نه ديگه... خداييش تلنگش در رفته. اين هادی هی میگفت آمار چند نفر رو داره، ما باور نمیکرديم. همچين ييهو ديديم نصف ملت يوتيپارتی متأهل شدند! اول که ياسر، بعد نعيم، پشتبندش جلال، حالا هم که سلمان. خدا پدر و مادر پيام بهداشت رو بيامرزه که هم ازدواج رو جوش داده هم سفر مکه رو براشون جور کرده.
آقا من اعلام خطر میکنم. شمار متأهلين يوتيپارتی داره از مجردها بيشتر ميشه ها! يه کاری بکنيد. ما که هر چی کار فرهنگی کرديم گفتيم زن نگيريد، کارگر نشد. حواسمون نبود اين زاگالا کار فرهنگی نمیفهمن چيه.
شاعر بزرگ زاگالا، باباصادق عريان ميگه:
زاگالان قدر يکديگر بدانيد
همی بیمنزل و همسر بمانيد
و در جای ديگری ميگه:
ای عزیز سادهی جویای زن
ای مجرد، غرق در رؤیا و ظن
بشنو از من چون نصیحت میکنم
پندی آویزه، به گوشت میکنم
زن گرفتن اشتباهه، زن نگير*
زن بگیری کارت آهه، زن نگير
گر بگیری زن تو خواهی شد اسیر
زن نگیر و زن نگیر و زن نگیر
* در بعضی نسخهها به جای "زن نگير" از رديف ديگری استفاده شده که به علت ترس از جان در مقابله با خيل متأهلين از ذکر آن معذوريم.
سر سفره سحری، بعد نماز، دم افطار، التماس دعا
+
نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 12:14 توسط صادق
|
"خدا! امتحان مي کني؟ يعقوب که نيستم، زکريا که نيستم، سيدالشهدا که نيستم، من فتاحم! مي شناسي که ... همان که قوت ندارد نعش خودش را راه ببرد، حالا نعش پسرش را هم روي دوشش گذاشته اي. اين بنده هاي دگوري مردني را که امتحان نمي کنند. من اين بار را نمي کشم، جواني مي خواهد اين جور تحمل ها... پاک بود، کاري نکرده بود که ... مثل من که نبود، غش در معامله هم که نکرده بود... نگو... مي دانم، يحيا هم پاک بود، علي اکبر هم پاک بود... اما من فتاحم..."
من او، فصل چهار من
+
نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 16:26 توسط سردار
|
و ما را چه شد؟ قیلوله ی نیمروز کجایمان برده است؟ نه از گذشته درس گرفتیم و نه بر آینده طرح زدیم. آرزوهایمان چرتی بر چشمان آورده است که پریدن در حوض خانه مادر بزرگ هم دیگر بیدارمان نمیکند. آفتاب روز از خواب بیدارمان میکند و دعای سحر آزارمان میدهد.
بر خود غافلیم، همانطور که بر اعمالمان. نه طرحی داریم برای برگشت و نه برنامه ای هرچند بلند مدت برای آخرت. نه گناهی کنار میزنیم و نه حسنه ای پیش میکشیم. غرغر شکم را ترجیح میدهیم بر نماز اول وقت و چَه چَه استاد را بر ندای حی علی الصلاة منادی. کتاب فلانک را آنقدر ورق میزنیم تا جواب کاهش هزینه ی متد فلان را بیابیم ولی چشم میبندیم بر أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ.
شعبان را با شربت نیمهاش شناختیم و رمضان را با جوشن قدرش. خدا را شکر که این را شناختیم. اما بس است؟ حق است علی در شعبان ندا دهد اِلهی اِن اَخَذتَنی بِجُرمی اَخَذتُکَ بِعَفوِک و ما افسوس بخوریم بر دیگران در حالیکه چرک نفسمان زخم دل را آنچنان احاطه کرده که هیچ طبیبی جز خدایمان درمانش نداند؟ چه میشود ما را که علی ندا دهد اِلهی لا تَقطَع مِنکَ رَجائی و ما بر خدا تند شویم که چرا آن که خواستم نشد؟
ای کاش نابینای ظاهر بودیم و اینچنان بر ذلت خود چشم نمیبستیم. برای قهقه و ملودی و هوای گریه استادک ساعتها وقت اگر گذاشتیم ای کاش به الله اکبر فرشته ها نیز لبیکی میگفتیم و صورتی خیس میکردیم و الله اکبری میگفتیم. نمازمان رها شدن از فنر نبود و کلاممان نیش بر دیگران نمیشد. تفریحمان بر جایش بود و عبادتمان با برنامه تر.
میدانم، هم نماز میخوانیم و هم روزه میگیریم. صدقه میدهیم و بر مصیبت حسین اشک میریزیم. همه را میدانم. اما حق بندگی "فقط" همین است؟ خدایی که از خلوت ما از خودمان بیشتر آگاه است پرده کنار نمیزند، اما ما را چه شد که فقط (که خدا کند حداقل همین باشد) وقت بلا العفو گو میشویم؟
نمیتوانم بگویم میشنوم ندای رمضان را وقتی گشوهایم پر است از خنده ی شیطان. اما یک چیز را میدانم. خدایی که پرده از من کنار نزد همانی است که یوسف از عشقش چشم بر زلیخا بست و علی سَریعَ الرِضا خواندش. به ندا و توبه و برگشتی میپذیرد و به اشکی نوازشت میکند. کودکی کارمان شده، اما پدری صفت خدایمان است. دل بریدن آرزوی شیطان است و دل بستن به مغفرتش مسبب خشم او.
