تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
شب قدر، با سدکلا در مسجدکوي بوديم. به شوخي مي گفت که ديگر امشب کارمان را انشاالله درست مي کنيم، ما هم به "جلگه" ي هادي اينا مي پيونديم و براي خودمان کندويي دست و پا مي کنيم و در آن زندگي جديدي را آغاز می کنيم و اين آخرين شب قدر مجردي است و حرفهاي نظير اين.

فرداي همان روز براي آزمايش ريه به بيمارستان رفته بودم، مدتي بود که بدجوري سرفه مي کردم. نمي دانم چرا هر وقت بيمارستان مي روم حس فضولي ام گل مي کند، بايستي سر از کار جماعت در بياورم.
خلاصه ي کلام، دم در اتاق سونوگرافي، مرد جواني را ديدم که به درب اتاق چسبيده بود و هاي هاي اشک مي ريخت. اصلاً به اطرافش توجه نداشت. قضيه را مي شد حدس زد، احتمالاً منتظر بچه بوده اند و سونوگرافي آرزوهايشان را بر باد داده است و يا اينکه نگران وضعيت بچه است.

عجيب است کار اين بشر... يک لحظه ياد ديشب و دعاهايمان با سدکلا افتادم. داشتم فکر مي کردم که اگر "لاگ فايل" دعاهاي انسانها (حداقل کساني که دعا مي کنند و زندگي نرمالي هم دارند) را بررسي کنيم، به يک الگوي نسبتاً تکراري مي رسيم:
1- در قسمت اول عاجزانه از خدا مي خواهند که همسر خوب و شايسته نصيبشان بشود.
2- در قسمت دوم مي خواهند که بچه ي سالمي داشته باشند.
3- در قسمت سوم مي خواهند که خدا کمکشان کند بچه به خوبي تربيت شود.
4- در قسمت بعدي احتمالاً مي خواهند که بچه شان در کنکور قبول شود، کلي نذر مي کنند.
5- بچه شان به خوبي ازدواج کند، سروسامان بگيرد.
...

و چقدر خوشبخت هستند کساني که چنين "لاگ فايل"ي دارند، از جايي لاگشان قطع نشده است. لاگ فايل به طور نرمال پيش رفته است، تا به دعاي آخر(مثلاً خدايا مرگم را راحت کن) برسد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 8:55 توسط سردار |

داشتيم جوشن مي خوانديم. حوالي پنجاه و پنج، يا شايدم پنجاه و شش بود. باحالت شعف و شادماني برگشتم و گفتم: اينه، خودشه!!
از حس و حالي که گرفته بود، خارج شد: چیه، چي شده؟
گفتم: توي اين فراز دعا به جاي ده تا صفت يازده تا گفته، پس نتيجه مي گيريم که جوشن هزار تا صفت خدا رو نام نبرده، هزار و يکي صفت مي شه.
نگاهي کرد، از صد فحش بدتر.
سرم را انداختم پايين، ادامه داديم.
+ نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 11:44 توسط سردار |

امروز در نمازخانه ي فني، شخصي به تفسير آيه ي زير از سوره ي يوسف مي پرداخت:

وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ
" آن زن آهنگ او کرد و اگر نه برهان پروردگارش را ديده بود ، او نيز آهنگ آن زن می کرد چنين کرديم تا بدی و زشتکاری را از وی بازگردانيم زيرا او از بندگان پاکدل ما بود "

مفسر آيه اصرار داشت که منظور از "وهم بها" اين نبوده است که حضرت يوسف براي لذت جنسي آهنگ او کرده است، بلکه آنقدر از طرف به دليل کار زشتش متنفر شده بوده که مي خواسته او را بکشد. يعني زليخا قصد بهره ي جنسي و يوسف قصد کشتن طرف مقابل را داشته اند که برهان پروردگار مانع از حمله کردن يوسف به زليخا و کشتن او شد.

