تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

با ناراحتي وارد اتاق شدم. با اينکه دفتر بين من و نعيم مشترک بود، اما يادم رفت در بزنم.

-"چيه؟ چه خبره؟ چرا عصباني هستي؟"

گفتم که اوضاع به هم ريخته نشان مي دهد، از وقتي که دکتر سيرج. بازنشسته شده وضعيت درس‌هاي نرم افزار دانشکده دچار اشکال شده است. مضافاً بر اينکه به نظر من هنوز زود بود که بخواهد از کار دانشگاهي خودش را کنار بکشد.

-"آره، ولي نگران نباش، رامتين هم آدم پخته ايه، ايشالا وقتي تو کارش جا بيفته همه چيز مثل اول رديف ميشه."

روي ميزش به هم ريخته نشان مي داد. با اينکه ميز من هميشه شلوغ پلوغ بود، ولي نعيم به شدت آراسته و مرتب بود. گفتم:

- "داري چي کار مي کني؟"

-"هيچي، ورقه هاي ميان ترم مهندسي نرم افزار رو صحيح مي کنم.... زياد اوضاع خوب نيست. نگرانشونم."

-"بابا اين ها ورودي فرد هستند، مگه يادت رفته که هميشه وروديهاي زوج بهترند!"

نشستم و کامپيوتر رو روشن کردم.

-"راستي الان حسين زنگ زد."

-"کدوم حسين؟"

-"حسين کر. ديگه. رييس زعيم..."

-"آها! خوب چي کار داشت؟"

-"هيچي، مي گفت که يه سري کارآموز براي پروژه ي جديدشون مي خاد. با اين وضعيت دانشجو، اگه اينا رو بهش بدم آبرو ريزي ميشه."

ايميل ها را تندتند نگاه مي کردم. يک سري در مورد اعتراض به وضعيت نمره و مشکلات شخصي و ... که از روي آنها رد مي شدم.

-" اِ جلال ميل زده!"

-"خوب چي گفته؟ سه سالي مي شه ايران نيومده."

ايميل را باز کردم. نوشته بود که در دانشگاه واشنگتن يک کرسي استادي پيدا کرده است. خيلي خوشحال شدم. دلم سوخت که هر چقدر تلاش کردم که نظرش را براي کار در دانشگاه تهران جلب کنم، نتوانستم.

در همين حين، در باز شد، دختري سه چهار ساله وارد اتاق شد. ماشاالله! خيلي شبيه باباش بود. با لبخندي گفتم:

-"سلام نعيمه جان!"

جوابي نداد. پريد بغل نعيم. نعيم گفت:

-" به عمو جواب نمي دي؟"

با خجالتي گفت "سلام عمو سين". به من مي گفت سين. خنده ام گرفت. گفتم:

-" نعيم از سلمان خبري نداري؟ مي گفتن يه لنج ميکروپروسسور داشته وارد مي کرده، که جلوشو گرفتن."

-"نه خبر نداشتم. حالا اينا رو براي چي مي خواسته؟"

برايش توضيح دادم که يک پروژه ي بزرگ گرفته است که بنابر پيشنهاد ممصادق قسمت "هاي تک" آنرا از طريق واسطهايي از دبي وارد کرده است. نعيمه گفت:

-"بريم بابا!"

نعيم بلند شد.

-" حسين تو نمياي؟ دير ميشه ها!"

-"کجا؟ خبريه؟"

-" باز که تو يادت رفت. زن عليرضا شب سيزده رجب نذري ميده، دست پختش هم عاليه. نمي خاي که از دست بدي!"

پاک يادم رفته بود. به او کمک کردم که ورقه هاي دانشجويانش را جمع کند. راست مي گفت، نمره هاي دانشجوها افتضاح بودند! البته او هم سخت گيري خاص خودش را داشت.

-"نعيم تو برو، من ميرم دنبال حاج خانوم، انشاالله خودمونو مي رسونيم."

با هم بيرون رفتيم.

 

دفتر خاطرات حح.

