قالب جدید رو به تک تک دوستان تبریک میگم
مخصوصا تو
.jpg)
|
چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم |
|
گه از آن سوی کشندم، گه از این سوی کشندم |
|
ز کشاکش چو کمانم، به کف گوش کشانم |
|
قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم |
|
مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی |
|
به نحوسیش بگریم، به سعودیش بخندم |
|
به سما و به بروجش، به هبوط و به عروجش |
|
نفسی همتک بادم، نفسی من هلپندم |
|
نفسی آتش سوزان، نفسی سیل گریزان |
|
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم |
|
نفسی فوق طباقم، نفسی شام و عراقم |
|
نفسی غرق فراقم، نفسی راز تو رندم |
|
نفسی همره ماهم، نفسی مست الهم |
|
نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم |
|
نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم |
|
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم |
|
بزن ای مطرب قانون، هوس لیلی و مجنون |
|
که من از سلسله جستم، وتد هوش بکندم |
|
به خدا که نگریزی، قدح مهر نریزی |
|
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم |
|
هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر |
|
که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم |
|
بده آن باده جانی ز خرابات معانی |
|
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم |
|
بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی |
|
که نمییابد میدان بگو حرف سمندم |
سفيان ثوری كه در مدينه میزيست، بر امام صادق وارد شد. امام را ديد جامعهای سپيد و بسيار لطيف مانند پرده نازكی كه ميان سفيده تخم مرغ و پوست آن است و آن دو را از هم جدا میسازد - پوشيده است. به عنوان اعتراض گفت:"اين جامه سزاوار تو نيست. تو نمیبايست خود را به زيورهای دنيا آلوده سازی، از تو انتظار میرود كه زهد بورزی و تقوی داشته باشی وخود را از دنيا دور نگهداری."
امام:"میخواهم سخنی به تو بگويم، خوب گوش كن كه از برای دنيا و آخرت تو مفيد است. اگر راستی اشتباه كردهای و حقيقت نظر دين اسلام را درباره اين موضوع نمیدانی، سخن من برای تو بسيار سودمند خواهد بود. اما اگر منظورت اين است كه در اسلام بدعتی بگذاری و حقايق را منحرف و وارونه سازی، مطلب ديگری است. و اين سخنان به تو سودی نخواهد داد. ممكن است تو وضع ساده و فقيرانه رسول خدا و صحابه آن حضرت را در آن زمان، پيش خود مجسم سازی و فكر كنی كه يك نوع تكليف و وظيفهای برای همه مسلمين تا روز قيامت هست كه عين آن وضع را نمونه قرار دهند، و هميشه فقيرانه زندگی كنند. اما من به تو بگويم كه رسول خدا در زمانی و محيطی بود كه فقر و سختی و تنگدستی بر آن مستولی بود. عموم مردم از داشتن لوازم اوليه زندگی محروم بودند. وضع خاص زندگی رسول اكرم و صحابه آن حضرت مربوط به وضع عمومی آن روزگار بود. ولی اگر در عصری و روزگاری وسائل زندگی فراهم شد، و شرائط بهره برداری از موهبتهای الهی موجود گشت، سزاوارترين مردم برای بهره بردن از آن نعمتها نيكان و صالحانند، نه فاسقان و بدكاران، مسلمانانند نه
كافران."تو چه چيز را در من عيب شمردی ؟ ! به خدا قسم من در عين اينكه میبينی كه از نعمتها و موهبتهای الهی استفاده میكنم، از زمانی كه به حد رشد و بلوغ رسيدهام، شب و روزی بر من نمیگذرد مگر آنكه مراقب هستم كه اگر حقی در مالم پيدا شود فورا آن را به موردش برسانم."
