تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز

این قسمتی از خطبه اول نهج البلاغه است. به دقت بخونید و به جمله جمله اون دقت کنید و توقع هم نداشته باشید همه متن رو متوجه بشید.


اساس دین شناخت خداوند است و كمال شناخت او، تصدیق به وجود اوست و كمال تصدیق به وجود او، یكتا و یگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به یكتایى و یگانگى او، پرستش اوست . دور از هر شایبه و آمیزه اى و، پرستش او زمانى از هر شایبه و آمیزه اى پاك باشد كه از ذات او، نفى هر صفت شود زیرا هر صفتى گواه بر این است كه غیر از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر این است كه غیر از صفت خود است .
هركس خداوند سبحان را به صفتى زاید بر ذات وصف كند، برای او قرین و شبیه انگاشته و هر كه برای او قرینی انگارد، خدا را دوتا پنداشته و هر كه خدا را دوتا پندارد، او را  به اجزایش تقسیم كرده و هر كه به اجزایش تقسیم كند، او را ندانسته و نشناخته است . و هر كه او را ندانسته به سوى اشارت كند و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد، او را بر شمرده است و هر كه گوید كه خدا در لكه داریست ، خدا را درون چیزى قرار داده و هر كه گوید كه خدا بر روى چیزى جاى دارد، دیگر جایها را از وجود او تهى كرده است .
خداوند همواره بوده است و از عیب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد؛ با هر چیزى هست ، ولى نه به گونه اى كه همنشین و نزدیك او باشد؛ غیر از هر چیزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد. كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها. به آفریدگان خود بینا بود، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند. تنها و یكتاست زیرا هرگز او را یار و همدمى نبوده كه فقدانش ‍ موجب تشویش گردد. موجودات را چنانكه باید بیافرید و آفرینش را چنانكه باید آغاز نهاد. بى آنكه نیازش به اندیشه اى باشد یا به تجربه اى كه از آن سود برده باشد یا به حركتى كه در او پدید آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشویش شود. آفرینش هر چیزى را در زمان معینش ‍ به انجام رسانید و میان طبایع گوناگون ، سازش پدید آورد و هر چیزى را غریزه و سرشتى خاص عطا كرد. و هر غریزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد، پیش از آنكه بر او جامه آفرینش پوشد، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پیچ و خم هر كارى را مى دانست .

+ نوشته شده در سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 14:0 توسط علیرضا |

مي گويند پروفسور عبدالسلام يکي از برجسته ترين فيزيک دانان معاصر، هنگامي که در مراسم اهداي جايزه ي نوبل خود در حال سخنراني بود، به آيه زير اشاره کرد:

"ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خَاسِأً وَهُوَ حَسِيرٌ"
بار ديگر (به عالم هستى) نگاه كن، سرانجام چشمانت (در جستجوى خلل و نقصان ناكام مانده) به سوى تو باز مى‏گردد در حالى كه خسته و ناتوان است!

عبدالسلام گفت که اين عقيده ي تمامي فيزيکدانان است: هر چه بيشتر جستجو مي کنند بيشتر دچار سرگرداني در اين دنيا مي شوند.
+ نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 12:31 توسط سردار |

سقا به کنار نهر علقمه رفت، بلکه مشک آبي پر کند و عطش تشنگان را سيراب کند.
شايد وسوسه اي بود، تا جرعه اي از آن آب بردهانش گذارد.
ولي پاسخ او، "نه" بود.

غلام زيبارو به دعوت بانوي خود وارد اتاق شد. بانو خود را براي غلام مهيا و آماده کرده بود.
شايد وسوسه اي بود، تا دعوت بانوي خود را لبيک بگويد.
ولي پاسخ او، "نه" بود.

فرزند پيامبر همراه با کاروان خود به کربلا رسيد. از او بيعت مي خواستند، براي يکي از نامردان روزگار.
شايد وسوسه اي بود، تا شرط آنان پذيرفته شود و فرزندان و عزيزان از مهلکه نجات يابند.
ولي پاسخ او، "نه" بود.