میخواهم یکبار شده قبل از قدر (اگر عمری باقی باشد) پرونده ام را باز کنم و حساب و کتابی کنم. این بار دوست ندارم به وسوسه ی شیطان به امید قدر چشم بر بندم و کتاب همچنان بسته نگاه دارم و بگویم العفو برای بعد. دیگر دوست ندارم سجده نماز مغرب را در چرت نمیه شب تمام کنم و قنوت صبحم را با خمیازه و درخشش آفتاب همراه کنم. میخواهم عهدی ببندم.
خدایا آنقدر تهی هستم و دون که از سخن عاجزم مگر آنکه کلام بهترین بنده ات را به سویت روانه سازم که گفت اِن دَنا اَجَلی و لَم یُدنِنی مَنکَ عَمَلی فَقَد جَعَلتَ الاِقرارَ بّالذَنبِ اِلَیکَ وَسیلَتی (اگر اجلم نزدیک شد و اعمالم مرا به تو نزدیک نساخت من نیز اقرار به گناهانم را وسیله قرار میدهم)
+
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 22:19 توسط علیرضا
|
شيخ حسن بن مثله جمكرانى مىگويد: من شب سه شنبه، 17 ماه مبارك رمضان سال 373 هجرى قمرى در خانه خود خوابيده بودم كه ناگاه جماعتى از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بيدار كردند و گفتند:
برخيز و مولاى خود حضرت مهدى عليه السلام را اجابت كن كه تو را طلب نموده است.
آنها مرا به محلى كه اكنون مسجد جمكران است آوردند، چون نيك نگاه كردم، تختى ديدم كه فرشى نيكو بر آن تخت گسترده شده و جوانى سى ساله بر آن تخت، تكيه بر بالش كرده و پيرمردى هم نزد او نشسته است، آن پير، حضرت خضر عليه السلام بود كه مرا امر به نشستن نمود، حضرت مهدى عليه السلام مرا به نام خودم خواند و فرمود:
برو به حسن مسلم (كه در اين زمين كشاورزى مىكند) بگو: اين زمين شريفى است و حق تعالى آن را از زمين هاى ديگر برگزيده است، و ديگر نبايد در آن كشاورزى كند.
عرض كردم: يا سيدى و مولاى! لازم است كه من دليل و نشانه اى داشته باشم و گرنه مردم حرف مرا قبول نمىكنند، آقا فرمود:
تو برو و آن رسالت را انجام بده، ما نشانه هايى براى آن قرار مىدهيم، و همچنين نزد سيد ابوالحسن (يكى از علماى قم ) برو و به او بگو: حسن مسلم را احضار كند و سود چند ساله را كه از زمين به دست آورده است، وصول كند و با آن پول در اين زمين مسجدى بنا نمايد.
برگرفته از : http://www.jamkaran.info
+
نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 18:6 توسط سردار
|
هر ولادتي يک "دوگان" دارد.
وقتي در سيزده رجب ولادت امام اول را شادماني مي کني، خوب مي داني که بيست و يکم ماه رمضان شهادتش را به سوگ خواهي نشست.
هنگامي که هفده ربيع الاول غرق در شعف و شادماني هستي، بيست و هشتم صفر را به ياد مي آوري که پيامبر خدا درآن رخت از فنا به دار بقا کشيده، و چه بسا تلخي روز رفتن گوشه اي از شعف روز آمدن را تحت تاثير خود قرار دهد.
ولادت پيشوايان و بزرگان ما همگي جشن هستند، اما نيمه ي شعبان، فرقي اساسي با همه دارد. طرف دومي ندارد. دوگان آن، اميد است، آرزوست!
مي داني که ولادت کسي را جشن مي گيري که حاضر است، تو را مي بيند، و اين اميد به تو داده شده که ناظر کارهاي خوب تو و ياري رسان است.
خيلي عزيز است اين نيمه ي شعبان، اميدبخش، شادي آفرين، شعف آور.
شادي اين روز مزه ي خاصي دارد که در کل سال يک بار بيشتر رخ نمي دهد.
خداوکيلي ازدواج کردن در چنين شبي عجب صفائي دارد ... (اينو براي عليرضا نوشتم)
+
نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 8:30 توسط سردار
|
جمال و زيبايي ظاهري به کنار، قد و قامت بلندش به جاي خود، اما هم او بود که اولين داوطلب شد. همگي اصحاب حسين رفته بودند، و اکنون نوبت اهل بيت بود. شايد همه مي دانستند که جوان رعناي حسين، اولين داوطلب رفتن است...
تواريخ نوشته اند که امام قبل رفتنش سخن عجيبي گفته است. به آسمان نگريست و گفت اي خدا خودت گواه باش كه جوانى به جنگ اينها مىرود كه از همه مردم به پيغمبر تو شبيه تر است.
آنکه مي رفت تصويري از پيامبر بود، يادآور جد حسين بود. اسوه اي بوده براي خودش. در جوان مردي اش همين بس که اولين شهيد اهل بيت بود.
و چه گفت حسين، گويا مي خواسته که به لشکريان عمرسعد طعنه بزند تا بدانند چه جواهري را مي کشند.
چه بدبختي و شقاوتي بالاتر از اين که يادآور رسول را به زمين بزنند.
چه لحظه ي سختي بوده است، وداع با علي اکبر.
و چه نام پر عظمتي است، اسم علي اکبر.
ماندگار در طول تاريخ.
+
نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 17:40 توسط سردار
|