جماعت سينه زني مي کردند، حاجي فتحي آن جلو نوحه خواني مي کرد. مثل همه ي مجلس ها. مرثيه اي بر امام علي، بعد اباالفضل، بعد صحراي کربلا و احتمالاً در آخر دعاي بر رهبر و امام و ذو الحقوق و معلمان و والدين و رفتگان و گذشتگان و مستمندان و مريضان و تشکيلات مشابه با آن.
در وسطهاي سينه زني، حاجي امجد ميکروفون را از مداح گرفت... حالش منقلب بود، از وجناتش خوب مي شد فهميد. "بچه ها، يه طفل سه ساله اي هست که به قول علامه اميني همه کار مي کنه، حاجت برآورده مي کنه، ..." اين را گفت و آي زد بر سر وصورت و سينه اش. خودش نبود، وضعيتي شده بود... سرش را تکان مي داد و مي گريست...
جمعيت هم به هم ريخته بود، مي زدند و ناله می کردند و های های اشک مي ريختند...
چه تواني دارد، يک بچه ي سه ساله...

حدوداً بيست و چهار سال پيش؛ عکاس مي گويد در جنوب بصره شهيد شده...
ببينيد چه رفتني کرده است! صحنه ي رفتنش غزلي است عاشقانه ...
پروردگارا! زيبنده تر از اين، چطور مي شود رفت؟! در تابوتي از گل هاي وحشي، آرام، بي صدا، پرعظمت، بي غل و غش...
گل ها را! براي متبرک شدن با هم رقابت مي کنند...
بنا نداشتم اینجا بنویسم.
فقط میخواستم بگم:
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (ع)
اکشف کربی بحق اخیک الحسین (ع)