به خليل خدا ندا آمد که فرزندش را قرباني کند. درخواست سنگيني بود، پدري با دستان خويش پسرش را سر ببرد!
شايد وسوسه اي بود، بلکه به خاطر فرزند از اين تصميم سرباز زند.
ولي پاسخ او، "نه" بود.

...

و آرزوي من چنين است: من نيز همچون بزرگان قدرت "نه" گفتن داشته باشم.
+ نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 8:38 توسط سردار |

نیمه شعبان امسال داره میرسه، خیلی زود هم میگذره و اگه خدا عمری بده، شاید سال دیگه بهش برسیم. شما رو نمیدونم، اما من دیگه نمیتونم سال دیگه نیمه شعبان رو ببینم و بهم بگن شاید این جمعه بیاید، شاید --- پرده از رخ بگشاید، شاید. دیگه از اینکه دعای ندبه بخونم و بگم عُبیدُکَ المبتلی، و اَرِه سَیِدَهُ یا شَدید القُوی در حالیکه روزم رو به گناه سر میکنم و شب رو به خواب، خسته شدم. ولی همیشه دعا میکنم اللهم ارنی الطلعت الرشیده، شاید من لیاقت دیدن جمال امام رو ندارم، اما مطمئن هستم اگه بیاد همه چیز حله، همه چیز. وقتی فکر میکنم این چشمهایی که تو این شهر بی مایه که نمیدونم کدوم آدمی هر طرفش زده تهران، شهر اخلاق، هر روز باید به آدمهایی نگاه کنه که یا سینه ها رو باز کردن، یا پاچه ها رو بالا زدن، یا دست به دست یار! دارن قدم میزنن، وسط مردم لب میگیرن و تو پارک س-ک-س میکنن، چطور میتونه صورت آدمی رو ببینه که وعده ی خداست و وسیله روزی رسیدن از خدا به خلق خدا.

این عبارت رو بارها شنیدیم، شایدم کلی تست هم برای کنکور زده باشیم که پیامبر گفت:

 

من مات ولم يعرف امام زمانه فقد مات ميتة جاهلية

هرکس بمیرد و اما زمان خود را نشناسد، در جاهلیت مرده است.

 

دو تا نکته است، نکته اول اینکه خدا در قرآن میگه: کل نفس ذائقة الموت. تمام نفسها مرگ را خواهند چشید. چشیدن مرگ این نیست که جانها بمیرند و ار بین بروند. مثلا وقتی کسی آب رو میچشه خودش تموم نمیشه، این آب هست که چشیده شده و از بین رفته. مرگ هم همینه، وقتی جان مرگ رو میچشه، این مرگ هست که از بین میره و نفس هست که ابدی میشه.

نکته دوم در همون حدیثه، یادمون نره کسی که در جاهلیت مرده، یعنی در جاهلیت زندگی کرده، در جاهلیت عمرش رو سپری کرده و در نهایت در جاهلیت مرده.

 

وقتی میشینم فکر میکنم، میبینم اینهمه چراغونی، اینهمه نقل و نبات، اینهمه دست زدن و سوت کشیدن، چطور میتونه وجود داشته باشه و آقامون بگه من یار ندارم؟! وقتی فکر میکنم و دقت میکنم میبینم داستان، داستان همونهایی هست که داعیه ی حب امام زمان عج رو داشتن و وقتی فقط احساس کردن که اگه آقا بیاد، سر میزنه، همه پا به فرار گذاشتن. هرسال به اسم تولد ناجی عالم، همه جا روشن میشه و زیر این نور چه گناههایی که نمیشه. به قول بنده خدایی که میگفت: آقا بیا، نذار مثل عاشورا که بین بعضی انسانهای پست به حسین پارتی معروف شده، نیمه شعبانت به مهدی

پارتی تبدیل بشه. و من میترسم که شده باشه.

