تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

سيب­ها را شستم

ميز و گلدان و در و پنجره را

گردگيری کردم

تا زمانی که می آيی از در

از پس پاکی گلهای کنار قرآن

برق عشقی بنمايد خود را

وکمی هم لبخند

روی آن صورت همچون مهتاب

بنشيند به لبت...

 

وقت آرايش گل

من فقط ياد تو بودم مادر...

به خودم خنديدم

که دلم تنگ شده تا که تو برگردی از، خانه همسايه!

يادم افتاد که ديروز به بابا گفتی،

که کمی درد نگه داشته ای در قلبت

نفسم بند آمد

سينه ام سنگين شد

قطره اشکی افتاد

بغضم آرام گرفت...

عهد کردم که زمانی که بيايی از در

يک دل سير تماشا کنم آن چشمانت

وببوسم وسط پيشانيت

وبگويم که چقدر،

دوستت می دارم...

 

من ولی می دانم

باز هم شرم و خجالت نگذارند ببوسم رويت...

 

کاش کودک بودم

مثلاً شش ساله!

تا که هر بار که می آمدی از مجلس قرآن زن همسايه

می پريدم بغلت!

وهمان جا آرام، می­گرفتم آرام...

 

با خودم می گفتم

مادر همچون نفس است...

وقتی از پيشم رفت،

حسرتش خواهد ماند

وقتی از پيشم رفت،

به بهشتی که بود منزل خوبان خدا

آرزو خواهم کرد،

که ببينم يک بار،

چشم در چشم قشنگ مادر،

وببوسم دستش...

ياد آن روز دلم را لرزاند

سينه شد سنگين تر

بغض آمد به گلو، اشکها جاری شد

ناگهان در وا شد

وصدايش آمد

وای خدا قلبم کو؟

من چرا می گريم؟

مادر آمد سويم

همچنان می گريم

 مادر انگار که آماده گرييدن بود

دستها را وا کرد

و در آغوش پر از مهرش من

مثل يک کودک بی­تاب و غمين

نرم و آرام شدم...

تا که آرام شدم....

تا که آرام شدم....

يک دل سير نگاهش کردم...

با همان بغض گلويم گفتم :

دوستت دارم من.

           

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 0:2 توسط صادق |

امروز، به توصيه ي سدکلا نشستم به تماشاي فيلمي کلاسيک، با نام "سينما پاراديزو".
حقيقتاً پيش از اينکه به تماشاي فيلم بنشينم حوصله ي آنرا نداشتم، چون زياد در خط فيلم هايي با موضوعات عاشقانه و رمانتيک نيستم. ولي اين يکي با بقيه فرق داشت، ارزش ديدن دارد. اگر فيلم را نديده ايد و فکر مي کنيد شايد در آينده بخواهيد آنرا ببينيد، ادامه ندهيد، چون داستان فيلم را در زير نوشته ام.
داستان، داستان عشق است. پسري است روستايي که عاشق سينماست. در اطراف محل سکونت آنها تنها يک سينما وجود دارد که يک آپاراتچي ساده در آن کار مي کند. مرد آپارتچي قلباً مايل نيست که پسر وارد اين شغل بشود، چرا که خود را بدبختي مي داند که شغلي تکراري و سطح پايين دارد. مرد آپاراتچي که فرزندي ندارد، پسربچه را همچون پسر خودش دوست دارد و به او توصيه مي کند که دنبال درس برود. ولي عشق بي انتهاي پسر به سينما، بالاخره از او يک آپاراتچي مي سازد.
در اين ميان، عشق ديگري وارد ماجرا مي شود: عشق پسر به يک دختر دانش آموز. دوست داشتن اين دو تا جايي پيش مي رود که پدر دختر نيز به ازدواج رضايت مي دهد.
اما، آپاراتچي که اکنون در اثر سانحه اي بينايي خود را از دست داده است، نمي خواهد پسر به اين ازدواج تن در داده، و در نهايت مثل خود او يک آپاراتچي ساده بشود. حقه اي جور مي کند که پسر از دختر بدش بيايد، و سپس او را ترغيب مي کند که به رم برود و کارگرداني ياد بگيرد. پسر نمي داند که آپاراتچي چنين کاري کرده است، و به رم نقل مکان مي کند. آخرين صحبتي که از آپاراتچي در فيلم هست قول گرفتن او از پسر است: به شهر رم برود، پيش رفت کند و تمامي تلاشش را به خرج دهد که به روستا و گذشته اش باز نگردد، چرا که مانع عشق او به سينما مي شود.
سالها بعد، پسربچه که اکنون کارگرداني بزرگ شده است، قول خود را مي شکند و روستا باز مي گردد، چرا که آپاراتچي مرده است. پسر در اين مدت بارها ازدواج کرد، ولي هيچ يک از زنهاي او نتوانستند جاي خالي عشق از دست رفته ي او را پر کنند. وقتي به روستا باز مي گردد، بازماندگان به او مي گويند که آپاراتچي مرحوم، براي پيشرفت او چه حقه اي برپا کرده است. دختر آرزوهايش اکنون ازدواج کرده و فرزنداني دارد، و از دست رفته است...
دوراهي عشق در اين فيلم به زيبايي هر چه تمام تر تصوير شده است. عشق او به دختر فنا شد، تا عشق او به سينما پاگرفته و موجب پيشرفت او شود. در آخر فيلم، پس از سه ساعت داستان سراي بدون نقص، تماشاگر در سکانس آخر فيلم شخصيت اول داستان را مي بيند که به تماشاي تکه هاي فيلمي نشسته است که در بچگي به او تعلق داشتند. او مي گريد. گريه اي مبهم، که ما را در اين ابهام باقي مي گذارد که آيا سينما در زندگي طرف مهم تر بوده و يا عشقي ديگر، عشقي که هيچ گاه جاي خالي آنرا نتوانست پرکند.

تماشاي اين فيلم را به تمامي جوانان عاشق يوتي پارتي توصيه مي کنم.
+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 15:38 توسط سردار |