سفيان نتوانست جواب منطق امام را بدهد، سرافكنده و شكست خورده بيرون رفت، و به ياران و هم مسلكان خود پيوست، و ما جرا را گفت، آنها تصميم گرفتند كه دسته جمعی بيايند و با امام مباحثه كنند.جمعی به اتفاق آمدند و گفتند:"رفيق ما نتوانست خوب دلائل خودش را ذكر كند، اكنون ما آمدهايم با دلايل روشن خود تو را محكوم سازيم."
امام:"دليلهای شما چيست ؟ بيان كنيد".
جمعيت:"دليلهای ما از قرآن است".
امام:"چه دليلی بهتر از قرآن ؟ بيان كنيد آماده شنيدنم".
جمعيت:"ما دو آيه از قرآن را دليل بر مدعای خودمان و درستی مسلكی كه اتخاذ كردهايم میآوريم، و همين ما را كافی است. خداوند در قرآن كريم يك جا گروهی از صحابه را اين طور ستايش میكند:"در عين اينكه خودشان در تنگدستی و زحمتند، ديگران را بر خويش مقدم میدارند. كسانی كه از صفت بخل محفوظ بمانند، آنهايند رستگاران". در جای ديگر قرآن میگويد:"در عين اينكه بغذا
احتياج و علاقه دارند، آن را به فقير و يتيم و اسير میخورانند."
همينكه سخنشان به اينجا رسيد، يك نفر كه در حاشيه مجلس نشسته بود و به سخنان آنها گوش میداد گفت:"آنچه من تاكنون فهميدهام اين است كه شما خودتان هم به سخنان خود عقيده نداريد، شما اين حرفها را وسيله قرار دادهايد تا مردم را به مال خودشان بی علاقه كنيد، تا به شما بدهند و شما عوض آنها بهرهمند شويد، لهذا عملا ديده نشده كه شما از غذاهای خوب احتراز و پرهيز داشته باشيد.
امام:"عجالة اين حرفها را رها كنيد، اينها فائده ندارد". بعد رو به جمعيت كرد و فرمود:"اول بگوييد آيا شما كه به قرآن استدلال میكنيد، محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ قرآن را تميز میدهيد، يا نه ؟ !
هركس از اين امت كه گمراه شد از همين راه گمراه شد كه، بدون اينكه اطلاع صحيحی از قرآن داشته باشد به آن تمسك كرد".
جمعيت:"البته فی الجمله اطلاعاتی در اين زمينه داريم، ولی كاملا نه".
امام:"بدبختی شما هم از همين است. احاديث پيغمبر هم مثل آيات قرآن است، اطلاع و شناسايی كامل لازم دارد". "اما آياتی كه از قرآن خوانديد: اين آيات بر حرمت استفاده از نعمتهای الهی دلالت ندارد. اين آيات مربوط به گذشت و بخشش و ايثار است. قومی را ستايش میكند كه در وقت معينی ديگران را بر خودشان مقدم داشتند و مالی را كه بر خودشان حلال بود به ديگران دادند، و اگر هم
نمیدادند گناهی و خلافی مرتكب نشده بودند. خداوند به آنان امر نكرده بود كه بايد چنين كنند، و البته در آن وقت نهی هم نكرده بود كه نكنند، آنان به حكم عاطفه و احسان، خودرا در تنگدستی و مضيقه گذاشتند و به ديگران دادند. خداوند به آنان پاداش خواهد داد. پس اين آيات با مدعای شما تطبيق نمیكند، زيرا شما مردم را منع میكنيد و ملامت مینماييد، بر اينكه مال خودشان و نعمتهائی كه خداوند به آنها ارزانی داشته استفاده كنند. "آنها آن روز آن طور بذل و بخشش كردند، ولی بعد در اين زمينه دستور كامل و جامعی از طرف خداوند رسيد، حدود اين كار را معين كرد. و البته اين دستور كه بعد رسيد ناسخ عمل آنهاست، ما بايد تابع اين دستور باشيم نه تابع آن عمل.
