتشر کردن يک کار اشتباه چقدر آبروي محقق به خطر مي افتد. محققين بزرگ هم در معرض خطرند، چه برسد به ما.
واينکه، زياد مقاله داشتن در ميان ما مهم تر است و يا مقاله ي خوب داشتن. مقاله ي آي اس آي داشتن مهم تر است يا مشکل مهمي را حل کردن. و نظائر آن.
پي اس. مي دونستيد ISI مخفف چيه؟ اگه نه، حالا بدونيد : Iranian Science Illness
تعريف مي کرد که در پايان کنفرانسي به عنوان تفريح به سونا دعوت شده بودند ، و شانس با او يار بوده است که توانسته به ترتيبي جيم شود.
پرسيدم: به خاطر اينکه مختلط بوده؟
جواب داد: نه فقط به خاطر آن، بلکه معمولاً در ورودي سونا نگهباني هست که نمي گذارد افراد با هر گونه پوششي وارد شوند.
مدتي ساکت بودم، و گيج و منگ که اينها ديگر چه موجودات غريبي هستند... بابا آکادميسين ها هم بعله!!
علت سکوت مرا فهميد. گفت که در سالهاي نه چندان دور، سي يا چهل سال پيش، "حيا" در اين مملکت بوده است، ولي در سالهاي اخير با تلاش بسيار زيادي آنرا نابود کرده اند.
باز براي اين که مرا از بهت در بياورد، گفت استخرهايي هستند که سانس هايي را به زنان اختصاص داده اند، فقط به دليل وجود زنان مسلمان.
و باز هم خدا را شکر کردم، که لااقل مسلماناني هستند که گهگاه به اين مردمان يادآوري کنند که حجب چيست، وقار به چه مي گويند و باحيا کيست.
میپرن هوا و به خدا امید می بندند که بتونن پرواز کنند
چون در غیر اینصورت مثل سنگ سقوط میکنیم
همه راه به این فکر میکنیم که واسه چی پریدم؟
ومن ایناهاشم... در حال سقوط...
و دیگه هیچ کس نیست که بتونه به من حس پرواز بده...
حداقل تا مدتها...
----------------------------------------
یکی از آخرین صحنه های فیلمی به اسم Hitch
با تصرف البته
يک- مثل اينکه جو وبلاگ را خيلي خاله زنکي کردم. کمي حالت وبلاگهايي را پيدا کرده است که مطالب روزمره دارند، "امروز رفتم خونه ي خالم اينا..."، "امروز تو کلاس يه پسره بود که..."، "هفته ي پيش رفته بوديم شمال ...". ديگر خبري از مطالب جدي معنوي و تحليلي بچه ها نيست.
اين موضوع براي من که نگارنده ي مطالب روزمره هستم يک فايده دارد، اين که با تکه پراني هاي عليرضا و صادق از تنهايي در ميام. اميدوارم که براي شما اين جو خاله زنکي قابل تحمل باشد.
دو- من خيلي در خاطره هاي گذشته ام زندگي مي کنم. اين اولين باري است که تنها زندگي کردن را تجربه مي کنم، آن هم در يک مملکت خارجي. مطمئنم که سالهاي سال از خاطرات و اتفاقات اين سفر ياد خواهم کرد.
سه- خدا پدر مک دونالد را بيامرزد، با اينکه هر جا که بخواهند دق دلي خود را بر سر آمريکا خالي کنند شيشه هايش را مي شکنند، اما يک فايده ي مهم دارد. هنگامي که حوصله ي آشپزي نداري، کافيست يک اسکناس پنج يورويي برداري، به اولين رستوران مک دونالد مراجعه کني، يک "فيلتو فيش" سفارش بدهي و تمام. سريع و راحت.
امروز براي اولين بار در طول سفر، نهار در مک بودم. وقتي بوي فيلتو به مشامم خورد، ناخودآگاه به ياد آخرين فيلتويي افتادم که همراه بروبچ در پنج سال پيش زديم، پادوا. همان شبي که بستني هم خورديم، و دور هم نشستيم و گپ زديم. همان شب که من و احسان به يک ايتاليايي خنديديم که خيلي ناراحت شد... باز هم وارد خاطرات گذشته شدم، بي خيال.
چهار- در اينجا کنار خيابان پر از چتر پاره پوره است. علتش هم يک چيز است: بادهاي فوق العاده شديد، طوري که مي خواهد آدم را از جا بکند. اين بادها به چتررحم نمي کنند.
