تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
یادم نیست٬ شب آخر بود یا نه... فکر کنم شب آخر بود٬ نمیدونم... نشسته بودم و زل زده بودم به خونه ی خدا... تو این فکر بودم که اگه برم ایران٬ دیگه خونه ی خدا ندارم که وقتی عصرا دلم میگیره برم و بهش نگاه کنم.یادمه تا اون موقع دقت نکرده بودم که روی پرده ی خونه ی خدا چی همینجوری قر و قاطی و تو هم تو هم نوشته. رفتم تو نخش ببینم چی نوشته. رو به سمتی بودم که یه گوشه اش رکن یمانیه و گوشه ی دیگه ش حجر الاسود.

هی نیگا میکردم و فقط حروف رو میدیم

یه دفعه همه ش با هم مشخص شد:

« فاذا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان »

هرگاه بندگانم مرا از تو خواستند٬ همانا من نزدیکم. ندای فراخواننده را اجابت میکنم هر گاه مرا بخواند.

کلی تو دلم آروم شدم

ولی خودمونیم٬ نماز خوندن رو به کعبه٬ وقتی داری نگاهش میکنی٬ یه چیز دیگه س

راستی چرا ما جواب خدا رو نمیشنویم؟

چرا باید همه چیزو ببینیم تا آروم شیم؟

آدمه دیگه...

خدایا من کعبه میخوام

یا یه کاری کن من جوابتو بشنوم

چون به قول سهراب:

دلم گرفته... دلم عجیب گرفته...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 20:35 توسط اکبر آقا + اژدر آقا |

من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش کنم. علی وار زيستن و علی وار شهيد شدن حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست دارم. الگوی جاويد يک مومن از بند هوی و هوس رستن است و من اين الگو را نيز دوست داشتم.
+ نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت 18:37 توسط جلال++ |