"خداوند برای اصلاح حال مؤمنين و به واسطه رحمت خاص خويش، نهی كرد كه شخص، خود و عائله خود را در مضيقه بگذارد، و آنچه در كف دارد به ديگران بخشد، زيرا در ميان عائله شخص، ضعيفان و خردسالان و پيران فرتوت پيدا میشوند كه طاقت تحمل ندارند. اگر بنا شود كه من گرده نانی
كه در اختيار دارم انفاق كنم، عائله من كه عهدهدار آنها هستم تلف خواهند شد. لهذا رسول اكرم (ص) فرمود:"كسی كه چند دانه خرما يا چند قرص نان، يا چند دينار دارد و قصد انفاق آنها را دارد، در درجه
اول بر پدر و مادر خود بايد انفاق كند، و در درجه دوم خودش و زن و فرزندش، و در درجه سوم خويشاوندان و برادران مؤمنش، و در درجه چهارم خيرات و مبرات". اين چهارمی بعد از همه آنهاست. رسول خدا وقتی كه شنيد مردی از انصار مرده و كودكان صغيری از او باقی مانده، و او دارايی
مختصر خود را در راه خدا داده است فرمود:"اگر قبلا به من اطلاع داده بوديد، نمیگذاشتم او را در قبرستان مسلمين دفن كنند. او كودكانی باقی میگذارد كه دستشان پيش مردم در از باشد !"
"پدرم امام باقر برای من نقل كرد كه رسول خدا فرموده است:"هميشه در انفاقات خود از عائله خود شروع كنيد، به ترتيب نزديكی، كه هر كه نزديكتر است مقدمتر است".
علاوه برهمه اينها، در نص قرآن مجيد، از روش و مسلك شما نهی میكند ، آنجا كه میفرمايد:
"متقين كسانی هستند كه در مقام انفاق و بخشش نه تند روی میكنند و نه كند روی، راه اعتدال و ميانه را پيش میگيرند". در آيات زيادی از قرآن نهی میكند از اسراف و تند روی در بذل و بخشش
، همان طور كه از بخل و خست نهی میكند، قرآن برای اين كار حد وسط و ميانه روی را تعيين كرده است، نه اينكه انسان هر چه دارد به ديگران بخشد، و خودش تهی دست بماند، آنگاه دست به دعا بردارد كه خدايا به من روزی بده. خداوند اين چنين دعايی را هرگز مستجاب نمیكند، زيرا پيغمبر اكرم فرمود: خداوند دعای چند دسته را مستجاب نمیكند.
الف - كسی كه از خداوند بدی برای پدر و مادر خود بخواهد.
ب - كسی كه مالش را به قرض داده از طرف، شاهد و گواه و سندی نگرفته باشد، و او مال را خورده است. حالا اين شخص دست به دعا برداشته از خداوند چاره میخواهد. البته دعای اين آدم مستجاب نمیشود، زيرا او به دست خودش راه چاره را از بين برده، و مال خويش را بدون سند و گواه به او داده است.
ج - كسی كه از خداوند دفع شر زنش را بخواهد، زيرا چاره اين كار در دست خود شخص است، او میتواند اگر واقعا از دست اين زن ناراحت است ، عقد ازدواج را باطلاق فسخ كند.
د - آدمی كه در خانه خود نشسته و دست روی دست گذاشته، و از خداوند روزی میخواهد، خداوند در جواب اين بنده طمع كار جاهل میگويد: "بنده من ! مگر نه اينست كه من راه حركت و جنبش را برای تو باز كردهام ؟ ! مگر نه اينست كه من اعضاء و جوارح صحيح به تو دادهام ؟ ! به تو دست و پا و چشم و گوش و عقل دادهام كه ببينی و بشنوی و فكر كنی و حركت نمايی و دست بلند كنی ؟ ! در خلقت همه اينها هدف و مقصودی در كار بوده. شكر اين نعمتها به اينست كه تو اينها را به كار واداری. بنابراين من بين تو و خودم حجت را تمام كردهام كه در راه طلب گام برداری، و دستور مرا راجع به سعی و جنبش اطاعت كنی، و بار دوش ديگران نباشی. البته اگر با مشيت كلی من سازگار بود، به تو روزی وافر خواهم داد، و اگر هم به علل و مصالحی زندگی تو توسعه پيدا نكرد، البته تو سعی خود را كرده وظيفه خويش را انجام دادهای و معذور خواهی بود.