خيلي سعي کردم که تفسيرش را براي خودم منطقي جلوه دهم، اما نتوانستم. براي اينکه به پيامبر خدا نسبت ندهيم که قصد نزديکي نامشروع با طرف را کرده و بعد به دليل ايمان عظيمش از اين کار دست برداشته است، خودمان را به اين چاه انداختيم که يوسف قصد کشتن او را کرده و جلوي خود را گرفته است. اينکه چرا گناه کشتن کمتر است، چيزي است که به عقل من نمي رسد، شايد هم اين تفسير، تفسير خوبي نباشد...
+ نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 13:36 توسط سردار |

قالب جدید رو به تک تک دوستان تبریک میگم

مخصوصا تو

+ نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 22:56 توسط یوتی پارتی |

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم

 

گه از آن سوی کشندم، گه از این سوی کشندم

ز کشاکش چو کمانم، به کف گوش کشانم

 

قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم

مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی

 

به نحوسیش بگریم، به سعودیش بخندم

به سما و به بروجش، به هبوط و به عروجش

 

نفسی همتک بادم، نفسی من هلپندم

نفسی آتش سوزان، نفسی سیل گریزان

 

ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

نفسی فوق طباقم، نفسی شام و عراقم

 

نفسی غرق فراقم، نفسی راز تو رندم

نفسی همره ماهم، نفسی مست الهم

 

نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم

 

نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

بزن ای مطرب قانون، هوس لیلی و مجنون

 

که من از سلسله جستم، وتد هوش بکندم

به خدا که نگریزی، قدح مهر نریزی

 

چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم

هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر

 

که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم

بده آن باده جانی ز خرابات معانی

 

که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم

بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی

 

که نمی‌یابد میدان بگو حرف سمندم

+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 23:53 توسط علیرضا |

از فراز آخر دعاي سحر خيلي خوشم مي آيد، وقتي آنرا مي شنوم در تمام وجودم احساس ناچيزي در برابر خدا مي کنم... چقدر زيباست و پرمفهوم. حس عجيبي است که چند ثانيه مانده به اذان صبح انسان آنرا بشنود، و روزه اش با آن آغاز شود. در طول دعا، بارها خدا به "ترين" هايش قسم داده مي شود، شريف ترين شرفش، محبوب ترين خواسته هايش، نافذترين دانشش، اما هر بار سائل با اين مواجه مي شود که او بيکران است، بيکران. "ترين" براي او بي معناست، چطور مي توان نامحدودي را سنجيد...
و چقدر زيبا دعا به اتمام مي رسد، چقدر محکم و استوار. اثرش در کل روز در قلب انسان حک مي شود... "اللهم اني اسئلک بما تجيبني حين اسئلک، فاجبني يا الله" قشنگ له شدن و خرد شدن بنده در برابر وجود نامتناهي را حس مي کنم، از زبانت بر نمي آيد که توصيفش کني پس او را به "همانچيزي که هنگام سوال کردن پاسخ مي دهد" قسم بده، سبحان الله! کم آوردم، ناچيزم... نمي توانم توصيفت کنم، تو را به آني قسم مي دهم که در برابر آن جوابم را مي دهي، نمي دانم که آن کدام صفتت است، اما جواب مرا بده، جوابم را بده که اگر نظري به من نکني تمام مي شوم... "يا الله"

ياالله
آمين يا رب العالمين
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 9:42 توسط سردار |