بهمن ماه 1401 شمسي

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 11:46 توسط سردار |

ديشب، مرد جواني وارد سايت عمومي دانشکده برق شد. قيافه اش خسته نشان مي داد، ولي در دلش غوغايي بود. سيبي به دهان گرفته بود، گاز مي زد. او بيشتر از شش سال بود که مرتباً لقبي را به دنبال خود مي کشيد: "دانشجوي دانشکده فني دانشگاه تهران". گزاف گويي نخواهد بود اگر ادعا کنيم که او همه ي اين مدت، شب و روزش را در دانشگاه گذرانيده بود، شب و روز. او زندگي اش با اين دانشکده پيوند خورده بود. صبح ها از هفت صبح، وشبها تا هشت شب... چه کرده بود در اين دانشگاه. چند بار درس داده بود، در ياد نداشت. چندبار جاي استاد سر کلاس رفته بود، از شمار خارج بود. روزهايي را به خاطر آورد که با رفيقش براي احيا کردن اي سي ام جنگيد. سالهاي روبوکاپ، و شب زنده داري هاي آن.

دو بار تلاش کرده بود که مگر سروکارش به اينجا نيفتد: يک بار ورودي کارشناسي، دگر بار ورودي کارشناسي ارشد..."دانشگاه شريف": در افواه مردم بود که آن ديگري چنين است و چنان، و چقدر خوب است آن. ولي تقدير همين بود که سالهاي جواني اش در همين جا بگذرد، و گذري به آن بهتري نداشته باشد. گويا عشق در و ديوار فني به او، از عشق او به دروديوار بيشتر بود، که آنطور سخت او را چسبيده بود و رهايش نمي کرد! حتي به ذهنش هم خطور نمي کرد که زماني برسد که دانشجوي دانشگاه تهران ديگر نباشد...

اما. از فردا شب، لقب دانشجوي فني را از او مي گرفتند. آزاد و رها، بلکه خودش راهش را کج کند و پي زندگي اش برود.

 در هياهوي جوانان آن شب سايت غرق شده بود، و در سيماي هر کدام، خاطرات يکي از دوستان خود در سالها قبل را مي ديد. پسر تپل و بامزه اي که بمب هيجان و شعف بود، تصوير کرکره خنده هاي هادي فري در هنگام تحويل پروژه بود. پسرک جدي و مثبتي که صفحه کليد را سخت کوشانه مي فشرد و پروژه را جلو مي برد، نعيمي بود در ابعاد کوچکتر. آن پسر کوچک و صاف و ساده مي توانست سدکلايي باشد که مثل الان اين قدر بزرگ نشده باشد. و آنکه در بانک نرم افزار نشسته بود، تصوير آموز سالهاي قبل را به ذهن مي آورد. پسر تخس و مزه پران و بي خيال، يک صادق الاي اکبراي صفر کيلومتر بود! پسر حزب اللهي با ريش آراسته عليرضايي را مجسم مي کرد که چهارسالي کوچکتر شده باشد. و آن دختر شر و شيطان، ... بگذريم.

غرق در خاطره، ميان بچه هايي که هر کدام حداقل سه يا چهار سال از اوکوچکترند، و محض رضاي خدا يک نفر از آنها را هم نمي شناخت!! چند بار خواست کمي گريه کند، ولي زشت بودن گريه کردن در جمع جلويش را گرفت. همان طور که آرام آمده بود، آرام راهش را کج کرد و بيرون رفت.

چقدر زندگي زودگذر است، انسان با چه سرعتي به انتهاي مسير مي رود!