ه - كسی كه خداوند به او مال و ثروت فراوان داده و او با بذل و بخششهای زياد آنها را از بين برده است، و بعد دست به دعا برداشته كه خدايا به من روزی بده، خداوند در جواب او میگويد: "مگر من به تو روزی فراوان ندادم ؟ چرا ميانه روی نكردی ؟ !". "مگر من دستور نداده بودم كه در بخشش بايد ميانه روی كرد ؟ !""مگر من از بذل و بخششهای بيحساب نهی نكرده بودم ؟"
و - كسی كه درباره قطع رحم دعا كند، و از خداوند چيزی بخواهد كه مستلزم قطع رحم است، ( يا كسی كه قطع رحم كرده بخواهد درباره موضوعی دعا كند.). "خداوند در قرآن كريم مخصوصا به پيغمبر خويش طرز و روش بخشش را آموخت، زيرا داستانی واقع شد كه مبلغی طلا پيش پيغمبر بود، و او
میخواست آنها را به مصرف فقرا برساند، و ميل نداشت حتی يكشب آن پول در خانهاش بماند، لهذا در يكروز تمام طلاها را به اين و آن داد. بامداد ديگر سائلی پيدا شد و بااصرار از پيغمبر كمك میخواست، پيغمبر هم چيزی در دست نداشت كه به سائل بدهد، از اينرو خيلی ناراحت و غمناك شد.
اينجا بود كه آيه قرآن نازل شد، و دستور كار را داد، آيه آمد كه:"نه دستهای خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش كه بعد تهيدست بمانی و مورد ملامت فقرا واقع شوی"
اينها است احاديثی كه از پيغمبر رسيده، آيات قرآن هم مضمون اين احاديث را تأييد میكند، و البته كسانی كه اهل قرآن و مؤمن به قرآنند به مضمون آيات قرآن ايمان دارند. به ابوبكر هنگام مرگ گفته شد راجع به مالت وصيتی بكن، گفت يك پنجم مالم انفاق شود و باقی متعلق به ورثه باشد، و يك پنجم كم نيست.
ابوبكر به يك پنجم مال خويش وصيت كرد، و حال آنكه مريض حق دارد در مرض موت تا يك سوم هم وصيت كند. و اگر میدانست بهتر اينست از تمام حق خود استفاده كند، به يك سوم وصيت میكرد.
سلمان و ابوذر را كه شما به فضل و تقوی و زهد میشناسيد، سيره و روش آنها هم همين طور بود كه گفتم. سلمان وقتی كه نصيب سالانه خويش را از بيت المال میگرفت، به اندازه يك سال مخارج خود - كه او را به سال ديگر برساند - ذخيره میكرد. به او گفتند:"تو با اينهمه زهد و تقوی در فكر ذخيره سال هستی ؟ شايد همين امروز يا فردا بميری و به آخر سال نرسی ؟"او در جواب گفت:"شايد هم نمردم، چرا شما فقط فرض مردن را صحيح میدانيد. يك فرض ديگر هم وجود دارد و آن اينكه زنده بمانم، و اگر زنده بمانم خرج دارم و حوائجی دارم، ای نادانها شما از اين نكته غافليد كه نفس انسان اگر به مقدار كافی وسيله زندگی نداشته باشد، در اطاعت حق كندی و كوتاهی میكند، و نشاط و نيروی خود را در راه حق از دست میدهد، و همينقدر كه به قدر كافی وسيله فراهم شد آرام میگيرد".
