تبليغاتX
جمعیت کور و کچل‏های زاگال مقیم مرکز
اى انسان ، چه كسى تو را به گناهكارى دلير كرد و چه چيز تو را به پروردگارت مغرور نمود . و چه چيز تو را به هلاكت خويش دلبسته ساخت ؟ آيا دردت را درمانى نيست ؟ آيا از اين خواب گران ديده نمى‏گشايى ؟ چرا آنسان ، كه به ديگران مهر مى‏ورزى به خود مهربان نيستى ؟ بسا كسى را در تابش آفتاب بينى و از سر ترحم بر او سايه افكنى يا بيمارى پيكرش را دردمند ساخته و بر او از سر دلسوزى بگريى .

پس از چيست كه بر درد خويش شكيبا هستى و بر مصيبتهاى خود صبور و پايدارى ؟

از چيست كه بر جان خود ، كه در نزد تو عزيزترين جانهاست ، سرشكى نمى‏بارى ؟

چرا شبيخون كيفر خداوندى از خواب غفلتت برنمى‏انگيزد و حال آنكه ، نافرمانيهايت تو را به ورطه قهر او افكنده است . پس به نيروى عزم و تصميم دردى را كه بر دل تو سستى آورده ، درمان كن و به بيدارى و هوشيارى خواب غفلت از ديدگان بزداى .

خدا را اطاعت كن و به ياد او انس بگير . و در نظر آر ، آن حالت را كه تو از او روى گردانيده‏اى و او به تو روى آورده است . تو را به بخشايش خويش فرا مى‏خواند و فضل و نعمتش تو را در برگرفته و تو از او به ديگرى روى نهاده‏اى .

بلند و برتر است آن خداى توانا كه كريم و بزرگوار است و تو اى بنده بيمقدار ناتوان در نافرمانى او ، چه گستاخى و حال آنكه ، در پناه ستر و پوشش او غنوده‏اى و در فراخناى فضل و بخشايش او مى‏گردى . خداوند نه فضل و بخشايش خود را از تو دريغ داشت و نه پرده از گناهانت برگرفت . بلكه ، چشم بر هم زدنى ، از نعمتى كه بر تو ارزانى مى‏دارد و پرده‏اى كه بر گناهان تو مى‏كشد يا بلايى كه از تو مى‏گرداند بى‏بهره نبوده‏اى . پس ، چه گمان برى به او ، اگر فرمانش برى ؟ به خدا سوگند ، اگر اين حال ميان تو و ديگرى كه در قدرت و توان همسنگ تو مى‏بود ، پديد آمده بود ، تو خود نخستين كسى بودى كه خود را به سبب سوء اخلاق و زشتى رفتارت نكوهش مى‏كردى .

به راستى ، دنيا تو را نفريفته ، تو خود فريفته آن شده‏اى . دنيا هر چيز را كه از آن عبرتى توان گرفت ، برايت آشكار ساخت و از فوايد عدالت آگاهت نمود . دنيا كه تو را به دردمند شدن تن و نقصان نيرو وعده مى‏دهد ، صادقتر و وفادارتر از آن است كه به تو دروغ گويد يا فريبت دهد . و بسا كه تو اندرز دهندگانش را متهم داشتى و راست گفتارانش را به دروغ نسبت دادى .

اگر دنيا را در سرايهاى ويران و زمينهاى خالى شده از مردمان بشناسى ، بينى كه چه پندهاى نيكو و اندرزهاى رسايت مى‏دهد . پس آن را دوستى مهربان خواهى يافت كه هرگز نخواهد كه تو به تباهى افتى .

دنيا چه خوش سرايى است ، ولى براى كسى كه بدان دل نبندد و چه دلپذير جايى است ، ولى براى كسى كه آن را وطن اصلى خويش نداند . فرداى قيامت نيكبختان دنيا كسانى هستند كه امروز از آن گريزان‏اند .

آنگاه كه زمين بلرزد و قيامت با همه هول و هراسش در رسد و به هر آيينى ،

پيروان آن پيوندند و به هر معبودى ، پرستندگانش و به هر پيشوايى ، فرمانبرانش ،

چشمى به فضا باز و گامى آهسته بر زمين نهاده نماند ، جز آنكه ، در دستگاه عدل الهى جزاى آن بحق داده شود .

بسا حجتها كه در آن روز باطل گردد و رشته عذرها گسسته شود . از اعمال خود وسيلتى بجوى تا عذرت پايدار و حجتت ثابت بماند . از آنچه براى تو نمى‏ماند توشه‏اى برگير كه براى تو بر جاى ماند . مهياى سفر خود باش . به برق رهايى خود نظر افكن كه از كجا مى‏زند و بر مركب جد و جهد خود بار برنه
+ نوشته شده در شنبه 26 فروردین1385ساعت 22:38 توسط علیرضا |

