تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
بشنو اين ني صد شكايت مي‌كند
شرح قرن پر جنايت مي‌كند
قرن حبس نغمه‌ها در حنجره
قرن سيمان در نگاه پنجره
عصر وحشت در نيستاني غريب
عصر ظلمت در شبي باور‌فريب
بشنو اين ني فاش گويد راز من
نت به نت در پرده‌هاي ساز من!
***
اين حكايت، ناله‌هاي ناي ماست
اين فلاتِ ني‌ستيزان جاي ماست
سرزمين شَروه‌هاي سوخته
چشم‌هاي كور و لب‌ها دوخته
سرزمين زجر و خنجر، خشم و كين
سرزمين گرگ‌‌هايي در كمين
سرزمين كوچه‌هاي سوت و كور
سرزمين مرز‌هاي بي‌عبور
سرزمين مردمان پر حسد
سرزمين زندگاني چون جسد
سرزمين مرگ‌هاي بي‌هدف
دشت‌هايش هم سِتروَن، بي‌علف
سينه‌سرخان در هوايش تشنه‌اند
جغدفكران صاحبان دشنه‌اند
چامه‌گويان در پي نان، اي دريغ
خوبرويان از پي جان، اي دريغ
نورجويان در سياهي بركنار
ابلهان بر دوش مردم در گذار!
زوزه‌هاي پاسبانان پشت در
بزمگاه باده‌نوشان در خطر
طور تاريك است و موسي مرده است
سامري هم عقل مردم برده است
***
نيست ليلي دست او عاشق كنيم
دست‌بسته شايد امشب دق كنيم
مرده ديگر ناله‌هاي ناي ما
مرده‌خواني رسم ما شد، واي ما
جُلجُلتا شد اين زمينِ سوخته
هر مسيحا بر چليپا دوخته
بدپرستي در زمين تكثير شد
عشق‌بازي اين زمان تكفير شد
نيك، بد شد، بد جهاني تيره كرد
برق زر هم چشم مجنون خيره كرد
آن سَماع و شور و حال بي‌قياس
سوخت ديگر در هجوم اسكناس!
هاي مولانا! ني‌ات هم بي‌نواست
وقت، وقتِ زاهدانِ بي‌خداست
***
اين هُبوط تلخ ما را مي‌كُشد
بر فلات پستِ ويران مي‌كِشد
چون كه توفاني برآيد، ناگزير
مي‌نشيند كشتي ما بر كوير...

به نقل از http://www.noqte.com/blogs/blog.php?code=203
+ نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385ساعت 15:49 توسط علیرضا |

نام مکاني که در آن نشسته ام، دانشگاه تهران است. بيست و هشت سال قبل بود، 13 آبان هزار و سيصد و پنجاه و هفت. اتفاقاً شنبه بود آن روز.
آن روزها هنوز متولد نشده بوديم، ولي به ما گفتند که "هم دانشگاهي هاي" سال بالايي شما، آن روز در دانشگاه جمع شدند، و عليه رژيم شعار دادند. و چه بسيار از آنها که کشته و زخمي نشدند، 13 آبان روز دانش آموز شد، روز خدا نام گرفت،… چه حرکت عظيم و درخور توجهي.

و اکنون بيست و هشت سال گذشته است. امروز هم سيزده آبان است، يوم الله است.
خواستم از سيزده آبان کنوني بنويسم، از وضعيت نامناسب خودم که چقدر از دانشجوي آن زمان فاصله گرفته ام، از وضعيت افتضاح آن ديگري، از جو مستهجن حاکم بر دانشگاه، از ردوبدل شدن فيلم هاي خصوصي نواميس مردم، از سست شدن پايه هاي ايمان، از فراگير شدن جو "دودره"بازي و نيرنگ، از … ولي خوب که فکر کردم، ديدم خودم نيز جزئي از اين جمع هستم، و حرفي براي گفتن باقي نگذاشته ام. نيست چيزي بجز افسوس ، افسوس از آنچه که پيش آمده است و آنچه که خواهد آمد.
+ نوشته شده در شنبه 13 آبان1385ساعت 7:48 توسط سردار |

"صفي بود بلند، بي انتها. بي قرار در آن ايستاده بودم. چرا اين طور بودم، خوب نمي دانستم. صف عجيب بود، برعکس صفهاي ديگر کسي جلو نمي زد. گويا همگان از ترس خشکشان زده بود. چند نفر از آشنايان را در صف مي شناختم، ولي حوصله ي آنها را هم نداشتم.
نوبت به نوبت مي رفتيم. اعصابم به هم ريخته بود. نوبت نفر جلويي شد. منتظر ماندم تا کارش تمام شود. کمي زياده از حد طول کشيد. ترس بر کل بدنم مستولي شده بود..
داخل شدم. دفترچه اي به من دادند. با ترس ولرز بازش کردم. صفحه ي اول مشخصات من بود : فلان فلاني، فرزند بهمان، متولد آنجا، ... درست بود. خودم بودم. صفحه ي بعد.
...
در تاريخ...، دروغ گفت.
در تاريخ...، ... را مسخره کرد.
...
بقيه صفحه را نخوانده گذاشتم، به صفحه ي بعدي رفتم.
...
در تاريخ...، در ...، با ... به غرور رفتار کرد.
در تاريخ...، حرف زشتي زد.
در تاريخ...، نگاه حرامي انجام داد.
...
تند تند ورق زدم، هر چه مي رفتم نااميدتر شدم.
فرياد زدم: اما من که قرآن بالاي سرم گرفتم! روزه هايم کجايند؟ قرآن هايي که تلاوت کردم؟ نمازهايم؟ مگر من نبودم که براي فرزند پيغمبر گريه کردم؟ دعاهايم؟ عرفه؟ جوشن؟ کميل؟... آنها را چرا ننوشتيد؟ ..."