اون شعری که چندتا پست قبل گذاشتم رو بخونید، واقعا باید بگیم فتامل. خودم رو میگم، اونقدر که دعا کردم خدایا همسری بده که بتونم با اون به تو نزدیک بشم، اونقدر که اشک! ریختم خدا همسری میخوام که دستم رو بگیره، نه برای قدم زدن تو شهر، برای بالا بردن و رسیدن به تو،  اگه برای امام زمان سلام الله علیه دعا میکردم، الان آقا رو دیده بودم. اونقدر که اینجا نوشتم ای خدااااااااااا من زن میخوام، اگه مینوشتم اللهم عجل لولیک الفرج، الان اینهمه نباید تو سر خودم میزدم که خدا من رو از گناه حفظ کن!.

 

نشناختیم، امام زمان خودمون رو نشناختیم، دیگه یقین پیدا کردم که امام زمان عج غریبه، خیلی غریب. اونقدر غریب که هنوز نتونسته بعد از 1400 سال، 313 تا یار برای رهبری سپاه جمع کنه.

این پرده ای که بین ما و خدا و امام هست، فقط از گناهه. وقتی پیش آیت الله بهجت میرن و میگن سفارشی کنید، اکثرا میگه ترک گناه. یه نگاه به خودمون بکنیم. دنبال بهونه هستیم بگیم فلان موسیقی مشکلی نداره، این فیلم که بابا صحنه ای نداشت فقط دو تا لب بود. حالا با فلان دختر هم هم گروه شدیم، مگه چی شد زیاد نگاهش نکردم که، آره یکی دوبار هم با هم خندیدیم.

نمیدونم میشه روزی باشه به خودمون بگیم امرزو پاک بودم؟؟!! اونقدر به خودم شک دارم که از خدا میخوام دیگه به این زندگی ادامه نده.

 

ترک گناه، ترک گناه، ترک گناه. همت میخواد، لیست کنیم گناهامون رو قسم بخوریم دونه دونه اونها رو ترک کنیم و در کنار اون فقط چندتا دونه فضیلت هم کسب کنیم. به جای اینکه بشینیم تا نصفه شب بازی یوونتوس رو نگاه کنیم، وقتی صدای الله اکبر اذان بلند شد، بگیم همه چیز تعطیل، فقط ده دقیقه بریم نماز بخونیم بلکی اون دنیا اولین سئوال رو که پرسیدن بگیم این از دستمون بر اومد، نزنید تو سرمون.

 

اللهم عجل لولیک الفرج بحق المضطر المنتظر المهدی

+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385ساعت 12:25 توسط علیرضا |

آقا، جاتون خالی. عجب جمعیتی تو عروسیه عبدالله بودن. وقتی چشم بچه ها (من و حاجی و حمید و علی) به جمعیت افتاد تقریبا فکها چسبید زمین. تازه عبدالله بعد از عروسی گفت همه رو نمیشد دعوت کنه!!!

عروسی یکطرف، رانندگی علی شکری یه طرف. آقا یه مسیر 1000 متری (مسیر که چه عرض کنم، بیشتر شبیه کوچه بود) از یه راه دیگه رفت، تمام شهر فومن رو اسکن کرد (عین تفنگ مونیتور) و بعد 45 دقیقه رسید اون سر کوچه. باید قیافه حاجی رو میدیدی. حمید که وقتی دید تو میدون نوشته به شهر فومن خوش آمدید خشکش زد.

شایان ذکر است که ما وجود امام زمان عج رو در لحظه لحظه سفر حس کردیم! اگه آقا و خدا و ... دست به دست هم نداده بودن، فکر نکنم چیزی از ما به تهران نمیرسید. حرکات مارپیچ حاجی، برگردوندن، سر اون هم 180 درجه با سرعت 100 کلیومتر در ساعت، سبقت از لاین مخالف و کله به کله کامبون شدن، ... همه صحنه های خارق العاده ای بود که تمام رو با چشم غیر مسلح دیدیم.