پنج- زمين که پر از... -با عرض معذرت- پي پي
سگ هايشان است. هوا هم که مرطوب و باراني است. وقتي سگي در کنارت تصميم مي گيرد که خودش را بتکاند و از خيسي هاي پشمش راحت شود، کتاب توضيح المسائل، فصل نجاست، زير فصل سگ جلوي چشمت مجسم مي شود و بعد چشمانت را مي بندي و در ذهنت تجسم مي کني که آقا سگه (يا خانم سگه) به شکلي خود را مي تکاند که آبش تو را مورد عنايت قرار ندهد. بعد از چند ثانيه چشمت را باز مي کني و رد مي شوي.
همچنين هنگامي که با کسي صحبت مي کني يا غذا مي خوري که مي داني کافر است و به خدا اعتقاد ندارد، چقدر مصيبت بار است که در ذهنت باشد "او نجس است". هي! حاج آقا! کاش يک استثنا مي زدي که در بلاد کفر رعايت پاکي را بي خيال!!
شش- باورتان مي شود، دانشگاه مسجد دارد، به بزرگي مسجد پرديس دو.
باورتان مي شود، که هر موقع به مسجد مي روي، سه چهار نفر نماز مي خوانند.
باورتان مي شود، که ده درصد جمعيت شهر مسلمان باشند، و از هر ده نفر زني که مي بيني يک نفر محجبه باشد.
باورتان مي شود، که به جز ما ايراني ها، هيچ کس ديگري شيعه نباشد؟ حتي يکي از مسجدهاي شهر مال شيعيان نباشد؟ در مسجد دانشگاه همه دست به سينه نماز بخوانند؟
سلام بر اول مظلوم عالم، علي.
"خيابان شهيد اسداللهي، خيابان علي گودرزي، کوچه ي شهيد سردار، سمت چپ، روبروي پارک سدکلا، پلاک سه، طبقه پنجم"
آدرس هايي که ما به هم مي دهيم، به همين صورت است. اين قدر اطلاعات ريز و بعضاً خنده دار در آدرس مي گنجانيم که هر سطح آيکيويي موفق شود که راه را بيابد.
اما در اين بلاد پيشرفته ي فوق مدرن، آدرس ها را اين طور نمي دهند. هر آدرسي از دو مولفه تشکيل شده است: مولفه ي اول و مولفه ي دوم. اولي، اسم خيابان است، دومي، شماره ي پلاک. مثلاً آدرس فوق در مقياس فوق پيشرفته مي شود : شهيد سردار، 3. بنابراين خيلي عادي است که بعد از پرسيدن هر آدرسي شما کلي نياز به جستجو در Google maps و يا map24 داشته باشيد.
اما براي آدم هاي ناوارد، اين سيستم آدرس دهي "واقعاً" دردسرساز است. امروز صبح، ساعت ده در اداره ي ماليات قرار داشتم. نقشه را از شب قبل پرينت گرفته بودم، بنابراين صبح يک ساعت قبل با خيال آسوده راهي شدم، سوت زنان و حال کنان. مطمئن بودم که با اين مقدار فاصله خيلي زودتر هم به مقصد مي رسم.
حوالي نه و نيم به خيابان مورد نظر رسيدم، که تا اينجا به نظر مي رسيد که نيم ساعت بايد علافي مي کردم... اما مساله اين بود که آدرس مي گفت پلاک چهار، ولي من پلاک چهاري در خيابان نديدم. به خودم گفتم که حتماً جلوتر است...
مدتي پياده روي کردم تا کم کم به يک باغ، بعد به يک مزرعه و کم کم به مناطقي رسيدم که به نظر نمي رسيد که اداره ي ماليات يک شهر در آنها باشد. کلي قاطي کرده بودم، که اين چه وضعيتي است. با دردسر بالاخره عاقل زني را یافتم که گفت برای یافتن پلاک چهار فلان خيابان بايد وارد کوچه اي شد، بعد دست چپ پيچيد، آنگاه مستقيم رفت، بعد وارد پارکينگ شد، بعد دست راست رفت و آنگاه از نگهباني دم در بايد پرسيد تا راهنمايي کند...