سفيان ثوری كه در مدينه می‏زيست، بر امام صادق وارد شد. امام‏ را ديد جامعه‏ای سپيد و بسيار لطيف مانند پرده نازكی كه ميان سفيده تخم مرغ و پوست آن است و آن دو را از هم جدا می‏سازد - پوشيده است. به‏ عنوان اعتراض گفت:"اين جامه سزاوار تو نيست. تو نمی‏بايست خود را به زيورهای دنيا آلوده سازی، از تو انتظار می‏رود كه زهد بورزی و تقوی‏ داشته باشی وخود را از دنيا دور نگهداری."
امام:"می‏خواهم سخنی به تو بگويم، خوب گوش كن كه از برای دنيا و آخرت تو مفيد است. اگر راستی اشتباه كرده‏ای و حقيقت نظر دين اسلام را درباره اين موضوع نمی‏دانی، سخن من برای تو بسيار سودمند خواهد بود. اما اگر منظورت اين است كه در اسلام بدعتی بگذاری و حقايق را منحرف و وارونه سازی، مطلب ديگری است. و اين سخنان به تو سودی نخواهد داد. ممكن است تو وضع ساده و فقيرانه رسول خدا و صحابه آن حضرت را در آن زمان، پيش خود مجسم سازی و فكر كنی كه يك نوع تكليف و وظيفه‏ای برای همه مسلمين تا روز قيامت هست‏ كه عين آن وضع را نمونه قرار دهند، و هميشه فقيرانه زندگی كنند. اما من‏ به تو بگويم كه رسول خدا در زمانی و محيطی بود كه فقر و سختی و تنگدستی‏ بر آن مستولی بود. عموم مردم از داشتن لوازم اوليه زندگی محروم بودند. وضع خاص زندگی رسول اكرم و صحابه آن حضرت مربوط به وضع عمومی آن روزگار بود. ولی اگر در عصری و روزگاری وسائل زندگی فراهم شد، و شرائط بهره‏ برداری از موهبتهای الهی موجود گشت، سزاوارترين مردم برای بهره بردن از آن نعمتها نيكان و صالحانند، نه فاسقان و بدكاران، مسلمانانند نه‏
كافران."تو چه چيز را در من عيب شمردی ؟ ! به خدا قسم من در عين اينكه‏ می‏بينی كه از نعمتها و موهبتهای الهی استفاده می‏كنم، از زمانی كه‏ به حد رشد و بلوغ رسيده‏ام، شب و روزی بر من نمی‏گذرد مگر آنكه مراقب‏ هستم كه اگر حقی در مالم پيدا شود فورا آن را به موردش برسانم."
سفيان نتوانست جواب منطق امام را بدهد، سرافكنده و شكست خورده‏ بيرون رفت، و به ياران و هم مسلكان خود پيوست، و ما جرا را گفت، آنها تصميم گرفتند كه دسته جمعی بيايند و با امام مباحثه كنند.جمعی به اتفاق آمدند و گفتند:"رفيق ما نتوانست خوب دلائل خودش را ذكر كند، اكنون ما آمده‏ايم با دلايل روشن خود تو را محكوم سازيم."

امام:"دليلهای شما چيست ؟ بيان كنيد".

جمعيت:"دليلهای ما از قرآن است".

امام:"چه دليلی بهتر از قرآن ؟ بيان كنيد آماده شنيدنم".

جمعيت:"ما دو آيه از قرآن را دليل بر مدعای خودمان و درستی مسلكی‏ كه اتخاذ كرده‏ايم می‏آوريم، و همين ما را كافی است. خداوند در قرآن‏ كريم يك جا گروهی از صحابه را اين طور ستايش می‏كند:"در عين اينكه خودشان در تنگدستی و زحمتند، ديگران را بر خويش مقدم می‏دارند. كسانی كه از صفت بخل محفوظ بمانند، آنهايند رستگاران".  در جای ديگر قرآن می‏گويد:"در عين اينكه بغذا
احتياج و علاقه دارند، آن را به فقير و يتيم و اسير می‏خورانند."
همينكه سخنشان به اينجا رسيد، يك نفر كه در حاشيه مجلس نشسته بود و به سخنان آنها گوش می‏داد گفت:"آنچه من تاكنون فهميده‏ام اين است كه‏ شما خودتان هم به سخنان خود عقيده نداريد، شما اين حرفها را وسيله قرار داده‏ايد تا مردم را به مال خودشان بی علاقه كنيد، تا به شما بدهند و شما عوض آنها بهره‏مند شويد، لهذا عملا ديده نشده كه شما از غذاهای خوب‏ احتراز و پرهيز داشته باشيد.