سفر هیجان انگیزی بود. خیلی حال داد.

یه نکته ی زیبا، یکی از دوستان من رو دعوت کرده عروسی و روی کارت این عبارت نوشته شده: "حضور محترم جناب آقای عابدینی باتفاق بانوی محترمه". ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

میگفت: من کارت رو با همسر مینویسم، اگه جواب بله رو از دختری گرفتی که با همسرت بیا اگه نه به درک، مجردی بیا. یکی نیست بگه آخه من چه کاره بیدم. هرچی هست باید رو من تست بشه. یکی نیست بگه آخه عامو زندگی تو، وقت و عمر تو، صبر و ... تو هم میتونه مهم و  با ارزش باشه. (الان بغض کردم و دارم به آینده ی سیاهم با دقت نگاه میکنم اما تو این تاریکی هیچی نمیبینم)

 

خلاصه اینکه، برادران محترم، کسی توقع نداره اینهمه اوباش رو عروسی دعوت کنید، اما حداقل بگید امروز عروسیمونه، اما نمیتونیم شما رو دعوت کنیم. این رفقا بد رفقایی نیستن. کم روزهای سختی دستتون رو نگرفتنااااا (حال کردید از مطالب بالا چه نتیجه ی اخلاقی باحالی گرفتم)

 

اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده

کاری به کارش نداشته باش، احتمالا خر باز درآورده

 

+ نوشته شده در جمعه 10 شهریور1385ساعت 23:54 توسط علیرضا |

سلام

نماشونِ سرا مه ونگه ونگه
چار بيدار درشونه صداي زنگه
كمين چار بيدارّ، برار بئيرم
دمـبـدم خـورِ شه يــار بئـيـرم
+ نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 11:43 توسط جلال++ |

 

 

زندگي ، دفتري از خاطره هاست / خاطراتي شيرين ، خاطراتي مغشوش ./

 خاطراتي که ز تلخي رگ جان مي گسلد

 ما ز اقليمي پاک

که بهشتش نامند . به چنين رهگذري آمده ايم

گذري < دنيا > نام

که ز نامش پيداست مايه ي پستي هاست

ما ز اقليم ازل ، ناشناسانه بدين < دير خراب > آمده ايم

ما در آن روز نخست تک و تنها بوديم

 خبري از زن و فرزند و معشوقه نبود

 سخني از پدر و مادر دل بند نبود

 يک زمان دانستيم

 پدر و مادر و معشوقه و فرزندي هست

 خواهر و همسر دل بندي هست

 زندگي دفتري از خاطره هاست

 خاطراتي که ز تلخي رگ جان مي گسلد

 روزي از راه رسيد

 که پدر ، لحظه ي بدرودش بود

 ناله در سينه تنگ

اشک در چشم غم آلودش بود

 جز غم و رنج توانکاه، سينه اش سنگين بود

قوت آه نداشت

 با نگاهي مي گفت

پس از آن خستگي و پيري و بيماري ها

دفتر عمر پدر را  بستند...

اي پسر جان ، بدرود

 لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه...

 اثري هيچ نبود

 پدرم چشم غم آلودي حيرانش را

بست و ديگر نگشود...

 زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي که ز تلخي ، رگ جان ميگسلد

 روزي از راه رسيد ، که چنين روز ، مباد...

 روز ويرانگر سخت، روز طوفاني تلخ

 که به درياي وجودم ، همه طوفان انگيخت

 زورق کوچک بشکسته ي ما

 در دل موج خروشنده ي دريا افتاد

کاخ اميد فرو ريخت مرا...

مادر از پا افتاد

در نگاهش خواندم

مادر خسته تن خسته دلم

ز من آهنگ جدايي دارد...