و اما ابوذر، وی چند شتر و چند گوسفند داشت كه از شير آنها استفاده میكرد، و احيانا اگر ميلی در خود به خوردن گوشت میديد، يا مهمانی برايش میرسيد، يا ديگران را محتاج میديد، از گوشت آنها استفاده میكرد. و اگر میخواست به ديگران بدهد، برای خودش نيز برابر ديگران سهمی منظور میكرد. چه كسی از اينها زاهدتر بود ؟ پيغمبر درباره آنان چيزها گفت كه همه میدانيد. هيچ گاه اين اشخاص تمام دارايی خود را به نام زهد و تقوی از دست ندادند، و از اين راهی كه شما امروز پيشنهاد میكنيد كه مردم از هر چه دارند صرف نظر كنند و خود و عائله خود را در سختی بگذارند نرفتند.
من به شما رسما اين حديث را كه پدرم از پدر و اجدادش از رسول خدا نقل كردهاند اخطار میكنم، رسول خدا فرمود: "عجيبترين چيزها حالی است كه مؤمن پيدا میكند، كه اگر بدنش با مقراض قطعه قطعه بشود برايش خير و سعادت خواهد بود، و اگر هم ملك شرق و غرب به او داده شود باز برايش خير و سعادت است.
خير مؤمن در گرو اين نيست كه حتما فقير و تهيدست باشد ؟ خير مؤمن ناشی از روح ايمان و عقيده او است، زيرا در هر حالی از فقر و تهيدستی يا ثروت و بینيازی واقع شود، میداند در اين حال وظيفهای دارد و آن وظيفه را بخوبی انجام میدهد. اينست كه عجيبترين چيزها حالتی است كه مؤمن بخود
میگيرد، كه همه پيشامدها و سختی و سستيها برايش خير و سعادت میشود.
نمیدانم همين مقدار كه امروز برای شما گفتم كافی است يا برآن بيفزايم ؟
هيچ میدانيد كه در صدر اسلام، آن هنگام كه عده مسلمانان كم بود، قانون جهاد اين بود كه يك نفر مسلمان در برابر ده نفر كافر ايستادگی كند، و اگر ايستادگی نمیكرد گناه و جرم و تخلف محسوب میشد، ولی بعد كه امكانات بيشتری پيدا شد، خداوند به لطف و رحمت خود تخفيف بزرگی داد، و اين قانون را به اين نحو تغيير داد كه هر فرد مسلمان موظف است كه فقط در برابر دو كافر ايستادگی كند نه بيشتر.
از شما مطلبی راجع به قانون قضا و محاكم قضائی اسلامی سؤال میكنم: فرض كنيد يكی از شما در محكمه هست و موضوع نفقه زن او در بين است، و قاضی حكم میكند كه نفقه زنت را بايد بدهی. در اينجا چه میكند ؟ آيا عذر میآوردكه بنده زاهد هستم و از متاع دنيا اعراض كردهام ؟ ! آيا اين عذر موجه است ؟ ! آيا به عقيده شما حكم قاضی به اينكه بايد خرج زنت را بدهی، مطابق حق و عدالت است يا آن كه ظلم و جور است ؟ اگر بگوييد اين حكم ظلم و ناحق است، يك دروغ واضح گفتهايد، و به همه اهل اسلام با اين تهمت ناروا جور و ستم كردهايد، و اگر بگوييد حكم قاضی صحيح است، پس
عذر شما باطل است. و قبول داريد كه طريقه و روش شما باطل است. مطلب ديگر: مواردی هست كه مسلمان در آن موارد يك سلسله انفاقهای واجب يا غير واجب انجام میدهد، مثلا زكات يا كفاره میدهد، حالا اگر فرض كنيم معنای زهد اعراض از زندگی و مايحتاجهای زندگی است، و فرض
كنيم همه مردم مطابق دلخواه شما"زاهد"شدند، و از زندگی و ما يحتاج آن روگرداندند، پس تكليف كفارات و صدقات واجبه چه میشود ؟ تكليف زكاتهای واجب - كه به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و كشمش و غيره تعلق میگيرد - چه میشود ؟ مگر نه اينست كه اين صدقات فرض شده كه تهيدستان زندگی بهتری پيدا كنند، و از مواهب زندگی بهرهمند شوند ! اين خود میرساند كه هدف دين و مقصود از اين مقررات رسيدن به مواهب زندگی و بهرهمند شدن از آن است. و اگر مقصود و هدف دين فقير بودن بود، و حد اعلای تربيت دينی اين بود كه بشر از متاع اين جهان اعراض كند و در فقر و
مسكنت و بيچارگی زندگی كند، پس فقرا به آن هدف عالی رسيدهاند و نمیبايست به آنان چيزی داد تا از حال خوش و سعادتمندانه خود خارج نشوند. و آنان نيز چون غرق در سعادتند نبايد بپذيرند.