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 15:10 توسط سردار |

شده بوديم مسئول حفاظت از يک سري استاد و دانشجوي خارجي. آنها را مناطق مختلف شهر مي برديم و زبان ناطق آنها بوديم، که مگر گم شوند، کسي به آنها چپ نگاه کند، ناراحتي عارض شود.
بنابر روال هميشگي اصفهان گردي، گذرمان به چهل ستون افتاد. نگهبان ها اکيداً جلوي فلاش زدن را مي گرفتند. يک بار يکي از اجنبي ها فلاشي زد که همگي او را احاطه کردند و اشکش را در آوردند، که به چه حقي ميراث فرهنگي ممکلتي را داغان مي کند، اي بي تربيت!!
ما را به اتاقي بردند که خيلي تاريک بود، حتي نور چراغ هم کم بود که مگر نقاشي هاي فاخر ديوارها آسيب ببيند. نقاشي ها بي نظير بودند، چه کرده بود نقاش هنرمند.
نمي دانم چه شد، که اي کاش نمي شد. دوربين را در آوردم، جلوي ديوار گرفتم. مطمئن بودم که فلاش را خاموش کردم، ولي نمي دانستم که ژاپني هاي لامصب اين را طوري ساخته اند که وقتي خاموش و روشن مي شود خودبخود تمام تنظيمات به حالت اوليه باز مي گردد. دکمه را زدم، چشمتان روز بد نبيند.
بمب! در اتاق تاريک، آنچنان فلاشي زد که نور از تمامي در و ديوار اتاق تاريک بيرون زد. همه شوکه شدند. نگهبان ها داخل اتاق ريختند، و فرياد که اي اجنبي ها دوربينتان را به ما بدهيد تا ضبط کنيم و دودمانتان را بر باد دهيم و ...
قيافه ي رنگ پريده، مملو از خجالت...
خلاصه، نگهبان از خجالت همه مان درآمد، و بيرونمان انداخت.
هنوز هم وقتي به آن زمان فکر مي کنم، چند تا فحش آبدار نثار آن آدم عجولي مي کنم که بدون مطمئن شدن از خاموش بودن فلاش کل چهل ستون را روشن کرد !!
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 9:23 توسط سردار |

خیلی وقت بود نتونسته بودم سر بزنم اینجا
حتی وبلاگ خودم رو یکماه میشه دست نزنم. مشغله، کار، ... اونقدر زیاد شده که نمیشه برنامه ریزی کرد

همیشه از خدا بابت دوستهام تشکر کردم. جسته و گریخته سعی میکنم حال و احوال کنم. همینکه یکی کم خبر میشه نگرانش میشم و سراغش رو میگیرم

بابا نعیم که مثل بقیه ترسید تاریخ عقد رو بگه. جون نعیم، ما که نمیایم به هم بزنیم که :)
حالا ما پیشاپیش از رفتن رسمی سد کلا خبر میدیم. البته این جوان رعنا انشاء الله فرطی خودش رو از صحنه بیرون نکشه و گم و گور نشه.

یه جورایی هوایی شدن بچه ها بوش میاد. من هم که به عنوان یه بزرگتر مجبورم اول همه تون رو بفرستم خونه بخت تا خیالم راحت بشه
دلم آروم نیست وقتی میبینم اکبر آقا مجرد میره سفر در حالیکه اون سدممدحسین نامرد، بی معرفت، زیرآبی روی .... هروقت میخواد بگه دعا بفرمایید میگه برای "ما" دعا کن.

اصلا هم حسودیم نمیشه D:

آقا بیا تا گل برافشانیم - طرح مسافرتهای خانوادگی و قوانین جدید رو تدوین کنیم و یوتی پارتی+یوتی پارتات (بر وزن مومنین و مومنات) رو تاسیس کنیم تا کسی نرفته ثبتش کنه


 
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 10:4 توسط علیرضا |

سرقفلی اين وبلاگ کمپلت واگذار می شود.
برای آگاهی از شرايط واگذاری، با آقای دکتر حجت www.doktor@formaljaat.internet تماس بگيريد.
ضمناً اين وبلاگ به بنگاههای دولتی واگذار نمی شود(تيريپ خصوصی سازی)
همچنين افراد متأهل، در شرف تأهل، عشق تأهل، خواستگاری رفته، ريجکت شده، استخاره کرديم بد اومده، همين روزا ديگه تلنگش در ميره، بچه دار شده، طلاق گرفته، عاشق، فارق، فارغ و غيره اصلاً يادم رفت چی ميخواستم بگم....
آدرس : امين آباد، گروه دانشکده دپارتمان برق، مستقيم پايين، بعد از بوفه، سمت چپ، برو... برو... هوی! کجا ميری؟ اون سمت چپه؟ دست چپت کدومه؟ خوب همين، برو .. برو... سمت راست، آزمايشگاه سلولهای بنيادين و هسته ای فرمالکده. آقای دکتر الساندرو فرمالر. رسيدی؟ رسيدی تماس بگير. قربانت. خدافظ


+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 18:19 توسط صادق |