حالت غمزده اش ... چشم ماتم زده اش ... با من گفت

که از اين بند گران ، عزم رهایی  دارد

 

پيش چشمم ، افسرد ، باغ سرسبز اميدم پژمرد

اشک نه....هستي من... گشت در جانم و از ديده به رخسار دويد

مادرم رفت و به تاريکي شب ها گفتم... آفتاب ز لب بام ، پريد...

آفتابم ز لب بام پريد

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي که ز تلخي رگ جان مي گسلد

لحظه اي مي آيد

لحظه اي صبر شکن

زندگي دفتري از خاطره هاست

بارها ديده ام و ميبينم

 

مادري اشک آلود ، با نگاهي پردرد ، چشم در چشم غم آلوده پسر دوخته است

وز تهي دستي خويش ، بهر تنها فرزند ، سالها ، حسرت و ناکامي اندوخته ست

 پشت سر ميبيند

دشت تا دشت غم و غربت و سرگرداني

پيش رو مي نگرد

کوه تا کوه ، پريشاني و بي ساماني

من به جز سکه اشک ؛ چه توانم که به پايش ريزم؟

نه مرا دستي هست ، که غمي از دل او بردارم نه دلي سخت کزو بگريزم

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين

که دو دلداده ي ساد!

دور از چشم حسود ، دست در دست و نگه در نگه و روي به روي ، بوسه ها از لب هم برگيرند

همه تن روح شوند

نغمه ي زندگي آغاز کنند

به جهاني که بود ، پاک تر از صبح بهار

بال دربال ، چو مرغان سحر

گرم پرواز کنند

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي که ز تلخي ، رگ جان مي گسلد

لحظه اي مي آيد ، لحظه اي محنت خيز

که شبي درد آلود

عاشق خسته دلي ، ناله ي غمناک کند

پيش چشمي که از آن اشک تعب ميريزد

يار دل خواهش را در دل خاک کند

يک زمان ، دانستيم

پدر و مادر و معشوقه و فرزندي هست

خواهر و همسر دل بندي هست

يک زمان مي بينيم ، پدر و مادر و معشوقه و فرزندي نيست

خواهر و همسر دل بندي نيست

ما همه همسفريم

کاروان مي رود و مي رود آهسته به راه

* مقصدش سوي خداست

همه از سوي خدا آمده ايم

باز هم رهسپر کوي خداييم همه

ما همه همسفريم. لیک در راه سفر ،غم و شادی به هم است

ساعتي در ره اين دشت غريب

ميرسد راهرويي ، خسته ، به خرم کده اي

لحظه اي در دل اين وادي پير

مي رسد ،همسفري شاد ، به ماتمکده اي

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين

خاطراتي مغشوش

خاطراتي که ز تلخي ، رگ جان ، مي گسلد

يک نفر در شب « کام يک نفر در دل خاک...

يک نفر همدم خوشبختي هاست

يک نفر ، همسفر سختي هاست

چشم تا باز کنيم ، عمرمان مي گذرد

وز سر تخت مراد

 

پاي بر تخته ي تابوت گذاريم همه.....ما همه...

همسفريم

پدر خسته به راه

سوگوار پسر و دختر تنها مانده

عاشقاني که ز هم دور شدند

دختراني که چو گل پژمردند

کودکاني که به غربت زدگي

خفته در گور شدند

همگي همسفريم .... تا ببينيم کجا...باز کجا...چشممان ، بار دگر ، سوي هم باز شود...

در جهاني ، که در آن راه ندارد ، اندوه ....

زندگي با همه ي معني خويش....از * نو *.... آغاز شود

+ نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت 21:22 توسط علیرضا |

بچه ها باهاس دينو ايمونتونو حفظ کنين
شوما باهاس نماز روزتونو فراموش نکونين
بايد چشماتونو پاک نيگر دارين

فتامل
+ نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت 15:17 توسط صادق |