امام:"عجالة اين حرفها را رها كنيد، اينها فائده ندارد". بعد رو به جمعيت كرد و فرمود:"اول بگوييد آيا شما كه به قرآن استدلال‏ می‏كنيد، محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ قرآن را تميز می‏دهيد، يا نه ؟ !
هركس از اين امت كه گمراه شد از همين راه گمراه شد كه، بدون اينكه‏ اطلاع صحيحی از قرآن داشته باشد به آن تمسك كرد".


جمعيت:"البته فی الجمله اطلاعاتی در اين زمينه داريم، ولی كاملا نه‏".
امام:"بدبختی شما هم از همين است. احاديث پيغمبر هم مثل آيات‏ قرآن است، اطلاع و شناسايی كامل لازم دارد". "اما آياتی كه از قرآن خوانديد: اين آيات بر حرمت استفاده از نعمتهای الهی دلالت ندارد. اين آيات مربوط به گذشت و بخشش و ايثار است. قومی را ستايش می‏كند كه در وقت معينی ديگران را بر خودشان مقدم‏ داشتند و مالی را كه بر خودشان حلال بود به ديگران دادند، و اگر هم‏
نمی‏دادند گناهی و خلافی مرتكب نشده بودند. خداوند به آنان امر نكرده بود كه بايد چنين كنند، و البته در آن‏ وقت نهی هم نكرده بود كه نكنند، آنان به حكم عاطفه و احسان، خودرا در تنگدستی و مضيقه گذاشتند و به ديگران دادند. خداوند به آنان پاداش‏ خواهد داد. پس اين آيات با مدعای شما تطبيق نمی‏كند، زيرا شما مردم را منع می‏كنيد و ملامت می‏نماييد، بر اينكه مال خودشان و نعمتهائی كه خداوند به آنها ارزانی داشته استفاده كنند. "آنها آن روز آن طور بذل و بخشش كردند، ولی بعد در اين زمينه دستور كامل و جامعی از طرف خداوند رسيد، حدود اين كار را معين كرد. و البته‏ اين دستور كه بعد رسيد ناسخ عمل آنهاست، ما بايد تابع اين دستور باشيم‏ نه تابع آن عمل.
"خداوند برای اصلاح حال مؤمنين و به واسطه رحمت خاص خويش، نهی كرد كه شخص، خود و عائله خود را در مضيقه بگذارد، و آنچه در كف دارد به‏ ديگران بخشد، زيرا در ميان عائله شخص، ضعيفان و خردسالان و پيران فرتوت پيدا می‏شوند كه طاقت تحمل ندارند. اگر بنا شود كه من گرده نانی‏
كه در اختيار دارم انفاق كنم، عائله من كه عهده‏دار آنها هستم تلف‏ خواهند شد. لهذا رسول اكرم (ص) فرمود:"كسی كه چند دانه خرما يا چند قرص نان، يا چند دينار دارد و قصد انفاق آنها را دارد، در درجه‏
اول بر پدر و مادر خود بايد انفاق كند، و در درجه دوم خودش و زن و فرزندش، و در درجه سوم خويشاوندان و برادران مؤمنش، و در درجه چهارم‏ خيرات و مبرات". اين چهارمی بعد از همه آنهاست. رسول خدا وقتی كه‏ شنيد مردی از انصار مرده و كودكان صغيری از او باقی مانده، و او دارايی‏
مختصر خود را در راه خدا داده است فرمود:"اگر قبلا به من اطلاع داده‏ بوديد، نمی‏گذاشتم او را در قبرستان مسلمين دفن كنند. او كودكانی باقی‏ می‏گذارد كه دستشان پيش مردم در از باشد !"
"پدرم امام باقر برای من نقل كرد كه رسول خدا فرموده است:"هميشه‏ در انفاقات خود از عائله خود شروع كنيد، به ترتيب نزديكی، كه‏ هر كه نزديكتر است مقدمتر است".
علاوه برهمه اينها، در نص قرآن مجيد، از روش و مسلك شما نهی می‏كند ، آنجا كه می‏فرمايد:
"متقين كسانی هستند كه در مقام انفاق و بخشش نه تند روی می‏كنند و نه‏ كند روی، راه اعتدال و ميانه را پيش می‏گيرند". در آيات زيادی از قرآن نهی می‏كند از اسراف و تند روی در بذل و بخشش‏
، همان طور كه از بخل و خست نهی می‏كند، قرآن برای اين كار حد وسط و ميانه روی را تعيين كرده است، نه اينكه انسان هر چه دارد به ديگران‏ بخشد، و خودش تهی دست بماند، آنگاه دست به دعا بردارد كه خدايا به‏ من روزی بده. خداوند اين چنين دعايی را هرگز مستجاب نمی‏كند، زيرا پيغمبر اكرم فرمود: خداوند دعای چند دسته را مستجاب نمی‏كند.