اساسا اگر حقيقت اين است كه شما میگوييد شايسته نيست كه كسی مالی را در كف نگاه دارد، بايد هر چه به دستش میرسد همه را ببخشد، و ديگر محلی برای زكات باقی نمیماند.
پس معلوم شد كه شما بسيار طريقه زشت و خطرناكی را پيش گرفتهايد، و به سوی بد مسلكی مردم را دعوت میكنيد. راهی كه میرويد و مردم ديگر را هم به آن میخوانيد، ناشی از جهالت به قرآن و اطلاع نداشتن از قرآن و از سنت پيغمبر و از احاديث پيغمبر است. اينها احاديثی نيست كه قابل تشكيك باشد، احاديثی است كه قرآن به صحت آنها گواهی میدهد. ولی شما احاديث معتبر پيغمبر را اگر با روش شما درست در نيايد رد میكنيد، و اين خود نادانی ديگری است. شما در معانی آيات قرآن و نكتههای لطيف و شگفت انگيزی كه از آن استفاده میشود تدبر نمیكنيد. فرق بين ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را نمیدانيد. امر و نهی را تشخيص نمیدهيد.
جواب مرا راجع به قصه سليمان بن داود بدهيد كه، از خداوند ملكی را مسألت كرد كه برای كسی بالاتر از آن ميسر نباشد خداوند هم چنان ملكی به اوداد. البته سليمان جز حق نمیخواست. نه خداوند در قرآن و نه هيچ فرد مؤمنی اين را بر سليمان عيب نگرفت كه چرا چنين ملكی را در دنيا خواسته. همچنين است داود پيغمبر كه قبل از سليمان بود. و همچنين است داستان يوسف كه به پادشاه رسما میگويد: خزانه داری را به من بده كه من هم امينم و هم دانای كار. بعد كارش به جايی رسيد كه امور كشورداری مصر تا حدود يمن به او سپرده شد، و از اطراف و اكناف - در اثر قحطی كه پيش آمد - میآمدند و آذوقه میخريدند و برمیگشتند. و البته نه يوسف ميل به عمل ناحق كرد و نه خداوند در قرآن اين كار را بر يوسف عيب گرفت. همچنين است قصه ذوالقرنين كه بندهای بود كه خدا را دوست میداشت و خدا نيز او را دوست میداشت. اسباب جهان در اختيارش قرار گرفت و مالك مشرق و مغرب جهان شد.
ای گروه ! از اين راه ناصواب دست برداريد و خود را به آداب واقعی اسلام متأدب كنيد. از آنچه خدا امر و نهی كرده تجاوز نكنيد، و از پيش خود دستور نتراشيد. در مسائلی كه نمیدانيد مداخله نكنيد، علم آن مسائل را از اهلش بخواهيد، در صدد باشيد كه ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه و حلال را از حرام باز شناسيد. اين برای شما بهتر و آسانتر و از نادانی دورتر است. جهالت را رها كنيد كه طرفدار جهالت زياد است، بخلاف دانش كه طرفداران كمی دارد. خداوند فرمود بالاتر از هر صاحب دانشی
دانشمندی است.