عموماً "پاپانوئل" يا "سانتاکلاز" ما را به ياد ارابه اي متصل به چند گوزن مي اندازد که پيرمردي با ريش سفيد در آن نشسته و نويد دهنده ي سال نو است. اما در فرهنگ فولکلور هلندي، اين داستان تا حدي متفاوت است. سانتاکلاز هلنديها، توسط کشتي بخار، آن هم از اسپانيا به هلند مي آيد. اين پيرمرد مهربان در کفش هاي کودکان هداياي ارزشمندي به مناسبت کريسمس مي گذارد. از ديگر فرق هاي سانتاکلاز هلندي با ديگر ورسيون ها دستياري است که همراه با خود دارد که به آن "پيتر سياه" مي گويند. همانطور که از نامش پيداست، پيتر سياه يک سياه پوست است. پيتر سياه همواره کيسه اي به همراه خود دارد که بچه هاي بد را در آن مي اندازد و با خودش به اسپانيا بر مي گرداند. پس اگر بچه ي خوبي باشيد، در کفشتان کادو مي بينيد و اگر بد، سرنوشتي بهتر از رفتن در کيسه ي پيترسياه نخواهيد داشت.
تا اينجاي داستان که رسيد، ناقل داستان به من گفت که سياه پوست بودن چهره ي منفي داستان، به ريشه هاي تاريخي آن باز مي گردد. زماني بوده است که در اسپانيا سياه پوستان بسياري بوده اند، که مردم تلاش مي کردند از وجود آنها خلاص شده آنها را به کشورشان بازگردانند، و از آنجا اين شخصيت منفي وارد افسانه شده است.
در اين روزها گوشه کنار شهر پر هستند از افرادي که با ريش سفيد و شال قرمز در خيابانها راه مي روند و نقش سانتاکلاز را بازي مي کنند، و افرادي هم به دنبال آنها صورت خود را سياه کرده اند و رل منفي پيتر سيه چرده را بازي مي کنند. اين حتي در دانشگاه هم هست، هر از چند گاهي سه چهار دانشجوي خل و چل به سرشان مي زند که سانتازکلاز بازي کنند و کلي بخندند.
- سوال: آيا مي دانيد که چرا سانتاکلاز به مساجد سري نمي زند؟
- جواب: چون اين قدر کفش آنجا وجود دارد که کادوهايش تمام مي شوند!
...
الان اول دسامبر است و همه چيز و همه کس و همه جا رنگ و بوي سال جديد گرفته اند. امروز صبح، در اتاق را که باز کردم، جعبه اي به داخل افتاد. اول فکر کردم متعلق به ديگري است، آنرا کنار در گذاشتم تا صاحبش آنرا بردارد. اما وقتي وبلاگ توالتي را چک کردم (که هر روز صبح همراه با اولين تلاشها و زورهاي صبحگاهي اين کار را انجام مي دهم!) متوجه شدم که سرکار ربکا خانم به مناسبت آشنا کردن من و يانگ با فرهنگ آلماني، يک کادو به ما اعطا نموده اند. به نظر شما، در اين کادو چيست؟ ببينم درست حدس مي زنيد يا نه!
رياضيات حرف اول و آخر را در اين دانشگاه مي زند: دانشکده ي رياضي در ساختمان مرکزي دانشگاه واقع شده است، رييس کل دانشگاه از دپارتمان رياضي است، بسياري از رياضي دانان مشهور هلند روزگاري در اين دانشگاه بوده اند، رشته ي کامپيوتر زيرشاخه اي از رياضيات است... گروه هاي تحقيقاتي دانشکده ي کامپيوتر هم به شدت رياضي زده اند، يک گروه روشهاي صوري است، ديگري طراحي و آناليز سيستم (که من در حال ويزيت کردن آن هستم!)، آن ديگري گروه الگوريتم و الخ.
همان روز اولي که وارد دانشکده شدم، پسري را ديدم که تيپ شرقي داشت، و از قد بلند، موهاي زرد و چشمان آبي مردمان شمال اروپا بويي نبرده بود. سبيلي کت و کلفت داشت و موهاي سياه. دانشجويان مزه پران هلندي هم هر از چندگاهي سربه سرش مي گذاشتند و پشت سرش جوک هايي مي ساختند.
بعد از آشنا شدن و کمي جا افتادن در گروه فهميدم که چند ماهي مي شود که به عنوان دانشجوي دکتري به گروه پيوسته است. اساساً به تيپ و رفتار ظاهري اش نمي آمد که با جماعتي که صبح و شبشان با اثبات لم و برهان خلف و استقرا و جبر و منطق سپري مي شود بتواند لحظه اي دمساز شود. کلاً هم گوشه گير است، در سخنراني هاي عمومي شرکت نمي کند و وقت هاي خاصي در دانشگاه پيدايش مي شود، آنهم اوقاتي که در آن معمولاً کسي در دانشگاه نيست.