الف - كسی كه از خداوند بدی برای پدر و مادر خود بخواهد.


ب - كسی كه مالش را به قرض داده از طرف، شاهد و گواه و سندی‏ نگرفته باشد، و او مال را خورده است. حالا اين شخص دست به دعا برداشته از خداوند چاره می‏خواهد. البته دعای اين آدم مستجاب نمی‏شود، زيرا او به دست خودش راه چاره را از بين برده، و مال خويش را بدون‏ سند و گواه به او داده است.


ج - كسی كه از خداوند دفع شر زنش را بخواهد، زيرا چاره اين كار در دست خود شخص است، او می‏تواند اگر واقعا از دست اين زن ناراحت است‏ ، عقد ازدواج را باطلاق فسخ كند.


د - آدمی كه در خانه خود نشسته و دست روی دست گذاشته، و از خداوند روزی می‏خواهد، خداوند در جواب اين بنده طمع كار جاهل می‏گويد: "بنده من ! مگر نه اينست كه من راه حركت و جنبش را برای تو باز كرده‏ام ؟ ! مگر نه اينست كه من اعضاء و جوارح صحيح به تو داده‏ام ؟ ! به‏ تو دست و پا و چشم و گوش و عقل داده‏ام كه ببينی و بشنوی و فكر كنی و حركت نمايی و دست بلند كنی ؟ ! در خلقت همه اينها هدف و مقصودی در كار بوده. شكر اين نعمتها به اينست كه تو اينها را به كار واداری. بنابراين من بين تو و خودم حجت را تمام كرده‏ام كه در راه طلب گام برداری، و دستور مرا راجع به سعی و جنبش اطاعت كنی، و بار دوش ديگران نباشی. البته اگر با مشيت كلی من سازگار بود، به تو روزی وافر خواهم داد، و اگر هم به‏ علل و مصالحی زندگی تو توسعه پيدا نكرد، البته تو سعی خود را كرده وظيفه‏ خويش را انجام داده‏ای و معذور خواهی بود.


ه - كسی كه خداوند به او مال و ثروت فراوان داده و او با بذل و بخششهای زياد آنها را از بين برده است، و بعد دست به دعا برداشته كه‏ خدايا به من روزی بده، خداوند در جواب او می‏گويد: "مگر من به تو روزی فراوان ندادم ؟ چرا ميانه روی نكردی ؟ !". "مگر من دستور نداده بودم كه در بخشش بايد ميانه روی كرد ؟ !""مگر من از بذل و بخششهای بيحساب نهی نكرده بودم ؟"