اين کابوس هميشگي من است: در روزي که خودم را با خودم روبرو مي کنند، در روزي که نمي توانم زير گناهانم بزنم، در آن روز که همه چيز تمام شده است، به من اينطور بگويند که مصداق سخن پيغمبر بوده ام: "چه بسيار كسان كه هنگام شب براي نماز برمي خيزند و از كار خود جز بيداري ثمري نمي برند و چه بسيار كساني كه روزه مي گيرند و از روزه خويش جز گرسنگي و تشنگي سودي نمي برند."
+ نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1385ساعت 16:39 توسط سردار |

تمام شد. ماه خدا، ماه برکت، ماه مغفرت، ماه رحمت خاصة خدا، همه تمام شد. شبهای قدر چه خواب و چه بیدار گذشتند. آنهمه ثواب برای خواندن هر آیه رفت. دعای بی مشقت اجابت شدن، گذشت. دیگر هنگام اذان مغرب میلیون میلیون بخشیدن مردم، گذشت.

کجا رفتند بک یا الله، چه شدند الهی العفو، کی میرسد دوباره خواندن انا الفقیر الذی ...، چه شدند اللهم طهر قلبی من النفاق و عملی من الریا و لسانی من الکذب و عینی من الخیانة

 

عید رمضان آمد و کاه رمضان رفت --- صد شکر که این آمد و صد آه که آن رفت

 

این دفعه دومی بود که با تمام وجود حس آدمی رو که وقت مرگش رسیده و به پشت سرش نگاه میکنه، و گذشته ی خراب رو میبینه و افسوس میخوره. یکبار روزهای آخر حج بود که چشمم به خونه خدا افتاد و یک لحظه فاصله خودم رو تا کعبه تجسم کردم و ...

و یکبار هم امروز بود دم افطار. وقتی احساس کردم که ممکنه فردا عید باشه فقط دوست داشتم زار بزنم. چه حس سنگینی بود. وقتی فکر میکنم نکنه وقت جون دادن، بر گردم و ببینم جوونیم به غفلت گذشت و میان سالی به جهل و پیری به ضعف (تازه اگه عمری باشه و اینها رو ببینم) دستهام رو بالا میبرم و میگم: خدایا اگه قراره بقیه عمرم هم همین باشه، بگیر که بیشتر از تو دور نشم.

فکر میکنم و میبینم علی اخوان رفته یه کشور دیگه، بجه ها مثل قبل سراغش رو نمیگیرن. تازه اون گاهی یه شکلک رو روشن میکنه و بچه ها یادش میافتن. اما وقتی دیگه علیرضایی نباشه، کی میگه خدا بیامرزدش. ممصادق فقط یه زن گرفت دیگه خبری ازش نیست، سلمان رو بگو که میخواد بترکونه. دیگه شوخی و جدیم مسخره شده، نه؟ چی بگم. بیاید بیشتر همدیگه رو دعا کنیم. نه واسه اینکه دنیای بهتری داشته باشیم. نه. این حرف خدا بد به دلم نشست که شما کار آخرت خودتون رو اصلاح کنید، من کار دنیاتون رو اصلاح میکنم. دعا کنیم علیرضا ی امسال با سال پیش فرق داشته باشه. سلمان اون سلمان نباشه. صادق همون صادق نباشه. نمیگم ما بدیم (و البته هرگز نمیگم خوبیم) ولی دعا کنیم از بهترینها باشیم. نه اینکه نمک بخوریم و نمکدون بشکونیم. نه مثل الان تو بغل مولا باشیم و به صورتش چنگ بزنیم. وقت درد و گرفتاری هم سر کج کنیم و بریم بگیم: خدا شرمنده. و صد هزار مرتبه شکر که خدا هنوز توفیق این سر کج کردنها رو بهمون میده.

دوست دارم یکبار هم که شده برم پیش خدا، چشم تر کنم و بگم خدا اومدم برای خودت، اومدم فقط از عبد و مولا بگم. نه از درد و غم و غصه و اعتراف گناهانی که قومها بابتش عذاب شدن.

میگن کسیکه شب قدر رو درک نکرد، بالاترین امیدش در روز عرفه است برای بخشیده شدن (نه اینکه وقتهای دیگه در خدا به روش بسته س، نه. منظور اینکه روز عرف خدا بی بهونه میبخشه. کافیه بگیم خدا!). اما اگه غفلت کنیم و فکر کنیم عمرمون حتما تا اون موقع قد میده ......

 

بچه ها، زاگالهای با مرام، میدونم مسخره بازی هم حدی داره. اما چطور بگم دعام کنید که وقتی رسید به ته نوشته بگید خدایا هدایتش کن. چطور بنویسم که از ته قلب بگید خدایا عاقبت به خیرش کن. چی بگم که درموندگی یه بدبخت که تو راه خدا مونده رو ببینید و بگید خدایا دستش رو بگیر. فقط میگم، دعا کنید. نه من رو، همه رو. حداقل همین زاگالها رو. دعا کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 1 آبان1385ساعت 23:23 توسط علیرضا |