تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
وَ لا تَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‎؛ به معبود كسانی كه غیر خدا را می‎خوانند دشنام ندهید.
نص صريح قرآن است، سوره ي انعام، آيه ي 108. قرآن پيروان خود را حتي از توهين به بت ها نيز بازداشته است!! به بت، به سنگ تراشي که نماد شرک و کفر است، منفورترين اشياء است و گمراه کننده ترين ساخته ي دست بشر. پس ما را چه مي شود؟ به کجا مي رويم؟ شب و روز ذکر و تسبيح مي گوييم، خود را پيروان واقعي رسول خدا مي دانيم، اما پاي صحبت که باز مي شود خيلي راحت به در و ديوار توهين مي کنيم، و بعد خودمان را مجاب مي کنيم که منظورمان توهين نبوده است!
+ نوشته شده در شنبه 19 اسفند1385ساعت 22:33 توسط سردار |

آن گنج نهان در دل خانه پدرم بود
هم تاج سرم بود و همي بال و پرم بود

هر جا كه زمن نام و نشاني طلبيدند
آوازه ي نامش سند معتبرم بود

آبروي اهل دل از خاك پاي مادر است
هرچه دارند اين جماعت از دعاي مادر است

آن بهشتي را كه قرآن مي كند توصيف آن
صاحب قرآن بگفتا زير پاي مادر است
+ نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 18:34 توسط سردار |

پينوکيو يک شانس بزرگ داشت.
وقتي دروغ مي گفت، بلافاصله يک "اخطار" از سوي دماغ محترم دريافت مي کرد، تا اشتباهش را جبران کند.
پدر ژپتو، سازنده ي پينوکيو، تنها فکر يک گناه را براي پينوکيو کرده بود، دروغ.
عروسک ساز ما انسانها، يک اخطاردهنده کلي در وجدان پاک ما قرار داد. وجدان بيدار در هنگام خطاها اخطاري به ما مي دهد.
گاهي اين قدر به اخطارهايش بي توجهي مي کنيم، که اصلاً يادمان مي رود که چنين خاصيتي در نهادمان هست.
مثل پينوکيو که گاهي بي خيال بزرگي دماغش مي شد، و سعي مي کرد با اره کردن دماغ اشتباهش را ماست مالي کند.

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 19:10 توسط سردار |

آقا این زنها باعث شدن گروه از هم بپاشه. من بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم که باید بریم زن بگیریم. اینقدر هم منت این زن زلیل هارو نکشیم. این پوست رو ارسال کردم که بفهمین گروه هنوز زنده است. شب خوش.
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 1:6 توسط جلال++ |

نشسته بوديم داخل اتوبوس، قرار بود براي احرام برويم. پنج سال، شش سال، چه تفاوتي مي کند. چندين سال پيش بود.
بحثمان داغ داغ بود، با نعيم و شبير در حال جنجال روي ميزان خرخواني طرفين بوديم. يکي مي گفت تو آخر خرخواني هستي، آن يکي در مي آمد که بابا تو ديگه از خرزن بودن به شيرزني رسيدي! يادش بخير. دوراني بود. شبير هم يکي از بروبچ باحال هم سن و سال خودمان بود. بعد از مسافرت حج ديگر نديدمش.
بحث بي آغاز و پاياني بود، دانشجوي سال يک است ديگر. هنوز سرش بوي قرمه سبزي هاي دوران دبيرستان مي دهد.
وسط هاي صحبت، نعيم بلند شد و به جلوي اتوبوس رفت. يادم نيست چرا، شايد مي خواست آب بياورد. جلوي اتوبوس، کمي مکث، برگشت سر جايش.
"چي شد نعيم؟"
"رفتم جلوي اتوبوس، حاج آقا … در حال گريه کردن بود. حسين اصلاً حواست هست به کجا مي رويم؟"
هر دويمان خجالت کشيديم، ساکت نشستيم سرجاهايمان، رفتيم تو فکر.
داشتيم براي اولين بار به ميهماني خدا مي رفتيم، هنوز از اين دنيا کنده نشده بوديم!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 14:3 توسط سردار |