و - كسی كه درباره قطع رحم دعا كند، و از خداوند چيزی بخواهد كه‏ مستلزم قطع رحم است، ( يا كسی كه قطع رحم كرده بخواهد درباره موضوعی‏ دعا كند.). "خداوند در قرآن كريم مخصوصا به پيغمبر خويش طرز و روش بخشش را آموخت، زيرا داستانی واقع شد كه مبلغی طلا پيش پيغمبر بود، و او
می‏خواست آنها را به مصرف فقرا برساند، و ميل نداشت حتی يكشب آن پول‏ در خانه‏اش بماند، لهذا در يكروز تمام طلاها را به اين و آن داد. بامداد ديگر سائلی پيدا شد و بااصرار از پيغمبر كمك می‏خواست، پيغمبر هم چيزی‏ در دست نداشت كه به سائل بدهد، از اينرو خيلی ناراحت و غمناك شد.
اينجا بود كه آيه قرآن نازل شد، و دستور كار را داد، آيه آمد كه:"نه دستهای خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش كه بعد تهيدست بمانی و مورد ملامت فقرا واقع شوی"
اينها است احاديثی كه از پيغمبر رسيده، آيات قرآن هم مضمون اين‏ احاديث را تأييد می‏كند، و البته كسانی كه اهل قرآن و مؤمن به قرآنند به‏ مضمون آيات قرآن ايمان دارند. به ابوبكر هنگام مرگ گفته شد راجع به مالت وصيتی بكن، گفت يك پنجم‏ مالم انفاق شود و باقی متعلق به ورثه باشد، و يك پنجم كم نيست.

ابوبكر به يك پنجم مال خويش وصيت كرد، و حال آنكه مريض حق دارد در مرض موت تا يك سوم هم وصيت كند. و اگر می‏دانست بهتر اينست از تمام‏ حق خود استفاده كند، به يك سوم وصيت می‏كرد.
سلمان و ابوذر را كه شما به فضل و تقوی و زهد می‏شناسيد، سيره و روش‏ آنها هم همين طور بود كه گفتم. سلمان وقتی كه نصيب سالانه خويش را از بيت المال می‏گرفت، به اندازه‏ يك سال مخارج خود - كه او را به سال ديگر برساند - ذخيره می‏كرد. به او گفتند:"تو با اينهمه زهد و تقوی در فكر ذخيره سال هستی ؟ شايد همين امروز يا فردا بميری و به آخر سال نرسی ؟"او در جواب گفت:"شايد هم نمردم، چرا شما فقط فرض مردن را صحيح می‏دانيد. يك فرض ديگر هم وجود دارد و آن‏ اينكه زنده بمانم، و اگر زنده بمانم خرج دارم و حوائجی دارم، ای‏ نادانها شما از اين نكته غافليد كه نفس انسان اگر به مقدار كافی وسيله‏ زندگی نداشته باشد، در اطاعت حق كندی و كوتاهی می‏كند، و نشاط و نيروی‏ خود را در راه حق از دست می‏دهد، و همينقدر كه به قدر كافی وسيله فراهم‏ شد آرام می‏گيرد".
و اما ابوذر، وی چند شتر و چند گوسفند داشت كه از شير آنها استفاده‏ می‏كرد، و احيانا اگر ميلی در خود به خوردن گوشت می‏ديد، يا مهمانی‏ برايش می‏رسيد، يا ديگران را محتاج می‏ديد، از گوشت آنها استفاده می‏كرد. و اگر می‏خواست به ديگران بدهد، برای خودش نيز برابر ديگران سهمی‏ منظور می‏كرد. چه كسی از اينها زاهدتر بود ؟ پيغمبر درباره آنان چيزها گفت كه همه‏ می‏دانيد. هيچ گاه اين اشخاص تمام دارايی خود را به نام زهد و تقوی از دست ندادند، و از اين راهی كه شما امروز پيشنهاد می‏كنيد كه مردم از هر چه دارند صرف نظر كنند و خود و عائله خود را در سختی بگذارند نرفتند.
من به شما رسما اين حديث را كه پدرم از پدر و اجدادش از رسول خدا نقل‏ كرده‏اند اخطار می‏كنم، رسول خدا فرمود: "عجيبترين چيزها حالی است كه مؤمن پيدا می‏كند، كه اگر بدنش با مقراض قطعه قطعه بشود برايش خير و سعادت خواهد بود، و اگر هم ملك‏ شرق و غرب به او داده شود باز برايش خير و سعادت است.