يه کم توجه کنين ! پايين سمت چپ صفحه نوشته : لينک : اينجا ، اونجا. جايي که چند سال توش مطلب نوشتيم شد اونجا ! اونجا دوره ! اونجا ديگه تموم شده ، ما ديگه به اونجا بر نمی گرديم. اگه عمری باقی باشه يه چند سالی هم اينجا می مونيم.
و يه روز می رسه که می گيم ما اومديم اينجا ! و در اينجا تا ابد ماندگاريم و اونجا چقدر کوچولو بود ! چقدر زودگذر بود. واسه چی ناراحت می شديم ! خنده داره ! اين جلال احمق واسه يه برخورد بد يه استاد يه شب تو زندگيش دو ساعت ديرتر خوابيد ! هاها ها چه خنده داره.
بچه ها ما الان اينجاييم يا اونجا ؟ کجاييم ؟
نشه که يه روزی يکيمون بگه من يه روزی در جوونی بخاطر يه نهار بد مزه سر زنم داد زدم !
+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 18:48 توسط جلال++ |

نظر به اينکه دوستان متعحل اصلا پيداشون نيست ، پيشنهاد می دم به هر زاگالی که ازدواج کرد ، به عنوان تسهيلات ازدواج يه يوزر اکانت در اين سايت تخصيص بديم تا بتونيم لااقل نوشتشو بخونيم.
د آخه ممصادق نامرد هادی فوری خندان ! خفشو نخند ! حسين ک بزرگوار ( اينو حتما به خانومت نشون بده بگو دوستام منو به يه چشم ديگه نگاه می کنن ) رفتينو گفتين که از دوری شما خيالی نيست ؟ !؟ ( موسيقی متن غم انگيز پخش کنين ). از خودم بی وفاتر نديده بودم که چون دوستان اصلا ازشون خبری نيست ، حالا حالا ها هم نمی بينم ولی لااقل می دونم که یه چند تايي هستند.
+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 18:29 توسط جلال++ |

جمعه بود، حوالي ظهر. پدرومادرم برای خريد يک سری لامپ و خرت و پرت برقي می خواستند به حوالی خيابان لاله زار بروند. من نيز با آنان همراه شدم، گرچه زياد وضعيت و حال مناسبي برای کمک کردن به آنها نداشتم.
با اين که اکثر مغازه ها تعطيل بودند، ولی خيابان ها نسبتاً شلوغ بودند. بالاخره در گوشه ای از خيابان سعدی مکاني پيدا شد تا ماشين را در آن گوشه بگذاريم و برای خريد عازم شويم.
از ماشين که پياده شدم مکان به نظرم آشنا آمد... کی و به چه علت قبلاً اينجا آمده بودم؟!
....
بانک ملی شعبه ی سعدی بود. حدود چهار سال پيش، با آموز به اين بانک می آمديم تا هزينه های سفر ايتاليا را واريز کنيم. کم کم يادم می آمد. متصدی بانک که رفيقمان شده بود، پارکينگ طبقاتي برای پارک کردن ماشين، شرکت بوتان، پدر خانم ح.، تبديل کردن ريال به يورو، ... مثل برق و باد در ذهنم آمدند و رفتند. در فکر بودم که ناخودآگاه در ذهنم آموز سال هشتاد و پنج را با آموز سال هشتاد و يک مقايسه کردم. لبخندی بر لبانم نقش بست... آموز، هادي ، حسين ک.،... که خيلی بزرگتر از بقيه شده اند، نعيم، سردار، ... که شريفی شده اند، علی که معلوم نيست در کدام گوشه ی دنيا مشغول دودر کردن اساتيدش است و...
حين راه رفتن با خود می گفتم چه دورانی را گذرانديم! چه می شد اگر قدری دوره ی ليسانس بيشتر بود؟ چه می شد کمی ديرتر بزرگ می شديم، و زاگال ها مجردتر باقی می ماندند؟ چه می شد می توانستيم شور و شيطنت جوانی را قدری بيشتر نزد خودمان نگاه داريم و اين قدر زود مجبور نشويم جای شيطنت را به مسئوليت پذيری بدهيم؟ ...
سوالهايي که پاسخ ندارند، و فقط مدتی تو را در رويا فرو می برند. حقيقت اين است که بايستي واقع نگر بود.
+ نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385ساعت 13:11 توسط سردار |

و به این ترتیب یک نفر دیگه هم به مزدوجین زاگال اضافه شد.

 

قوانین مزدوج شدن که بین زاگالها به رسمیت شناخته شد:

1-      همه به روش "زیر آبی" اعتقاد پیدا کردن و با جدیت تمام پیگیری میکنن

2-      راز دلشون رو (که نمیتونن فقط برای خودشون نگه دارن) "فقط و فقط" به مزدوجین قبلی زاگال میگن

a.       تبصره: دو نفر اول چون تقریبا همزمان بود، به هم گفتن. (هادی و ممصادق)

3-      بعد از اتمام کار، با اشتیاق تمام به دیگر زاگالان شیرینی میدهند.

a.       تبصره: بدلیل مهارت بالا، ابا سکیوریتی از این قانون مستثنا شد.

4-      حداقل تا یک هفته به خاطر این کار نمیتونن به خودشون زاگال بگن.

5-      تا یک ماه باید تند تند پلک بزنن.

6-      هر وقت حرفی برای گفتن نداشته باشن، میگن: "انرژی هسته ای حق مسلم ماست"

+ نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385ساعت 10:28 توسط علیرضا |