او اين ترم درس آناليز رياضي سيستم هاي کامپيوتري را گرفته است، يک درس پايه اي فوق ليسانس که براي عضويت در گروه طراحي و آناليز مهم است. شايد هم به زور اين درس را به او خورانيده اند، کسي چه مي داند. اوضاع قهرمان داستان ما، در امتحانات اين درس بي ريخت است. در کوييز ساده اي که اکثر دانشجويان فوق نمرات بالاي هشت گرفته اند، او چهار شده است. مي گفتند هنوز به عملگرهاي ساده ي "منطق تقيد" تسلط ندارد، چه برسد به حل مسائل و تمرينها. چند روز قبل، رييس گروه او را تهديد کرده بود که اگر در امتحان بعدي نمره ي پايين تر از هفت بياورد بايد وسائلش را جمع کند و برود، که در اين کشورها با کسي شوخي ندارند، اگر خروجي خوبي از دانشجويانشان نگيرند عذرش را بدون هيچ رودربايستي مي خواهند، چرا که براي خرج کردن پولشان کلي حساب و کتاب دارند.
باري به هر جهت، امروز او را در حوالي اتاقش ديدم. دو سه عدد شاخ روي سرم سبز شد، تصور کنيد: يک آدم با سبيل کلفت سياه رنگ که موهاي سرش زرد رنگ باشد... مععع!
خيلي ناراحت شدم، از اينکه مجبور شده است براي وارد کردن خودش در جمع اينها به چنين حربه هاي نامتعارفي مثل رنگ کردن مو متوسل بشود... شايد هم مجبور باشد، يعني خانواده اش خرج زيادي براي او کرده باشند که به اينجا برسد، اميد زيادي به او داشته باشند، و نمي تواند بگذارد و به راحتي به کشورش بازگردد.
در خوابگاه ما سه نفر هستند: من، يک پسر چيني به اسم يانگ، و يک دختر آلماني به اسم ربکا. چيه؟ چتون شد؟ چرا ذهنتون هميشه بدترين حالت رو تصور مي کنه؟! نخير، قضيه اختلاط و حال کردن و اينا نيست. به قول راننده تاکسي ها اصلاً ذهن ايراني جماعت خرابه. سيستم خوابگاه هاي اينجا طبقه بندي شده است، مثل قلم چي. هر طبقه از ساختمان به يک سري واحد تقسيم مي شه، و هر واحد داراي سه اتاق است. اتاق ها يک تخته هستند و در جدا از هم دارند. انباري و دستشویی حمام بين سه اتاق در هر واحد مشترک هست. پس ما هر کدوم در يکي از اين اتاقها زندگي مي کنيم، جدا از هم. قضيه شرعي شد. نشد؟ خوب چي کار کنم، همينه که هست، مي خاي بخا، نمي خاي نخا. حله؟
چي مي خواستم بگم؟ از يادم برديد. آها! پسر چينيه، يانگ، يک ابتکار جالب زده، و يک وبلاگ توالتي ساخته. چيه؟ اين که گير نداشت، داشت؟ خب پس. روش کارش اينطوريه که يک دفترچه درست کرده و چسبونده به ديوار دستشويي، اسمشو گذاشته Roomie. کلي ماژيک و زلم زيمبو هم اطرافش چسبونده، که آدم ها توش مطلب بنويسن. داشتم فکر مي کردم وقتي دکتراش تموم شه و بخاد برگرده چين، يک عالمه خاطره ي توالتي با خودش مي بره، که کلي ارزش داره!! چند ورق از دفترشو مي خوندم، خيلي جالب بود... آدم هايي از گوشه و کنار دنيا، با فرهنگ ها، ديدگاه هاي مختلف، ... همگي اينجا جمع شده اند بلکه مدارج علمي را با سرعت بپيمايند و ... از همه چيز گفتن، مثلا "من دارم آخر هفته مي رم خونه، خيلي از زحماتت ممنون" "امروز تو کشور ما جشن مليه" و ...
جالب اينکه با ورود من، دستشويي رو يکي کثيف کرده بود، که ربکا فکر کرده بود که من بودم. تو دفتر نوشته بود: "تازه وارد! با تو هم هستيما! لطفاً دستشويي رو تميز نگه دار"
با گذر زمان دفترچه مرتباً پربارتر هم ميشه، با خاطرات و مطالبي که جماعت توش مي نويسن. کلي با ايده اش حال کردم.