خير مؤمن در گرو اين نيست كه حتما فقير و تهيدست باشد ؟ خير مؤمن‏ ناشی از روح ايمان و عقيده او است، زيرا در هر حالی از فقر و تهيدستی‏ يا ثروت و بی‏نيازی واقع شود، می‏داند در اين حال وظيفه‏ای دارد و آن‏ وظيفه را بخوبی انجام می‏دهد. اينست كه عجيبترين چيزها حالتی است كه مؤمن بخود
می‏گيرد، كه همه پيشامدها و سختی و سستيها برايش خير و سعادت می‏شود.
نمی‏دانم همين مقدار كه امروز برای شما گفتم كافی است يا برآن بيفزايم‏ ؟
هيچ می‏دانيد كه در صدر اسلام، آن هنگام كه عده مسلمانان كم بود، قانون‏ جهاد اين بود كه يك نفر مسلمان در برابر ده نفر كافر ايستادگی كند، و اگر ايستادگی نمی‏كرد گناه و جرم و تخلف محسوب می‏شد، ولی بعد كه‏ امكانات بيشتری پيدا شد، خداوند به لطف و رحمت خود تخفيف بزرگی داد، و اين قانون را به اين نحو تغيير داد كه هر فرد مسلمان موظف است كه‏ فقط در برابر دو كافر ايستادگی كند نه بيشتر.

از شما مطلبی راجع به قانون قضا و محاكم قضائی اسلامی سؤال می‏كنم: فرض‏ كنيد يكی از شما در محكمه هست و موضوع نفقه زن او در بين است، و قاضی‏ حكم می‏كند كه نفقه زنت را بايد بدهی. در اينجا چه می‏كند ؟ آيا عذر می‏آوردكه بنده زاهد هستم و از متاع دنيا اعراض كرده‏ام ؟ ! آيا اين عذر موجه‏ است ؟ ! آيا به عقيده شما حكم قاضی به اينكه بايد خرج زنت را بدهی، مطابق حق و عدالت است يا آن كه ظلم و جور است ؟ اگر بگوييد اين حكم‏ ظلم و ناحق است، يك دروغ واضح گفته‏ايد، و به همه اهل اسلام با اين‏ تهمت ناروا جور و ستم كرده‏ايد، و اگر بگوييد حكم قاضی صحيح است، پس‏
عذر شما باطل است. و قبول داريد كه طريقه و روش شما باطل است. مطلب ديگر: مواردی هست كه مسلمان در آن موارد يك سلسله انفاقهای‏ واجب يا غير واجب انجام می‏دهد، مثلا زكات يا كفاره می‏دهد، حالا اگر فرض كنيم معنای زهد اعراض از زندگی و مايحتاجهای زندگی است، و فرض‏
كنيم همه مردم مطابق دلخواه شما"زاهد"شدند، و از زندگی و ما يحتاج‏ آن روگرداندند، پس تكليف كفارات و صدقات واجبه چه می‏شود ؟ تكليف‏ زكاتهای واجب - كه به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و كشمش و غيره تعلق می‏گيرد - چه می‏شود ؟ مگر نه اينست كه اين صدقات فرض شده كه تهيدستان‏ زندگی بهتری پيدا كنند، و از مواهب زندگی بهره‏مند شوند ! اين خود می‏رساند كه هدف دين و مقصود از اين مقررات رسيدن به مواهب زندگی و بهره‏مند شدن از آن است. و اگر مقصود و هدف دين فقير بودن بود، و حد اعلای تربيت دينی اين بود كه بشر از متاع اين جهان اعراض كند و در فقر و
مسكنت و بيچارگی زندگی كند، پس فقرا به آن هدف عالی رسيده‏اند و نمی‏بايست به آنان چيزی داد تا از حال خوش و سعادتمندانه خود خارج نشوند. و آنان نيز چون غرق در سعادتند نبايد بپذيرند.
اساسا اگر حقيقت اين است كه شما می‏گوييد شايسته نيست كه كسی مالی را در كف نگاه دارد، بايد هر چه به دستش می‏رسد همه را ببخشد، و ديگر محلی برای زكات باقی نمی‏ماند.
پس معلوم شد كه شما بسيار طريقه زشت و خطرناكی را پيش گرفته‏ايد، و به سوی بد مسلكی مردم را دعوت می‏كنيد. راهی كه می‏رويد و مردم ديگر را هم به آن می‏خوانيد، ناشی از جهالت به قرآن و اطلاع‏ نداشتن از قرآن و از سنت پيغمبر و از احاديث پيغمبر است. اينها احاديثی نيست كه قابل تشكيك باشد، احاديثی است كه قرآن به صحت آنها گواهی می‏دهد. ولی شما احاديث معتبر پيغمبر را اگر با روش شما درست در نيايد رد می‏كنيد، و اين خود نادانی ديگری است. شما در معانی آيات‏ قرآن و نكته‏های لطيف و شگفت انگيزی كه از آن استفاده می‏شود تدبر نمی‏كنيد. فرق بين ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه را نمی‏دانيد. امر و نهی‏ را تشخيص نمی‏دهيد.
جواب مرا راجع به قصه سليمان بن داود بدهيد كه، از خداوند ملكی را مسألت كرد كه برای كسی بالاتر از آن ميسر نباشد خداوند هم چنان‏ ملكی به اوداد. البته سليمان جز حق نمی‏خواست. نه خداوند در قرآن و نه‏ هيچ فرد مؤمنی اين را بر سليمان عيب نگرفت كه چرا چنين ملكی را در دنيا خواسته. همچنين است داود پيغمبر كه قبل از سليمان بود. و همچنين است داستان يوسف كه به‏ پادشاه رسما می‏گويد: خزانه داری را به من بده كه من هم امينم و هم دانای‏ كار. بعد كارش به جايی رسيد كه امور كشورداری مصر تا حدود يمن به‏ او سپرده شد، و از اطراف و اكناف - در اثر قحطی كه پيش آمد - می‏آمدند و آذوقه می‏خريدند و برمی‏گشتند. و البته نه يوسف ميل به عمل ناحق كرد و نه خداوند در قرآن اين كار را بر يوسف عيب گرفت. همچنين است قصه‏ ذوالقرنين كه بنده‏ای بود كه خدا را دوست میداشت و خدا نيز او را دوست می‏داشت. اسباب جهان در اختيارش قرار گرفت و مالك مشرق و مغرب جهان شد.

ای گروه ! از اين راه ناصواب دست برداريد و خود را به آداب واقعی‏ اسلام متأدب كنيد. از آنچه خدا امر و نهی كرده تجاوز نكنيد، و از پيش‏ خود دستور نتراشيد. در مسائلی كه نمی‏دانيد مداخله نكنيد، علم آن مسائل‏ را از اهلش بخواهيد، در صدد باشيد كه ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه و حلال را از حرام باز شناسيد. اين برای شما بهتر و آسانتر و از نادانی‏ دورتر است. جهالت را رها كنيد كه طرفدار جهالت زياد است، بخلاف‏ دانش كه طرفداران كمی دارد. خداوند فرمود بالاتر از هر صاحب دانشی‏
دانشمندی است.

+ نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 17:37 توسط علیرضا |